تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

من اعتراض دارم...دلم مي خواد همه كتاب هامو آتيش بزنم،چرا چيزي از زندگي توشون نبود؟مادر به من جواب بده چرا زندگي شبيه هيچ كدام از حرف هاي تو نبودونيست؟چرا به من ياد ندادي كه اگه گرگي رو تو لباس آدميزاد ديدم گه گيجه نگيرم؟چرا به من ياد ندادي كه بتونم گاهي جلوي اشك هامو بگيرم؟ بابا ميشه واسه يه لحظه هم كه شده تلويزيون رو خاموش كني؟مي خوام باهات حرف بزنم، من نمي فهمم، درك نمي كنم آدم ها رو،بابا باور كن آدم ها به اون مهرباني و سادگي كه تو هم فكر مي كني نيستن.تا كي همه رو مثل خودت پاك و بي غل و غش ميبيني؟چرا ازين دنياي احمقانه اي كه داريم چيزي به من نگفتي؟چرا وقتي با ديوار هاي زندگي روبرو ميشم اينجوري از پاميوفتم؟چرا منو اينقد ضعيف بار آورديد؟ چرا يادم نداديد كه من هم گاهي گرگ باشم؟
لطفا منو از بازي تهوع آور زندگي بكشيد بيرون...من توانشو ندارم...نمي تونم...من طاقت ديدن اشك هاي نزديك ترين كسانم رو ندارم.وقتی فکرشو می کنم که الان چقدر غمگینی..که چه حالی داری الان.....اونم تویی که لایق بهترینی...دلم می خواد بمیرم.....چرا روزگار با ما مهربان تر نيست؟تاوان كدوم گناه نكرده رو پس ميديم؟پروردگار من، مي شنوي؟ منو ازين بازي مزخرف زندگي بكش بيرون...من ضعيفم..من توانايي هضمشو ندارم...من نمي تونم...تا كي بايد اشك بريزيم؟ تا كي بگيم اينم بگذره؟چي ميگذره؟درد مگه فراموش مي شه؟از دست خودخواهيه آدما به كجا بايد پناه برد؟ از دست دروغ ها،دورويي ها،دوست دارم گفتن هاي پوچ و تو خالي و دروغ...به كي به كجا بايد پناه ببريم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 15:35  توسط ماشنکا  | 

"اگر تنها ترین تنهاها شوم ،بازهم خدا هست . او جانشین تمام نداشتن هاست . نفرین و آفرین ها بی ثمر است. اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد تو مهربان جاویدان آسیب ناپذیر من هستی .ای پناه ابدی ، تو میتوانی جانشین همه بی پناهی ها شوی..."

بازهم ۲۹ خرداد و سالگرد هجرت معلم شهید دکتر علی شریعتی. چقدر به اندیشه ی بکرش نیاز داریم. حس میکنم همیشه خلا روشنفکری چون او را حس خواهیم کرد. یادش جاویدان.

با تو

با تو من با بهار میرویم

باتو در عطر یاسها پخش می شوم

با تو من در روح طبیعت پنهانم.

با تو من بودن را ، زندگی را ، شوق را ، عشق را ، زیبایی را

مهربانی پاک خداوندی را می نوشم.

با تو در خلوت این صحرا

در غربت این سرزمین،

در این سکوت آسمان

در تنهایی این بی کسی

غرقه فریاد و خروش جمعیتم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 23:52  توسط سهند  | 

