|
1- تمام ديروز را بي حوصله بودم . يك بي حوصلگي ممتد كه انگار امتدادش قرار است حالا حالاها ادامه داشته باشد . جواب sms ها را دير دادم ، با مامان و برادر كوچيكه ، خيلي بد حرف زدم . كنار رفيقي بودم و كم و تلخ حرف مي زدم . اما ... چرا كسي "بي حوصلگي " ام را برنتابيد ؟ چرا بجاي اينكه برنجند و به حساب خودخواهي ام بگذارند ، لحظه اي اين فكر از سرشان نگذشت كه شايد ... چرا با زبان بي زباني گفتند كه سهند بي حوصله و اخمو را نمي پذيرند؟ و حتي نگران حالش هم نشدند . مگر من نگرانشان نمي شوم ؟ ...چند روز پيش را بياد مي روم كه نگران كسي شدم كه غرور و رودربايسي ، نمي گذاشت جوياي حالش شوم . اما به زحمت راهي پيدا كردم كه بدون آنكه خودش بفهمد از حالش با خبر شدم . 2- اتود زده بودم براي يك طرح فانتزي ، يك شعر ناتمام هم داشتم . هر دو را پاره مي كنم و روي بقيه نوشته هايم خط قرمز مي كشم . لابلاي آنهمه كاغذ خط خطي ، كلي جمله عاشقانه بي مخاطب پيدا مي كنم . به خودم نگاه مي كنم كه كجاي اين قيافه و روال زندگي شكل اين كلمه هاست كه مي نويسي ؟! ۳- حس مي كنم كه زندگيم يك گره كور دارد . "خلا" اي حس مي كنم كه نمي دانم از چيست و چطور بايد پرش كرد . مثل اينكه دستي از غيب پيدايش شود و باري از دوشم بردارد ! از نگاههاي پرسان و كنجكاو و طلبكار خسته ام . دلم نگاهي مي خواهد كه عميق باشد و گوشي كه بشنود اما قضاوت نكند ... ۴- يكسال گذشت ؟!! نيمه دوم ۸۱، وداع تراژيك و اشك آلود يك سهند با پدر و مادر و برادرش و طعم گس غربت ، دانشگاه و آدم هاي عجيب و غريب ، درس هاي طاقت فرسا و اساتيد بيگاري كش ، شب هاي امتحان و روزهاي تنهايي ، ، بهارستان و كوچه هاي تو در تو و شكل هم ، دكه ي مطبوعاتي سر چهارراه و "شرق" و "اعتماد" و "هفت " ، چهارباغ بالا و گز كردنهاي هزاران باره ، صف نان سنگك و ظهرهاي داغ ، از سي و سه پل تا سينما ايران ، از دروازه دولت تا ميدان امام ، از ديزي نقش جهان تا افتتاح اولين آيس پك اصفهان و ته چين هاي رستوران شهرزاد و پيتزاي آرابو و ارديبهشت باغ گلها و چهارفصل ناژوان و باغ پرندگان ...و درخت انجير حياط خانه اي كه سه سال مامن تمام لحظاتم بود ...تا ارديبهشت ۸۷ و اشكهايي به پهناي صورت ، به بهانه اينكه تصور ميكردم شايد اين آخرين باري باشد كه در اين شهر نفس مي كشم ...... و همه اينها يعني هجوم بي لجام خاطره هاي امن و ناامن اصفهان ... ۵- قلمم به شدت سطحي شده . بهتر است از حالا به بعد بيشتر بخوانم و كمتر بنويسم . اينجا هم كه تا امروز ، "چندروز نوشت " بوده ، احتمالا "ماه نوشت " يا شايد هم ... خواهد بود . حرفهايم ، حرفي نيست كه گفتني باشد ، هر وقت كه كلماتي در خور نوشتن پيدا كردم ، مي آيم و مي نويسم . نه اينكه "وبگردي " را ترك كنم ( اين يك قلم را عمرا !) نوشته هاي دوستان دور و نزديك را همچنان خواهم خواند و هر از گاهي هم با يادداشتي و كامنتي خودي نشان خواهم داد . دوستان خوبي داريم اينجا ، حساب ماشنكا كه جداست ، اما از باقي دوستان ، نگار و سارا و رزا و تينا و دو نفر ديگر را از نزديك ديده ام و از آن ديدارها ي رو در رو ( بخصوص مورد اخير ) خاطره هاي خوبي در ذهنم مانده است ... بيادشان خواهم داشت . ممنون .... + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 0:28 توسط سهند خانوم |
