تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

هر چقدر خودت را از آفتاب پنهان کنی
هرچقدر که پنجره ها را ببندی
هرچقدر که پشت دیوارها پناه بگیری
هرچقدر که چشمانت را ببندی
بالاخره کسی تو را پیدا می کند

هرچقدر که اسم آدمها را از دفترت خط بزنی
هر چقدر که سیم های تلفن را بکشی
هر چقدر که عکس های قدیمی را پاره کنی
بالاخره کسی پیدا می شود
که تو را پیدا کند...
پشت یک پنجره
یا ته یک کوچه
و یا مچاله در میان یک عکس کهنه
آخر سر کسی تو را پیدا می کند......

 

اگه کسی می دونه شاعر این شعر کیه لطفاْ تو کامنت دونی بنویسه... می خوام از شاعرش بپرسم چقدر میشه به حرفش اعتماد کرد؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 16:19  توسط ماشنکا  | 

گذشت زمان هميشه براي من حقيقت غريبي بوده و هست.آنقدر درگير روزمره گي هستم كه وقتي بعد از مدت ها دوستي را مي بينم چندين ساعت درگير گذشته هايي كه با هم گذرانديم مي شوم و هي از خودم مي پرسم كه چند سال از آن روزها گذشته؟يعني بايد باور كنم كه آخرين ديدار ما پنچ شش سال پيش بوده؟ پنچ شش سال؟و چون باورم نمي شود گذر اين همه سال را٬ هر دفعه شروع مي كنم به شمردن تك تك سال ها به اميد اينكه اشتباه كرده باشد ولي متاسفانه هميشه آن كسي كه بازنده اين بازي مي شود منم….

اين روزهاهم خواهر زاده شيطان و با هوش و  فسقلي من باعث شده كه از خودم بپرسم مگر اين همان نوزاد كم خواب نيست كه هر شب بايد يك نفرمان بغلش مي كرد و تمام خانه را مي چرخيد تا شايد آقا لطفي كنند و بخوابند تا ما هم بخوابيم؟! مگر چند روز گذشته از روزهايي كه من به خواهرم مي گفتم به شرطي اين فسقلي را بغل مي كنم كه قول بدهد روي لباسم شير نريزد و انصافاً وروجك با معرفت بود و هيچ وقت با لباس من كاري نداشت!(نه شیر نه چیز دیگر!) مگر چند روز يا چند ماه گذشته؟ نكند چند سال گذشته باشد؟ كه اين روزها بايد صبح ها با اين صدا بيدار شوم كه:خاله تنبل… پاشو…چقد مي خوابي؟!

نگرانم… نكند چند روز ديگر وروجك بيايد بالاي سرم و بيدارم كند كه:" خاله تنبل.. پاشو اين ورقه هاي انتخاب رشته كنكور رو با هم پر كنيم ..بايد تا غروب پست كنم ….چقد مي خوابي؟"

 

پ.ن:راستی عاصی جان..این بچه ۲ سال و چند ماهه کلی برای خودش فیلسوف شده... تا مدت ها هر کسی را میدید اولین سوالش این بود:"تو علف می خوری؟"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 0:44  توسط ماشنکا  | 

[...] : سهند جان !


سهند جان: ....


[...] : سهند جان؟؟؟؟


سهند جان: ....


[...] : ای بابا.سهند !!!؟؟؟


سهند : شرمنده، حواسم نبود!


[...] : چته؟ بفرمایین کتاب!


س: نه.حسش نیست


[...] : فیلم؟


س: نه!


[...] : احیانا مجله فیلم،شماره جدیدشو کامل نخوندیا.


س در این لحظه:......


[...] : می خوای تنها بریم بیرون؟


س : نه.


این دیالوگای مسخره رو نوشتم تا گفته باشم مجددا قاطی کردم . همین بس که داشتم امروز با خودم فکر می کردم اگه رییس جمهور میشدم با این ملت چه می کردم!بی خیال. به یاس تلخ فلسفی-سیاسی-اجتماعی دچار شدم!!!از این رو برای رد گم کردن وبی خیال رییس جمهور شدن، تصمیم دارم طی یه فراینده پیچیده از یه دوست براتون بگم. اسمشو هم از همین حالا باهم میذاریم "دخترپرمدعا".البته فکر نکنین حالا که اسمش اینه خیلی خفنه ها.نه ، بنده خدا کارش درسته. ولی به دلایل امنیتی، با کسب اجازه از خودش ، به همین اسم خطابش می کنم.


نمی دونم چرا سرنوشت و رفتارهای به شدت احمقانه این دختر پرمدعا واسم مهمه! و همچنین نمی دونم شماها چه گناهی کردین که باید اینا رو بخونین. راستش منم مثه همون دوستم یه کم بی جنبه ام. آخه اینکارهدر دادن سرمایه ملی نیست؟ فضای رایگانی رو که بلاگفا در اختیارمون گذاشته باید صرف نوشتن درباره شاهکارهای یه دختر پرمدعا بشه ؟؟؟!!! با همه اینها، احساس می کنم شاید اینجوری بتونم به این رفیق شفیق کمک کنم. ثواب داره به خدا!


