تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

اینجا خوشگل شده؟

کاش زندگی ما هم تگ های html داشت و به همين راحتي ميشد هرازگاهي قالب را عوض كرد!

 براي اينكه دست خالي بر نگرديد  آهنگ im with you  رابشنوید.. آخ که من چه قدر اين آهنگو دوست دارم...

I'm Standing on a bridge
I'm waitin in the dark
I thought that you'd be here by now
Theres nothing but the rain
No footsteps on the ground
...I'm listening but theres no sound

متن کامل آهنگ در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 2:50  توسط ماشنکا  | 

هي ماشنكا ! ببين چه جمله هاي قشنگيه.. بهشون ايمان بيار... 

 

فرقي ندارد كه شاداب باشي يا بي حال. وقتي چراغ سبز مي شود بايد حركت كني.براي موفقيت بايد از زير چراغ سبز گذشت،بايد...باید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 14:39  توسط ماشنکا  | 

نمی دانم ، روزی ، ساعتی یا شاید ثانیه ای دلتان خواسته برای همان روز ، ساعت و ثانیه خاص تهی شوید؟ ، هوس کنید "سبُکی " به سراغتان بیاید؟ خواسته اید یکبار هم که شده از باورها ، قید و بندها ، داشته ها ... همان ها که شالوده شخصیتتان را بنا نهاده اند ،خالی شوید ؟یک روز بی قید و بند ، یک لحظه بی اعتقاد ... راستی اصلا شدنی ست؟  اگر شدنی ست ... فکر می کنید اتفاقی می افتد؟ آب از آب تکان می خورد اگر خودمان نباشیم؟
باز هم همان خود لعنتی ! همان که نمی دانم از کجا آمد چطور رشد کرد و ریشه دواند...هرچه هست کلافه ام کرده.اعتراف می کنم که کم آورده ام و دیگر حوصله اش را ندارم. ته مانده ی ناچیز غرورش دست و پایم را بسته است . نمی گذارد فریاد بزنم که "خلایق (دوستان محترم ) بازهم اشتباه کردم" و نفس راحتی بکشم. اما...مطمئن نیستم نفس بعد از آن فریاد خیلی هم راحت باشد .شاید هم بر شکسته ترشدنم بیفزاید ... معجون این ناکامی و آن فریاد فروخورده مجددا مشوشم کرده ست. همین است که میخواهم از شر خودم و هر آنچه در من است و از من ،حتی برای لحظه ای خلاص شوم . همه ی آنچه را که سالهای سال در خودم پرورانده ام و بهایش را پرداخته ام ، با فراغ بال دور بریزم و خودم بمانم و یک " من خالی نوظهور " .چه پیش می آید مهم نیست.اگر بازهم اشتباه نکرده باشم... فکر می کنم آن موقع ،کمتر فکر می کنم. یا اگر هم فکر کنم کمتر آزار می بینم . دیگر دنیایی نیست که خط خطی اش کنند.دیگر اعتقادی نیست که رویش پافشاری کنی . چه اهمیت دارد اگر راحتتر از آب خوردن دروغ بگوییم و بشنویم؟ اصلا مگر ایرادی دارد که گاهی بهم خیانت کنیم؟ (این یکی نه صرفا آن خیانتی ست که به جنس مخالف روا می شود )... هر چقدر هم محاسباتت اشتباه از آب در آیند... مهم نیست. هر چقدر هم از این حذف و تکاندن ها انجام بدهی و به وضوح ببینی که فقط نامی که صدایش می زدی عوض شده و نه چیز دیگر...باز هم مهم نیست.حالا دیگر خود تهی شده ات ظرفیت پذیرش همه مساله ای را دارد و صدایش هم در نمی آید . با این تفاوت که کم کم او هم پر میشود ... پر از همه آنچه سالها خون دل خوردی تا دچارش نشود.
ترجیح می دهم که نوشتار گنگم را هرچه زودتر تمام کنم... به قول ماشنکا کاش خواننده دوست و آشنا نداشتیم...تا برای گفتن و نوشتن اینقدر دور باطل نمی زدم. آن وقت بی پرده تر می نوشتم...به جای اینکه بنویسم{ "..." عزیزم ، اجالتا تا وقتی لباسهایت بوی سیگار می دهند  آن نقاب دختر مثبتی ات را کنار بزن... شاید بی نقاب دوست داشتنی تر باشی...} ، همه این روزهایم را با آدمهایشان توصیف می کردم... آن موقع می شد نفس راحت کشید ؟ نه؟...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 0:53  توسط سهند  | 

