تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

 اينو چندين سال پيش وقتي روح من در جسم ويرجنيا وولف حلول كرده بود نوشتم! هنوز هم وضعم همونه....

 

تقريبا از همه چيز لذت مي برم. با وجوداين چيزي در درونم بي آرام و جستجوگر است.چرا نمي توان چيزي را در زندگي كشف كرد؟چيزي كه بتوان بر آن انگشت گذاشت و گفت:"خودش است"

 

 

چندوقت پيش واسه يه رفيق اس ام اس دادم كه: زندگي همينه؟ جواب داد:دقيقا همينه.

 

پ.ن: با قالب وبلاگ مشکل داریم.قبلی ها به دلمون نمی نشست.. ازاین یکی هم که خوشمون اومده بازی درمیاره..سعی می کنیم زودتر درستش کنیم... کاش یه خیر پیدا میشد یه قالب خوشگل به ماهدیه می داد!

پ.ن۲: درست شد ولی کاش یه خیر پیدا میشد.....


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 6:13  توسط ماشنکا  | 

به طرز احمقانه ای خوابم می یاد. بی دلیل از بین یه عالمه کتاب نخونده ، " بار دیگر ، شهری که دوست می داشتم .. "  رو گذاشتم کنارم و ورق می زنم و به هر جا که زیرش خط کشیدم دقت میکنم. ازبه خاطر آوردن روزهایی که زیر این جمله ها خط کشیدم و اینکه حالا احتمالا روشون باید خط بکشم ، حس بدی بهم دست میده. خودمو گم کردم . کجا ؟؟؟ معلومه تو خودم ...

جمله های قشنگیه ، حتی اگه آدمو و یادچیزخاصی نندازه.

 

-.... نه! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است.تحمل اندوه از گدایی همه شادیها آسانتر است.سهل است که انسان بمیرد تا به گدایی همه شادیها یرخیزد...

 

- احساس رقابت احساس حقارت است است. بگذارکه هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیز بیندازند.من ازآنکه دو انگشت بر او باشد ، انگشت بر می دارم. رقیب یک آزمایشگر حقیر بیش نیست. بگذار آنچه از دست رفتنی ست ، برود....

 

جالب اینجاست که صفحه اول کتاب ،از دکتر شریعتی ، به خط خودم، نوشته ام :

 

بگذار تا شیطنت عشق ،

چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید

اما

"کوری " را

به خاطر آرامش

هرگز تحمل نکن.

....

 

مطمئنا اگه خیلی ازدوستای من این پست رو بخونن ، برام کامنت میذارن که "  زرشک....." !!!! نه ماشنکا؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 20:1  توسط سهند  | 

 

آوارگی

بهای سیب چیده نبود

آوارگی

کیفر جسارت حوا بود

                                             قدسی قاضی نور

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 16:38  توسط ماشنکا  | 

  • عاشق جمله هاي قصاري هستم كه اندازه يك كتاب كامل با تو حرف دارند؛ مانند اينها:

Never compare your inside with somebody else’s outside

.When you don't have what you love, you should love what you have

GODISNOWHERE... this can be read as " GOD IS NO WHERE " or : " GOD IS NOW HERE" everything in life depeds on how you look at them.always think positive

  • کشف آهنگ اين هفته:Dido)....Dont think of me )  اينجا بشنويد

So you're with her

and not with me

I hope she's sweet

and so pretty

I hear she cooks delightfully

a little angel beside you

So you're with her

and not with me

Oh how lucky one man can be

I hear your house

is small and clean

Oh how lovely with your homecoming queen

Oh how lovely it must be

When you see her sweet smile baby

Don't think of me

When she lays in your warm arms

Don't think of me

.......

And it's too late and it's too bad

Don't think of me

Oh it's too late and it's too bad

Don't think of me

جمله بر گزيده  هفته:پشت تلفن به سهند گفتم:فلاني كارش اين نيست ولي اين كارست! (خيلي خفن بود!)