میخوام اعتراف کنم که بعد از ۱۰سال دارم حس میکنم فوتبال دوست ندارم . باور کنین به این خاطر نیست که بی جنبه باشم و باختهای تیم ملی رو بر نتابم . دلیلش این هم نیست که اینروزا که تو جو جام جهانی هستیم ، حسی شبیه افسردگی پیدا کردم .دلیلش این نیست که مکزیک و آنگولا ، ایتالیا و آمریکا مساوی شدن و ما... . واسه اینه که این فوتبال ... زخمهای دیرینه سالمون رو تازه میکنه . دوباره یادمون میاره که اگه تو فوتبال نتیجه نمی گیریم ماله اینه که "کار گروهی " بلد نیستیم، اگه فوتبال یه ورزش انفرادی بود ما حتما قهرمان بودیم ، یادمون میاره که مشکل فرد خاصی نیست ، ما از اشتباهاتمون درس نمیگیریم ، بازی کردن یا نکردن دایی دردی را دوا نمیکنه ، تیم تجربه بین المللی نداره ، از وقتی یادم میاد تیممون کمبود بازی تدارکاتی داشته و مشکل هنوز لاینحل مونده، چی شد یه دفه؟ من نه بلدم و نه دلم میخواد که ایرادای فنی بگیرم و اصلا نمیدونم چی شد اینارو گفتم. داشتم میگفتم که فوتبال جراحت کهنه مون رو دوباره زنده کرده. یادمون افتاد که اصولا ملت قدر نشناسی هستیم و این قدرنشناسی تاریخی ، خیلی وقتا به ضرر خودمون تموم شده . تحت شرایط خاص شخصیتهایی رو زیر پامون له میکنیم که مدتها براشون هورا می کشیدیم ... یادمون افتاد که ورزشمون بیماره.ادامه نمیدم. چون ناراحت کنندس. همه اینا به کنار چرا "دوست داشتن "یادمون رفته ؟شما فکر میکنین بازیکنای تیم ما همدیگرو دوست داشتن؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 12:12  توسط سهند  | 

اینها را امروز در مریم دیدم . فعلا این را داشته باشید تا از کوران این امتحانات .... خلاص شم و اگر اتفاق خاص دیگری نیفته ( که این یکی رو اصلا مطمئن نیستم . چون حال من به ثانیه ای بنده ) با خاطری آرام (به قول حمید مصدق : "چه تمنای محال ، خنده ام میگیرد "....) بتونم بنویسم . ازخودم و اینروزها... البته چیزایی که به یه کاری بخوره . یه پنجره شاید واسه بهتر دیدن  یا ... باشه برای بعد.

....

یکی را زیر بار خروارها تهمت
له کردن
و
لیاقت کسی را زیر سوال بردن
جسارتی میخواهد
که من به نداشتنش مفتخرم.

...

و

اینکه فرصت داشته باشی
تک تک فرصت های زندگی ات را
با اختیار خودت به گند بکشی
خود فرصت بزرگی است.
غنیمت بشمار

....

این یکی و :

اگر مي بيني قَدرِت رو نميدونند
بذار برو
بذار برو
بذار برو!

...

نظرتون چیه ؟؟؟!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 16:1  توسط سهند  | 

هي مي نويسم و پاك مي كنم..تقصيرwinamp كه پشت سر هم داره آهنگ هاي مورد علاقمو پخش مي كنه و ذهنمو با خودش مي بره...پس بي خيال اون حرفايي كه مي خواستم بگم مي شم. الان دلم مي خواد از موزيك بنويسم.(موزيك يا موسيقي؟ من ترجيح مي دم بگم موزيك،كلمه موسيقي يه جوريه! راحت نيستم باهاش.نمي دونم چراناخوداگاه ياد شجريان ميوفتم!) دنياي ترانه و آهنگ...دنياي صدا..خيلي بهش مديونم.. روزايي كه حالم خوش نيست،روزايي كه پر از انرژي هستم.. روزايي كه گيجم..روزايي كه ته چاه هستم.. روزايي كه روي ابرا هستم..روزايي كه هيچ كسي نيست سكوت اين اتاق لعنتي رو بشكنه.... هست.. اتاق پر ميشه از صدا.. طرفدار سر سخت سبك خاصي نيستم...موزيك گوش كردن من كاملا حسيه..اگه آهنگيو دوست دارم كاملا حسيه..يه چيزي تو اون آهنگ هست كه منو جذب ميكنه..واسه همينه كه همه جور اهنگي تو آهنگاي مورد علاقم پيدا مي شه.ازسلين ديون هست...كويين هست...جورج مايكل..كوهن..ليونل ريچي..مدرن تالكينگ..التون جان..ديو!!..آبا.. توني براكستون... آوريل..انيگما!!...سانتانا...كيتارو..يه آهنگ هم از فرانك سيناترا. برام مهم نيست كه كي مي خونه.اون آهنگ بايد يه جا تو دلت بمونه...كدوم ديوونه اي مثه من مي تونه 2 تا آهنگ;

