تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

فکر می کنم همه ما ( نمی دانم دامنه این "ما" را تا چه اندازه می توان گسترش داد) دست کم یک بار هم که شده ، دلمان خواسته باشد که فلاش بکی به دوران مدرسه رفتن هایمان بزنیم.حس عجیبی نسبت به آن روزها با همه مختصاتش دارم. تصور تکرار آن روزها هر از گاهی می آیند و دوره ام می کنند.چشم که باز می کنم می بینم که آمده اند و در سایه ی روشن خیالم نشسته اند و وادارم می کنند تا بیشتر به یادشان بیاورم. زیرا که پیدا و ناپیدا به یادشان آمده ام.اینجور به یاد آمدن سرشت خودش را هم دارد ، تا مدتی مرا گرفتار خودشان می کنند ... نامها و نشانه ها و خاطره ها.اغلب گوارایی ست و سرخوشی مقتضی سن وسال .تاسف هم هست اما کمتر. تلخی هم هست. تلخی ایام از دست رفته ای که بی خواسته ی ما کوتاه مدتی مانده اند و رفته اند.نامها و نشانه ها و خاطره ها. بین آن همه نامها و .... حساب دوستانم جداست. همه آنهایی که بعدها ، تا امروز ، نظیرشان را کمتر دیدم. و بین آنهای دیگری که آمدند و رفتند و حتی نامی از خود در خیالم باقی نگذاشتند، تک تک شان را با معصومیت متمایزی که در سیمایشان بود به خاطر دارم. و همین حسرت دست یازیدن به آن حس دوست داشتنی را بیشتر و بیشتر می کند. راستی چرا این خیال شیرین حسرت آلود، رهایم نمی کند؟ شاید چون اصولا دست نیافتنی ها عزیزترند...اما هرگاه عمیقا دلم خواسته که به نوعی آن فضا را در امروزم باز آفرینی کنم، چیزی گوشه دلم لرزیده...لرزشی که شاید آبستن ترسی ناآشناست.ترس مواجه شدن با چهره هایی که مطمئنا گذشت زمان بسیار متفاوتشان کرده است.  بسیاری چیزها عوض شده اند...خیلی هایشان را ممکن است به وضوح ببینم و خیلی ها را اصلا نبینم یا نخواهم ببینم و یا ببینم و دلیلش را ندانم. عجیب نیست... من هم عوض شده ام. اما کم...به آن روزها با همه خاطرات تلخ و شیرینش وفادارم...راستی... شکننده تر هم شده ام. شاید آن ترس همان شکنندگی ام باشد.آنقدر که حرفی و کلامی و نگاهی که با آن روزگار بیگانه باشد و خدشه دارش کند را تاب نیاورم...

 پ.ن ۱: بلاگچین در اینجا پرونده ای جالب و خواندنی را ترتیب داده .چرا من و ماشنکا در راستای شفاف سازی انتحاری بلاگرها ، از زندگی سراسر افتخارمان نگوییم؟بر ما ببخشایید چون اصولا خودشیفته گی را نمی پسندیم ، چندتایی را دستچین میکنیم

-رکورددار برچشم داشتن عینک  به مدت ۱۶ سال .از ۲ الی ۱۸ سالگی
-خلق شاهکار نقاشی  در حوالی
۵ سالگی... (یک انسان کامل بدون ابرو) و ارائه پاسخ بس فیلسوفانه به استاد نقاشی که پرسیده بود "چرا این انسان کامل ابرو ندارد؟" -->  - اهم،چون ابروهایش را برداشته.
- به شهادت رساندن مرحوم عبید زاکانی ( پشت پاکت نامه ای که تابستان برای دوست کلاس سومم می فرستادم نوشتم خیابان شهید عبید زاکانی ...)
- عنوان بدشانس ترین آدم در تقلب در سر جلسات امتحان
-تنها طرفدار
۶آتشه آبی ها در میان یک خانواده قرمز دوست
-گلر ثابت تیم فوتبال خانواده
- عشق بی پایان به سینما از عنفوان کودکی (چو گیر و میخکوب شدن روی صندلی سینما پس از تماشای "زیر درختان زیتون" و حضور فعال در جلسات نقد و بررسی خانواده) و تماشای شهرموشها و دزد عروسکها و گربه های اشرافی به تعداد
۲برابر انگشتان دو دست
- دو نیم کردن مجله "فیلم" در
۳سالگی و پیاده روی روی اعصاب پسرعموی بیچاره
- رکوردار میل نمودن  گوجه سبز به میزان لازم برای سر در آوردن از بیمارستان
.
.
.
-حضور در انتخابات مجلس خبرگان رهبری  به عنوان رای اولی
- سر و کله زدن با درسهای ... رشته آمار و افتادن تنها
۳ واحد... به مدت ۴سال آزگار
-عنوان متفاوت ترین فرد در ذائقه به دلیل تنفر از سس مایونز
.
.
.
بسته دیگه...
راستی چه افتخاری بالاتر از متولد شدن در سرزمینی که متعلق به امام زمان و ائمه اطهار است؟؟؟و نفس کشیدن و ادامه حیات در زیر سایه ی دولت مهرورز؟؟؟!!!

