تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

" تجربیات آدم خیلی مهمند . وقتی چشمت به روی زندگی باز می شود و آن را برای اولین بار می فهمی ،دیگر نمی توانی جور دیگری فکر کنی . اگر آن یکبار ، آسیب ببینی ، زندگی برای همیشه طعم واقعی اش را از دست می دهد . دیگر نمی توانی به دنیا مثل چیز با ارزشی نگاه کنی . "
.
.
.
این جملات از روزی که خواندمشان به طرز عجیبی در ذهنم نقش بسته اند . اما در این لحظه نمی دانم چرا به یاد نمی آورم که از کدام کتاب بوده اند ! احتمالا "رویای تبت " ... بگذریم . در این اوضاع و احوال طوفانی که به شدت در امتحانات غوطه ورم ،  علامت سوالهای دیرینه ام ، یکی پس از دیگری پررنگتر می شوند . تصور کنید وسط فرمولهای خفن درس مزخرفی به نام "سری های زمانی" ، از خودتان بپرسید که بالاخره "خیانت " چیست؟؟!!! و اصولا به چه کاری "خیانت" اطلاق می شود ؟؟؟ !!!! البته چون حس تفکرات فیلسوفانه در شبهای امتحان مطلقا موجود نیست ، با خودم می گویم : " هر عملی که با اخلاق مغایرت داشته باشد "... ( اعتراف می کنم که من برای اینکه چرخ های زندگی بهتر بچرخند، در دبیرستان "دین و زندگی(!!؟) تدریس می کنم !)راستی... واقعا خیانت چیست؟ می توان برایش نسخه کلی بپیچید؟ به فراخور خط قرمزهایی که هرکس برای خود دارد ، تعریفهای متعددی دارد؟ چه زمانی ارتکاب آن واجب است؟( واجب کفایی !!!!!!!!) اصولا خیانت باید به افتخار شخص دومی انجام شود؟ یا ...
فعلا شما را با این سوالات تنها میگذارم. اگر مجالش را داشتید کمی اندر فوائد آن بیاندیشید . اگر هم هیچ جذابیتی برایتان ندارد بر من امتحان زده ، ببخشایید.
 
پ.ن۱ : هرگونه ارتباط احتمالی بین پاراگراف اول با بقیه قضایا شدیدا تکذیب می شود.

پ.ن۲ : شبکه ۳ ، شبکه جوان ( اهممم) حوالی ۱۱ ،۱۲ ظهر برنامه ای دارد به نام "زلال احکام" ، خواهرانه سفارش می کنم که یکبار هم که شده نیم نگاهی به آن بیندازید . البته عواقبش را من به گردن نمی گیرم. اگر احساس پوچی کردید و در راستای این حس لطیف جعبه جادو را به یک میلیون قسمت مساوی تقسیم فرمودید ، هیچ ارگانی به شما خسارتی نخواهد پرداخت . صلاح مملکت خویش خسروان دانند... اگر توانایی ریسک را در خودتان نمی بینید ، قول می دهم که بعد امتحان هایم طی چند پست جداگانه ، نکات طلایی را برایتان بازگو کنم . چه بسا پاسخ اساسی ترین سوالات زندگیتان را  در آنها پیدا کنید.

پ.ن ۳ : من بدونم چند نفر اون تیکه که نوشتم "اعتراف می کنم که برای ....دین و زندگی تدریس می کنم ". رو جدی گرفتین... هان؟؟؟واقها به من میاد مال این صحبتا باشم؟؟؟عجب.........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 19:37  توسط سهند  | 

دل شاعر اين ترانه هم انگار مثل دل من بوده: 

عجب ای دل غافل     تو هم حوصله داری   تو این سینه نشستی   هزارتا گله داری 
یه روز عاشق نوری   یه روزی سوت و کوری    یه روز مثل حبابی     یه روز سنگ صبوری
پر از شک و هراسی    همیشه بی حواسی    پر از حرفي و خاموش...*

  دل من الان در قسمت " سوت و كور".. "حباب".. "پر از شك و هراس" .. "بي حواس".. "خاموش"  اطراق كرده!

