تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.


* نوشتنم می آید و با خودم منولوگ دارم :
*:یکی نیست بگوید دختر ، این sizif.blogfa.com  ، چه دارد که دلت برایش یک ذره شده بود ؟
*:هیچی ی ی ی هم که نداشته باشد سه سال و اندی ، مامن خاطره های خوش و ناخوش ات بوده و با غرغرها و بداخلاقی ها و چرخش های ناگهانی و لجبازی هایت ، مدارا کرده ...
------------
 ۱- بعضی ها برای بعضی کارها ساخته نشده اند یا بعضی کارها برای بعضی ها ساخته نشده اند ، تو هم مثل همان بعضی ها ... حالا هی بگو چرا چنین نشدم و چنان شدم و از کارهای کرده و ناکرده ، فلسفه بافی کن . بعضی ها همین شکلی اند و جور دیگری نمی توانند باشند . توهم یکی از همان ها.

۲- از ما بهتران ، دم از شور وشوق و حال و هوای انتخابات می زنند و ما هرچه از روزهای انتخابات یادمان می آید نگرانی بوده و حرص و جوش و فرافکنی و تخریب و ترس و ناگزیری ... همه ی آن جیغ هایی که با زنگ و پی . ام و اس ام اس ، سر هم می کشیم گواهند.

۳- این یکی را نمی توانم نگویم ... نمی دانم  اینکه نزدیک انتخابات همه فعال و نظریه پرداز ِ سیاسی می شوند را باید به فال نیک گرفت یا فال ِ دیگری ،اما آنهایی  که حیطه ی مطالعاتی شان  از "نیازمندی های همشهری " فراتر نیست و ازنظرشان محسن رضایی همان محسن رفیقدوست است و آنوقت به پر و پای من می پیچند که چرا به کروبی رای می دهی ، را جدا نمی فهمم ...

۴- و ارادت بسیار به دوستانی که هنوز سرمی زنند و می پرسند که نفس می کشیم یا خیر . مخلصیم رفقا . خوشحالم که تعدادتان کم است ولی عزیزید بسیار زیاد.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 21:36  توسط سهند  | 

 

از این زمان تا امروز ، منتظر اینهام :

یک جای دور ، یک گوشه ی امن ، یک روز بی دغدغه ، یک خواب آرام ، یک واژه زلال ، یک آغوش گرم ، یک فکر نجیب ... با یک کتاب نخوانده و یک فنجان قهوه ی داغ داغ ....

توقع زیادیه ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:36  توسط سهند  | 


۱-یادش بخیر  عید پارسال ، که چقدر برای دید و بازدید و رفت و آمد ها ، مشتاق بودم و آنقدر انرژی و حال و حوصله داشتم که آخر شب ها با برادر و دختر عمو و پسرعمو می رفتیم یک شب در میان آیس پک و لواشک انار می خوردیم . اما این چند روزه  از صدقه سر کمبود خواب ِ روزهای آخر سال ، باطری ام بعد از یکساعتی از شب ، جدا تمام می شود و تا دایوینگ را روی تختم هماهنگ نکنم ، شارژ نمی شود ! آنقدر که دیشب در کشاکش بحثهای  داغ فامیل  عزیز ، با تمام وجود دلم می خواست جمله شان تمام شده و نشده ، بروند خانه شان ، یا لااقل من را از اظهارنظر معاف بفرمایند . خلاصه اینکه  مهمان و مهمان کشی بشدت در حال رخ دادن است و ما هم نه اینکه نحواهیم از خودمان مطلب بنویسیم ، که درست نوشتنمان نمی آید . لذا خواهرانه توصیه می کنیم ،چنانچه  احیانا آجیل خورانتان مجال داد ، شماره ویژه نوروز "فیلم " ، را از دست ندهید ( که همانا  مهمان ِ خوانده ی چندین ساله خانه ماست) ، این هم قسمتی از بهاریه آقای احمدرضا احمدی که مثل همیشه از بهترین ها بود :

 *اتفاق 19 : پرویز دوایی می گفت من و عزت انتظامی و یک هیات ایرانی ، برای شرکت در فستیوال به مسکو رفتیم ، یکی از برنامه هایی که برای هیات ایرانی در نظر گرفته بودند ، دیدار از تابوت شیشه ای لنین بود ، هرچه به عزت اصرار کردند که برای دیدار تابوت شیشه ای لنین بیاید ، نیامد . استدلال عزت این بود : اگر لنین در تابوت هوس کرد به من چشمک بزند ، من در تهران جواب سازمان امنیت را چه بدهم ؟ !!!