پ.ن
۲: آخرین پست در چاردیواری اختیاری طولانی شد.شرمنده.ما کمتر از ۲۴ساعت آینده سر از پایتخت فرهنگی جهان اسلام(!) در خواهیم آورد.التماس دعا!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 1:13  توسط سهند  | 

نمی دونم تا حالا براتون اتفاق افتاده که نوشتنتون بیاد و نتونین بنویسین ؟ احمقانه س؟ حتما تو دلتون بهم می خندین. یعنی که چی .نوشتنم میاد ولی نمی تونم بنویسم؟؟!!! البته حیلی هم تعجب نداره.من اینروزا از هر رفتاری که احیانا به آدمیزاد مربوط میشه گریزانم. الانم که حرفم میاد ، ذهنم اونقدر مشوشه که نمیتونم جمع و جورش کنم . من و ماشنکا همیشه کلی حس مشترک داریم که میتونیم ساعتها روش مانور بدیم و (خودمون!) رو به چالش بکشیم! ولی دراین مورد یادم نمیاد خیلی با هم حرف زده باشیم. ماشنکا اونقدر خوب نوشته که نیازی نیست منم تکرارش کنم.یادتونه از دختر پر مدعا واستون گفتم؟؟؟این رفیق ما عادت داره که هرجا یه کاغذ سفید دید به سرعت خط خطیش کنه و از از تراوشات فکریه روزمره ش بنویسه.تو یکی از دفترای من نوشته بود "... چرا وقتی اونروز پیشت گریه کردم جوری رفتار کردی که فکر کردم اشکام نجسن؟؟؟ مگه خودت نمیگفتی که من دلم پاکه؟خوب اشکام هم از دلم میان...چرا بدت میاد ازشون؟؟؟" مهم نیست که این دختر پرمدعا اینا رو  خطاب به چه کسی و چرا نوشته بود. میخواستم بگم ... بگذریم.داستان اون دختر بمونه برای بعد. از اولین باری که به پیشنهاد ماشنکا نوشتن تو  این رو شروع کردیم همیشه مد نظرم بود که شرط لازم وبلاگ نویسی داشتن حرفی برای  گفتنه.دوست داشتم از دلمشغولی هامون بنویسیم و لابلای این کلمه ها خودمون رو بیشتر و بهتر پیدا کنیم. همون "خود"ی که برای بودنش این همه تلاش میکنیم. به خاطرش از خیلی چیزایی که اگه بودن، اون دیگه وجود نداشت ، پرهیزکردیم . دلم نمی خواست پای احساسات و صدمه های عاطفی م به اینجا باز بشه. اما بازم تقصیر "خود"شه.دلم نمیخواد اینقدر تلخ و مایوس کننده بنویسیم که هر کی بخونه احساس کنه با دو تا آدم افسرده غمگین طرفه.  شاید واقعا همین طوری باشه. لااقل در مورد خودم شک ندارم که اینجوری هست.به شدت افسرده و مبهوتم.حیران اینهمه ظلمی که... نه...خودم به خودم می کنم.اونقدر به روحم آسیب رسوندم که صدای جسمم هم در اومده .پس چرا پنهانش کنم؟تو باتلاقی گیر افتادم که دست و پا زدنم بیشتر غرقم میکنه.  فلانی عزیزم...بذار برات بگم... خیلی دلم میخواد غم نامه ننویسم. ولی... ببخش منو فعلا.سعی میکنم کمتر بنویسم.چند روز پیش عزیزی ازم خواست که در پنجمین دوره‌ي جايزه‌ي ادبی صادق هدايت شرکت کنم. و از اونجایی که براشون خیلی احترام قائلم خودمو مجبور به نوشتن کردم تا خوشحالشون کرده باشم...اما موقعی که نوشته هامو پاکنویس می کردم متوجه شدم که به جای قصه مصیبت نامه نوشتم....ادامه ندادم  چون فضای مثلا قصه و آدم هاش اونقدر تلخ بودن که... ...خیلی این روزا خیلی با خودم می جنگم که یه کاری کنم تا واقعیتهایی رو که باید، بپذیرم تا روزگارم بهتر شه.اما بازهم به این "خود" لعنتی بر میخوره.چون پذیرفتن یه چیزایی رو نمی پسنده........اما ازش گله دارم ... چون کمکم نمی کنه تا تیکه های از یاد رفته و بر باد رفته ش رو به خاطر بیارم وپیداش کنم... اگه نوشته هام بی سر و ته تر از قبل شدن... سعی می کنم کمتر بنویسم تا...

