[...] : سهند جان !
سهند جان: ....
[...] : سهند جان؟؟؟؟
سهند جان: ....
[...] : ای بابا.سهند !!!؟؟؟
سهند : شرمنده، حواسم نبود!
[...] : چته؟ بفرمایین کتاب!
س: نه.حسش نیست
[...] : فیلم؟
س: نه!
[...] : احیانا مجله فیلم،شماره جدیدشو کامل نخوندیا.
س در این لحظه:
...
...
[...] : می خوای تنها بریم بیرون؟
س : نه.
این دیالوگای مسخره رو نوشتم تا گفته باشم مجددا قاطی کردم . همین بس که داشتم امروز با خودم فکر می کردم اگه رییس جمهور میشدم با این ملت چه می کردم!بی خیال. به یاس تلخ فلسفی-سیاسی-اجتماعی دچار شدم!!!از این رو برای رد گم کردن وبی خیال رییس جمهور شدن، تصمیم دارم طی یه فراینده پیچیده از یه دوست براتون بگم. اسمشو هم از همین حالا باهم میذاریم "دخترپرمدعا".البته فکر نکنین حالا که اسمش اینه خیلی خفنه ها.نه ، بنده خدا کارش درسته. ولی به دلایل امنیتی، با کسب اجازه از خودش ، به همین اسم خطابش می کنم.
نمی دونم چرا سرنوشت و رفتارهای به شدت احمقانه این دختر پرمدعا واسم مهمه! و همچنین نمی دونم شماها چه گناهی کردین که باید اینا رو بخونین. راستش منم مثه همون دوستم یه کم بی جنبه ام. آخه اینکارهدر دادن سرمایه ملی نیست؟ فضای رایگانی رو که بلاگفا در اختیارمون گذاشته باید صرف نوشتن درباره شاهکارهای یه دختر پرمدعا بشه ؟؟؟!!! با همه اینها، احساس می کنم شاید اینجوری بتونم به این رفیق شفیق کمک کنم. ثواب داره به خدا!
راستشو بخواین گناه داره یه کم. گناه داره که همه چی وصاف وپوست کنده دربارش بگم. امیدوارم فقط بشنوین و شتابزده قضاوت نکنین. خوب که فکر میکنم به این نتیجه می رسم که همه دلمشغولیها و نگرانیها و... نه، همه عواملی که باعث شده که اون تو یه باتلاق دست وپا بزنه ، همین "پرمدعا" بودنشه. فکرشو بکنین ، فسقل بچه (پیدا کنید پرتقال فروش را! منظور از فسقل بچه، در واقع یه دختر خانوم +20) دلش میخواد مثلا به شیوایی و ژرفای "اخوان" شعر بگه! مثه بیضایی بنویسه یا مثه کیشلوفسکی فیلم بسازه! البته احیانا بدشم نمیاد که مثلا عضو تیم طراحی وب مایکروسافت هم باشه! خوب اینا به خودی خودش بد نیست.مگه از قدیم نگفتن آرزو بر جوانان...
ولی مشکل اینجاست که این بشر گاهی باورش میشه که میتونه به اینجاها برسه( خود من به عنوان یکی از بهترین دوستاش بارها بهش گوشزد کردم که زرشک ولی گوشش بدهکار نیست) و وقتی حاشیه های زندگیش زیاد میشن و مجبور میشه که با روزمرگی ها بجنگه ... بیا و درستش کن! یکی نیست که جمعش کنه. ببینین...خودم در توصیف این شاهکارخلقت دچار مشکل شدم. کاش اینقدر پرمدعا نبود. کاش باورش می شد که اونم یکی یه مثه همه ماها.همه ی ماهایی که به اختیار خودمون به این دنیا نیومدیم و ناگزیریم که گاهی که نه ، هزاران بار بشکنیم و دوباره از نو .... کاش بفهمه که نمی تونه دنیا رو عوض کنه . هر چقدر هم که تو شعراش تکرار کنه
- ... تا جهان را حتی لحظه ای ، به پیش برانم
و به خود ببالم از آنکه انسانم.
نمی تونه کنار ذات ناپاکی دوام بیاره که با پست ترین لذتهای دنیا ، روحش رو خدشه دار می کنه. بدونه که فقط و فقط مسئول روابط و رفتارهای حاکم بر زندگی خودشه... باورش بشه... دست از اینهمه ادعا برداره... فکر نکنه که چون "خود"ش بوده و خودش مونده ، نباید دروغ می شنیده، نباید بهش خیانت می شده، نباید عذاب بکشه...کاش اینهمه نگه چرا من؟؟؟ کاش دست از این همه ادعا برداره ... اونم یکی مثل همه... کاش توقعش رو از زندگی به مقدار زیادی کاهش بده.
ادامه دارد....
پی نوشت1 : یه خبر خوب ، دوست پرمدعای آن دختر پرمدعا (یه وقت فکر نکنین این دوتا یه نفرنا) که من باشم ، میرم مسافرت .واسه یه کنفرانس ... (وای که من خراب علم و کنفرانسم) و یه هفته ای ملت از دستم راحت میشن. از حالا اشک شوق رو توچشم والدین و برادر نازنینم می بینم! یه توفیق اجباریه...4 ساله که یلی شدم واسه خودم تو راه و جاده...دوباره این جاده های لعنتی بی منظره و تنهایی همیشگیم ... .البته فرق زیادی نمی کنه. فقط شکل تنهایی عوض میشه ، فیزیکی هم تنها میشم.(قابل توجه ماشنکا جان.misscall ی ، sms ی )دعا کنین که وقتی برمیگردم همه چی درست شده باشه... یه استحاله در من شکل گرفته باشه...
پی نوشت 2: سرگردانی حکایت غم انگیزی ست...تمام ترسم از این است که چیزی باشد و ما غافلیم، یا اینکه چیزی نباشد و ما مشغولیم ... جرات انکار ندارم ... فقط از این مجموعه در حیرتم...