اين روزها روزهاي جالبيند.با خودم دوست شده ام دوباره.. آشتي كرديم.. يهو پيش آمدها..من منت كشي نكردم.. حالا من و خودم دوباره با هم مخفيانه دور از چشم همه فكر مي كنيم..مي خنديم.. حرص مي خوريم..كلي هم به فكرهاي احمقانه ام مي خنديم!..حيف كه شما نمي دانيد چه خبرهايي هست در سر من.. فقط من خبر دارم و خودم...همين جالب كرده همه چيز را... اين مخفيانه خنديدن..اين فكرهاي يواشكي...فكرهاي يواشكي.. خنده هاي يواشكي.. دل گرفتن هاي يواشكي..تفكرات عميق فلسفي يواشكي!..خيلي محشر است ها... دفعه دومي است كه من و خودم اينجوري با هم رفيق شده ايم..نمي دانيد چه كيفي دارد ..شما هم امتحان كنيد..ولي بايد حواستان باشد كه عقل گرامي يك گوشه بيدار نشسته باشد ها...چون ممكن است يهو به آن ديوانه بازيهاي ذهني در دنياي غير ذهني عمل كنيد!

كاش اين وبلاگ خواننده دوست و آشنا نداشت آن وقت برايتان از آن فكرهاي يواشكي مي گفتم.. آخر نمی دانید  كه چه خبرهايي هست در اين ذهن مشنگ من!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 3:28  توسط ماشنکا  | 

به این مطلب قبلاْ در پیوندهای روزانه لینک داده ام ولی از بس که لذت بردم از خواندنش٬دوست دارم کامل اینجا بگذارمش..... شما هم بخوانید.. بدون هیچ جبهه گیری زن و مردی..کاملاْ ریلکس به صندلی تکیه بدهید و بخوانید...کاش می توانستم آن حس گس بعد از خواندنش را توصیف کنم...

از طریق هیچستان:

ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.

وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهاي مان مثل آن ها شده بود. فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق. يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 16:18  توسط ماشنکا  | 

  • باز هم ماه رمضان آمد و تلويزيون جمهوري اسلامي پرشد از دخترهاي چادريِ خوشگل و خوش سرو زبان و حق طلب و عاقل و مهربان و خانواده دوست با هوارتا خواستگار خوش برو رو ي خيلي مايه دار و خيلي خيلي عاشق كه هر چه دخترك برايش ناز مي كند،بر سرش داد مي كشد، حرفهاي كلفت نثارش مي كند اصلاً اصلاً خم به ابرو نمي آورد و عاشق تر مي شود!

  • آن پسركاني كه من ديده ام يا آنهايي كه دوستانم ديده اند و برايم تعريف كرده اند! اتفاقاً خيلي هم حساس تشريف دارند.. كافيست كه حرف كمي غير مهربانانه اي بشنوند .واي واي.. همچين بهشان بر مي خورد كه بايد 60 بار برايشان توضيح بدهي كه منظورت آن چيزي نبوده كه او فكر كرده! خوب خوب ترينشان دراين شرايط تا چندروز يك لنگه ابرويش بالاست و حرف هايش نيش دارد!