پ.ن : ماشنکای عزیزم...تولدت مبارک... کاش این همه نمی شنیدی منو...منو نبخش تا به خودم بیام.

                                                            

                                                  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 1:2  توسط سهند  | 

همه حرفا رو بريز دور دختر.. تو آينه نگاه كن و به خودت بگو: تولدم..مُ..با..رك...

 

پ.ن:سهند زود آپ کن..نذار این پُست جوادی زیاد بمونه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 10:50  توسط ماشنکا  | 

از وقتي يادم هست همين طور بوده، نمي دانم..نمي فهمم..اشك ريختن پدر را به ياد ندارم، فقط يك چيز هايي از سالگرد مادر بزرگ يادم هست كه پدر چشمانش سرخ بود . جز در همين مناسبت ها اشك ريختن پدر را نديده ام. مادر هم همين طور،هميشه محكم بوده و هست. آخرين بار كه اشكهايش را ديدم به گمانم وقتي بود كه خبر تصادف شوهر خاله ام را شنيد.در زندگيش كم مشكل و گرفتاري نداشته ولي براي هيچ كدامشان گريه نكرده.. پس چرا من اشك ريختنم اينقدر زياد است؟ تا غمم كمي فقط كمي از حد توانم خارج است اشكهاي لعنتي سرازيرند، بدون اينكه اجازه اي گرفته باشند...يا گاهي كه به شدت به من ظلم شده و من به علت زبان هميشه درازم! و اينكه تحمل شنيدن حرف زور را ندارم مي خواهم جوابي بدهم، اشك هايم جلوتر از زبانم هستند..اه ه ه..نمي توانيد تصور كنيد كه درآن لحظه چقدر از خودم متنفر مي شوم.حرف ميزنم ،داد مي زنم، اشك هم مي ريزم...يا اگر خيلي خودم را كنترل كنم و اشك نريزم در اولين فرصت كه به يك جاي خلوت برسم ...هاي هاي....مي شوم يك آدم ضعيف كه توان كنترل اشكهاي خودش را هم ندارد ولي مي خواهد زندگيش را اداره كند و به ديگران اجازه دخالت ندهد!زهي خيال باطل..آن لحظه دلم مي خواهد ديگر وجود نداشته باشم..زشت نيست؟ضعيف بودنم را داد نمي زند؟خوب درست است كه روحم..غرورم..شعورم لطمه خورده ولي حتما بايد اشكهايم فرياد بزند همه چيز را؟ بدبختي اينجاست كه حتي گاهي كه مي خواهم از خودم و حسم براي كسي حرف بزنم.درد دلي كنم.. همه آن لطمه ها و سختي هايي كه ديده ام و خيال بازگو كردنش را دارم مي شود اشك و ميايد پشت پلك ها (رفيق جان حالا متوجه مي شوي كه چرا زياد برايت درددل نمي كنم؟)لعنتي ها..نمي دانم چرا دست از سرم بر نمي دارند.. ميدانيد به خاطر همين نقطه ضعفم تا حالا جواب زور گويي و فضولي و بي رحمي چند نفر را نداده ام؟ هيچ چيز بدتر از اين نيست كه جلوي كسي كه ازش دلگيري..عصباني هستي..غرورت را شكسته،گريه هم بكني.. اشك بريزي.. دلم هنوز آنقدر بزرگ نشده که زود نشکند یاوقتی هم شکست این شکستن را زود به چشمانم اطلاع ندهد! آرزو به دلم ماند كه دراين جور مواقع محكم ، بدون يك قطره اشك (نه در دل نه در چشم!) سرم را بالا بگيرم و حرف دلم را بزنم..ازين كه كسي اشكم را ببيند متنفرم...يك دليل ديگرش هم اينست كه تا اشكت را ببينند يا مسخره ات مي كنند كه غير قابل تحمل است يا فوري تغيير موضع مي دهند و كوتاه ميايند..ازينكه كسي دلش برايم بسوزد يا از روي محبت حرفم را قبول كند هم بيزارم..همه لطف يك بحث و جدل اين است كه دو طرف حرف بزنند و  گاهي داد بزنند واز حرفشان ، از رفتارشان دفاع كنند نه اينكه وسط حرف و بحث يك نفر اشكهايش را هم پاك كند!.. پس خيلي از وقتها بي خيال جواب دادن به مسايلي ميشوم كه در ارتباط تنگاتنگ با احساسم و درونم است..چون طاقت دیدن اشک های خودم را ندارم...
  البته به لطف گذر زمان و ديوارهاي فراواني كه سرم را شكستند اشك هاي چشمي كمي كمتر شده (اشكهاي دلي هنوز پابرجاست)..پوستم كلفت تر شده...ولي هنوز هم از ترس بي آبرويي اين لعنتي ها خيلي وقت ها سكوت مي كنم.. خوش به حال مردها..خوش به حال مردها كه از بس شنیده اند "مرد که گریه نمی کند" باورشان شده و هیچ وقت گریه نمی کنند..       