هی.. یه سوال: ? why everything so confusing

*سیاوش قمیشی

پ.ن:ها ها... يه قسمت شعر عوض شده؟خوب ديگه! من اينجوريشو دوست دارم! دل من هنوز اون صفت ها بهش نمي چسبه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 2:42  توسط ماشنکا  | 

وقتي ديدم عاصی اينجور راحت با تو حرف مي زند حسوديم شد ..من هم حرف دارم..

ميداني خداي من..ما كه با هم تعارف نداريم.. تو خيلي جاها پشت من ايستادي ..خيلي جاها دستت را روي شانه ام حس كردم...ولي خيلي جاها هم من بيچاره را فرستادي جلو كه " تو برو من هستم" و من رفتم و رفتم ولي وقتي كه ترسيدم و برگشتم عقب.. نبودي.. مي دانم سرت شلوغ است ..هزارتا كار داري..ولي خودت بگو ..چاره كار ما چيست؟ غير از تو مگر كسي داريم؟ آن زماني كه مارا مي فرستادي اين دنيا.. من كه يادم نيست ولي حتماً در گوشمان گفتي كه خيالتان راحت باشد من هستم..هروقت دورو برتان را خوب نگاه كنيد من را مي بينيد.. اصلن ميداني چيست؟ يك سوال جدي دارم.. آن روزها فلسفه آفرينش دنيايت را برايمان گفته بودي؟ آخر مي داني.. براي اولين بار در جمع يك اعترافي مي كنم... نمي دانم چرا..نمي دانم چطور... ولي.. ولي.. آن روزهاي بچه گي ..همان روزهاي اولين برخوردها با دنياي تو.. نخندي ها...همه اش فكر مي كردم دارم نقش بازي مي كنم ..يعني چطور برايت بگويم..همه اش انگار منتظر بودم بازيم تمام شود .. مي فهمي؟..يعني يك جورهايي تصور مي كردم اين زندگي كه من دارم زندگي واقعي نيست ، و وقتي اين تمام شود تازه زندگي واقعي من شروع مي شود.. مي فهمي؟ اين را تا حالا براي هيچ كسي نگفته بودم..(نمي دانم شمايي كه اين را مي خوانيد منظورم را فهميديد يا نه.. متاسفانه نمي توانم توضيح بيشتري بدهم).. بعدها كه بزرگتر شدم اين حسم يادم رفت..ديگر حس اينجوري نداشتم.. سالها بعد يادم افتاد كه آن موقع ها چطور فكر مي كردم ولي نفهميدم چرا؟ چرا اين فكر در سرم بود.. بچه تر و بكرتر از آن بودم كه تحت تاثير محيط بيرون باشم..مثلاً تحت تاثيرفيلم و سريال قرار گرفته باشم!.... نمي دانم.. نمي فهمم.. يكي دو ماه پيش كه دوباره ياد اين موضوع افتاده بودم به فكرم رسيد كه شايد تو همان روزها كه قرار بود به اين دنيا بياييم به ما گفته بودي كه " بچه هاي من برويد ..آنجا چيزي نيست كه... يك چند سالي مي مانيد و زندگي مي كنيد و دوباره بر مي گرديد پيش خودم... زياد جدي نگيريد آنجا را.. مثل خواب مي گذرد و بر مي گرديد..." خداييش بد مي گويم؟همين حرفها را نزدي كه من سالهاي اول آنجوري فكر مي كردم؟ ولي چند سالي كه گذشت و در زندگي دنيايي حل شدیم حرفهاي در گوشيت يادمان رفت و اين دنيا شد دنياي اصلي ما... بد مي گويم؟ اشتباه مي كنم؟ باشد اعتراف نكن.. ولي مي دانم كه تو يك چيزهايي گفتي به ما! ... اصلن ازين حرفها بگذريم....خودت خوبي؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 12:33  توسط ماشنکا  | 