راستشو بخواین گناه داره یه کم. گناه داره که همه چی وصاف وپوست کنده دربارش بگم. امیدوارم فقط بشنوین و شتابزده قضاوت نکنین. خوب که فکر میکنم به این نتیجه می رسم که همه دلمشغولیها و نگرانیها و... نه، همه عواملی که باعث شده که اون تو یه باتلاق دست وپا بزنه ، همین "پرمدعا" بودنشه. فکرشو بکنین ، فسقل بچه (پیدا کنید پرتقال فروش را! منظور از فسقل بچه، در واقع یه دختر خانوم +20) دلش میخواد مثلا به شیوایی و ژرفای "اخوان" شعر بگه! مثه بیضایی بنویسه یا مثه کیشلوفسکی فیلم بسازه! البته احیانا بدشم نمیاد که مثلا عضو تیم طراحی وب مایکروسافت هم باشه! خوب اینا به خودی خودش بد نیست.مگه از قدیم نگفتن آرزو بر جوانان...


ولی مشکل اینجاست که این بشر گاهی باورش میشه که میتونه به اینجاها برسه( خود من به عنوان یکی از بهترین دوستاش بارها بهش گوشزد کردم که زرشک ولی گوشش بدهکار نیست) و وقتی حاشیه های زندگیش زیاد میشن و مجبور میشه که با روزمرگی ها بجنگه ... بیا و درستش کن! یکی نیست که جمعش کنه. ببینین...خودم در توصیف این شاهکارخلقت دچار مشکل شدم. کاش اینقدر پرمدعا نبود. کاش باورش می شد که اونم یکی یه مثه همه ماها.همه ی ماهایی که به اختیار خودمون به این دنیا نیومدیم و ناگزیریم که گاهی که نه ، هزاران بار بشکنیم و دوباره از نو .... کاش بفهمه که نمی تونه دنیا رو عوض کنه . هر چقدر هم که تو شعراش تکرار کنه


- ... تا جهان را حتی لحظه ای ، به پیش برانم


و به خود ببالم از آنکه انسانم.


نمی تونه کنار ذات ناپاکی دوام بیاره که با پست ترین لذتهای دنیا ، روحش رو خدشه دار می کنه. بدونه که فقط و فقط مسئول روابط و رفتارهای حاکم بر زندگی خودشه... باورش بشه... دست از اینهمه ادعا برداره... فکر نکنه که چون "خود"ش بوده و خودش مونده ، نباید دروغ می شنیده، نباید بهش خیانت می شده، نباید عذاب بکشه...کاش اینهمه نگه چرا من؟؟؟ کاش دست از این همه ادعا برداره ... اونم یکی مثل همه... کاش توقعش رو از زندگی به مقدار زیادی کاهش بده.


ادامه دارد....



پی نوشت1 : یه خبر خوب ، دوست پرمدعای آن دختر پرمدعا (یه وقت فکر نکنین این دوتا یه نفرنا) که من باشم ، میرم مسافرت .واسه یه کنفرانس ... (وای که من خراب علم و کنفرانسم) و یه هفته ای ملت از دستم راحت میشن. از حالا اشک شوق رو توچشم والدین و برادر نازنینم می بینم! یه توفیق اجباریه...4 ساله که یلی شدم واسه خودم تو راه و جاده...دوباره این جاده های لعنتی بی منظره و تنهایی همیشگیم ... .البته فرق زیادی نمی کنه. فقط شکل تنهایی عوض میشه ، فیزیکی هم تنها میشم.(قابل توجه ماشنکا جان.misscall ی ، sms ی )دعا کنین که وقتی برمیگردم همه چی درست شده باشه... یه استحاله در من شکل گرفته باشه...


پی نوشت 2: سرگردانی حکایت غم انگیزی ست...تمام ترسم از این است که چیزی باشد و ما غافلیم، یا اینکه چیزی نباشد و ما مشغولیم ... جرات انکار ندارم ... فقط از این مجموعه در حیرتم...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 17:36  توسط سهند  | 

سالها غم کشنده ی خانواده هایی را  از نزدیک ،لمس کردم که عزیزترینهایشان را با یکی از این فتواها به ضیافت طناب و باروت فراخوانده بودند. به چشم سنگینی بار مصیبتی راکه ثمره شوم یک دگرگونی بود می دیدم.می فهمیدم که حتی مجال ندارند دوری فرزندانشان را تاب نیاورند و فریاد بزنند. ودر برابر آنهمه اندوه ، می شنیدم که بپرسند ... ضد انقلاب بود؟ یا منافق؟...بازهم می بینم و میشنوم و این غم کهنه را درنگاههای بیشتری می بینم.غم کهنه ایست.ولی همچنان غریبه است.