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 0:51  توسط ماشنکا  | 

ريشه خيلي ازمشكلات به دوران نوجواني بر ميگرده....اگه نخواستي يا نذاشتن كه داد بزني..به شدت گريه كني....گاهي بلند بلند بخندي..گاهي لوس بشي..گاهي مسووليت كارهات به طور كامل گردن خودت باشه...گاهي يكي كنار گوشت بگه كه :من اينجام..نترس..برو جلو...بقيه اش بامن...كسي رو داشته باشي كه حرفاتو بشنوه..فقط بشنوه ها..نصيحت نكنه... گاهي جلف بشي..جلف جلف..گاهي عاشق بشي..جدا بشي.. واسه همون دوست داشتن وجدا شدن مسخره دوروز گريه كني و..و...و..... اگه اين روند سالم رو طي نكرده باشي يه روزي ميرسه كه از فكراي توي سرت خجالت مي كشي..به خودت مي گي من كه خير سرم اين همه كتاب خوندم اين خزعبلات چيه تو سرم؟..روزي ميرسه كه از بعضي از رفتارهاي خودت ديوونه ميشي.. يعني اون آدمي كه فلان حرفو به فلاني زد من بودم؟ مگه ميشه؟... روزي ميرسه كه ازين همه خشمي كه تو وجودته عاصي ميشي...روزي ميرسه كه يه عالم تناقض پيدا ميكني بين حرفاي دلت و حرفاي زبونت... روزي ميرسه كه ديگه خودتو نمي شناسي...ميبيني يه عالم آدماي متفاوت دارن تو وجودت زندگي مي كن و هر كدوم هم ساز خودشونو مي زنن وتو هر دفعه بايد با تك تك شون حرف بزني تا بتوني بفهمي كي درست ميگه...تا بتوني بفهمي از كدوم راه بايد بري...گاهي هم نمي فهمي ..خسته ميشي.. آخه هركدوم يه چيزي مي گن.. اون لوسه يه چيزي مي گه..اون خشمناكه يه چيزي..جلفه يه چيزي..منطقيه يه چيزي... عاقله هم داد ميزنه كه به حرفشون گوش نديا..اينا ديوونن... گوش كن ببين من چي ميگم.. وتو وسط اين همه آدم داري فكر ميكني من چرا اينقدر زيادم؟

پ.ن: چرا بعضي ها فكر كردند كه من اين مطلب رو در مورد شخص خاصي نوشتم؟ و گفته ام كه واي واي چقدر اوضاعش خراب است!..نه عزيزان ..من فقط پشت سر خودم حرف مي زنم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 14:52  توسط ماشنکا  | 