یادش بخیر . یاد وقتهایی که سرخوشانه بر هر تکه ی سفید کاغذی که به چشمم می خورد ، از جملاتی که به  خیال خودم، از هزار توی کلمات کتابهای مختلف کشفشان کرده بودم ، به یادگار می نوشتم . تفاوتی نداشت که تکه ی سفید ، حاشیه ی روزنامه ای باشد یا نخستین صفحه کتابی . اعتراف می کنم که عین خیالم هم نبود که اجازه دارم افاضات کنم یا نه ! اگر آن لحظه عشقم می کشید باید می نوشتم ! امروز یکی شان را تصادفا پیدا کردم :  " تنهایی بزرگترین فاجعه قرن است " (دکتر شریعتی) و کمی آنطرفترش : "اگر تنهاترین تنها شوم ، بازهم خدا هست " . نمی دانم چرا آن روز به تنهایی بند کرده بودم ! اما خوب در خاطرم مانده که روزگاری بود که خیلی دلم "تنهایی " می خواست . حتما با خودم فکر می کردم تنها بودن چقدر بار فلسفی دارد و "دلا خوکن به تنهایی و .... " از این صحبتها . شاید هم دلم می خواست در خلوتم ریاضت بکشم و از شر روزمرگی ها خلاص شوم ... گاهی اصلا خودم را در حد " جمع " نمی دیدم .چیزی در مایه های " تنهایی در انبوه جمعیت " !!! (خودمونیم چقدر زود جو اخذ می کردیم! ) بگذریم . این روزها که کاملا تنها شده ام ، آنهم در بلاد غربت ، از خودم و خامی آن افکار خنده ام می گیرد . من که تنهایی را نچشیده بودم ، با چه اعتماد به نفسی خیال می کردم که آن جملات را خوب درک کرده ام ؟ چرا حس می کردم که باید تنها باشم ؟ از کجا توانش را در خودم احساس می کردم ؟
سخت است ... در لحظاتی هم کشنده ... تنهایی بر خلاف آنچه عده ای می اندیشند ، آدم را " نمی سازد " که هیچ ... خودخواه هم می کند . در زندگی با کتاب و دفتر و درس و مشق دانشگاه و در و دیوار و اشیاء ، گاهی زمان متوقف می شود . در بدترین حالت ممکن و در این سکون وحشتناک تنها سرگرمی جنگیدن است . با چه کسی؟ چه چیزی ؟ مگر غیر از " خود " کسی یا چیزی هم هست ؟ می جنگم و نبرد بی ثمری ست . آخرسر دوباره باید پناه بیاورم به همان کلماتی که گفتم ... اینبار هم می نویسم ، نه اینکه " ... از تن ها بلا خیزد " می توان نوشت " باید کوشید تا از رنج به آرامش برسیم ".
تا بوده همین بوده و هست !

پ.ن بی ربط : فکر نمی کنین مجازات مرگ برای دیکتاتورها ( یکی شان صدام ) ، اصلا منصفانه نیست؟؟؟ به نظرم بهترین مجازات برای دیکتاتورها " زندگی جاویدان بدون قدرت " است.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 0:15  توسط سهند  | 

..پرسپولیس محبوب من..

 

وبلاگي كه بيشتر از يك هفته مطلب جديد نداشته باشد يك جورهايي وبلاگ مزخرفيست! البته يك قسمت هايي تقصير ما نبود،چند روز وبلاگ در هم ريخته نشان داده ميشد و ما فكر مي كرديم ايراد از بلاگفاست و چقدر حرف هاي بد بد به عليرضا شيرازي زديم! تا اينكه فهميديم كه نه خير، ايراد از قالب وبلاگ خودمان است كه الكي الكي بازي درآورده! ... دليل ديگر غيبتمان هم تقصير اين سهند خانم جان است كه من هي منتظرم چيزي بنويسد ولي نمي نويسد! پس باز هم من ...