۲- این جملات از وبلاگ خانم بهاره رهنما  ، عالی بودند  :

**همیشه جایی در ذهنم به طرز غریبی خاطرات عزیز را با جزییات باورنکردنی برایم ثبت میکند و این گاهی میترساندم و گاه به یادم میاندازد که نوشتن برای آدم های درگیر گذشته و آدم هایی که استعداد فراموشیان مثل من کم است چه نعمت بزرگ و چه آرامبخش خوبی است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 23:41  توسط سهند  | 

۱.فروردین :
- باز هم تکرار حکایت چندین ساله آوارگی ، و اشکهای یواشکی ، طبقه پایین ِ تخت دو طبقه .

۲.اردی بهشت : 
- جشن فارغ التحصیلی و اصفهانی که باورت می شود دیگر کم می بینی اش . خیلییی کم.
-    به کرات می پرسند : جواباتون کی می آید ؟
- و رتبه ها می آیند ...
- * نمایشگاه کتاب  

۳،۴.خرداد ، تیر :
- تولد و کادو بازی . زاد روز ِ سهند و حضرت ِ نوشین .
 – یک سورپرایز نافرجام
-    * دوستای تازه
- کنسرت استاد شجریان .

۵.مرداد :
 - نیومد جواباتون ؟

۶.شهریور :
---- 
نتایج با پای خودشان می آیند . زنگ و اسه مس ...
-    در انتظار اذان ...
-     جشن ِدوازدهم ِ خانه سینما در جوار نوشین و آغاز عشق ورزیدن به صدای "علیرضا قربانی "
-   ضیافت افطار ِ به یاد ماندنی ِ یک موسسه خیریه ، با همراهی ِ همان دخترک 

۷.مهر :
-
  کیش گردی با همکاران ِ عزیز و دوچرخه سواری تا حد ِ فوت ...
- دورِ ِ نمی دانم  چندمِ  کلاسهای زبان را آغاز می کنیم ...

۸.آبان : خبری نیست گویا ... غر می زنیم ...

۹.آذر  :
- شب ِ بیاد ماندنی ِ کنسرت آقای قربانی ِ عزیز ، فروغ و نوشین باد می زنند که بیهوش نشوم ...

۱۰.دی :
- با مهربانی ِ بهاره رهنما ، نمایش "خدای کشتار " را می بینیم ...
-   و ایضا ، به لطف دوستی ، "کرگدن " ِ فرهاد آییش را ...
و گوشت میشود به تنمان این دو نمایش ...
- نوای ِ تار ِ استاد علیزاده

۱۱.بهمن :
- کدام رشته ؟ کدام دانشگاه ، مسئله اینست ...
-     سفر ضربتی به اصفهان ... نکند به این زودیها گذرم به آنجا نیفتد ؟
-    ثبت نام می کنیم ......

۱۲.اسفند :
-خبری نیست ...به تقویم ِ بیچاره نگاه می کنم که صفحات برگ نخورده اش ، به نهایت باریکی رسیده اند .خسته ایم و منتظر ...

 * این هم کلمات کلیدی ِ اکثریت روزها و ماهها :
-    کمبود ِ خواب، اتوبوس شب رو و روز رو ، دلتنگی ، سرماخوردگی ، کار ، کتاب ، خاتمی می آید ُ، نمی آید ، می ماند ....کاری بود که از دستم بر میومد !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 0:55  توسط سهند  | 

 

گیج مانده ام
در هجوم بی لجام اعداد و کلمه ها

گریزی نیست :
بر رنگ آمیزی روال نامطمئن زندگی اتود می زنم ...

هزار خیال پراکنده
بی پروا
هر آنچه با من است و از من را
پس می زند ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 16:28  توسط سهند  | 

بانوی میانسالی  سر ِ کلاس جامعه شناسی ، با اعتماد بنفس مثال زدنی ، ریاست جمهوری آقای اوباما را اینگونه تحلیل می کند :

 " امریکا چشم طمع به ثروت افریقا دوخته است . چه مهره ای را  بهتر از "اوباما "  می توانستند بیاورند که بتواندبه افریقا نفوذ کند ، رابطه ی حسنه برقرار کند و کلی ثروت به جیب بزند ؟ همه ی آن رقابتها و رای و رای کشی ها ، سیاه کاری بوده ... "

 * یک ضرب المثل قدیمی هست که میگه : " در ایران به عدد ِ جمعیت ، سیاستمدار داریم "

  **جدا سر منشا این"  توهم توطئه " و تفکر دایی جان ناپلئونی کجاست که اینطور در تار و پود خیلی از ما ها نفوذ کرده و اظهار نظرها و جهت گیری هایمان را به قهقرا می برد ؟  