بالاخره رکورد خانه نشینی ام را شکستم.ده روز تمام را به بهانه گرما و سرما و بی حالی کنج اتاقم بوده ام.آنقدر به مونیتور زل میزدم تا گردن درد بگیرم و مجبور شوم که به تختم پناه ببرم. به رسم عادت همیشه ، کتابی را هم دستم می گیرم تا یادم باشد که هنوز دوستانی به خوبی کاغذ و کلمات دارم. دوستشان دارم...اما ...اما گمانم آنها دیگر دوستم ندارند. میان این همه روزمرگی رهایم کرده اند. شاید هم من از یاد بردمشان. یاد روزهایی که با کتاب خواندن از دور و برم کنده می شدم و همراه کلمه ها تا آنجایی که تخیلم یاری می کرد ، می رفتم به خیر...آنها هم دوستم ندارند.مثل بقیه ی دوستانم که اینروزها از خودم  بی اختیار، می رنجانمشان...آخر آنها فکر می کنند دلم نمی خواهد که سهند روزهای خوبم باشم. روزهای خوب؟؟؟ چیزی یادم نمی آید.آدمی زاده ی نسیان و فراموشی است. حافظه ام  حالا دیگر همه این گذشته را، لحظه های کوتاه ناپیوسته را به خاطر نمی آورد. اصلا هیچ چیز را به یاد نمی آورد.همه چیزش همه چیزش را نقض می کند...چون قبل از هر چیز باید "خود" مرا به خاطر بیاورد ... که باز هم از یاد می روم و این رفتن هم الزامی ست. و بعد بنابر قاعده دیرین ، هر تکه تکه دیگر را تداعی می کند. این تکه های کوچک منفرد هرکدامشان بخش مهمی از یک زندگی اند. پس من یک پازل هستم که هرتکه ، دیگری رابه یاد می آورد. اما پاره هایی از من را باد با خودش برده......

قبل از این گمان می کردم خاطرات گذشته مثل سایه اند. اما نیستند.آنکه پشت سر ما آرام وپیوسته می آید، و مجموع همه ی خاطرات ماست ، خود ماست.آن "خود" به جامانده مثل خود کودکی مان که همچنان هست. چکار کنم وقتی از یاد برده ام؟؟؟ دوست داشتن راهم کم کم از یاد می برم. اصلا مگر باید دوست داشت؟ من هم باید دوست داشته باشم؟ چه کسی را؟ خودم ؟ دیگران ؟ آینده ام؟ گذشته ام؟ زندگی  را؟ چرا دوست داشته باشم؟ چگونه؟ تا چه حد؟ اصلا حد و مرز دارد؟ همه چیز را باید دوست داشت؟تا کی؟ تا کجا؟

پ.ن: می بینی؟هنوز بزرگ نشدم.هنوز هم مثل بچه ها سوال می پرسم.هنوز هم میگویم چرا؟یعنی به یاد آوردم؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 0:28  توسط سهند  | 

به بهانه زادروزش ...او که قلم توتمش بود و طناب جور و جهل و تحجر نگذاشت بیش از بیست و یک بهار کنارش باشیم. برای عظمت روحش و شجاعت نامتناهیش...با یک دنیا حسرت...که حتی ثانیه ای مجال نداشتم هم کلامش شوم و هزاران هزار بار فروتنی در برابر کلمات شگفت انگیزش...

بیشتر شبیه خاطره ای شده که از کودکی هایش شنیده ام . شاید هم داستان نویسنده ای که هرگز چهل و چندساله نشد... 

 

فلاش بک:

باران چه می‌بارید و چه نمی‌بارید! عصر چهارشنبه است و من مثل یک دنباله به پدر چسبیده‌ام. جلوی دوچرخه می‌نشینم و همراهش می‌شوم. چشم به راه یک کتاب فروشی، کافه، رستوران یا هر جای دیگری که پاتوق پدرم و دوستانش بود. عادت کرده‌ام که هر وقت خواستم پیاده شوم پاهایم خواب بروند و هر وقت پاهایم خواب می‌روند آرزو می‌کنم کاش خودم هم دوچرخه داشتم. چند باری هم خواستم اين آرزو را به واقعیت نزدیک کنم. ظهرها که پدرم می‌خوابید دوچرخه‌اش را به کوچه می‌بردم و سعی می‌کردم تا سوارش شوم و هر بار دوچرخه به زمین می‌خورد و میله ی رکابش کج می‌شد و به زنجیر گیر می‌کرد و من درمانده باید آنقدر با آجر به آن ضربه مي زدم تا صاف شود. بعد دوچرخه را سر جایش می‌گذاشتم و خدا خدا می‌کردم که پدر از این سرقت کودکانه بویی نبرد. نه به خاطر کتک مفصلی که می‌خوردم ... دیگر مرا همراهش به جلساتی که با دوستانش داشت نمی‌برد. آنجا، همه دور یک میز بزرگ می‌نشستند و من حرف‌های گنده‌ گنده‌شان را میشنیدم. نمی‌دانم که چه حسی در آن حرفها بود که آن‌همه شیطنت را چند ساعتی تعطیل می‌کرد و وقتی پدر مرا با خودش نمی‌برد آن‌همه گریه و زاری راه می‌انداختم. گریه گاهی وقت‌ها کار خوبی است. کاش حالا هم می‌توانستم مثل آن روز‌ها گریه کنم. باران می‌بارد. امن و آرام. مثل همه‌ی روزها و خاطرات کودکی و نوجوانی. اصلاً چرا آن روزها امنند؟ شاید اقتضای سن است و بی مسئولیتی. شایدهم حساب و کتاب نکردن است و روراست بودن.