ووووووو رفيق برگزيده هفته:سارا خانوم!!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 22:48  توسط ماشنکا  | 

 

باد مرا خواهد برد

به ميلاد شگفت ِ "سكوت "

كه آن نو رسيده ي نازك انديش

چو ليوان آبي بر لب تيغ

                             هر لحظه خواب سقوط مي بيند ...

باد مرا خواهد برد

                      به همان پرسه هاي تنهايي

كه پيشگفتار پوسيدگي ،

                       واژه واژه  ، ازبر ميشود

باد مرا خواهد برد

تا امتداد آن بهت ِ بي انتها

كه پرستوي خيال

سراسيمه سرك مي كشد

                          تا عطر گلبوته را

                                               به مشام پنجره برساند

    اينجا قحطي شقايق است

                                    و

                                       فراواني  تشويش

                                                             

باد مرا خواهد برد

به همان حوالي كه

                     آن " شرم ِ مدهش ِ مكرر "

لحن مبهم صداي خويش را نمي شناسد

                                                و سكوتي كه به حرف مي آيد ....

               " به دنبال ِ كدامين قصه و افسانه اي ؟؟؟ "

جرات دیوانگی است ؟

 يا زوال ِ بي روال ِ عاطفه ؟؟؟

باد مرا خواهد برد .....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 23:36  توسط سهند  | 

 

امروزصبح بعد از اينكه با دوستي قديمي حرف زدم متوجه شدم كه چقدر حالم نسبت به آن روزها بهتر است.كدام روزها؟همان روزها ي بد..تلخ..همان سالهاي سرگرداني... سالهاي كه دور خودم مي چرخيدم به دنبال چيزي كه دقيقا نمي دانستم چيست..فقط مطمئن بودم آن چيزي كه دارم نيست..مطمئن بودم...چه روزها و سال هاي بدي بود..

سال هشتادوچهار اوج فاجعه بود...از همان فروردينش با تلخي بود..فروردين لعنتي ..مردادو شهريور؟ تلخ..پرازدردو بهت و گريه و ناباوري و....آرزو مي كردم چشم هايم را ببندم و وقتي باز كردم يك سال گذشته باشد...از بس كه همه چيز بد بود.از بس كه همه چيز غير قابل تحمل بود.ازبس كه نفس كشيدن برايم سخت شده بود...دقيقا آرزويم همين بود... بگذريم. پاييز رسيد... ادامه همان حال وروز..گاهي ملايم تر ..گاهي شديدتر..خيلي شديدتر..شديدتر يعني اينكه بغض بيشتر..دل گرفته تر..هنوز هم باور نمي كردم كه آدم ها اينقدر خودخواه باشند..باور نمي كردم.. باور نمي كردم كه چهره دروغ اين شكلي ست..فكر مي كردم بايد چهره اش زشت تر باشد آنجور كه تا ببينيش زود بشناسيش.. نه ..فكر نمي كردم دروغ را مي شود اينقدر زيبا بسته بندي كرد و تحويل كسي داد...آن هم از كي؟ كسي كه توي ساده مطمئن بودي هرچه هست خودخواه نيست.به مهربانيش..به صداقتش اطمينان داشتي.. باور نمي كردم...هنوز هم باور نمي كنم.....(پ.ن: از بس كه خري!)