ماجرای عجیب و غریب ِ زندگی و مرگ این وبلاگ نویس ِ مرحوم و درفشانی های ملت در کامنتهایی که براش گذاشتن رو ببینین ... من تا حالا وبلاگش رو ندیده بودم ولی امروز اتفاقی این مطلب  رو دیدم . نمی خوام قصاوتی کنم . ولی ناراحت کننده س. بهرحال اون دیگه نیست که در رد یا تایید خودش حرفی بزنه . علاوه بر اون کالبد شکافی حریم خصوصی مردم در هرصورت اخلاقی نیست ...ضمنا کم نیستند کسانی که بین هویت حقیقی و مجازیشان یک دنیا فاصله س . اگر همه نقابها کنار بروند ....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 21:7  توسط سهند  | 

تا حالا شده شب خواب ِ کلمه ببینی ؟ انگار تا خود ِ صبح هزار بار برخاسته ای و هزار یک جمله ی گفتنی و نگفتنی را – آزادانه – و بی تکلف – تند تند نوشته ای ... بعد با خودت می گویی : آخیش ... بالاخره تمام شد ، نوشتمشان ... حالا که نوشته ام ، حتما می توانم فریادشان هم بزنم  ...، چه اهمیت دارد که بقیه چه قضاوتی خواهند کرد ؟

 رویای دلچسبی ست اما حیف ..بیدار که می شوی ، هرچه آن دفتر را ورق می زنی ، اثری از آن کلمه ها نیست . وااای ... پس چرا نیستند ؟! دوباره سعی می کنم ... چرا نمی توانم ؟

یعنی روزی می رسد که نوشته باشم و در بیداری هم ببینمشان ؟ کاش ... کاش زودتر برسند آن روزها . یاد ِ آن نقاشی ِ بچگی هایم می افتم . نوک ِ مداد ِ آبی ام شکست و مداد تراش نداشتم . آسمانی کشیده بودم که یک گوشه اش هنوز آبی ، رنگ نشده بود... روزهایی زیادی ست که حس می کنم که برای رنگ کردن ِ بعضی لحظه ها کم می آورم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 9:55  توسط سهند  | 

تمام شب ِ تعطیلی را که برایش کلی نقشه کشیده بودم تا لنگ ِ ظهر بخوابم ، با سرفه های بدِ سرماخوردگی کشدار ِ امسال و آب نوشیدن های ِ مکرر سپری می کنم . روزِ قبل را همه اش یاد ِ او بودم . همان رفیق ِ قدیمی … چقدر قدیمی ؟ بقول خودش "از همان موقع که بدون روسری و با موهای دو گوشی ، همکلاسی ِ کلاس ِ زبان بودیم " ، می شود چند سال ؟ دست کم هفده ، هجده سال …اوهوم … دو سه سالی از من بزرگتر بود ، هم سنگ ِ صبور بود ، هم دوستی که همه جوره می توانستی رویش حساب کنی و به غایت قابل اطمینان … تا اینکه یکی از روزهای پاییز امسال ، عروس شد . و من ناخواسته در جشن عروسیش نبودم . اما یادم هست ( یادت هست ؟)  صبح آنروز  را که با او تماس گرفتم و هرچه خواستم جلوی ِ بغضم را بگیرم نشد ، که چرا نمی توانم او را در آن لباس ِ سپید ِ برازنده اش (خوب می دانستم چقدر از رسیدن این روز خوشحال است ) ببینم . مگر آنهمه قربان صدقه ام نرفت که جایم خالیست و گریه نکنم ؟ مگر روزِ جشن به مامان و بابا نگفت که … پس چرا حالا دیگر اثری ازش نیست ؟ اگر شما او را دیده اید و خبری دارید ، منهم دارم ...چرا در این چهار ، پنج ماه ، هرچه خواستم مثل قدیما همدیگر را ببینیم نخواست ؟ چرا وقتی به این بی توجهیش اعتراض کردم ...
این حرفها به درد کسی نمی خورد رفیق ، بجز من و خودت ، تویی که می دانم اینجا را می خواندی (می خوانی ؟)،می دانی وقتی فکرش را می کنم که چطور ممکن است آن قرار های گاه و بی گاه ِ خیابان ِ اعلم الهدی ، کنار کتابخانه ملی ، آن قدم زدن های ِ چند ساعته و خنده ها و اشکهای یواشکی ، کتاب خریدن ها از آقای ِ کتابفروشی ِ بدر و بستنی های گل یخ وهزار و یک نشانی دیگر را فراموش کرده باشی یا دلت هوایشان را نکند ، حس می کنم خالی می شوم ، خالی از آن قدیسی که از "دوست " همه این سالها برای خودم ساخته ام .  یکی از "ترین " هایی که می توان کنار اسم دوست گذاشت به آن بالید "قدیمی " ست . تو بودی مگر نه ؟ فاتحه اش را خواندی دیگر ... بعد از آرزوی خوشبختی برایت ، هیچ نگفتی ... چرا ؟ کاش می گفتی . می گفتی که فرصتی نیست . کاش می گفتی که رفاقتمان را یادت هست فقط دوست ِ مجرد ِ دانشجویی که بقول خودت یاغی گری کرده و ترک ِ زادگاه ، بدرد ِ بانوی متاهلی مثل تو که -لابد فقط باید در خدمت منزل باشد- نمی خورد . (یادت هست چقدر اندر فوائد داشتن شخصیت مستقل بعد از ازدواج بالای منبر رفتیم  ؟!!! )کاش همه روز و همه سال ،مثل اینروزها - خوشحال-سرگرم زندگیت باشی و روال مانند همین روزها باشد. بقول قیصر امین پور " در این میانه من از چه حرف می زنم " ...