جلال آل احمد میگه : " تو با همه حقارتت ، وقتی جلوه پیدا می کنی که عظمت دیگری رو زیر سوال ببری " (نقل به مضمون ) + نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 17:45 توسط سهند خانوم |
بعد از تماشای افرا در زمستان ۸۶، شب پنجشنبه ۶ تیر۸۷ ، یک شب بیاد ماندنی شد . چند ساعت آرام سر جایمان نشستیم و هنرنمایی استاد و یارانش را تماشا کردیم . سعی کردیم بوی ساندویچ های کالباس را از لابلای جمعیت نادیده بگیریم و افاضات پشت سریهایمان را که گاه و بیگاه می فرمودند "اشتباه کرد اینجا باید پایین می خواند ... " را هم نشنیده بگیریم . بشنويد
پ.ن : نميدانم چرا دلم خواست بگويم : "هيچ كس ، هيچ كس را نشناخت "
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 12:12 توسط سهند خانوم |
سرم را برمیگردانم و میبينم سرش را برگردانده و خيره نگاهم میکند. به چشمانش نگاه میکنم. مثل هميشه ساکت است. به صرافت میافتم چيزی بگويم. منتظر است و بی صدا گوش میکند. انگار آفريده شده که گوش دهد. خيره شود و نگاهش پرسان باشد. مدتهاست که رابطهمان خوب نيست. او که چيزی نمیگويد. من هم سکوت میکنم. بگذار هر چه میخواهد وراندازم کند. زمانی يکی بوديم. بی آنکه چيزی گفته باشيم حرفهای هم را میشنيديم. من میخنديدم او شاد میشد. يکیمان که غم داشت ديگری هم بغض میکرد. من بغض میکردم و او سراپا گوش میشد. حتی آلبرکامو را هم دوست داشت. وقتی میخواندمش کسی خوشش نمیآمد ولی او کيف میکرد. ترسهايمان و اميدهايمان مثل هم بود...تا همین اواخر... از همه هراسان بوديم به قولی ز سيلیزن، ز سيلیخور، ز تصوير بر ديوار ترسان بوديم. تا روزی که راهمان از هم جدا شد. اين من بودم که عوض شدم. يک روز صبح بلند شدم. ديدم با او غريبهام. خودش نمیداند. نمیداند که اينطور نگاهم میکند. از چشمانش پيداست که اشتباهم گرفته. از همينش متنفرم. از اين که فکر میکند مرا میشناسد از اين که میتوانم به آسانی فريبش دهم. از اينکه من بغض کنم و او بی خبر، لبخند تحويلم دهد. مثل دو غريبه به هم سلام میکنيم، بدون اينکه حتی به چشمان هم نگاه کنيم. مدتهاست که از درون هم بیخبريم. با آنکه کنارش ايستادهام، بينمان فرسنگها فاصله است. نگاهم را از نگاهش میگيرم و آهسته دور میشوم به سکوت معنی دارش میانديشم و نگاه سوال پيچش که بنيان وجودم را ويرانه کنان میکاود. سنگينی نگاهی را از پشت سرم احساس میکنم دوباره رويم را بر میگردانم. همچنان خيره نگاه میکند. دست به چشمانش میکشم...امان از این تصوير خاک گرفتهی آينه، که خيال آشنايی ندارد. -------------------------------------- + نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 2:39 توسط سهند خانوم |
منتظرم تا آسانسور 5طبقه كذايي را طي كند و
برسد به مني كه طبق معمول هر صبح ، بر خيال خام "تمارض"* فائق آمده ام .
صداي بلند مرد همسايه كه انگار با تلفن حرف مي زند ، توجه ام را جلب مي كند . ..
حاشيه نمي روم .... همسرش سركار رفته و او با كلماتي وقيح و لحني وقيح تر ، دوست
دخترش را به منزل دعوت مي كند ... حالا گوشهايم آنقدر تيز شده اند كه اگر در باز
شود به داخل پرت مي شوم ...خواب هم حسابي از سرم پريده و آسانسور هم گويي چند دقيقه اي هست كه
رسيده . تا رسيدن به محل كارم ، فريم به فريم آنچه
كه شنيده ام را مرور مي كنم . اولين بار نيست و مطمئنا آخرين بار هم نخواهد بود .
