تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

۱.هنوز به آخر پاییز چند روزی مانده، اما به آسانی می شود گفت : " زمستان است ... " . از زور سرما آرام و نامطمئن قدم بر می دارم . دخترک می گوید و من گوش می کنم . مدتی است که در روبرو شدن با آدمها ، بیشتر می شنوم . تجربه می گوید که بیشتر بشنوم و کمتر بگویم . باز هم می گوید ... نگاهش نمی کنم . چون حس می کنم نمی دانم در آن چشمهای غریب دنبال چه باید بگردم . اصلا چرا اینها را می گوید؟ می دانم که با گفتن هر کلمه اش "خودش" را به یاد می آورد و زخم کهنه اش را تازه می کند . همان زخمی که هیچ گاه از آن برایم نگفت ولی می دانستم . می دانستم و شاید برای من بسیار هولناکتر از خودش بود اما نمی توانستم بروزش دهم . چه بر سرش آمده ؟؟؟ می فهمیدم ، می خواست از خودش بگوید اما از زبان دیگری می گفت . انگار هم می خواست و هم نمی خواست ... تردیدش را می فهمیدم ... راستی ، چرا نقابهایمان را کنار نمی زنیم؟؟؟ می توانیم هر آنچه هستیم ُ باشیم . آن وقت دیگر برای التیام زخم هایمان لازم نیست آن را درجسم دیگری پیوند بزنیم ... می توانیم خودمان باشیم ... رها و بی تکلف ... به همین راحتی ...

۲.علیذضا معتمدی ، اینجا کوتاه و بامزه از انتخابات نوشته . در ضمن برایم بسی مایه خرسندی است اگر افتخار آشنایی با یکی از کسانی که به سرکار خانم پروین احمدی نژاد رای داده اند را داشته باشم.

۳. اینجا اصفهان است ... پایتخت فرهنگی جهان اسلام .(اهمم) و من این جا را دوست ندارم . از ذهنتان نگذرد که افکارم ناسیونالیستی ست و ... این خبرها نیست . چه کنم ؟ انگار سزشتم با غربت سر جنگ دارد ! کمتر از ۵ ماه دیگر خلاص می شوم ... آدم دلش برای آنهایی که دوستشان نداشته هم تنگ می شود؟
به سلامتی شب یلدا را هم در نصف جهان ماندگار شدیم ! بی خیال ... با در و دیوار ها هندوانه می خوریم و می گوییم و می خندیم . نیازی به فال حافظ نیست ... " اخوان " می خوانم :
.... زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ، غبار آلوده مهر و ماه ...
"زمستان است "

پ .ن : و امتحانات همچنان با صلابت ادامه دارند ... "تقاطع" را هم ببینید اگر فرصت کردید .نه اینکه فوق العاده باشد اما به دیدنش می ارزد . ولی قبل از آن برای هزارمین بار اکیدا توصیه می کنم موبایلتان را خاموش کنید . تا نکند خدای نکرده مثل موبایل "عمرا زنگ بخور" من ، ثانیه ای مانده به سکانس تصادف بزنگد و آن صحنه را از دست بدهید.

بعد التحریر:
امروز دیگر مطمئن شدم که اینجانب ، سهند خانوم، به "خودآزاری" دچارم و خودم نمی دانستم گواهش هم اینکه حین درس خواندن تلویزیون را روشن کرده  "زلال احکام" می بینم . اصولا من آفریده شده ام که خودم روی اعصاب و روانم پیاده روی کنم .... بماند . می دانید ملت چه سوالاتی می پرسیدند؟؟؟

-سوالم این است که بین نامحرم هایی که در خانواده هستند(محض اطلاع پسر عمو ، پسر خاله و ...) با بقیه نامحرمان تفاوتی هست؟
ج- خیر . تفاوتی وجود ندارد نامحرم نامحرم است البته استثنائاتی هم هست ...