**  تبریک صمیمانه برای آقای فرهادی عزیز ، بخاطر این جایزه
پ.ن : قالب وبلاگمان هم به دلایل نامعلومی به ملکوت اعلی پیوست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 0:34  توسط سهند  | 

وقتی هیجان زده باشی و خسته و زیر بارِ کار و استرس ِ ثبت نام ِ دانشگاه و اینها حس ِ له شدن داشته باشی ، عصبانی می شوی و نتیجه اش می شود یک پست بی سر و ته . آنوقت حالا باید بیایی و اعتراف کنی که :

" دلم تنگ شده بود . خیلی زیاد. هرکس نداند خودم خوب می دانم که چقدر پستهای این وبلاگ شکل ِ روزهای ِزندگیم بودند. هر از گاهی که به آرشیوش نگاهی می اندازم دلم به اندازه همه ی آن خاطره ها می گیرد . من اینجا شکل خودم بودم (هستم ؟) ، ادعایی نبوده و نیست ، وسوسه ی ناشناس نوشتن و آدرس عوض کردن را هم از بین بردم . دوست دارم هین جا باشم و بنویسم . مثل گذشته ها . چکار کنم ؟ نمی توانم گذشته ای را که برایم عزیز بوده رها کنم .... ،حالا اوضاع هم کمی آرامتر شده . نه اینکه خوب ِ خوب ، ولی خدا را شکر ...مسیر دیگری رقم خورد و راهم را عوض کرد . راهی که برایش زحمت کمشیده بودم و یک دوره فرسایشی ِ پراسترس را گذرانده بودم  . خود ِ خدا خواست اینبار ... و من فقط هرچه او پیش آورد پذیرفتم . ممنون از رفقای انگشت شماری که سراغم را گرفتند . همین . "

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 17:6  توسط سهند  | 


۱- به روی بهترین آدم دنیا هم که بخندی ، با عرض پوزش ، احساس می کند باید سواری بگیرد !
۲- اگر به رسم عادت ، جواب سلام ملت را با خوشحالی و خنده بدهی ، توهم برشان می دارد که عاشقشان شده ای ! در این موارد بقول همکلاسی کلاس زبانم ، می شود گفت :
"Your self-confidence kill me" !!!!
۳-بعد از ۲۶ بهار و تابستان و پاییز و زمستان ، دریافته ام که همه ی انسانها به اندازه کافی جنبه ندارند و  دلیلی ندارد با صداقت احمقانه هر حرفی را جلوی هرکسی بزنی !!!
۴- و هیچ چیز بدتر از "زودباوری" نیست ...در نتیجه می توان این پالیسی را مدنظر داشت : " هیچکس راست نمی گوید  مگر اینکه خلاف آن ثابت شود! "

۵- از ما بهتران مدتها پیش گفته اند : "خلایق هرچه لایق "
۶- من و رفقای نزدیک، خوب می دانیم که مدتهاست کمتر موردی حسادتم را برمی انگیزاند . پس زهی خیال باطل ...

و آخر اینکه ، قالب رو عوض کردم تا اینجا کمی شبیه دفترچه خاطرات شود . بنظرم وقتش رسیده که از اینجا برم . برم یه جایی که کسی سهند را نشناسد . دیگه کیف نمی ده  انگار .باید رفت و یک سامان اساسی به زندگی داد .  ولی از آنجایی که بنظرم هیچ چیز در جهان هستی مطلق نیست . شاید هم دلم تنگ شد و گاهی برگشتم !!!


