فکر می کنم همه ما ( نمی دانم دامنه این "ما" را تا چه اندازه می توان گسترش داد) دست کم یک بار هم که شده ، دلمان خواسته باشد که فلاش بکی به دوران مدرسه رفتن هایمان بزنیم.حس عجیبی نسبت به آن روزها با همه مختصاتش دارم. تصور تکرار آن روزها هر از گاهی می آیند و دوره ام می کنند.چشم که باز می کنم می بینم که آمده اند و در سایه ی روشن خیالم نشسته اند و وادارم می کنند تا بیشتر به یادشان بیاورم. زیرا که پیدا و ناپیدا به یادشان آمده ام.اینجور به یاد آمدن سرشت خودش را هم دارد ، تا مدتی مرا گرفتار خودشان می کنند ... نامها و نشانه ها و خاطره ها.اغلب گوارایی ست و سرخوشی مقتضی سن وسال .تاسف هم هست اما کمتر. تلخی هم هست. تلخی ایام از دست رفته ای که بی خواسته ی ما کوتاه مدتی مانده اند و رفته اند.نامها و نشانه ها و خاطره ها. بین آن همه نامها و .... حساب دوستانم جداست. همه آنهایی که بعدها ، تا امروز ، نظیرشان را کمتر دیدم. و بین آنهای دیگری که آمدند و رفتند و حتی نامی از خود در خیالم باقی نگذاشتند، تک تک شان را با معصومیت متمایزی که در سیمایشان بود به خاطر دارم. و همین حسرت دست یازیدن به آن حس دوست داشتنی را بیشتر و بیشتر می کند. راستی چرا این خیال شیرین حسرت آلود، رهایم نمی کند؟ شاید چون اصولا دست نیافتنی ها عزیزترند...اما هرگاه عمیقا دلم خواسته که به نوعی آن فضا را در امروزم باز آفرینی کنم، چیزی گوشه دلم لرزیده...لرزشی که شاید آبستن ترسی ناآشناست.ترس مواجه شدن با چهره هایی که مطمئنا گذشت زمان بسیار متفاوتشان کرده است. بسیاری چیزها عوض شده اند...خیلی هایشان را ممکن است به وضوح ببینم و خیلی ها را اصلا نبینم یا نخواهم ببینم و یا ببینم و دلیلش را ندانم. عجیب نیست... من هم عوض شده ام. اما کم...به آن روزها با همه خاطرات تلخ و شیرینش وفادارم...راستی... شکننده تر هم شده ام. شاید آن ترس همان شکنندگی ام باشد.آنقدر که حرفی و کلامی و نگاهی که با آن روزگار بیگانه باشد و خدشه دارش کند را تاب نیاورم...
پ.ن ۱: بلاگچین در اینجا پرونده ای جالب و خواندنی را ترتیب داده .چرا من و ماشنکا در راستای شفاف سازی انتحاری بلاگرها ، از زندگی سراسر افتخارمان نگوییم؟بر ما ببخشایید چون اصولا خودشیفته گی را نمی پسندیم ، چندتایی را دستچین میکنیم
-رکورددار برچشم داشتن عینک به مدت ۱۶ سال .از ۲ الی ۱۸ سالگی
-خلق شاهکار نقاشی در حوالی ۵ سالگی... (یک انسان کامل بدون ابرو) و ارائه پاسخ بس فیلسوفانه به استاد نقاشی که پرسیده بود "چرا این انسان کامل ابرو ندارد؟" --> - اهم،چون ابروهایش را برداشته.
- به شهادت رساندن مرحوم عبید زاکانی ( پشت پاکت نامه ای که تابستان برای دوست کلاس سومم می فرستادم نوشتم خیابان شهید عبید زاکانی ...)
- عنوان بدشانس ترین آدم در تقلب در سر جلسات امتحان
-تنها طرفدار ۶آتشه آبی ها در میان یک خانواده قرمز دوست
-گلر ثابت تیم فوتبال خانواده
- عشق بی پایان به سینما از عنفوان کودکی (چو گیر و میخکوب شدن روی صندلی سینما پس از تماشای "زیر درختان زیتون" و حضور فعال در جلسات نقد و بررسی خانواده) و تماشای شهرموشها و دزد عروسکها و گربه های اشرافی به تعداد ۲برابر انگشتان دو دست
- دو نیم کردن مجله "فیلم" در ۳سالگی و پیاده روی روی اعصاب پسرعموی بیچاره
- رکوردار میل نمودن گوجه سبز به میزان لازم برای سر در آوردن از بیمارستان
.
.
.
-حضور در انتخابات مجلس خبرگان رهبری به عنوان رای اولی
- سر و کله زدن با درسهای ... رشته آمار و افتادن تنها ۳ واحد... به مدت ۴سال آزگار
-عنوان متفاوت ترین فرد در ذائقه به دلیل تنفر از سس مایونز
.
.
.
بسته دیگه...
راستی چه افتخاری بالاتر از متولد شدن در سرزمینی که متعلق به امام زمان و ائمه اطهار است؟؟؟و نفس کشیدن و ادامه حیات در زیر سایه ی دولت مهرورز؟؟؟!!!
پ.ن ۲: آخرین پست در چاردیواری اختیاری طولانی شد.شرمنده.ما کمتر از ۲۴ساعت آینده سر از پایتخت فرهنگی جهان اسلام(!) در خواهیم آورد.التماس دعا!