 حقیقت تلخی ست.حکومتها برای بقایشان دست به همه کاری می زنند.که شاید کمر به نابودی فرهنگ و هنر بستن، کمترین آنهاست.اما برای ما تلخ تر از اینها هم هست. "از ماست که بر ماست".ما ملت قدرنشناسی هستیم.حافظه تاریخی ضعیفی داریم و به شدت استبداد زده ایم.نمی فهمم چرا باید در و دیوار شهر مان پر از تصاویر "نصرالله" ی باشد که ... آنوقت فرزانگانی چون رامین جهانبگلو و آیدین آغداشلو ، بازیچه امثال "شریعتمداری" و ننگین نامه اش شوند.اینجارا ببینید. استاد مسلمی چون لوریس چکناواریان را "ارمنی مشهور " نام گذاشته اند. ازحق نگذریم ، با همه کج اندیشی و تحجری که در وجود مردان سیاستمان رخنه کرده ، از شکل گیری انقلاب تا به امروز ، با دستاویز قرار دادن ضعف تاریخی ملت ، یعنی "دین"، دکان بازار پررونقی راه انداخته اند.هر جا که جرقه ای زده شد ، با در تعارض قرار دادنش با خدا و پیغمبر، دهان ها را بستند و خشم ملت انقلابی را برانگیختند.کاش آغداشلو و چکناواریان هنرشان را به پای ما نمی ریختند. و به جای آن" انقلاب مخملی شان"(!) را ترتیب می دانند. راستی چه عایدمان شد از آن انقلاب کاغذی ؟ جای عکسها را بهم عوض کردیم.عکس پهلوی ها برداشته شد و ...بگذریم.به بیراهه رفتم.قصدم مقایسه نبود و نمی خواستم به کالبد شکافی سیاسی این ماجراها بپردازم.اصلا خودم را در آن جایگاه نمی بینم...نمی دانم. اینها فقط گوشه ای از روند تراژیک قدرت و بازیهایش در ایران امروزماست.

نفرین بر قدرت !

 

مصاحبه با روح پرویز شاپور درباره نقشی وی در انقلاب مخملی

 

                           

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 20:48  توسط سهند  | 

واي بر تو گر من آن گم كرده ات باشم...

كه ره دورست بين ما...............

 

پ.ن:نگران نباشيد رفقا.....حالم خوبه فقط هوا گرمه !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 17:10  توسط ماشنکا  | 

کی ..کجا ..کلاف زندگیم از دستم در رفت و من نفهمیدم؟ این همه ترس این همه بغض از کجا اومده؟ به کجا دارم می رسم؟ اصلا این کوره راهی که توش هستم ته داره؟ ................

دلم عجیب گرفته است

خیال خواب ندارم...

 

پ.ن:به هزارو یک دلیل ترجیح دادم با اسم مستعار بنویسم.. مهم ترین دلیلش این بود که دلم خواست..

پ.ن۲:برای اینکه کاملا مطمین بشوید که من چه انسان نافرهیخته ای هستم اینو هم بگم که الان تو نت فال گرفتم :

دوست عزيز، هدف وسيله را توجيه نمي‌كند. براي رسيدن به هدفتان بايد سعي و تلاش كنيد اما در عين حال مراقب باشيد حق كسي را پايمال نكنيد. وقتي به هدف رسيديد خدا را شكر گوييد. كساني كه آفتاب را به زندگي ديگران ارزاني مي‌دارند خود نيز از آن بي‌بهره نخواهند ماند. هيچ‌گاه برخودتان سخت نگيريد آنگاه در مي‌يابيد كه چقدر آسان گرفتن، خود به خود آساني مي‌آورد. 
 گرچه زندگي با درد و غم همراه است اما مسير آن از شادماني‌هاي بسيار مي‌گذرد. اگر دنياي خود را فرو ريخته يافتيد تكه‌هاي سالم را برگيريد و به راهتان ادامه دهيد. شهريورماهي‌ها معمولا در تصميم‌گيري‌هايشان بسيار وسواسي هستند، به خصوص اين‌كه بخواهند در مورد آينده‌شان تصميم بگيرند... اما سرانجام بايد انتخاب كنيد
.

من اصلا اهل فال و این چیزا نیستم ولی لامصب چه باحال زده به هدف!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 2:30  توسط ماشنکا  | 

با  خودم فکر می کردم چه خوب بود اگه به جای اینهمه درسای بدردنخوری که تو دانشگاه میگذرونیم، یه واحد اختیاری هم انشا پاس می کردیم!!! احمقانه یا احیانا خنده دار به نظرتون میاد؟ نمی دونم چه حسی تو اون نوشته ها بود که حسرتشونو می خورم.

دلم می خواست یه باره دیگه میتونستم از جنس اون روزا بنویسم.ساده و بی تکلف .با کلماتی که وقتِ جاری شدن ادعایی ندارند. می خواهند همانی باشند که هستند و در هزار تویشان چیزی مخفی نمی شود.دلم نمی خواد از شون واسه ترمیم لایه های آسیب دیده احساسم کمک بگیرم.دوست دارم مثل اونروزا بنویسم. برای همه کس و هیچ کس . نه برای مخاطبی که خوب می شناسمش و … یادم هست که تو یکی از همونا که این اواخر… به گمانم اصلا انشا نبود یا … مهم نیست…نوشتم :