بعد نوشت : گزارش روزنامه اعتماد از "بنیاد کودک "

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:31  توسط سهند  | 

۱- اینجا ، همین جا که سقف بالای سرم ،  ، مال خودم است ، یا نه ... مال ماست ، چقدر کیف دارد . خوشحالم ، قصه میخوانم ، و باز درگیر همان پارادوکس قدیمی می شوم . مگه اینجا چِش بود که بقول ماندانا "یاغی گری" کردم و پایم را در یک کفش که – می خوام برم سرکار- و تا درسم تمام نشده ، همان جا بمانم ؟ - اوووف ... چقدر جنگیدم . آخرش بعد از آنهمه مباحث تئوریک با بابایِ دوست داشتنی و کمک و وساطتِ عموبزرگه ی  همانقدر دوست داشتنی ، موفق شدم . و حالا ... چقدر دلتنگ می شوم . دلتنگ این خانه ، این حریمِ به راستی شخصیِ اتاقم ( همانی که در تهران نیست ...) با پرده های نارنجی اش ، که دراز شوم روی تختِ چسبیده به شوفاژ و صفحاتِ "فیلم" عزیزم، که هرماه پستچی می آوردش به همین نشانی ، را ورق بزنم . انگار بهترین جایِ دنیاست برای "فیلم خواندن " ، و در این بین ، یواشکی ، زیرچشمی ، قابِ عکس دکتر شریعتی را دید بزنم . یواشکی و زیر چشمی ، چون شرم دارم از زل زدن به نگاه نافذش . اممم ... برای برادرم هم دلتنگ می شوم . هم او . هم مامان بابا . و همه ی مختصاتِ این جمعِ چهارنفره که چندسالی ست بیشتر سه نفره است ، اوهوم . آقاجان حالا شما بگویید "خودت خواستی "! اما ما دلتنگ می شویم ... حتی دلتنگِ گیر دادن به برادر عزیز که : چرا بوی سیگار میاد؟
و او با چشمان گرد شده از تعجب که و نگاهی که یک خروار اعتراض دارد ، بگوید : آبجی....
می دانم که گیرِ احمقانه ای داده ام . سیگارش کجا بود دختر ؟اما خودم را توجیه می کنم . خوب دوستش دارم . جامعه هم تا دلت بخواهد گرگ دارد !!!

۲- دیروز اینجا کلی بارون بارید . معجونِ بارون و سرما و ترافیک ، این وقتِ سال معمولا در شهر ِ  ما سرو می شود . الهه را بی رحمانه ،از انزلی می کشانم رشت ، و به رسم عادتِ گندِ همیشگی ، کلی هم منتظرش می گذارم ، آنقدر که صدای ماشینش هم در می آید و دیگر استارت نمی زند . گمانه زنی های اولیه حاکی از آن است که سیمِ استارت قطع شده یا یک چیزی در همین مایه ها ، اما بعد کاشف بعمل می آید که ایراد ماجرا از باتری ست . با سیامک و الهه ، سه تایی ، کلی به ماشین راه نرو ، و آدمهایی که آمده اند کمک ، می خندیم و دست ِ آخر ، دست از پا درازتر ، گلسار را پیاده گز می کنیم .

۳-تمام ِ مدت ِ پیاده روی ، حواسم به الهه ست . دختری که بی اغراق همه ی این پنج ، شش ، سال دوستش داشته ام از همان روزهایی که ترم صفری های آمار دانشگاهمان بودیم تا همین چندماه پیش در آن لباس سپید (که چقدر هم برازنده اش بود) ،  حالا بزرگ شدن و پوست انداختنش را می بینم . می گویم : وایی ، الهه ، شکل این زنای تو خونه نشیا ... نه نمی شود . مطمئنم . او هم عادت به طغیان دارد .
کاش می شد ، چند روزی از اینجا بکنیم و برویم یک جای دور ، حرف بزنیم ، بخندیم ، اشک بریزیم و شکلاتهای ممنوعه بخوریم ...لازم داریم به خدا ... لااقل من ... یکبارم که شده باید رها شد . از قید و بند گذشته ، حال و آینده . خسته ام از انتخاب کردن . تصمیم گرفتن . یه راهی ، دو راهی ... چقدر سختن این تصمیما ...                                             

۴- سررسید قدیمیم را پیدا کرده ام و ذوقمرگم ...چقدر کلمه ... یاد کلی نفرات . اصرار عجیبم را به بایگانی و حفظ خاطره ها نمی فهمم . لزومی دارد آیا ؟که اینهمه حواست به خاطره هایت باشد ؟ اینهمه آدم هستند که با یک Shift+Delete  قال ماجرا را می کنند . و هیچوقت هم ریکاورش نمی کنند. اما همین کلمه ها و نوشته ها ، هرچند هم که همگی شان خوشایند نباشند ، اگر یاد بگیرم که درگیرشان نشوم . و فقط برایم محترم باشند ، می توانند چیز یادم بدهند ... خیلی زیاد.