امروز:

آسمان و سیاه و سفید است با ابرهای آشوب‌زده و با نم نم باران. نشسته‌ام وسط یک چاردیواری مشبک پر از کلمه. کلمه‌هایی که طی چهل و اندی سال جمعشان کرده‌ام. گاهی خودم کنار هم چیدمشان و گاهی هم چیده شده‌ها را خوانده‌ام و بایگانی کرده‌ام. حالا بعد از این همه سال، هر شب یکی‌شان یقه‌ام را می‌گیرد. من هم سکوت کرده‌ام. انگار یادشان رفته به خاطر خودشان بوده که ده سال آزگار آب خنک خورده‌ام و مثل یک پاکت پستی باطل شده، هزار و یک انگ بهم چسبانده‌اند... . بی خیال...

فلاش فوروارد:

هنوز آسمان سیاه و سفید است. آشوب زده نیست ولی سیاه و سفید است. چرا گذشته رنگی نیست؟ شاید به خاطر عکس‌های سیاه و سفیدی است که دروازه‌ی ورودم به گذشته است. شاید به خاطر صفحات سیاه و سفید کتاب‌هايي است که عشق‌های آن روزگارم را رقم زده‌اند. دلیل دیگری هم هست؟ شاید آن عکس‌ها، کتاب‌ها و خاطره‌ها شرم بیشتری داشتند و شاید من از نسل شرمگینی هستم. نم نم باران ... . باران چهل و چند سالگی ریتم عاشقانه دارد. مثل آن باران‌هایی که هم هست -  چون می‌بارد -  و هم نمی‌بارد چون خیس نمی‌شوی... . زیر همین باران راه می‌روم، فکر می‌کنم و سکوت تلخم  را می‌شکنم  می نویسم ... و همه‌ی این‌ها یعنی هجوم بی لجام یادهای امن کودکی... .

 

 

 پ.ن:

 

حتی آسمان نیز گاهی منفجر میشود

آن زمان، ستارگان ، بر زمین می ریزند

زمین و همه ی ما را سنگسار می کنند

شاید که این انفجار ،فردا باشد.                "برتولت برشت "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 16:28  توسط سهند  | 

                                                                                                                           

 هنوز گاهی

در عبور از آن کوچه قدیمی

لحظه ای می ایستم و به کوبه ی فلزی در

خیره می شوم...

" آیا چیزی را فراموش کرده ام ؟ "

......

منم برگشتم.به  اینا میگم زهی خیال باطل. داغونتر ، مبهوت تر و گنگ تر از اونی که رفت سفر.گاهی حس می کنم آلزایمر گرفتم.اتفاق یه ثانیه پیش رو به خاطر نمیارم. بیخود لبخند می زنم و راحتتر از قبل بغض میکنم.یعنی چی شده؟؟؟

عمر آیینه بهشت اما ...آه

بیش از شب و روز تیر دی و کوتاه

اکنون دل من گرفته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست.

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد.

........

افسون گل سرخ

وسوسه پریان

همهمه رازآمیزشان،نجوای پنهانشان

و آن شاخه یاس

که سیمای لعبتی آن را می لرزاند

سرانجام

مرا به آن سوی لحظه های ویران فراخواند

....

یعنی آخرش چی میشه؟ باید برم....

....

نگاه کن

اما بازگو مکن،

این نخلهای بی آذین

هر علامتی را پنهان می کنند

.....