-اگر کسی از اعضای خانواده دخانیات استعمال کند حکمش چیست؟
ج-اگر منظور از دخانیات همین معمولی هایش !(!!!) مثل سیگار و قلیان باشد اصلا درست نیست که فرد خود را به اینها معتاد کند و بایستی آن پولی را که صرف خرید آنها میکند برای رفاه خانواده استفاده کند.

ج- اگر در هنگام وضو گرفتن سر و موها چرب باشند چه حکمی دارد؟
- اگر فقط موها چرب باشند اشکالی ندارد اما کف سر نباید چرب باشد.

اگر اشکالی در سوال و جوابها از نظر جمله بندی مشاهده می کنید به گیرنده های خود دست نزنید . چملات عینا نقل شده اند . جالب اینجاست که برنامه ضبط شده است و هر بار که پیام تلفنی پخش می شود مجری محترم مثل برنامه های زنده می فرمایند : سلام علیکم ، بفرمایید لطفا... صدایتان را می شنویم ... فکر نمی کنید کمی احمقانه است در این مملکت از آزادی اندیشه سخن بگوییم؟؟؟ خبرگان تنها می توانند روحانی باشند و بقیه ... ملالی نیست ... درد این مملکت انگار غم نان است و فقط همین سوالها که می پرسند .


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 1:14  توسط سهند  | 

"یک بعدازظهر دلچسب پاییزی..یک گپ دونفره خوب... یک بدجنسی از طرف او ..یک داد الکی از طرف من..یک خنده بلند دو نفره...یک خداحافظی خوب... یک بعدازظهر دلچسب پاییزی............."
همین ها برای من کافی ست.من اینها را به عشق های پرسرو صدا و دیوانه وار شماها ترجیح میدهم.عشق برای من همین لحظه های کوچک لذت بخش است...آن دعواها و گریه ها و داد زدنها و حسادت ها را عشق نمیدانم... خیلی وقت است که همه تعاریف کتابی را دور ریخته ام.به جای همه آن مزخرفات نوشتم: عشق باید قرار باشد نه بی قراری... 

این نوشته Snapshot  خیلی خیلی به دلم نشست...:

من این مرد را دوست دارم. می‌ماند؟ می‌مانم؟ نمی‌دانم... برای دانستنش هم عجله‌ای ندارم. دودستی می‌چسبم به همین لحظه‌هایی که با همیم، به همین حالا، به بعدازظهرهای دلچسب پاییز و رخوتشان، به پیاده‌روی‌های طولانی و دست‌ کوچکم که توی دستش گم می‌شود، به صدای گرمش که برایم کتاب می‌خواند، به بودنش...

سر هرمس مارانای کبیر می‌گوید: مهم‌ترین چیزی که یک دختر می‌تواند به مردش بدهد، قرار است. سر هرمس مارانای کبیر درست می‌گوید. مهم‌ترین چیزی که هر کس می‌تواند به دیگری بدهد، قرار است. من این را خوب می‌فهمم و این مرد ـ‌ با همه بی‌قراریش، با همه زندگی هزارپاره کولی‌وارش‌‌ ـ  به من قرار می‌دهد. کنارش می‌نشینم و در سکوت به جهانی که از کنارمان می‌گذرد، نگاه می‌کنم. می‌دانم که از آن آدم‌‌هایی است که حتی اگر ماندگار نشوند، خاطره‌شان عزیز می‌ماند. از آن آدم‌هایی که می‌توانم سی سال بعد، در یک بعدازظهر پاییزی رخوت‌ناک، به‌ یادشان بیاورم و با غرور و سرخوشی دخترانه‌ای بگویم: من، این مرد را دوست داشته‌ام...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 0:44  توسط ماشنکا  | 

میدانید یک روز کاملاً هاپوکوماری چه روزی است؟ چگونه ایجاد می شود؟شما برای هاپوکومار شدن فقط فقط احتیاج به یک بهانه دارید.. مثلاً برنامه کلاسی که میرفتید به هم خورد و موکول شد به 1-2 ماه دیگر... یا یک مشکل اقتصادی...یا بحث کردن با مادر ..یا..یا..چند لحظه فکر کنید حتماً بهانه موردنظر پیدا میشود. خوب؟ یافتید؟..این اتفاق باعث هاپوکوماری شدن نمی شود ها... این فقط بهانه ایست کوچک برای گند زدن به کل روزتان.. می پرسید چطور؟ بعد از پیدا کردن بهانه، بر حسب مورد یک یا چند گزینه زیر را مو به مو اجرا کنید..