 ۵-چندوقت پیش ، به دوستی ، در راستای اتفاقی که برایش افتاده بود ، گفتم که حتما خدا خیلی دوستش داشته که ... و البته کلی برایش خوشحال شدم که این حس را تجربه می کند .
گاهی اینطور می شود ، حسی عجیب در وجودت دمیده می شود ، لازم هم نیست اتفاق خاصی بیفتد .  فقط کافی ست حس کنی که امروز ، خدا دوستت داشته . آنوقت از صمیم قلب بگویی خدایا شکر ...سبک می شوی . حتی برای چند لحظه ...

۶- به سفارش دخترعموی نازنین و همسرش ، بلیط کنسرت استاد علیزاده را برای سه تایی مان خریده ام . می شد چهار تا باشیم . با فروغ ... که خانوم پیچاندند. در نتیجه جمعه ی دیگر سه تایی می رویم کنسرت ...جای دوستان خالی

 ۷-دلخور بودم و هنوزم هستم . اما برای لحظاتی یادم رفتم که دلخورم و اینهمه -اینجا- حرف زدم . تا کی دوباره آنقدر حرفم بیاید که دلخوریم را فراموش کنم !!!!!!!

                 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 15:47  توسط سهند  | 


از گذشته٬ باید خوباشو سوا کرد٬خوشی هاشو مرور کرد...بقیه اش؟ بریز تو این کیسه زباله های بزرگ.. محکم گره بزن...بزار دم در...




اوهوم.. حالا حتما باید روزی سه بار اینا رو تکرار کنم؟ 

 

 

*ماشنکا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 2:0  توسط ماشنکا  | 

اصولا یکی از مفید ترین مخلوقات خداوندهمانا "آنتی ویروس" است ، نه تنها برای پی سی ، که برای انسان ! و حالا ، من فقدانش را شدیدا احساس می کنم . احتمالا از مشغله زیاد بوده که اول پاییز یک ورژن آپدیتش را نصب نکرده ام که انواع و اقسام ویروسهای خفن سرماخوردگی از حمله ی ناجوانمردانه شان بهم  دست بر نمیدارند . اینبار فایل های صوتی و تصویریمان را هم زمان نشانه رفته اند !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 9:49  توسط سهند  | 

*این که گرسنگان را طعام می دهم ، توهینی را می بخشم و دشمن ام را دوست می دارم ، خصایصی ست بسیار متعالی . ولی اگر دریابم که فقیرترین فقرا و گستاخ ترین متجاوزان ، همگی در من حضور دارند و من نیازمند صدقات و محبتهای خودم هستم ، که من خودم آن دشمنی هستم که باید دوستش داشت ، آن وقت چه ؟

*کارل یونگ

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 12:37  توسط سهند  | 

*هی چاقوی تیز کهن سال
زیر باران این همه پَر
رَدِ گلوی چند پرنده را پنهان خواهی کرد ؟
تو که تا ابد نمی توانی
تمام کبوتران بازمانده از آن پاییز را
دست آموز دانه و دلهره کنی!
به آشپزخانه ات برگرد
چیزهای بسیاری هست هنوز ...
که به تساوی تقسیم نکرده اند !

*: سید علی صالحی

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 12:46  توسط سهند  | 

در راستای گشت زنی های مجازی در سینمای ما  ، به یک نام آشنا بر خوردم . نامی که هم بشدت آشنا بود و هم یادم نمی آمد که کی و کجا ... فلاش بک به ۱۷ ، ۱۸ سال پیش ، صاحب آن نام را به وضوح برایم تداعی می کند.  دوست نزدیک و همکلاسی دوران ابتداییم بود . دخترک حالا برای خودش یک خانم هنرپیشه تئاتر شده است و آقای گلمکانی عزیز هم آنطور از کارش سخن گفته است . دست به دامن گوگل شدم و هر جایی که می شد سرچش کردم . پروفایل ۳۶۰ اش ، بهترین جایی بود که می شد به او دسترسی داشت . با دلشوره خاصی برایش پیغام گذاشتم . مدام با خودم می گفتم " یعنی منو یادش می یاد ؟ " ، دوست من آنلاین تر از آن بود که فکرش را می کردم . خیلی زود جواب داد . من را هم خوب به یاد داشت و آنقدر با احساس جواب داد که خجالت کشیدم و شرمنده پاکی عواطفش شدم . و البته کلی خوشحال که بر خلاف خودم که همچنان دور باطل می زنم! ، او اینقدر در کارش موفق است . بهترین ها را برایش آرزو  دارم و امید وارم اجرایش تمدید شود تا نمایش تحسین شده اش را از نزدیک ببینم .