حالا امروز تقريبا يك سال از آن روزها گذشته...اولين اتفاق خوبي كه افتاد تمام شدن آن دانشگاه لعنتي بود...منبع خيلي از آن حس هاو انرژي هاي بد تمام شد... حس ها و انرژي هاي بدي كه از بس مهمان شده بودند ديگر كاملا صاحبخانه شده بودند....به تمام وجودم چسبيده بودند انگار.. چقدر بيرون انداختن آنها سخت بود و هست.. بعد كم كم سعي كردم خودم باشم... بيچاره خودم ! از بس كه به حرفش گوش نكرده بودم قهر كرده بود...دستش را گرفتم.. با هم حرف زديم.. به اين نتيجه رسيديم كه بايد به حرف هايش گوش كنم.سعي كنم كاري كه دوست دارم را انجام بدهم..حالا هر كاري باشد.. حرفي را كه دوست دارم بزنم...اگر كسي آزاري رساند دليلي ندارد كه تحملش كنم...ووو هزاران چيز ديگر...  كم كم دارم ياد مي گيرم كه خودم را دوست داشته باشم.به فكر خودم باشم...هنوز كلي كار مانده ولي سعيم را مي كنم... البته نه اينكه شاد شاد باشم ها.. نه.. همين وبلاگ شاهد است... چند پست برويد پايين تر! آن پستي كه با كلي درد و گريه نوشتم نشان مي دهد كه هنوز خيلي ضعيفم.. مشكلاتي كه شايد مستقتما ربطی به خودم نداشت ولي تاثير زيادي روي من گذاشت... هنوز خيلي از روز ها هست كه كار من اين است كه گوشه اي درون خودم كز كنم و همه كارها را بسپرم به دخترك..بيچاره دخترك هم كلاس من را مي رود هم با مادر حرف مي زند..هم جواب تلفن ها را مي دهد هم با دوستانم مي گويد و مي خندد... بيچاره! من هم گوشه ي دنجي كز مي كنم و قيافه مظلومانه اي به خودم مي گيرم..هرچقدر هم كه دخترك غر بزند كه فلاني بيا ،من خسته شدم، اعتنا نمي كنم و سرش داد ميزنم كه  "من با اين دنياي كثيف كاري ندارم" .و دخترك هم سري تكان مي دهد و ميرود كه سر ووروجك همسايه داد بزند تا دست از سر كتاب هاي من بردارد و پاره شان نكند..وزير لب غربزند كه" من بيچاره چه گناهي كردم كه همزاد تو شدم؟" تا روزي بالاخره دلم برايش بسوزد و برگردم سر زندگي خودم..

خلاصه اينكه ..اين روزها روزهاي زندگي كردن من است...روزهايي كه معني تلاش كردن را مي فهمم. اميد داشتن به آينده كشف تازه زندگي من است...آن روزهاي نحس..آن روزهاي دردناك رفته اند و حالا من هستم و روزهايي كه سال قبل آرزوي زودتر آمدنش را داشتم...مي دانم ..مي دانم كه شايد همين روزها دوباره اتفاقي باعث شود دوباره به همان كنج خودم برگردم.ولي بايد يادم باشد كه چه روزهايي را پشت سر گذاشتم...بايد يادم باشد كه چه قدر سخت بود .... ولي گذشتند.. حالا من هستم و خودم...بايد باز هم با خودم حرف بزنم.. بايد ببينم ديگر چه چيزي اذيتش مي كند.. بايد با هم حرف بزنيم..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 21:15  توسط ماشنکا  | 

 

از تب 40 درجه :

آرژانتین شبیه اکبر گنجیه فوتبال بازی نمی کنه می جنگه. چک شبیه خاتمیه با قدرت بازی می کنه ولی بالاخره کم میاره. برزیل شبیه سروشه شوخی نمیشه باهاش کرد. ایتالیا شبیه قالیبافه به خاطر قیافش بهش رای می دن. آلمان شبیه کروبیه، آدم نه ازش خوشش میاد نه بدش. انگلستان هم که مثل اکبر هاشمیه ، چرا هم نداره!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 14:31  توسط ماشنکا  | 

........

 

سعی بی رنگِ ماندن را،

در تداوم زمستان

به سخره می گیرند

تا

بغض بی لجام ندامت

در رقص رندانه خیانت

بوی نا بگیرد

.

.

.

.