اما هر بار كه اتفاقاتي از اين دست مي افتد، حالم دگرگون مي شود . مي دانم كه هزار
و يك توجيه و تفسير مي توان بر چنين رفتارهايي نوشت ، اما من فقط به دو حس متضادي
فكر مي كنم كه طرفهاي درگير ماجرا ، با آن همراهند . هرچند هميشه يكي از سوالات تاريخي زندگيم اين
بوده كه "چطور مي توان به همين راحتي خيانت كرد" ؟ (نه لزوما به جنس مخالف) و دلم
مي خواست كه بتوانم انگيزه كسي كه راحتتر از آب خوردن اينگونه رفتار مي كند
را ، درك كنم ، اما..........خوشحالم كه اين توانايي را در خودم نمي بينم
كه روزي روزگاري ، خالق چنين حس وحشتناکی در كسي باشم . *تمارض=از خدا كه پنهون نيست از شما چه
پنهون ، يه نقطه ضعف برجسته ام اينه كه خراب خواب صبحگاهم و هر روز در لحظه اي كه اقدام به كار طاقت
فرساي برخاستن از تخت مي كنم ، اين فكر پليد از سرم مي گذره كه " كاش امروز زنگ
بزنم بنياد و بگم كه مريضم و نمي
تونم بيام ..." ولي همون لحظه يه صدايي ميگه " آخرش كه چي ..." و با اينكه دلم مي
خواد به اون صدا بگم: " shut up plz ، آخرشو كسي
نديده..." ، بلند ميشم و ...روزي از نو ، روزي از نو ! پ .ن۱ : این قهرمانی بر استقلالیان جهان
خجسته باد ! پ.ن۲ : خرداد۸۶ ، چه روزهای زشت و طاقت
فرسایی داشتم . پایان نامه و امتحان های ترم آخر و ... . انگیزه ام از یادآوری آن
روزها ، تشکر صمیمانه از "نوشین" عزیزم ، بخاطر همه دلگرمی ها و حمایتهایش به
خصوصصص در آن روزهایی که تنهای تنها بین آنهمه استرس دست و پا می
زدم، است ... پ.ن ۳ : بارها و باره در این
صفحه مجازی ، بی ربط و مربوط ، از دکتر شریعتی نوشته ام و این بار
به بهانه ۲۹ خرداد ، سالروز هجرتش ، هزار باره کلماتش را مرور می کنم : **همیشه حرفهایست برای گفتن و حرفهایست برای نگفتن و
ارزش عمیق هرکس به حرفهایست که برای نگفتن دارد حرفهایی اهورایی و برامده از دل
... *پروردگارا ، به من توفيق تلاش در شكست ،
صبر در نوميدي ، رفتن بي همراه ، جهاد بي سلاح ، كار بي پاداش ، فداكاري در سكوت ،
دين بي دنيا ، مذهب بي عوام ، عظمت بي نام ، خدمت بي نان ، ايمان بي ريا ، خوبي بي
نمود ، گستاخي بي خامي ، مناعت بي غرور ، عشق بي هوس ، تنهايي در انبوه جمعيت و
دوست داشتن بي آنكه دوست بداند روزي كن
... + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 0:3 توسط سهند خانوم |
دوستي *، (كه بنابه دلايلي خواست نامش فاش نشود) ، در كارت تبريك تولدم نوشت:
" غصه كه نمي خوري ، دنيا چيزي كم ندارد ...باورکن خدا سر شاهد است از همان روز گذاشتيم ، ولي كسي نبرده و همجنان به قوت خود باقي ست ..چكارش كنم ؟ *:ماشنكا ! + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 9:19 توسط سهند خانوم |
چقدر اینروزها رشک می برم بر کسانی که به هیچ اصل نوشته و نانوشته ای در زندگی پایبند نیستند.با ادعا یا بی ادعا ... + نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 17:18 توسط سهند خانوم |
۲۶ ، بدون شرح + نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 11:32 توسط سهند خانوم |
هی فلانی ، با توام چقدر باید مواظب بود تا اشتباهی نکنی که نابخشودنی باشد؟ + نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 10:36 توسط سهند خانوم |
با خودم "لج" می کنم ...مثل همیشه. تنها کاری از دستم بر می آید و دودش هم به چشم کسی نمی رود جز خود خودم ... وقتی دیگر نبود + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 15:14 توسط سهند خانوم |
*گفتیم: گفتیم:
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 13:9 توسط سهند خانوم |
اگر به خانه ی من آمدی چون : + نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 10:1 توسط سهند خانوم |
*التماس میکنم مارال ، التماس مي كنم! * آتش، بدون دود ، نادر ابراهيمي + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 12:16 توسط سهند خانوم |
" به جهنم " ... تمرین می کنم تا به زور هم که شده ، این کلمه را به دایره المعارف کلمات مورد استفاده ام اضافه کنم. مدتهاست جایش خالی ست... + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 2:48 توسط سهند خانوم |
منظومه "آبی-خاکستری-سیاه" حمید مصدق را احتمالا خوانده اید . یک جایی گفته : می توان از میان فاصله ها را برداشت برای هزارمین بار که می خوانمش نمی دانم چرا بطرز عجیبی دلم می خواهد به جای فاصله ها ، به راحتی می شد نوشت "خاطره ها " ...