یادداشت هوشنگ گلمکانی بر نمایش " ماجرای ناپدید شدن شهرزاد شادمان " در سینمای ما :

 همین جمعه 24 آبان فیلمی دیدم به نام «بسترهای نرم، نبردهای سخت» (روی بولتینگ، 1974) که پیتر سلرز بر بستر ماجراهای جنگ جهانی دوم و اشغال فرانسه توسط آلمان نازی، در آن شش نقش متفاوت بازی می‌کرد؛ از آن شیرین‌کاری‌هایی که معمولاً به بازیگرانی مثل او می‌سپارند. کمدی سبک و مفرحی بود که بیش‌ترین شور و انرژی‌اش را از همین زنده‌یاد جنت‌مکان پیتر سلرز کبیر گرفته بود؛ بدون آن‌که وارد مفاهیم عمیقه بشود. بعدش غروب همین روز به طور اتفاقی نمایشی دیدم به نام «ماجرای ناپدید شدن شهرزاد شادمان» (نوشته و کارگردانی علی منصوری) در سالن «گوشه» فرهنگسرای نیاوران، کار چند جوان بااستعداد که در آن هم یکی از بازیگرانش، آیه کیانپور، در هفت نقش بازی می‌کرد.
این هم کمدی مفرح و دل‌چسبی است که بیش‌ترین شور و انرژی‌اش را از همین بازیگرش گرفته و البته طرح و متن کارشده‌ای هم دارد، پر از شوخی‌های بامزه با ژانرها و نام‌های آشنا، از زیبای خفته تا روانی هیچکاک. این خانم جوان هفت تا نقش متفاوت بازی می‌کند که حتی از نقش‌های پیتر سلرز هم متفاوت‌ترند؛ از یک مدل مکش‌مرگ‌مای پرفیس‌وافاده و ازخودراضی گرفته تا یک رختشوی عامی جنوبی، یک پسرک تخس از نوع بچه‌پررو، متخصص خون‌‌شناسی ادارة پلیس در هیبت یک وامپیر، یک نویسنده، شنل قرمزی و حتی مردی شبیه هیتلر! اجرای چند تا از این نقش‌ها پر از ظرافت‌هایی‌ست که نشانة استعداد درخشان این خانم جوان است و شاید سینما هم بتواند آن را کشف کند و به کار بگیرد؛ به‌خصوص در قحطی کمدین مؤنث در سینمای ایران. البته بقیه هم کارشان را خوب انجام داده‌اند؛ از جمله طرح ابتکاری پوستر و بروشورش هم در تناسب کامل با فضای نمایش است.
برای بنده که غروب جمعة خوبی بود. گویا قرار است این ماجرا هفت‌هشت‌ده روز دیگر هم روی صحنه باشد؛ اگر گذارتان به آن طرف‌ها افتد، تماشایش را از دست ندهید، ضرر نمی‌کنید. البته اگر این نمایش در تئاتر شهر یا یکی دیگر از تالارهای وسط شهر اجرا می‌شد (که قابلیتش را هم دارد)، حتماً تا حالا خودش را شناسانده بود، اما گویا جوان‌های کم‌ترشناخته‌شده باید به همین سالن‌های دوراافتاده قناعت کنند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 15:23  توسط سهند  | 

به چشم می بینم آن روزی را که سر یکی از اینهایی که در شلوغی مترو و تاکسی مباحث تئوریک سیاسی - اجتماعی ارائه می کنند و همه چیز را گردن نظام و دولت و احمدی نژاد می اندازند ، یک جیغ بنفش بکشم . نمی فهمم اینکه سر سوار شدن قطار ، گیس و گیس کشی می کنند ، روی پله برقی می دوند و یا صبح کله سحر دود سیگار را پیشکش حلق مبارک خلق الله می کنند هم تقصیر احمدی نژاد است ؟ به طرز بدبینانه ای فکر می کنم اگر همین آقایی که گویا همه نابسامانی ها تقصیر اوست ناگهان تصمیم بگیرد ماهی مثلا ۵۰.۰۰۰تومان به حساب هر شهروند ایرانی واریز کند ، ملت  همه از وجنات و درایتش خواهند گفت . کاش کمی هم مفهوم نقد ، آن هم از نوع منصفانه در سطح جامعه نهادینه می شد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 23:35  توسط سهند  | 