*" سلام. دوست دارم اول نامه ام را خوب شروع کنم.مثلا بنویسم سلامی به زیبایی صلح جهانی یا سلامی به زیبایی آسمان بدون جنگنده.ولی خودت قضاوت کن وقتی روزنامه ها می نویسند که سربازان صلح سازمان ملل نوجوان 16 ساله سومالیایی را بیمار گونه زیر مشت و لگدکشتند از کدام صلح میتوان حرف زد . وقتی میشنوم که یک شبه 300 موشک روی کشور عراق میریزند، کدام آسمان آبی زیبا برای دیدن باقی می ماند؟می دانی ، دلم میخواهد وقتی تقویمهای جدید رو میشود دستی نامرئی سربرگ هر تقویمی بنویسد : خوب بودن به خدا سهل ترین کار جهان است. من همیشه همیشه فکر کرده ام و به خودم قول داده ام که که سال 2000یک اتفاق ساده می افتد ولی نه آنقدر ساده که بتوان بی اعتنا گذشت و نه آنقدر مهم که همه را در جا خشک کند.دلم می خواهد این اتفاق به عظمت و سادگی خنده های قاه قاه کودکانه کودکی باشد که شب را با شکم سیر، بدن سالم و بدون ترس و دلهره زیر سقف خانه اش بخوابد و صبح که بلند میشود ببیند که همه اینها خواب و رویا نیست. میدانی، اینکه این بچه آسیایی یا آفریقایی باشد ، چاق یا لاغر، فقیر یا ثروتمند مهم نیست.من خداخدا میکنم حالا که تیمور رفت، حالا که چنگیز رفت، هیتلر رفت،نکند کسی آهسته آهسته بیاید و بمبی بسازد ،میکروبی، هسته ای یا شیمیایی یا دستی ماشه ای را بچکاند یا مینی بکارد، نکند…ولی راستش را بخواهی با همه این حرفها من ایمان دارم که درست در لحظه تولد مسیح ،کودکانی از پشت هزاردرنای کاغذی (ساداکو) با انبوهی از صداقت و صفا به زمین ما می آیند ودنیا را عوض خواهند کرد…"

 

6سال از اون تاریخ می گذره .21روز از هم از روزی که اتود فیلمنامه ای به اسم "پرواز726" رو زدم گذشته و هرشب آدمای قصه یقه ام را می گیرند و دیالوگهایشان را مثه پتک به سرم می کوبن.11 روز هم هست که باید بابت پروژه وامونده کارشناسی به استاد راهنمای محترم mail  بزنم.4روز پیش هم هنوزphpرا شروع نکرده مجددا همراه میترا کتاب dreamweaver  خریدم.... با اینهمه کار نکرده ، فقط حس می کنم تهی شدم . از همه جا ، همه چی و همه کس حتی خودم..........بغضم رو می برم کنار پنجره . داغی مرطوب اینجا کلافه ترم میکند. اینهارو می نویسم:

 حس عجیبیه.مثل حس عاشق نشدن.مثل حس دل کندن .مثل وقتی از سرکوچه اش میگذری و دل درون سینه به تلاطم نمی افتد.گاهی آدم با خودش می گوید : آخیش... راحت شدم.ولی بعد می فهمد که این احساس بدی است...

 

* این نوشته ها مقدمه مقاله مصور و مفصلی بود که در نخستین همایش جوانان و گفتگوی تمدن ها ارائه کردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 20:25  توسط سهند  | 

يادت هست؟چندسالمان بود؟تمام عشقمان همان پارچه پهن كردن دم خانه مان بود.تو ظرف و ظروف خانه تان را مي آوردي و من ميوه هاي يخچال را كش مي رفتم!با چه ذوقي ميوه ها را ميشستيم و بعد ريز ريز مي كرديم.به نوبت يك نفرمان ميزبان ميشد و آن يكي مثلاً مهماني كه از راه دوري هم آمده..حال و احوال هم را مي پرسيديم و خيلي زود تو نگاهي به مچ دستت مي انداختي(به همان ساعت خيالي) كه يعني وقت ناهار است و سيب و گلابي و خيار قاچ شده مي شد ناهار خاله بازيمان! به همين راحتي...گاهي مريم هم ميامدو خاله بازيمان جالب تر ميشد با يك مهمان اضافه..مريم هيچ وقت چيزي با خودش نمي آورد چون خانه شان چند كوچه بالاتر بود و من و تو چقدر پشت سرش غيبت مي كرديم كه:يعني چه كه هميشه ظرف و ظروف و خوراكيها را ما بياوريم و مريم همين جوري دست خالي بيايد ؟! اگر دفعه بعد هم چيزي با خودش نياورد بازيش نمي گيريم !..يادم نيست كه به خاطر اين موضوع هيچ وقت مريم را از بازي بيرون كرديم يا نه..... ولي يادم هست كه مريم پارسال از شوهرش طلاق گرفت..يعني طلاق داده شد..شوهرش يك سال بعد از عقد از بازي مريم خوشش نيامد و دنبال همبازي تازه رفت...

يادت هست؟ تابستان كه ميشد ، به محض تمام شدن امتحانات از آن انباري هميشه شلوغ خانه ما كتاب هاي داستان را جمع مي كرديم و برنامه ريزي مي كرديم كه مثلاتا آخر تابستان بايد همه كتاب ها را بخوانيم...كتاب يار هميشگي ما بود... تو هنوز هم همينطوري ولي من...قفسه كتابخانه من پر از كتاب هايي ست كه قرار است روزي خوانده شوند..همين الان سه تا كتاب نيمه خوانده دارم كه يكيش الان رو اپن اشپزخانه است تا اگر به حالت عمودي روي مبل ها نشسته باشم ببينمش و شايد هوس كردم بخوانم! يكي هم در طبقه زيري ميز وسط اتاق كه اگر در حالت درازكش روي مبل ها بودم ببينمش و بردارمش و ورقي بزنم! ميبيني چه ترفندهايي براي مجبور كردن خودم به كتاب خواندن دارم؟ ولي همه اين تكنيك ها بي فايدست.. حوصله كتاب خواندن ندارم ديگر...نه اين هم بهانه است.. دلم خوش نيست ديگر...