too much love will kill you-queen
I Draw all night-celine dion
رو پشت سر هم گوش بده؟! اولي پرتت مي كنه يه جاي تاريك.. دوباره يادت مياره كه چي مي خواستي و چي شددومي..180 درجه حستو بر مي گردونه!
واما خواننده هاي وطني! اينا تو اروپا و امريكا چيكار دارن مي كنن ؟يه كم نبايد محيط اونجا روشون تاثير بزاره؟ تا كي مي خوان اين جفنگياتي كه مي خونن رو ادامه بدن؟يه ذره خلاقيت به خرج بدن بد نيست به خدا، يه ذره اين ذهنيات فسيلي شونو بتكونن.. تا كي از قدو بالاي يار مي خوان بگن؟اونم با سطحي ترين الفاظ..اونم با مزخرف ترين اهنگسازي.. غير از قر كمر ديگه چيزي مهم نيست؟ بدبختي اينجاست كه همون آهنگاي شش و هشتي هم درست حسابي نيست.دلمون به قديمي ها خوش بود..به يكي مثل ابي ..اونم كه پسرفت كامل داشته! خواننده ي " ستاره هاي سربي.. كي اشكاتو پاك مي كنه..نون و پنير و سبزي..غريبه..آخ يكي بود يكي نبود.." چرا به اينجا رسيده، اينا چيه مي خونه؟اين ادم كه مثلن20-30 ساله خواننده هستش نبايد بدونه كه آهنگ خوب و بد چيه؟ با آلبوم آخرش ثابت كرد كه نمي دونه ..يه دنياي موزيك ايرانه و يه قميشي.. اگه موزيك ايران گهگداري آهنگ شنيدني داره از هنر قميشي و داريوش هستش.. خلاصه اينكه دلمون واسه شنيدن يه آهنگ وطنی زیبا حسابي تنگيده....

 پ.ن: آهنگ   too much love will kill you کویین رو می تونید اینجا گوش بدید.. شاهکاره..

I'm just the pieces of the man I used to be
Too many bitter tears are raining down on me
I'm far away from home
And I've been facing this alone
For much too long
Oh, I feel like no-one ever told the truth to me
About growing up and what a struggle it would be
In my tangled state of mind
I've been looking back to find
Where I went wrong

Too much love will kill you
.......If you can't make up your mind

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 12:0  توسط ماشنکا  | 

 

رفيق جان سلام..امروز تولدت بود..ازين راه دور به جزعرض تبريك خشك و خالي كاري نميشه كرد.. كاش شاد باشي.. كاش حالت بهتر باشه.. كاش زندگي با ما مهربان تر باشه..

با خودم فكركردم كه حالا كه در دسترس نيستي حداقل يه كادوي مجازي  بدم ،  وباز هم كلي فكر كردم كه چي باشه..

اگه هديه من تلخه ببخش.. ولي خودم فكر مي كنم بهترين هديه اي هستش كه تا حالااز ته دل به كسي دادم..اگه كج سليقم ببخش..

 

 هديه من يك مرواريد حكمت:

 

كسي كه علاقه اي به ديدن نشانه ها ندارد مجبور است اتفاق را يك جا هضم كند.......