تمام سالهای دانشجویی مان ، سعی میکردیم (یا سعی می کردند بهمان بقبولانند که)بخود ببالیم که فارغ التحصیلان آمار ، در مقایسه با سایر رشته ها ، تعدادشان کم است . اما آنچه اتفاق می افتد انگار خلاف تصورات ماست . مملکت مملو از آماریونی است که برای داده کاویشان سوژه ای جالبتر و حیاتی تر از اینکه چه تعداد دختر و پسر دم بخت داریم و به ازای هر انسان مونث چند انسان مذکر وجود دارد ، پیدا نکرده اند . و هر روز یکسری عدد و رقم از خودشان ارائه می کنند و بعد که کلی جوان از ترس پیدا نشدن فرد رویاهایشان تا مرز خودکشی پیش رفتند ، رقم دیروزی را نامعتبر اعلام می کنند و مجددا شادی را به میان اقشار دم در خانه بخت برمی گردانند . و  این در حالیست که علما هنوز فرصت نکرده اند نرخ معقولی برای موارد کم اهمیتی مثل تورم وبیکاری ارائه کنند . از سوی دیگر ، عده ای که مطمئنا تعدادشان بسیار بیشتر از موارد فوق الذکر است ، با آنکه آمار را در سطوح آکادمیک فرا نگرفته اند ، ولی بخوبی  از پس این مهم برمی آیند و این توانایی را دارند که در زمانی کمتر از سه سوت یا کسری از ثانیه ، پته های سوژه ی موردنظر را روی آب بریزند ، آمار هفتاد و هفت پشتشان را هم در بیاورند و شخصیت و رفتارهایش را هم نه تنها آنالیز، که قضاوت و حکم هم صادر کنند ...همان فرمولی که ما هرچه این سالها لابلای کتابهایمان گشتیم ، نیافتیمش . یاد استاد نازنینی که به طنز پیشنهاد می داد که لااقل ما ها که این رشته را  میخوانیم سوگند یاد کنیم که  رسالتمان گرفتن آمار ملت نباشد ، بخیر !!!

*الهه ی عزیزم ، در کامنتی که برای پست "این سرمای دوست داشتنی " گذاشته هشدار بجایی داده : --یه مدتی خودت نبودی سهند . یه نگاه بنداز به پستای قبل --  پیش از او هم بهم گفته بودند ...حالا معنی تذکرت را می فهمم رفیق !

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 11:47  توسط سهند  | 

من به شهری غمگين، پُر عطر غربت،

به سرابی لرزان،

 من به يک بقچه پُر از تنهايی

                     -  که تو نانی خوشبو، صبح يک روز بهار، بسته بودی در آن -

زير يک سوز مداوم و به آواز نسيمی معتاد

من به وهمی شايد، 

همه شب بيدارم.

 تو زشادی سرمست و به باغی آباد

که ره‌اش از وطن ساده‌ی من بس دور است...

زير يک سايه‌ی بيد

خواب را، بازيچه‌ی چشمت کردی

و زمان را بستی

مثل يک قصه که خواندی يک شب

من ولی باز

- به وهمی شايد-

همه شب بيدارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:4  توسط سهند  | 

وقتی هوا سرد سرد است ، دلم می خواهد یک پالتو قرمز بپوشم ،  مثل همیشه دیرم شده باشد و با عجله از میان شلوغی  و جمعیت  بگذرم و بروم کافه ای مثل گودو ... هات چاکلت سفارش بدهم . یک عالمه حرف بزنم . اولش کسی چیزی نگوید تا من اعتراف کنم ... اعتراف کنم که ... بعد او که حرفهایم را شنیده ، بگوید و من ته مانده ی شکلات تلخ آب شده را با آرامش کلماتش سر بکشم .
اما ... پالتوهایم یا طوسی اند یا مشکی . در این یکسالی هم که تهرانم ، فقط سه بار به کافه رفته ام . که هیچ کدامش "گودو " نبوده . اما بدون اینها ،همین دیروز بود یا پریروز که یک ساعت سر رفیقی جیغ کشیدم ...و بعدش کمی آرامتر شده بودم . آن دفترچه قدیمی را باز کردم و قول دادم به خودم ، به آن کاغذها و کلمه ها ... و در دلم به آن رفیقایی که می دانم سهند خوش قول را دوست تر دارند ...

 پ.ن ۱: رفقای عزیز ل.ن.گی ! از رنگ پالتویی که دلم خواست استفاده ابزاری نفرمایید !

پ.ن ۲:  بانوی جامعه شناس ... که هر از گاهی قدم بر چشمان سیزیف می گذارید  ، کل کل کردن با شما را دوست داریم ، خیلی زیاد .

پ.ن ۳ : ارژنگ منتشر شد  ...با همان تیم حرفه ای جریده شریفه مرحومه "هفت " . تولدش برای مان کلی بار نوستالژیک داشت . پاینده باشد .  ( بازهم اینجا فستیوال " پ. ن " راه انداختم ... امان از پر حرفی .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 19:8  توسط سهند  |