 

پرسپوليس من را ديديد؟ خدايي كيف نكرديد؟ بعد مدتها يك بازي فوتبال دوباره من را هيجان زده كرد.. مني كه يك فوتبالي اصيل هستم..مني كه از مقدماتي جام ملتهاي اسيا فوتبال ايراني نگاه مي كنم.. قبل ترش فقط منچستر يونايتد بود با يك عدد پيتر اشمايكل و اريك كانتونا با آن يقه هاي هميشه بالا زده.. بعد فوتبال ايراني هم اضافه شد.. طرفدار پرسپوليس شدم كه آن هم رنگش قرمز بود مثل منچستر.. بعد بارسلون با آن رونالدوي كذايي ! بارسلون هم رنگش يك جورهايي به قرمز مي خوردها! البته بعدن طرفدار اينتر ميلان هم شدم كه آبي بود .. ولي تيم بود!... شب هاي مسابقات جام باشگهاي اروپا ..مثل اين روزها نبود كه تلويزيون هي پخش مستقيم داشته باشد و شونصدتا بخش خبري هم باشد كه هي نتايج را اعلام كند.. ما بوديم و يك اخبار ورزشي ساعت يك ربع به هشت شبكه سه (بقیه بخش های خبری بعد از گفتن ۱۰۰۰ خبر نوبت به خبر ورزشی میدادند! که حوصله تحمل کردن آنها را نداشتیم)تمام فردای بعد از شب بازی را منتظر ساعت یک ربع به هشت بودیم.. يادم هست منچستر يك بازي در جام باشگاه هاي اروپا داشت با يادم نيست چه تيمي(فكر كنم فرانسوي بود)در يك چهارم نهايي... قرار بود مسافرت برويم و من هي نگران بودم كه سر اخبار شبكه سه ما حتماً وسط راه هستيم و نتيجه بازي ديشب منچستر را نمي توانم بفهمم..زنگ زدم مجله كيهان ورزشي.. با هزار بدبختي و خجالت نتيجه بازي را پرسيدم.. متاسفانه منچستر مثل هميشه در اين مرحله وا داده بود!... تمام طول راه حالم گرفته بود.
حالا چند سال از آن روزها گذشته.. يادم نيست شروعش از كي بود ولي همين جام جهاني قبلي به من ثابت كرد كه فوتبال ديگر برايم جذابيتي ندارد... چون حال و حوصله ديدن هيچ كدام از بازيها را نداشتم..يادم نيست كه بازيي را تا آخر ديده باشم..نيمه اول بازي ايران-پرتغال هم خواب بودم!... حتي فينال را هم چون فينال بود ديدم.. جام باشگاههاي اروپا كه ديگر هيچ... چند سال است كه بازيها را نمي بينم...از منچستر هم كه انگار فقط  الكس فرگوسن مانده و گيگس(اسم كوچكش چي بود؟)و برادران نويل، چون چند وقت پيش كه اتفاقي بازيشان را ميديدم 80% را نشناختم!..ولي..پرسپوليس حسابش جدا است انگار!
از پرسپوليس از وقتي كه پروين گند زد به تيممان قطع اميد كرده بودم .يك بازي كامل از پرسپوليس نديده ام دراين 2-3 ساله... همیشه با حرص و ناراحتی کانال تلویزیون را عوض می کردم .ولی حواسم به نتیجه هایش بود. پروين سرتاپاي تيممان را قهوه اي كرد و شكر خدا رفت! با آن ناصر ابراهيمي كذايي.. با آن تيم مزخرفي كه ساخته بود كه فقط سانتر از كناره ها را بلد بود و ديگر هيچ!.. با آن حرفهاي چرندي كه بعد از بازي ميزد..پروين دست از سر تيم ما برداشت و رفت..البته بعد از اينكه حسابي همه چيز را به گند كشيد..بعد از اينكه به ما ثابت كرد كه بهروز رهبري فرد و علي انصاريان مي توانند چه آدم هاي لمپني باشند! حالا ما تيمي داريم كه ميشود از بازيش لذت برد..كه خيالت از نيمكت مربيان راحت باشد..كه هر لحظه از بازي اميد گل زدن داريم،البته اگر اين مهرزاد معدنچي...! (به استقلاليها مربوط نيست..پرسپوليسي ها خودشان معني آن نقطه چين را مي فهمند)
خلاصه اينكه استقلاليهاي بيچاره.. دلمان برايتان مي سوزد.. چون انگار شما برگشتيد به 2-3 سال پيش تيم ما.. بااين تيم در پيت كه علي انصاريان شده فورواردش! بايد چند سال حرص بخوريد؟