كاش بزرگ نمي شديم..باور می كنی چه قدر آرزو داشتم زودتر بزرگتر شوم؟ هيچ وقت برايت نگفتم..هميشه دوست داشتم زود زود بزرگ بشوم تا كتاب هايي كه خواهرها مي خواندند بخوانم..تا همراه آنها باشم بدون اينكه حس كنم در جمعي اضافه هستم...از همه مهمتر اينكه بزرگ بشوم تا دوستان بهتري پيدا كنم چون فكر مي كردم دوستان خودم خيلي بچه هستند و خيلي چيزي حاليشان نيست!..فكر مي كردم آدم بزرگ كه مي شود فكرش..عقلش..احساسش هم بزرگ مي شود..فكر مي كردم بزرگ مي شوم و حتماً روزي عاشق مي شوم و سالها عاشق هم مي مانيم و سالهاي سال به خوبي و خوشي زندگي مي كنيم.. ته همه كتاب هايي كه مي خوانديم همين طوري بود..یادت هست؟خط آخر شان همين بود..سالها به خوبی و خوشی زندگی می کردند.. منم فكر مي كردم حتما همينجوريست ديگر...چه مي دانستم كه رشد عقلي و فكري خيلي ها در همان سيزده-چهارده سالگي متوقف مي شود..چه مي دانستم عشق..دوست داشتن.. پشيزي براي كسي اهميت ندارد...چه مي دانستم آدمها هزارلايه دارند و در لحظه اي كه هيچ فكرش را نمي كني چه چيز هااز همان عاشق ديروزي نمي بيني.. چه مي دانستم گاهي دوستانت ازگفتن خيلي چيزها پشت سرت ابايي ندارند...چه مي دانستم دوست صميمي سالها پيشت ، با تو غريبه مي شود و روزي براي درددل کردن با او مجبور مي شوی برايش نامه بنويسی و هیچ وقت هم نامه را پست نکنی...

چقدر دير فهميدم كه حق با فروغ بود:

 اي هفت سالگي

اي لحظه شگفت عزيمت

بعد از تو هرچه رفت ،در انبوهي از جنون و جهالت رفت...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 22:7  توسط ماشنکا  | 

همه ما خانوم ها در زندگي شخصي با مشكلات زيادي برخورد داشتيم و داريم و خواهيم داشت! معمولا هم بعد از يه دل سير گريه كردن و آبغوره گرفتن دست را تكيه مي دهيم به چانه و در حالي كه با آن يكي دست اشك هايمان را پاك مي كنيم كه مبادا كسي ببيند مي گوييم:" چرا؟چرا؟ چرا اينجوري شد؟چرا اينجوري رفتار مي كنه؟ چرا نفهميد؟چرا نمي فهمه؟ اين چه رفتاري بود كه ديروز باهام داشت؟ چرا يهو اينجوري شد؟ ماكه با هم خوب بوديم؟ اون كه اصلا ازين اخلاقا نداشت؟ چرا وقتي مامانش اونجوري حرف زد هيچي به مامانش نگفت؟و..و..و..."

منشا خيلي از شكست ها و بد بياري ها در خود ماست. باگ هاي روحي و شخصيتيمان خيلي ظريف و جزيي تر از آن هستند كه ديده شوند.ما فقط آخر ماجرا را مي بينيم واشك هايي كه ريختيم و مي ريزيم.

خانم "اوته ارهارت" روان شناس٬ كتابي دارند به اسم «دختران خوب به آسمان مي روند و دختران بد به همه جا». از اسم كتاب مشخص است كه چه كتاب محشري است! از فصل «تله هاي ارتباطي» كتاب، قسمت هاي مربوط به « تله درك و فهم» را به صورت خلاصه نوشتم تا شما هم بخوانيد با اين توضيح كه اگر جايي مطلب روان نيست ببخشيد، مطلب طولاني بود و خيلي تلاش كردم كه هم خلاصه بنويسم و هم اصل مطلب گفته شده باشد...

تله درك و فهم:

شعار بارز اين تله اينست:«من بايد مشكلات روحي همسرم را به خوبي درك كنم.»جملاتي مثل «كاملا مي فهمم.»و «درك مي كنم»اغلب بدون درنگ بر زبان آورده مي شود.فرد گرفتار دراين تله زماني كه شخصي باتاخيرسر قرار حاضر شود،ازخود بردباري نشان مي دهد.اگر كسي ناعادلانه رفتار كند عملش را درك و قبول مي كند.زنان ملاحظه همه چيز را مي كنندوحتي رفتار شرم آور و بي مبالات سايرين را با انواع و اقسام توجيه ها،حتي اگر مجبور به تحمل عواقب آن باشندقابل درك مي كنند.

كلمه «درك»داراي معناي مرموزي است.نگاهي انتقادي به اين مفهوم كمك مي كند تا تله درك و فهم بهتر شناخته شود.