سرم را برمی‌گردانم و می‌بينم سرش را برگردانده و خيره نگاهم می‌کند. به چشمانش نگاه می‌کنم. مثل هميشه ساکت است. به صرافت می‌افتم چيزی بگويم. منتظر است و بی صدا گوش می‌کند. انگار آفريده شده که گوش دهد. خيره شود و نگاهش پرسان باشد. مدتهاست که رابطه‌‌مان خوب نيست. او که چيزی نمی‌گويد. من هم سکوت می‌کنم. بگذار هر چه می‌خواهد وراندازم کند. زمانی يکی بوديم. بی آن‌که چيزی گفته باشيم حرفهای هم را می‌شنيديم. من می‌خنديدم او شاد می‌شد. يکی‌مان که غم داشت ديگری هم بغض می‌کرد. من بغض می‌کردم و او سراپا گوش می‌شد. حتی آلبر‌کامو را هم دوست داشت. وقتی می‌خواندمش کسی خوشش نمی‌آمد ولی او کيف می‌کرد. ترس‌هايمان. اميد‌هايمان. اين اواخر از همه هراسان بوديم به قولی ز سيلی‌زن، ز سيلی‌خور، ز تصوير بر ديوار ترسان بوديم. تا روزی که راه‌مان از هم جدا شد. اين من بودم که عوض شدم. يک روز صبح بلند شدم. ديدم با او غريبه‌ام. خودش نمی‌داند. نمی‌داند که اين‌طور نگاهم می‌کند. از چشمانش پيداست که اشتباهم گرفته. از همينش متنفرم. از اين که فکر می‌کند مرا می‌شناسد از اين که می‌توانم به آسانی فريبش دهم. از اين‌که من بغض کنم و او بی خبر، لبخند تحويلم دهد. مثل دو غريبه به هم سلام می‌کنيم، بدون اين‌که حتی به چشمان هم نگاه کنيم. مدت‌هاست که از درون هم بی‌خبريم. با آن‌که کنارش ايستاده‌ام، بينمان فرسنگ‌ها فاصله است. نگاهم را از نگاهش می‌گيرم و آهسته دور می‌شوم به سکوت معنی دارش می‌انديشم و نگاه سوال پيچش که بنيان وجودم را ويرانه کنان می‌کاود. سنگينی نگاهی را از پشت سرم احساس می‌کنم دوباره رويم را بر می‌گردانم. همچنان خيره نگاه می‌کند. دست به چشمانش می‌کشم. تصوير خاک گرفته‌ی آينه، خيال آشنايی ندارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 14:32  توسط سهند  | 