 

اینجا را هم بخوانید تا متوجه بشوید یک پرسپولیسی اصیل که همانا امیر قادری باشد چطوری خوشحالیش را نشان میدهد! اگر من هم دیروز می نوشتم همینجوری میشد .حیف که اکانت اینترنت نداشتم..

پ.ن: نه خیر..انگار آن حرفهای بد بد حق بلاگفا بود و هست!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 2:40  توسط ماشنکا  | 

امروز به دوستي ها فكر مي كردم، يعني به دوست هاي دورو برم. از خيلي وقت پيش برايشان دسته بندي دارم.

من آدمي هستم كه زود با ديگران آشنا مي شوم..يعني اصلا خجالتي نيستم دراين جور مواقع. مثلاً همين كلاسي كه چند ماه قبل مي رفتم ، يكي از دوستان نزديكم هم بود با يكي از دوستان هم دانشكده اي خودش و حدود 10 نفر آدم ديگر...با دوست دوستم كه سر 3 جلسه اول راحت و تقريبا صميمي شدم! با بقيه هم بعد از يك ماه كم كم يخ هايم باز شد و روزهاي آخر حسابي با همه حرف مي زدم و سوال مي پرسيدم و مي خنديديم..( باور كنيد كار شاقي كردم! چون اول اينكه هر گروه سر كامپيوتر خودش بود و همه در تكاپو بودند كه تمرين هايي كه استاد ميداد را انجام دهند... بچه ها هم خدا وكيلي خيلي خيلي آدم هاي خشكي بودند!شاهد هم اگر ميخواهيد آن دوتا دوستم كه تازه روزهاي آخر بابچه هاي ديگر سلام و عليك داشتند! )کلاس جدیدم هم همینطور..با اکثرشان راحتم.. يعني مي خواهم بگويم روابط عموميم بد نيست.اسم اين مرحله را گذاشته ام دوستي سطح(لایه) اول! من در اين مرحله هيچ مشكلي ندارم ..فراوان دوست اينجوري دارم..به هم زنگ مي زنيم، مي گوييم و مي خنديم با مسخره بازي هاي فراوان، كاري هم اگر از دستم بر بيايد دريغ ندارم اكثر آنها هم همينطور...نه اينكه فقط چرت و پرت بگوييم ها..نه..حرف هاي درست حسابي هم زياد مي زنيم.ولي....اسم دوستي عميقتر را گذاشته ام دوستي سطح دوم يا همان دوست صميمي.. نه... اعتراف مي كنم كه برايم خيلي سخت است .به هركسي اعتماد نمي كنم براي صميميت دلي..به هركسي حرف دلي نمي زنم..مي دانيد..نمي شود كه هر چيزي را به هر كسي گفت..دوست صميمي مشخصات خودش را دارد..نمي شود كه براي هر كسي دلت را رو كني و جاي تك تك زخم ها را نشانش بدهي...به قول آن آقاهه زخم هاي آدم سرمايه هاي آدميزاد هستند (یادم نیست کدام آقاهه بود..شاید هم خانومه بود!)...نبايد براي هر كسي گفت.منظورم فقط گفتن درد و مشكلات نيست ها..حتي صحبت از خوشي هاي دلي هم آدم خودش را مي خواهد..آدمي بايد باشد كه وقتي من مي گويم به هيچ وجه دلم نمي خواهد ارشد بخوانم بر نگردد بگويد "ا..؟