  • اگر سعي كنيد بدخلقي رييس تان رادرك كنيد،ممكن است كه گرفتار تله درك و فهم شده باشيد.هم چنين اگر اخلاق دمدمي مزاج شوهرتان را درك كنيد،حتما به دام اين تله افتاده ايد.تله درك و فهم داراي اشكال بسياري است.اغلب شناخت اشكال عادي و جزيي اين تله براي زنان بسيار مشكل است،زيرا درك ديگران از نظر زنان فضيلت بزرگي به شمار مي آيد.براي زنان درك نقطه ضعف هاي ديگران حتي اگربه ضرر آنان تمام شود نمادي از فضيلت است.
  • هميشه سعي مي شود كه به كودكان به خصوص دختر بچه ها بياموزند كه درك شرايط ديگران نشانه اي از انسانيت است. به دختران از دوران كودكي آموخته مي شود كه به جاي اينكه آشكارااعلام كنند كه:«ازين كار خوشم نمي آيد»«به نظر من اين كار بدجنسي است»يا «كاري كه تو كردي واقعا مزخرف است»،چيزهاي بد را تحمل كنند.دراين صورت درك كردن يعني بخشيدن،تحمل كردن يا اظهار خوش قلبي.
  • درك،پذيرش و تحمل رفتارهاي نا مناسب ديگران در صورتي كه عليه مواضع خود فرد باشد انسان را گرفتار تله شخصي مي كند.فردي كه هنگام مواجهه با چنين رفتارهايي سكوت را ترجيح دهد در واقع از مجادله با ديگران مي ترسد.درك ديگران زماني باعث نابودي مي شودكه رفتارهاي ناهنجار عليه خود فرد انجام شودورفتارهاي كينه توزانه يا حتي در برخي مواقع تجاوزگرانه با صبرو شكيبايي تحمل شوند.دراين صورت اين بردباري منجر به خود خوري،ترس هاي ريشه دار،احساس خودكم بيني و بيماريهاي جسمي-رواني مي شود.زناني كه هميشه ديگران را درك مي كنند كم كم از خود دور مي شوندونسبت به خود احساس بي علاقه گي مي كنند ودر نتيجه در منجلاب ياس و درماندگي فرومي روند.درست در لحظه اي كه بردباري زن تبديل به تسليم مي شود،شاسي تله درك و فهم عمل مي كند و به طور كامل بسته مي شود.دراين صورت فرد علايم تسليم خود را به ديگران مخابره مي كند:«حالا تسليمم،در مقابل صدمات تو،از خود مقاومتي نشان نمي دهم.»اگر زنان نتوانند راهي براي فرار خود ازين سلطه بيابند،اجبارا وقايع غم انگيزي به وقوع خواهد پيوست.متاسفانه آن ها تازمان رسيدن به پاياني تلخ همه چيز را تحمل مي كنند.
  • گاهي اوقات كه رفتار طرف مقابلتان نا مناسب بوده است،بدون اين كه در پي آن عذرخواهي حقيقي انجام شده باشدفكر مي كنيدكه آن شخص متاسف است واين كاراز دستش دررفته است.دراين صورت نمي توان گفت كه شاهد يك تغيير خلق ناگهاني بوده ايدبلكه در تله درك و فهم گرفتار شده ايد.اگر جملات زير به ذهنتان خطور كند مطميناً تمامي علايم خطر وجودتان بايد به رنگ قرمز در آيد:«اخلاق او اين طوراست».«تقصيرخودش نيست».«منظورش اين نبود».«باطن او بسيار لطيف و ملايم است»
  • زماني كه زنان احساس كنند به دنبال دلايلي براي توجيه رفتار طرف مقابل خود مي گردندو با وجودي كه بعضي كارها غيرقابل بخشايش است،آن را مي بخشند يا توجيه مي كنند،كاملا درتله درك و فهم گرفتار شده اند.بدتر از همه اين كه هيچ راه فراري به غير از تحمل صبورانه مسايل را نمي شناسند.متاسفانه اين راه بن بست دايما كوتاه تر مي شودزيرا قرباني با تحمل حملات،پيامي را ارسال مي كندكه هيچ گاه قابل ابراز از طريق كلمات نمي باشد.پيام ارسالي به حريف اينست:«حقم است،تقصير خودم است كه تو اين گونه با من رفتار و مرا دچار مصيبت مي كني.»رفتار شخصي كه مرتكب اين اعمال مي شودبه طور غير مستقيم توجيه و او همواره راحت تر به قرباني خود حمله ور مي شود و اورا روحاً يا جسماًمجروح مي نمايد.او به خود حق انجام اين كار را مي دهد،زيرا خود قرباني به طور غير عمدي اعمال فرد متخاصم را توجيه مي كند.
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 19:8  توسط ماشنکا  | 

سیناپس :

 در عصرجمعه ای که مثل همه جمعه ها و شاید هم روزها، یکنواخت و دلگیرو البته داغ است ، دختری که اصلا حس گشت وگذار ندارد،خودش را قانع می کند تا با خانواده لحظاتش را کنار دریا بگذراند.چون اسم دریا که می آید قند توی دلش آب می کنند . خیلی دلش میخواهد حالا که نمی تواند دلش را به دریا بزند ،لااقل خودش را به دریا بزند.حتی با اعمال شاقه ای مثل مانتو و شلوار و روسری...بالاخره لحظه ای که منتظرش بود می رسد ودختر که حالا کلی خوش خوشانش است ، خودش را به آب می زند تا برای لحظاتی ، آرام و سبک از روزمرگی هایش باشد. اما دیری نمی پاید که برادران متعهد و همیشه در صحنه سوار بر قایقِِِِِِِِِ موتوری ارشاد ، دختر و برادر و پدرش را به چند فقره لیچار مهمان می کنند. دختر دست از پا درازتر به ساحل بر میگردد تا هم آرزوی بر آب رفته اش را نظاره کند و هم نفرین نثار خودش کند که با این کارش هم شئونات را زیر پا له کرده و هم پدر و برادرش را کلی انداخته به دردسر... و اینبار بازهم برادران همیشه در صحنه به او گوشزد می کنند که برای اینکه احیانا اسلام در خطر نیفتد غم و غصه هایش را کمی دورتر از ساحل مرور کند...