كتاب «پرنده من» از «فريبا وفي» دنیای درونی بخشي از زنان سرزمين ماست..زناني كه درونشان پر از حرف هاورازهایی است كه هيچ وقت به زبان آورده نمي شوند. حرف هايي كه هر روز موقع آشپزي، دوختن دگمه هاي لباس بچه ها، تميز كردن خانه ،ديدن بد اخلاقي ها و بي وفايي هاي شوهر ٬ قدر ناشناسي بچه ها با خود مي گویند و هيچ كس نمي شنود....كاش بعضي از مردان بفهمند كه هميشه سكوت نشانه رضايت نيست....گاهي دل اهل شكايت نيست...
فصل چهارم کتاب:
من ميروم.او مي رود.ما ميرويم.رفتن تنها فعلي است كه امير هميشه در حال صرف كردن آن است.لعنت به اين شانس! هنوز مزه يك جا ماندن را نچشيده ايم كه او باز دارد مي رود.شهلا مي گويد:«امير باز هم فيلش ياد هندوستان كرده» مي گويم اين فيل نيست كرگدن است.كرگدن هميشه تنها مي رود. اي كاش من هم فيلي داشتم كه هواي هندوستان يا جاي نزديك تري مي كرد .
امير به طرف آينده مي رود.عاشق آينده است.گذشته را دوست ندارد،آن هم گذشته زنانه اي كه نه از ديوارپريدن دارد نه دوچرخه سواري نه فوتبال در محله.گذشته اي پر از پچ پچه و حرف هاي درگوشي و خاله بازي است.گذشته اي كه به زير زمين هاي تاريك و پستوها منتهي مي شود.امير حاضر نيست   حتي يك قدم با من به عقب برگرددمن هم گذشته را دوست ندارم.تاسف آور است چون گذشته مرا دوست دارد.بعضي وقتها مثل جانوري روي كولم سوار مي شود و خيال پايين آمدن ندارد.فكر مي كردم بعد از وصل شدن به امير بتوانم آن را زمين بزنم.آرزو مي كردم به آساني از دست دادن بكارت،از شر آن خلاص بشوم.براي همين بود كه بك شب از آن شب هايي كه توهم چيره است و صميميت باكره،از جانور آويزان شده از كولم براي امير گفتم.حال گو‍‍‍ژپشتي را داشتم كه بخواهد راز گوژش را برملا كند.امير من و من ام را قطع كرد.آيا قبل از او كس ديگري رادوست داشته ام؟جوابش را گرفت و به آسودگي مردي سعادتمند دراز كشيد.ولي من هنوز حرفم را تمام نكرده بودم.داشتم مي گفتم كه امير خواب آلوده دهانم را با دستش بست
«مهم نيست كه ديگرانت كه بوده اند و چه كرده اند.فقط تو اهميت داري و از حالا به بعدت كه مال من است»
حرکتش جذاب بود ولی پشت لحن عاشقانه اش بي حوصلگي هم بود.مي دانستم كه او با من  هيچ جا نمي آيد.جا خوردم احساس تنهایی و سرخوردگی مثل هوویی فاصله بین من و امیر را اشغال کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 20:30  توسط ماشنکا  | 

این شب امتحانی فعلا اینو داشته باشین:

وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی فرمودند : " به فیلمهایی که مطابق معیارهای قبل از انقلاب ساخته میشوند  ، از این به بعد اجازه نمایش نمیدهیم . تغییرات و اصلاحات در حوزه سینما و فیلمسازی را چنان اعمال میکنیم که همگان متوجه این تغییرات شوند . "

فیلمهایی که بر اساس معیارهای قبل از انقلاب ساخته میشوند احتمال یعنی : آفساید ، دایره ، به رنگ ارغوان ، و هر فیلمی که کیارستمی یا پناهی و احیانا مخملباف بسازند. و لپ کلام آقای وزیر یعنی :

خداحافظ سینما ...........

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 22:31  توسط سهند  | 

۱-از استثنائات است که کسی را به خاطر آنچه که هست دوست بدارند ، اکثر آدمها ، چیزی را در دیگران دوست دارند که خود به آنها امانت می دهند. خودشان را ، تفسیر و برداشت خودشان از او را ...

۲- اگر تورا همانگونه که هستی بذیرم ، بدتر خواهی شد ، اگر با تو جوری رفتار کنم که گویی همانی هستی که لایق آنی ، همان خواهی شد.

....