یعنی چی میشه؟

شیشه دل را چو نازک دیده ایم             بهر تسکین بس قبا بدریده ایم

همین.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 15:26  توسط سهند  | 

این روزها در وبلاگشهر عده ای از زنان فعالانه طرح«‌يك ميليون امضاء براي تغيير قوانين تبعيض آميز» را تبلیغ وتشویق می کنند.کاری بسیار بزرگ که اگر به موفقیت برسد دردهای زیادی از زنان بی پناه ایرانی را درمان خواهد کرد.. قسمتي از بيانيه را با هم بخوانيم:

مجموعه قوانين موجود در ايران، زنان را جنس دوم قلمداد كرده و بر آنان تبعيض روا می دارد، آن هم در جامعه ای که بيش از 60درصد از پذيرفته شدگان دانشگاه ها را زنان تشكيل میدهند. در بسياري از جوامع اعتقاد بر آن است كه قانون بايد يک پله از فرهنگ بالاتر باشد تا بتواند فرهنگ جامعه را تعالي بخشد اما قوانين در ايران از فرهنگ و موقعيت زنان عقبتر است.
طبق قانون يک دختر در سن نه سالگي مسئوليت کامل کيفري دارد و اگر مرتکب جرمي شود که مجازات آن اعدام است دادگاه مي
تواند او را به اعدام محكوم كند. اگر زن و مردي در خيابان تصادف کنند و هر دو فلج شوند طبق قانون خسارتي که به زن مي دهند نصف خسارت مرد است. اگر حادثهاي جلوي چشم زن و مردي اتفاق بيافتد طبق قانون شهادت زن بهتنهايي پذيرفته نميشود اما شهادت مرد پذيرفته ميشود. طبق قانون، پدر ميتواند با اجازه دادگاه، دخترش را حتي قبل از 13 سالگي به عقد مرد 70 سالهاي درآورد. طبق قانون، مادر هيچگاه نميتواند سرپرست امور مالي فرزندش باشد و در مورد محل زندگي، اجازه خروج از كشور و حتي مسائل درماني كودك تصميم بگيرد.طبق قانون مردان ميتوانند چند همسر داشته باشند و هر موقع بخواهند زنشان را طلاق بدهند.
همه ی این فعالیتها برای اینست که به حکومت فهمانده شود که ما جنس دوم نیستیم.. ما ناقص العقل نیستیم..ما ارزش وجودیمان با مردها برابر است(این را هم باید ثابت کنیم!)...زنان فهميده و قوي ايراني حتماً اين قوانين را تغيير مي دهند..شك نكنيد ..شايد به عمر ما قد ندهد ولي نسل هاي بعد حتماً حتماً اين قوانين عصر حجري را نخواهند داشت..زنان آينده حتماً خواندن سرنوشت اين زن برايشان مثل خواندن افسانه هاست...زنان مطلقه آينده ، ديگر از نظرقانون بي صلاحيت ترين فرد براي نگهداري فرزندانشان شناخته نمي شوند...
ولي..شما كه غريبه نيستيد..خواندن چنين تلاش هايي آنجوري كه بايد شادم نكرد...چون من ايمان دارم كه زناني هستند كه خودشان باور دارند كه ضعيفند..كه جنس دومند...تعدادشان کم نیست..زني كه مرد را خداي خودش مي بيند..زني كه با چشمان باز زيربار ظلم مي رود...زني كه همه ي وظيفه اش درزندگي مشترك را آشپزي مي داند و بس...زني كه هرروز كتك مي خورد و باز هم به آن خانه بر مي گردد...از همه فجيع تر ...زني كه آمار هم خوابی هاي دوست پسرش با فلان فاحشه را دارد ..حتي ساعتش را هم مي داند..ولي نمي تواند دل بكند..چرا؟..چه حرف ها مي زنيد شما!اگر آن پسرك برود چطور زندگي كند!(اين "ك"نشانه تحبيب نيست..اتفاقاً نشانه تحقير است..)وا..اصلاً مگر امكان دارد تحمل تنهايي؟ حالا گيريم طرف هوسباز باشد ..شبهاي جمعه از روي لطف! فاحشه اي را مهمان شب هايش كند...چه کاری از دست دخترک مگر بر می آید؟ولي اگر دخترك(اين يكي "ك"نشانه ي تحبيب به توان هزار است)روزي بر حسب اتفاق سوار ماشين دوست پسر دوستش (آن خانم هم حضور دارند) بشود همين مردك پست دمار از روزگازش در مي آورد كه تو به چه حقي به چه اجازه اي سوار ماشين فلان پسر شدي...و دخترك اصلاً به روي خودش نمي آورد كه آدميزادي با فهم و شعور كافي است و دليلي ندارد كسي به او حالي كند كه كجا برود..چطور برود..با كي برود... به فلان عروسي برود؟..كوه چي؟ بايد زنگ بزند خبر بدهداگر جناب اجازه ندهند که هرگز نمی رود!...واقعاْپیش خودش فکر می کند كه هنوز مغزش آنقدر تكميل نشده كه بتوانددرباره خوبی و بدی اين چيزها تصميم بگيرد؟...كاش دخترك بي سواد بود..آن وقت توجیحی برای رفتارهایش داشتم..