  1.  معذرت میخوام ولی دیگه حالم بد میشه از این همه تحجرو کج فهمی و توسری خوردن و دم بر نیاوردن ... راستی چرا غیر از من کسی بهش بر نخورد که مثل گوسفند باهاشون برخورد شد؟؟؟چرا همه پدرانه و مادرانه نصیحتم کردند که خون خودم رو کثیف نکنم و بگم چشم ؟ کی حاضره به قیافه هایی که داد میزنه سیکل هم ندارن و نون وفاداریشون به سیستم رو میخورن بگه چشم؟؟؟
  2.  کی گفته مشکل بیکاری داریم؟ یه شغلی هست به اسم آدم فروشی ، کارسختی هم نیست ، کافیه بو بکشی و بری هرجا که مردم میخوان خوش باشن و گیر بدی . آقا از اینور ، خانما بالا ، خانم روسریت ، آقا اون چه وضعیه؟؟ همین. حقوقش هم حتما باید خوب باشه که برادران و خواهران رو به این شدت ذوب کرده
  3. خوب که فکر می کنم به این حقیقت یاس آور می رسم که درد اصلی مردم در جامعه چیزیه به اسم "نان" .همین و همین. اینجا هم گفتم که هیچ حقی واسه خودمون قائل نیستیم . همین که لقمه ای نان به هر وسیله سر سفره بیاریم کافیه.اصلا آزادی کیلو چنده؟؟؟ انتخابات ریاست جمهوری را یادتون هست ؟سیاستمداری که قول داد ماهی پنجاه هزار تومان به مردم بدهد از سیاستمداری که از آزادی بیان و اندیشه حرف زد رای بیشتری آورد.بحثم بر سراین نیست که کدومشون بهتربودن و این حرفا، ماهمیشه انتخابهایمان از بین بد و بدتر بوده
  4. یه نکته جالب انجا بود که  شنیدم یکی که از دور بحث و جدل مارو با برادرا شاهدبود گفت " ای بابا... اینا از حزب الله هم بدترن..." دلم میخواست به کسی که این حرفو زد می گفتم که بیش از 60% درآمد حزب الله لبنان از جذب توریست تو سواحل مدیترانه تامین میشه وبرادران غیور حزب الله به توریستهای محترم آزادی کامل دادن تا به راحتی در سواحل عروس خاور میانه قدم بزنند...(راستی هر کی گفت چهل درصد بقیه درآمد حزب الله از کجا تامین میشه ، کامنت بذاره تا بهش جایزه بدیم.
  5. از پدر و مادرم هم کلی تعجب می کنم ...آیا صرف اینکه آنها زخم خورده اند و به اندازه کافی تاوان پس دادن، کافیه که مخافظه کارانه برخورد کنن؟؟
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 2:50  توسط سهند  | 

مي خونم: اسرائیلی ها روز گذشته در عمل به وعده خود (در صورت اصابت موشک به حیفا٬ ده ساختمان را در بیروت منهدم خواهند کرد) ۲۴ موشک را به طرف حومه جنوبی بیروت فرستادند که در نتیجه این موشک ها خسارات بسیار زیادی به منطقه خالی از سکنه مزبور وارد آمد.

با خودم فكر ميكنم كه تا آخر هفته يه زنگ بزنم آرايشگاه نوبت بگيرم.

مي خونم: اسرائیلی ها روز گذشته مقر سازمان ملل در نزدیکی مرز را هدف بمباران قرار دادند و ۴ سرباز بین المللی را به قتل رساندند. سربازان مزبور فرانسوی٬ کانادائی بودند. اولمرت در تماس با کوفی انان از این موضوع ابراز تاسف کرد. نماینده فرانسه در سازمان ملل نیز جز محکوم کردن این عمل کار خاصی نکرد. کوفی انان نیز گفت این جنایت به طور تعمدی صورت گرفت زیرا پس از موشک اول و تلاش برای نجات سربازان از زیر آوار٬ مقر مذکور هدف ۱۴ حمله دیگر نیز قرار گرفت.

با خودم ميگم كاش رفته بودم جشن دختر خاله..خوش ميگذشتا..

مي خونم: همزمانی اظهارات رئیس جمهور ایران مبنی بر شروع طوفانی منطقه ای با اظهارات سید حسن نصرالله سوالاتی را برای تحلیلگران ایجاد کرده است.

با خودم ميگم خداكنه امتحان شنبه آسون باشه..

مي خونم: نیروهای اسرائیلی صبح امروز موفق شدند دومین شهر مهم در نزدیکی مرز (بنت جبیل) را تحت تصرف خود درآورند. این شهر از صبح امروز در محاصره کامل بوده و ارتش اسرائیل هنوز وارد آن نشده است. مردم ساکن این شهر دچار بحران و نوعی قحطی شده اند و از سرنوشت آنها هیچ اطلاعی در دست نیست.