 

كاش نشانه ها را می دیدی... کاش نشانه ها را ببینی.........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 17:8  توسط ماشنکا  | 

 

  از طریق:دلتنگستان

زندگی يک کاسهء بزرگ پٌر از گيلاس است؛ سرخ و سياه و درشت و تازه. يکی برای من، يکی برای تو؛ هسته ها را گاز نزنی، دندانت را می شکند، باور کن. گرفتاری عجيبی است اين جدايی، هفته هايش ماه شٌد و ماههايش سال، هنوز هم جايش می سوزد؛ صد رحمت به زايمان. حرفهاي مرا هم که ديگر نمی شنوی، گفتم بنويسم، شايد بخوانی.

يادت هست زندگی چه خلوت بود؟ شبها تاريک بود؟ مٌبل راحتی روبروی من هميشه خالی بود؟ نمی دانی چقدر شلوغ شده است، برو و بيا، بريز و بپاش، قرطی بازی، درس، بستنی، سفر، کار، تلفن، ماشينسورای، آبونمان مجلات اقتصادی، خريد و خشکشويی؛ شهر فرنگ را يادت هست؟ همان، تحت ويندوز؛ ولی هنوز هم جای تو خالی است. انگار تمام اين قشقلق و هلهله و هياهو اصلا صدا ندارد، هر چه هست پژواک کمرنگ خاطرات روزهايی است که ديگر برنمی گردند.

يادت هست گفتم بعد از تو با هيچ کسی کاری ندارم؟ دروغ گفتم. حالا يک نفر هست که آن طرفِ ميز غذا می نشيند و به حرفهای من گوش می کند، گاهی هم می خندد. حالا يک نفر هست که من در چشمهايش دنبال همان چيزهايی بگردم که تو با خودت بردی. وقتی که هست خوش می گذرد، ولی وقتی که نيست باز هم جای تو خالی است. مسخره است، نيست؟

تابستان شده است. ديشب می خواستم جای خالی ات را با لباسهای زمستانی در چمدان بزرگی پٌشت کمد لباسهايم قايم کنم. پشيمان شدم. زمستان سال ديگر برمی گردد، ولی تو چی؟ آمديم و زمستان شد و من لباسها را باز هم در آوردم؛ آنوقت دوباره من می مانم و جای حالیِ تو. يک گلدان بزرگ خريدم و يک گل آفتابگردان، زرد و سياه، قد بلند و کمر باريک، گردن نازکش را هم با ناز و عشوه خم کرده است به سمت آفتاب و پنجره. فعلا که مشکل را حل کرده است.

زندگی يک کاسهء پٌر از گيلاس است. تٌرش و شيرين، سرخ و سياه. هيچ دو تايش مثل هم نيست. درست است که جای تو خالی است و شايد هيچ وقت پٌر نشود، ولی جاهای ديگری هست و آدمهای ديگری که آنها را پر می کنند. روزها می گذرند و گل آفتابگردان هر روز از طلوع تا غروب به آفتاب خيره می شود تا اتفاق بدی برايش نيفتد. حالا که او از خورشيد مواظبت می کند، من هم می توانم به زندگی خودم برسم. يک گيلاس ديگر بر می دارم، يک قدم جلوتر، قويتر، آرامتر، مطمئن تر.

زندگی می گذرد.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 16:4  توسط ماشنکا  | 

طبق آنچه شمارنده هاي آمارگير وبلاگ نشان مي دهد چند نفري هستند كه لطف مي كنند و به سيزيف ما سر ميزنند.به دوستان زيادي آدرس نداده ايم چون مي خواستيم بدون نگراني و خود سانسوري بنويسيم،هر جور كه دوست داشتيم؛مثل حالا. يك روز از غم هاي سنگين دل بگيم و گاهي از انسانيتي كه ما ملت فراموشش كرده ايم،روزي مشتاقانه ازكشف حس عشق بنويسيم و روزي از بيانيه ي حقوق بشر كه شبيه هيچ كجاي زندگي ما نيست. از اين به بعد هم شايد روزي با طنز به سخره بگيريم اين عروس هزار دامادي كه نامش دنياست،و روزي ديگر هم با اشك بنويسيم ازين دل ديوانه اي كه داريم!
اين ها رو نوشتم تا بدونيد با چه جور وبلاگي سروكار داريد اگر گاهي به اينجا سر ميزنيد،ما در سيزيف خودمان را مينويسيم..خط به خط...جمله به جمله...از دوتا آشفته ي ديوانه ي عاشق كتاب..فيلم..فوتبال(يكي قرمزويكي متاسفانه آبي!)..آي تي.. شعر ..موزيك..آزادي..آرامش (نه منه؟!)اخبار روز..خاتمي(چقد دلم براي اون روزها تنگ شده.. هنوز بعد يك سال تا مجري اخبار ميگه:"رييس جمهور، امروز...." منتظرم چهره ي خاتمي رو ببينم)از ما با اين خصوصيات انتظارنظم و در يك چهارچوب نوشتن را نداشته باشيد.