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 21:30  توسط سهند  | 

نه ماشنکا، دلم نمیخواست تو رو اینجوری بفهمم . کاش نمی نوشتی ، نمی دونم چرا ، شاید من کم طاقت شدم (واقعا؟)دلم میخواست اگه من حس و حالشو ندارمو و نمیتونم ، لااقل تو از بهترین ها بنویسی.بهترین؟ نمی دونم. نمی دونم . نمی دونم . فکر میکنی اونایی که منو و تو رو نمی شناسن وقتی نوشته ها مونو می خونن با خودشون چی می گن ؟ ممکنه یه سری فکر کنن ما آدمای خودخواهی هستیم که فضای وب رو واسه نوشتن از خودمون اشغال کردیم . یا فکر کنن که آدمای ناامیدی هستیم که... بی خیال. راستی ما کدومشون میتونیم باشیم؟ اصلا من کی ام؟ یه آدمه داغون ... ماشنکا ... بغض بدی دارم . یه بغض تکراری که از بس شکسته دیگه هیچ خاصیتی نداره . منم سوال دارم. تو همین تنهایی که نشستم و دارم اینارو می نویسم . نه تنها نیستم .رو در و دیوار این چاردیواری  یه عالمه سوال جا خشک کردن . اما، ماشنکا ، باور کن حتی میترسم سوال کنم. یه مدتی بود که سوالامو می پرسیدم ولی (می گفتن ) سوال پرسیدن ماله بچه هاست . توچون زیاد سوال می کنی ، هنوز بزرگ نشدی ! راست میگن ؟ ماشنکا؟ کسی که تمام چهار سال دانشجوییش رو به جای کیف کردن و خوشگذرونی تو خلوت خودش گذروند تا همه اون چیزایی رو که تو بیست سال گذشته تو ذهنش داشت کسی نتونه جریحه دار کنه بچه س؟  کسی که خواست فقط خواست "خودش" باشه بزرگ نشده؟ مگه این بچه ، تو این آشفته بازار ، از زندگی چی میخواست که هنوز همون قدری مونده؟ مگه نه اینکه تو زندگی دنبال پیداکردن یه معنی درخشان بود؟ یه مفهوم پاک و اصیل . مگه رنگ عوض کرد؟ پس چرا این بچه دست از پا خطا نکرد؟ چرا خودشو فراموش کرد؟ این بچه چرا بچگی نکرد؟ به همه ی ای کاش هایی که واست می گفتم ماشنکا، اینم اضافه کن ... ای کاش بچگی کرده بودم ... ای کاش به جای اصلاح دنیای دور و برم ، به خودم فکر می کردم ..

ماشنکا ، چرا از مامان بابا ت نپرسیدی که چرا بهمون یاد دادن که خودمون باشیم؟ چرا یادمون ندادن که اصالت هیچ ارزشی نداره ؟ چرا این تابو که دروغ زشته رو واسمون نشکستن؟ دلم میخواست هیچی نداشتم ، همه اون چیزایی که بقیه میگن بهش افتخار کن ( باور کن یادم نمیاد چی داشتم ؟ بقیه چی میگن ؟) نبودن ، ولی می دونستم با اونایی که گاهی هوس می کنن زیرپا بذارنم ، چه جوری کنار میومدم. این فکر احمقانه رو که بهترین سیاست صداقته ، رو از سرم میداختم بیرون . کاش به جای همه این حرفا ، زندگی کردن یادمون میدادن.شاید اگه اینجوری بود الان تو تنهایی اینجوری نمی نوشتم ... چقدر دلم میخواست الان اونجا بودم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 23:12  توسط سهند  | 

یک با یک برابر نیست

معلم پای تخته داد می زد.

صورتش از خشم گل گون و بود.

دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.

ولی آخر کلاسی ها لواشک بین هم تقسی می کردند.

آن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد.

دلم می سوخت به حال او که بی خود های و هو می کرد و با آن شور تساوی های جبری را نشان می داد.

با خطی خوانا به پای تخته کز ظلمت چو قلب ظالمان و چهره زندانیان ، تاریک و غمگین بود ، تساوی را نوشت.

بانگ برآورد:  یکی با یک برابر است این جا.

از میان جمع شاگردان یکی برخاست .

همیشه یک نفر باید به پا خیزد.

به آرامی سخن سرداد:

                               این تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت.

معلم مات بر جا ماند و او پرسید:

                                             اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز هم یک با یک برابر بود؟

سکوت مدحشی بود و سوالی سخت.

معلم داد زد :آری

و او با پوز خندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود  آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر پست تر می بود. 

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه رنگش نقره گون چون قرص مه می بود بالا بود و آن سیه چرده که می نالید پایین بود.

اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد.

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می شد؟

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت :

                              بچه ها در جزوه های خویش بنویسید که یک با یک برابر نیست.

                                     خسرو گلسرخی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 15:13  توسط سهند  |