  • زن همسايه ما گمانم خيلي اهل فيلم و سريال ايراني است.. چند روز پيش با شوهرش دعوايش شد ..مثل زنهای توی فیلم ها كيفش را برداشت كه برود خانه مادرش.. وسط راه پشيمان شد از عصبانیتش و برگشت.. هر چقدر در زد.. زنگ زد..مشت زد.. شوهرك در را باز نكرد...تازه 6 ماه است كه ازدواج كرده بيچاره..۱۶ سال بیشتر ندارد.. بايد خيلي بگذرد تابفهمد زندگي واقعی با زندگي توي فيلم ها  فرق دارد.. شوهرها هم خيلي با شوهرهاي توي فيلم ها فرق دارند...
    بنده خدا حتماْ فکر میکرد شوهرش میاید جلوی خانواده اش داد میزند :این زن حق منه.. سهم منه.. عشق منه................. .
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 22:47  توسط ماشنکا  | 

خاطره ها" همواره خاکستری ترین سلولهای مغزم را به خود اختصاص داده اند. آدم ها را اغلب به فراخور خاطراتی که از خود برایم به جا گذاشته اند ، به ذهن می سپارم. (بندرت استثنائاتی هم هست). آنها که خاطرشان عزیزند و خاطراتشان هم ، هرگز شامل نسیان نمی شوند . لحظه های خوبشان را با تمام وجود و با تمام جزییاتشان بایگانی می کنم تا هرازگاهی در عمق تنهاهی هایم سراغشان را بگیرم. و درست به همین شدت ، بودن در کنار آنهایی که خواسته یا ناخواسته خاطرات بدی با آنها داشته ام آزارم می دهد و اینروزها بیشتر...تا آنجا که وقتی هستند رفتارشان ، عکس العملهایشان و حتی نگاه هایشان برایم استرس می آفرینند. نمی دانم . شاید خودخواهی ست... اما گویا تصمیمم را گرفته ام . لااقل این یکبار .. البته اگر بتوانم . اگر معذوریتها و رودربایستی ها و دل نازکی ها ! و شاید دل سوزاندن ها بگذارد. اگر بتوانم وظیفه خطیر فرشته نجات بودن را به دیگری واگذار کنم . اگر بتوانم باور کنم که عاقلانه تر این است که کلاه خودم را بچسبم... درست یا غلط فکر می کنم اولین گام ، همین " حذف کردن " است . شاید بی رحمی ست ... اما مطمئنم که به اندازه کافی ، و حتی بیشتر از آن بهشان مجال داده ام ... بهتر است نباشند یا خیلی کمرنگتر باشند ... همه آنهایی که دنیای رنگارنگم را با بی بند و باری هایشان ، سیاه و سفید کردند . بی پرده گفتم چون همین است و بیشتر و تلخ تر .  باید حذف کنم ؟ لااقل آنها را که در این برهه از زمان به اقتضای روحیه ام توانایی اش را دارم. زیاد هم مطمئن نیستم . همیشه سربزنگاه باز آن حس لعنتی کار خودش را کرده ... زیر این سقف نه چندان بلند و چاردیواری نه چندان اختیاری ، و در بلاد غربت که حق دارم برای خودم باشم ؟ نه؟ حق دارم هوایش را پاک کنم ؟ و در آن هوای پاک تنفس کنم؟ راستی ، فایده ای هم دارد؟؟؟ یکی از آنهمه چرا ها و سوالات احمقانه که کم می شوند . لااقل دیگر با خودم نمی گویم در میان این همه ... ، من، از چه حرف میزنم؟ همین که این یک جمله را هم حذف می کنم انگار خوشحالم می کند... البته اگر باز اشتباه دیگری در راه نباشد و این خوشی را هراهش نبرد...

پ ن 1 : ویندوز اینجانب طی پس از ساعتها بیداری و طی یک عملیات شهادت طلبانه به سلامت نصب شد . در صورت بروز مشکل در زمینه نصب ویندوز ، می توانید با ای میلم مکاتبه کنید!