قوانين روزي عوض مي شوند ولي اين ذهن ها... ذهن هاي با تفكر غالب "ضعيف" بودن... كه راه درازي تا قبول اينكه جنس دوم هستند ندارند، فقط كافيست روزي برسد كه براي توجيح رفتارهاي مردانشان بگويند كه آن ها مردند ديگر.. هر كاري مي توانند بكنند ولي من زنم..( زن هم كه يعني مطيع ساده حرف گوش كن..چشم و گوش بسته ...هميشه پشتيبان)آنوقت يك جنس دوم نازنين هستند!با اين ذهن ها بايد چه كرد؟ براي عوض كردن اين ذهن ها چند تا امضا كافيست؟

پ.ن: هميشه براي تشويق پسران به آنها گفته مي شود كه" تو بزرگي ..تو قوي هستي.." و بعد هم با صداي بلندتر " تو مرد شدي." هيچ تفسير جنسي هم براي كلمه" مرد" نمي شود.. ولي چه كسي جرات دارد به دختري بگويد "تو زني" با شنيدن اين كلمه همه ياد چيز خاصي مي افتند! و لب مي گزند!...چقدر تهوع آور..من دراين مطلب همه جا از كلمه "زن"استفاده كردم..زن یعنی یک آدمیزاد مونث..واضح هست که؟

پ.ن2: رفيق جان اگر فكر مي كني كه من به تو كنايه زدم مطمين باش درست فكر كردي عزيزم.. به شدت از تو ناامید شدم..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 3:5  توسط ماشنکا  | 

نصفه شب از روی بی کاری و بی حالی یهو تصمیم مي گيري یه دستی به سرو گوش ای میل باکست بکشي...ای میل های riversong عزیز رو  پاک می کني..یه ای میل هم واسشون می فرستي که آقا من غلط کردم! نمی خوام  فایل فلش دیگه.. تورو جان عزیزت هی هر روز هرروز ازینا واسم نفرستید...  next می زني میري صفحه بعد.. ای میل های روزمره و بدر نخور رو پاک می کني ..هی از هر صفحه چندتا رو تیک می زني و بعدش هم delete ٬ که یهو... تو صفحه های آخر٬ ای میل او رو می بیني..  همه نامه هاشو پاك كرده بودي كه؟... اين چطوري مونده؟...نمی دوني بازش کني یا نه...چطوري اين مونده؟.. بازش می کني...همون ای میل هستش که با فونت درشت و رنگ آبی نوشته بود... یادته؟... يادشه؟... چقدر گذشته از اون روزا؟ اگه اين همه گذشته پس...
اين قدر خري كه نمي دوني بايد چهار تا جمله عاشقانه ياد بگيري ...نه الان بلدي نه اون موقع ها...ديروز تو روزنامه حرف از سونامي بود..ياد حرفاتون اوفتادي... اون روزا گيج شده بودي...نمي تونستي عمق فاجعه رو بفهمي..بهش گفتي فلاني ها گفتن سونامي ثابت كرد كه خدايي وجود نداره...اونم گفت هر كي گفته غلط كرده.. نيم ساعت هي بحث كنيد...يادته واسه اينكه مثال بزنه يه آيه از قرآنو خوند؟ يهو تو مردي از خنده...در حال خنديدن صلوات هم فرستادي... اونم هم عصباني شده بود هم حسابي خندش گرفته بود......

نامه جلوت بازه... چشمت ميوفته به خط آخر كه گفته..

Hamishe ye deltangi goosheye delam barat daram

 

فكر كنم چشمام يه مشكلي پيدا كردن...گاهي اشكا بند نمي آن...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 3:7  توسط ماشنکا  |