تازه،شما كه خبر نداريد...جديدن كشف كرده ايم كه نسبتي هم با دايناسورها داريم!پس اگرناراحت نمي شويد اصولن هيچ انتظاري نداشته باشيد ! باور بفرماييد اينجوري خودتان هم موقع کلیک روی سیزیف راحت تريد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 19:14  توسط ماشنکا  | 

روزنامه شرق در ضمیمه رایگان امروزش ، "سیاست نامه " به بازخوانی مواد اعلامیه جهانی حقوق بشر پرداخته است . که البته هر مورد به تفصیل توسط صاحبنظرانی چون سعید حجاریان ، کامبیز نوروزی ، بهمن کشاورز ، سید مرتضی مردیها و ...  تفسیر شده  . توصیه می کنم حتما این ضمیمه پربار را مطالعه کنین.

من صرفا ، بندهای این اعلامیه را میگذارم . لطفا بخونین و آنچه بر ما میگذرد ، مقایسه کنین.

 

1-     تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق باهم برابرند . همه دارای عقل و وجدان هستند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند.

2-     هرکس می تواند بدون هیچگونه تمایز خصوصا از حیث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر و همچنین ملیت ، وضع اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هر موقعیت دیگر از تمام حقوق و آزادیهایی که در اعلامیه حاضر ذکر شده، بهره مند گردد. ّه علاوه هیچ تبعیضب یه عمل نخواهد آمد که مبتنی بر وضع سیاسی ، اداری و قضایی یا بین المللی کشور یا سرزمینی باشد که شخص به آن تعلق دارد . خواه این کشور مستقل ، تحت قیومیت یا غیر خود مختار بوده یا حاکمیت آن به شکل محدودی باشد.

3-     هر کس حق زندگی ، آزادی و امنیت شخصی دارد

4-     احدی را نمی توان در بردگی نگه داشت و داد و ستد بردگان به هر شکلی که باشد ممنوع است .

5-     احدی را نمی توان تحت شکنجه یا مجازات رفتاری قرار داد که ظالمانه و یا بر خلاف انسانیت و شئون بشری یا موهن باشد.

6-     هر کس حق دارد که شخصیت حقوقی او در همه جا به عنوان یک انسان در مقابل قانون شناخته شود.

7-     همه در برابر قانون مساوی هستند  و حق دارند بدون تبعیض و بالسویه از حمایت قانون برخوردار شوند. همه حق دارند در مقابل هر تبعیضی که ناقض اعلامیه حاضر باشد و علیه هر تحریکی که برای چنین تبعیضی به عمل آید به طور تساوی ازحمایت قانون برخوردار شوند.

8-     در برابر اعمالی که حقوق اساسی فرد را مورد تجاوز قرار بدهد و آن حقوق به وسیله قانون اساسی یا قانون دیگری برای او شناخته شده باشد ، هرکس حق رجوع به محاکم ملی صالحه را دارد .

9-     هیچ کس را نباید خودسرانه بازداشت ، توقیف ، حبس یا تبعید کرد.