پ ن 2 :
هیچ صیادی در جوی حقیری که به مردابی می ریزد ، مرواریدی صید نخواهدکرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 1:26  توسط سهند  | 

يه مشكل بزرگي كه اهل كامپيوتر باهاش آشنا هستند غم نصب دوباره ويندوزه! نمي دونم شما هم اين مشكل اينقدر واستون بزرگه يا نه..ولي من و سهند كه وقتي مجبوريم دوباره ويندوز نصب كنيم اشكمون در مياد..سهند جان كه ديگه ركورددار اين عرصه با ركورد 3 بار نصب در يك روز هستند! (همين الان كه من دارم اينا رو مي نويسم هم درگيرشه!).. من هم وقتي مي فهمم كه كامپيوتره دردي داره كه جز با يه ويندوزديگه درمان نميشه تمام غم و غصه هام يادم مياد.نه اينكه نصب ويندوز مشكل باشه..نه..اونم حوصله آدمو سر ميبره ولي مشكل اصلي بعد از نصبه..يعني زماني كه بايد دوباره همه نرم افزارها رو.. واي..خدا نصيب گرگ بيابون نكنه!..حتي فكرش هم غم انگيزه!..
خوب.. اگه شما هم مثل ما اين مشكل را داريد بايد بگم كه انگار خيلي وقته درمان اين درد! پيدا شده و ما بي خبر بوديم..درمانش هم استفاده از روش ( ASR) است.. وقتي شما يك ويندوز صحيح و سالم داريد ( با همه نرم افزارهاي موردنيازي كه نصب هست) با اين روش يك پشتيبان ازش ميگيريد بعد هروقت ويندوزتون به مشكل برخورد اون نسخه پشتيبان رو جايگزين مي كنيد.. به همين راحتي..

چون من به كپي رايت خيلي اهميت ميدم اصل مطلب رو نمي گم، فقط لينك ميدم كه بريد تو سايت اصليش مقاله رو بخونيد.. ولي.. عجله نكنيد..قبل اينكه لينك بدم بگم كه كساني كه مثل من در درايوي غير از (C) ويندوز نصب مي كنند زحمت نكشند و به اون سايت سر نزنند..چون اين روش فقط براي ويندوز در درايو (C) هستش و امثال من بايد باز هم با خون دل پروسه نصب مجدد ويندوز و شونصد تا نرم افزار را ادامه دهند.. اي روزگار..اين رسمش نبودا!
خوب حالا اين شما و اين هم اصل مقاله در p30world
..
پ.ن: دوستان كامپيوتري..حالا نميشه يه جوري درايو D رو به رسميت بشناسه؟..خوب بابا آخه ظرفيت درايو C من كمه.. اصلاً يعني چي.. مگه زوره؟ حتماً بايد درايو C  باشه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 0:25  توسط ماشنکا  | 

من دوست ندارم ازین حرفا بزنم چون ریا میشه..ولی خوب همه گفتن منم افتخاراتمو میگم...

-

0- هم استانی بودن با ميرزاكوچك خان جنگلي و پرفسور رضا و پرفسور سميعي و هم وطن بودن با فردي مركوري و انوشه انصاري و اميد كوهستاني و پير اميديار...
1-به مدت 1-2 سال هر روز صبح سر صف دبستان به طرز بسيار پرشوري برنامه صبحگاهي و دعا و رازونياز اجرا مي كردم!..

2-شركت اجباري هر ساله در المپياد هاي علمي دوران ابتدايي به علت نبود هيچ داوطلب ديگردر مدرسه..

3- نفر اول شدن در المپياد در كلاس چهارم ابتدايي و باخبر نبودن از اين مطلب تا 1 سال بعد كه دختر عموم بهم گفت!

4-پيشنهاد كمك مالي بيشتر از طرف مادر به شرطي كه ناخن هامو بلند كنم و موهامو شونه بزنم...