با صداي بلند ميگم:مامان بچه ها امروز زنگ نزدن؟

مي خونم: اهالی سیزده ده و شهرستان در جنوب لبنان که در محاصره کامل بسر می برند دچار بحران های انسانی بسیار شدیدی شده اند بطوریکه دسترسی به دارو٬ غذا و امکانات بهداشتی برای آنان غیرممکن شده است.

پا ميشم اتاقمو تميز مي كنم..كتاب ها..لباس ها..روسري ها..

مي خونم: شهر سنی نشین صیدا نیز صبح امروز برای اولین بار هدف قرار گرفت. یک حسینیه که متعلق به شیعیان بود در این شهر نابود شده و ۷ نفر کشته شدند. اسرائیل قصد دارد تا به آوارگان شیعه جنوب لبنان بفهماند که هر جا بروند٬ مرگ به دنبال آنان است مگر اینکه با حزب الله مخالفت کنند. در همین رابطه بیانیه هائی توسط هلی کوپترهای اسرائیلی بر فراز برخی از شهرها پخش شده که از مردم خواسته شده تا مناطق حضور عناصر حزب الله را در قبال مبالغ کلانی لو دهند.

مي خونم : خسارات مالی وارده به لبنان پس از ۱۲ روز از شروع جنگ به دو میلیارد دلار رسید.

مي خونم:جنگ کنونی در واقع اولین جنگ مستقیم ایران و اسرائیل می باشد که حزب الله به نمایندگی از ایران و با کمک های مالی و تسلیحاتی مستقیم ایران آن را انجام میدهد. در صورت شکست در این جنگ راه برای هرگونه اقدامی از سوی ایران علیه اسرائیل هموار میشود و به همین دلیل به هیچ قیمتی تا نابودسازی کامل حزب الله نباید از این جنگ صرفنظر کرد.

مي خونم:کودک ۷ ساله لبنانی که در شهر صور و در جلوی منزلش مشغول بازی بود هدف مستقیم یک موشک اسرائیلی قرار گرفت و اثری از جسد وی باقی نماند. مادر این کودک که شاهد مستقیم حادثه بود حال بسیار وخیمی دارد.

چشمامو پاك مي كنم و مي گم مامان سريال شروع نشد؟

 

پ.ن: اگر یادتون رفته که جنگ چه شکلیه اینجا رو بخونید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 1:40  توسط ماشنکا  | 

دیروز تو وبلاگ مرمرو خوندم که یه Anti-war تو تورنتو برگزار شده .یادم به خودمون افتاد که احیانا "بشردوست ترین " ملت دنیاییم ولی به سختی از این کارا میکنیم .البته اینورا هم روزی هزاربار تظاهرات بر ضد "جنایات رژیم صهیونیستی " برگزار میشه ، ولی چرا وقتی خبرشو از رسانه ها اعلام می کنن با خودم میگم ، اه، و سعی میکنم که نشنوم. چون اینجا نمیان " جنگ " و ماهیت پلیدشو زیر سوال ببرن . و به خیابون اومدنا واسه این نیست که چرا تو هزاره سوم ، نباید بشربه اون حد از تکامل رسیده باشه که نسل کشی رو چاره سیاست بازیها بدونه ؟ تنها چیزی که من تو این تظاهراتها میبینم سایه شوم فاشیسمه. همونی که کشته شدن اسراییلی ها رو " هلاکت " و کشته شدن فلسطینی ها و لبنانی ها رو " شهادت " میدونه مگه بین نوع بشر تفاوتی هم هست ؟ کدوم آیین آسمانی بین ما ، فلسطینی ها ، لبنانی ها بااسراییلی ها تفاوت گذاشته ؟ مهم کشته شدن غیر نظامی های بی گناهه . چه اهمیتی داره که ملیتشون چی باشه؟(که البته یه جورایی این یکی توجیه پذیره. چون تو مملکت ما چیزیکه کمترین ارزش و اهمیت رو داره جون آدماست ما حتی خودمون هم واسه خودمون چیزی به نام "حق شهروندی " تعریف نمی کنیم. عادت کرده ایم.... به همه ی نابسامانیها و نکبتها. گاهی که خودم و اتفاقات روزمره ام  رو مرور می کنم به همین می رسم که آدمی ،"عادت می کند" به همین راحتی ... حتی به همه تابو هایی که شاید مدتها در مخیله مون هم نمی گنجید. تا به حال با خودتون فکر کردین که از صبح تا شب چقدر دروغ و ریا و تملق به خوردمون میدن ؟ کجاها ؟ همه جا. کوچه ، خیابون ، رادیو ، تلویزیون و ... چرا بهمون بر نمی خوره ؟ حس تهوع از اینهمه هزاررنگی بهمون دست نمیده ؟ شایدم بر میخوره ، ولی اینقدر غرق روزمرگی هامون شدیم ( شایدم غرقمون کردن ) که مهمترین برامون اینه که گلیم خودمون رو از آب بکشیم ، چه اهمیت داره اگه بپذیریم همه آنچه رو بهمون تحمیل میکنن ؟ اصلا گور بابای بشریت ... ولی من همچنان دلم  anti war میخواد . ولی نه مدل جهموری اسلامی ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 13:19  توسط سهند  |