+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387 19:43 توسط سهند خانوم |
یک دیوار ... برای کوباندن محکم کسی که هنوز هم اشتباه می کند . مثل گذشته هایش ... **نمی خواهم ماشنکا برود . از روزی که این پست را گذاشته ، با ترس و اظطراب این جا را می بینم . و نمی دانم . انگار دلگرمی ام بود و نمی دانستم . + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 15:40 توسط سهند خانوم |
وسط شلوغی و همهمه یهو چشمم بهش افتاد.کنار پیاده رو ..روی سکوی جلوی یه مغازه نشسته بود و دورو برش یکی دوتا کیسه پلاستیکی پر از جوراب بود.سرشو انداخته بود پایین..خیلی خوب دیدم..سرشو انداخته بود پایین و با صدای آروم قیمت جوراب رو می گفت..کف زمین رو نگاه می کرد و حرفاشو تکرار می کرد..بچه نبود.. یه دختر حدودا ۱۶-۱۷ساله..سرو وضعش مرتب بود...آشفته و فقیرانه نبود..مانتو و مقنعه و کاپشن...به آدما نگاه نمی کرد..اصلا...چشماش رو از رو زمین بلند نمی کرد ...لعنتی خجالت می کشید... --------------------------------------------------- ...زخم هایم دلتنگ ِ دل شوره هایتان شده است ... ***این آخرین پست من بود...یه ماه دیگه اینجا میشه دو ساله...تجربه بدی نبود... کنار کشیدنم علت خاصی نداره..یه روزی دلم خواست وبلاگ داشته باشم و شروع کردم و حالا فکر می کنم کافیه و تموم می کنم.. البته سهند هست و سیزیف پابرجاست و فقط من خداحافظی می کنم...ازین که تو این مدت حرفامو خوندید ازتون ممنونم....عیدتون هم پیشاپیش مبارک... + نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386 23:20 توسط ماشنکا |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 21:44 توسط ماشنکا |
**...نه .زیادی تلخه .موافقم . نباید اینطوری تمومش کنیم . این پایان تلخیه و گرچه بدبختانه واقعیته ! اجرا کننده ها چی ؟ و تماشاگرها ؟ و جاهایی که تصویب می کنن - یا نمی کنن و البته به نفع وافعیت رسمی ؟ حتما می گن باید نور امیدی نشون می دادم . امکان رستگاری و بهبودی ، فردای بهتری ! کی؟ - کی می گه؟ مدیران ، منتقدان فرهنگی ، رسانه ها ، چپ ها ، راست ها ، و بد روزگاریه وقتی چپ و راست یک حرف می زنند ، اونم وقتی که تنها واقعیت بی تردید صفحه ی تسلیت روزنامه هاس . نه ، کسی دوستدار واقعیت نیست و همه دوستداران توافق عمومی اعلام نشده ای هستن ، که برای مدتی رسما واقعیت نامیده می شه . خب برای پایان امید بخشی، سزاوار این عصر لبخند ، چی باید اضافه کنیم ؟ چیزی مثل روزنه امیدی ، یا همون خیال و رویایی که افرا ازش حرف می زد ؟ پایانی مثل قصه پریان ؟** **قسمتی از نمایش "افرا " تماشای "افرا"ی بهرام بیضایی برای من مثل یک شانس بود که خودم هم نمی دونم چطور نصیبم شد . مدتها بود دلم می خواست چند ساعتی آروم یه جایی بشینم و بدون فکر کردن به حواشی زندگیم یه نمایش ببینم و حرفای قشنگ بشنوم ... شب تماشای افرا برام یه شب بیاد موندنی شد . یکی از اون معدود دفعاتی که لذت بردم و کسی و چیزی هم خرابش نکرد . فقط موندم که کسی نتونست خرابش کنه یا خودم نگذاشتم که خراب شه ... + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 20:41 توسط سهند خانوم |
ما شکیبا بودیم. ما شکیبا بودیم. * ای محتضران « - مسافری که به انتظار و امیدش نشسته اید شاملو
پ.ن: انتظار زیادی نیست که بخوام متن..شعر... یا هر چیزی رو که می نویسیم..اول کامل بخونید بعد نظر بدید... + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 1:2 توسط ماشنکا |
|