ساختن جمله بسيار زيباي : عشق به پرسپوليس عشق به همه خوبيهاست"-5
6-داشتن رابطه عشقي در آن واحد با چند نفر كه عبارتند از: آل پاچينو..نيكلاس كيج..اريك كانتونا..پيتر اشمايكل ..و زماني هم رونالدو  

معدل ديپلمم 19 شد و از طرف مدرسه يك عدد "برس مو" جايزه گرفتم.. -7     
8-نايل آمدن به لقب "گيج ترين عضو خانواده" وقتي روزي كه آيفن خراب بود براي باز كردن در رفتم ..كفش هايم را كه سر راه بود برداشتم و برگشتم بالا.. وقتي دوباره زنگ زدند تازه يادم افتاد كه براي چي پايين رفته بودم...
9-بر نداشتن هيچ كلاسي براي ساعت 8 صبح در دانشگاه با اين استدلال كه " من خوابمو ول كنم برم دانشگاه؟"
10- داشتن متنوع ترين علاقه در زمينه جمع كردن كتابهاي كامپيوتر از رايانه كار تا.. دريم ويور.. تا.. اي اس پي !

11-علاقه شديد به بيل گيتس و حاضر به زير پا گذاشتن تمامي اخلاقيات براي همسر دوم ايشان بودن!

تنوع فراوان در رنگ موهاي سرم وقتي تو آفتاب مي ايستم!..-12
 دو بار آهنگ مرغ سحر را با سه تار زده ام ...ولي فقط دوبار!
-13
14- متنوع ترين ذايقه و  آرشيو موزيك  .. از كريس د برگ و جنيفر لوپز تا بلك سبت و ديو..و ماحسون و تاركان...سيبل جان...و منصور..رضا صادقي ..بنيامين (اين آهنگو هم دوست دارم:ابرو ميندازي بالا بالا..ميدونم سرت شلوغه حالا..)
2 بار در سايت مسعود بهنود كامنت گذاشتم...
-15
16-متنوع ترين اد ليست  ياهو را دارم…از حزب اللهي خفن تا همجنس گرا!
 يك بار 4 صبح خوابيدم تا 5 بعداز ظهر..بازم خوابم ميومد...
-17
18- استعداد فراوان در تقلب كردن دارم..همه جوابها را از روي ورقه دوستم نوشتم ولي او 20 شد و من 14 ! هنوز هم بعد از چند سال مبهوت اي كيو خود هستم...

19- نمره درس توابع مختلط شد 3 و نيم! و من به استاد اصرار مي كردم كه نميشه 10 بدبد؟ نميدونم چرا يه جوري نگاه مي كرد...

20-شیفته و دلباخته بازیهای solitaire , 5 spots
 يه بار از 12 شب تا 8 صبح آن لاين بودم..صبحونه خوردم ..بعد خوابيدم تا 6 غروب...-21
22- از اولين كساني بودم كه خبر طلاق تام كروز و نيكول كيدمن را شنيدم... و همه اخبار مربوط به آنها را تا زماني كه هردو ازدواج كردند و به سروسامان رسيدند به شدت! دنبال مي كردم...

23- در 100 اولويت تحويل سيم كارت موبايل ، اولويت 98 شدم..
24- سايت پالتالك وقتي 6 ماه مسنجرشو باز نكردم براي من اي ميل فرستاد و با بي شرمي گفته: وي ميس يو!...

 

25-واما فرهنگي ترين كاري كه در آن مشاركت داشتم شعري بود كه به مناسبت رفتن ايران به جام جهاني فرانسه با همراهي مارال و سحر و سارا سر كلاس زبان انگليسي سروديم، بر وزن آهنگ تبليغ شامپو گلرنگ! شعر شامپو گلرنگ اين بود:

                      گل گل گل، گل از همه رنگ    سرتو با چي ميشوري با شامپو گلرنگ
در فشاني ما اين بود:
                      گل گل گل، گل طلايي                    اين گلا رو كي ميزنه؟ علي دايي
                      كريم و خداداد با اون گلاشون            ما رو كردن روونه جام جهاني
........................................
چيزي حدود 17-18 بيت بود كه متاسفانه فقط همينش يادم مانده..ولي يادم هست كه بقيه اش در وصف عقاب بودن عابدزاده و شجاعت ميناوند و قربون صدقه رفتن رضا شاهرودي عزيز! وخاكپور و استيلي ... بود.

 

 

پ.ن: سهند يادته اين شعر؟ يادته اون روزا؟

      

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 20:10  توسط ماشنکا  |