10- هرکس با مساوات کامل حق دارد که دعوایش به وسیله دادگاه مساوی و بی طرفی ، منصفانه و علنا رسیدگی شود و چنین دادگاهی درباره حقوق و الزامات او یا هر اتهام جزایی که به او توجه پیدا کرده باشند ، اتخاذ تصمیم بنماید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 18:24  توسط سهند  | 

"هیچ کس لیاقت دیدن اشکهای تو را ندارد و آن که چنین ارزشی دارد ، هرگز ترا گریان نخواهد کرد."

یه جمله بی مزه کلیشه ای بدرد نخور . شاید فقط خودم بدونم چرا این رو نوشتم. واسه خالی نبودن عریضه ؟!!!؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 15:2  توسط سهند  | 

اینروزها با خودم به این نتیجه رسیده ام که " از ماست که بر ماست " . خیال خودم را راحت کرده ام . با این فکر دیگه آسمان و ریسمان نمی بافم از کسی هم خرده ای نمی گیرم . تکلیفمان روشن است. اشکال اساسی را باید نه در سطوح بالا ، که در خودمان جستجو کنیم . جماعت ایرانی مدتهاست که نه تنها به پیش نمی رود و درجا میزند ، بلکه گاه به عقب نیزمیرود . یاد بگیریرم که ریشه نابسامانی ها را در خودمان بیابیم . مطلبی که امروز تحت عنوان " جامعه شناسی مردم ایران " و شعری که ضمیمه آن در روزنامه شرق خواندم این مهم را بیشتر از قبل برایم باورپذیر کرد که تا دگرگونی اساسی در فرهنگ و رفتار مردم صورت نگیرد ، تغییرات سیاسی رویایی بیش نخواهد بود .

این شعر را که اشرف الدین گیلانی ، یکصد سال پیش در وصف روحیات مردم ایران سروده ، چند بار بخوانید و قضاوت کنید .بدون شک نقد بجایی است بر رفتار ما ایرانیان :

 

ما ملت ایران همه باهوش و زرنگیم   افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

ما باک نداریم ز دشنام و ملامت / ما میل نداریم به آثار و علامت

گر باده نباشد سر وافور سلامت  /   ازنام گذشتیم همه مایل ننگیم

افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم !

 

گاه از غم مشروطه به صد رنج و ملالیم /   لاغر ز فراق وکلا همچو هلالیم

شب فکر شرابیم  /   سحر طالب بنگیم

افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم !

 

یک روز به میخانه و یک روز به مسجد  /  هم طالب خرما و همی طالب سنجد

هم عاشق زیتون وهمی عاشق کنجد/   با علم و ترقی همه چون شیشه و سنگیم

افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم !

 

اسباب ترقی همه گردید مهیا  /   پرواز نمودند جوانان به ثریا

گردید روانکشتی علم از تلک دریا  /  ما غرق به دریای جهالت چونهنگیم

افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم !

 

یا رب ز چه گردید چنین حال مسلمان !  /   بهر چه گذشتند زاسلام و ز ایمان!

خوبان همه تصدیق نمودند به قرآن /  ما بوالهوسان تابع قانون فرنگیم

افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم !

 

مردم همه گویا شده مال و خموشیم   /   چون قاطر سرکش لگدانداز چموشیم

تا گربه پدیدار شودما همه موشیم / باطن همه چون موشبه ظاهرچو پلنگیم

افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم !

 

از زهد تقدس زده صد طعنه به سامان   / داریم جمیعا هوس حوری و غلمان

نه گبر نه ترسا ، نه یهود و نه مسلمان  / نه رومی رومیم و نه هم زنگی زنگی

افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم !

 

من در طلب دوست به هر کوچه دویدم   /   از مرشد و آخوند دو صد طعنه شنیدم

اندر همه تهران دو نفردوست ندیدم   /   بر جان هم افتاده شب و روز به جنگیم

افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم !

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 20:17  توسط سهند  | 

 

چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی

                                                                  فروغ

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 18:15  توسط ماشنکا  |