آهان!" و بعد از يه كمي سكوت كه حتماً در آن فكر كرده عجب آدم خري هستم من! تند بپرسد: "اگه ارشد نخوني چي كار مي خواي بكني پس؟ نكنه امر خير در پيشه؟" آدمي كه وقتي مي گويم من به آن دختره 23 ساله كه يكي از مديران گوگل هست خيلي حسوديم مي شود، نخندد .آدمي كه بشود با او پشت سر همه آدمهاي مجازي و غير مجازي حرف زد و خنديدو پته نصفشان را روي آب ريخت مثل خاله زنك ها! يا برعكس حرفهاي مهم و چالش برانگيز زد ! آدمي كه بشود بدون ترس به او گفت كه من... و او هم در سكوت حرفهايت را گوش بدهد و وقتي هم حرفي مي زندخوشحال بشوي كه چه قدر خوب فهميده .. البته..اين نسبي بودن لعنتي را قبول دارم.. و دارم خيلي هم سعي مي كنم كم توقعي را هم قبول كنم..توقع داشتن براي من اين نيست كه مثلاً چرا فلاني روز تولد من را يادش نبود (برايم اهميتي ندارد) ولي اين توقع را دارم كه مثلا چرا سارا خانوم بعد از اين همه سال دوستي و بعد از اين همه سال دوري وقتي دوباره همديگر را پيدا كرديم به كمك اين اركات لعنتي ..چرا اينقدر برخوردش سرد بود؟ ما بهترين و شادترين سالهاي زندگيمان را كنار هم بوديم.. شادي و بي خيالي آن سالها را اميدي ندارم كه دوباره در زندگي داشته باشيم..خنده هاي آن روزها ديگر تكرار نمي شود..باز هم مي خنديم ولي آن ته وجودمان ليست گرفتاري هايمان مدام جلو چشممان مي آيد وهمين باعث مي شود بعد از خنده يواشكي يك آهي بكشيم... پس چرا سارا يادش نبود؟..شايد هم من دچار توهم شدم و ما زياد هم با هم رفيق نبوديم.. شايد هم توقع زيادي دارم...شايد سارا گرفتاري هايش زياد است .. شايد بايد از همين كه من را يادش بود هم خوشحال باشم..حالا نه فقط سارا ها! اين يكي را چون ازش خيلي گله داشتم گفتم! بقيه هم در بعضي مواقع بدجور حالم را گرفته اند!خيلي سخت است ولي سعي مي كنم توقع زيادي از همين چند دوست سطح دومی یا قديمي ها(بعضی ها جزو هر دو دسته هستند) نداشته باشم(نمي گويم چند نفرند! چون خيلي خيلي كمند.. خيلي كم)                                                                                             

 

بعضي وقتها كه با آدمهايي مواجه مي شوم كه فقط منتظر يك گوش  هستند تا همه چيز زندگيشان را بريزند بيرون، تعجب مي كنم ..گاهي فكر مي كنم اين آدم هدفش از تكرار همه چيز پيش همه اينست كه با گفتنشان كمي درد خودش را تسكين بدهد..شايد هم اميد دارد كه با گفتن دردهايش پيش هر آدمي، ناگهان يكي از آن آدم ها از آستينش يك راه حل يا چه مي دانم دواي درد! رو كند و مشكلش حل شود!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 16:34  توسط ماشنکا  |