 

1- اولین فکری که باید به ذهنتان بیاید این است که " من هیچ وقت تو زندگیم شانس نیاوردم که..همیشه..همیشه خدا همه چی بر خلاف اون چیزی بوده که من میخواستم.. همیشه واسه هرچی جون کندم... تف به این زندگی"--------------- این قدم اول خیلی مهم هست ها! حتماً این جمله ها را باید بگویید.

 

2- حالا گیر بدهید به همخانه هایتان.. اگر هنوز مجردید: " مامان بابا اصلن منو دوست ندارن که..اصلن از همون اول من زیادی بودم… مامان که میخواد سر به تن من نباشه… این آبجی کوچیکه ورپریده هر غلطی میکنه هیشکی هیچی بهش نمیگه..من تا یه …میخورم همه میخوان سردربیارن… بابا هم که هیچی.. دو دقیقه که میرم بیرون باید به هزار نفر جواب پس بدم.."

ولی اگر ازدواج کرده اید بسته به جنسیت همسرتان یک چیزی بگویید در مایه های" واقعن بخت من از زندگی این آدم بود؟ سهم من همین زندگی خسته کننده و کسل کننده مسخره بود؟ حیف اون زندگی مجردی نبود که از دستش دادم؟ حیف اون همه آزادی که داشتم و خر شدم از دستش دادم... دلم لک زده واسه اون روزای خوش با دوستان بودن.. تک و تنها همه جا رفتن...نه غم اجاره خونه داشتم نه غم تمام شدن برنج و گوشت و .. آخ آخ...روزهای بیخیالی و سبک بالی کجایی که یادت بخیر... حس می کنم کفتری شدم که تو  قفس اسیره.... بال و پرهام بسته ست... من دلم یه کف دست آزادی میخواد...." -------- خوب ..من قبول دارم که یه کم هندی شد.. ولی عزیزم لازمه ،بحث نکن ،همین حرفها را با خودت بگو...

 

 

3- اگر دوستتان زنگ زده و نیم ساعتی حرف زده اید به همین ماجرا هم گیر بدهید و سعی کنید اینجوری به ماجرا نگاه کنید: "دختره( یا پسره) امروز یه جوری باهام حرف زدا.. مثه روزای قبل نبود.. همش طوری حرف میزد انگار من نمیفهمم و خودش فقط حالیشه… هی توضیح میداد انگار من خنگم.. چرا همش از همکاراش حرف میزد؟ میخواست پز کار کردنشو بده… بی شعور.. حالا خوبه  اون کارو به توصیه بابام بهش دادن ها… بی چشم و رو… اصلن این از همون دوران مدرسه هم اینطوری بود..هر خوبی بهش بکنی هیچ وقت یادش نمیمونه که.. 4 سال پیش یه بار ازش خواسته بودم یه کاری واسم انجام بده و اون گفت نمیشه..غلط کرد..می تونست ولی عمدا گفت نه.. اینقدر حسوده که نمیتونه موفقیت منو ببینه.. 6 سال پیش هم که با بچه ها رفته بودیم بیرون ،سر صورتحساب همه بچه ها تعارف میکردن که خودشون حساب کنن ولی این اصلن یه بار هم تعارف نکرد..از بس که خسیسه.. از بس گداست..7-8 سال پیش هم که یه بار…."------------ خیلی خوبه ..این مبحث جای حرف زیاد دارد..همینجوری ادامه بدید!

 

4- خوب الان نوبت گند زدن به رابطه های عاطفیست…چون این گزینه حالتهای زیادی دارد بسته به موردتان یکی را انتخاب کنید وآن مدلی فکر کنید..

 اگر درگیر  یک رابطه عاطفی هستید.. اگر دخترید با کمی زیرو رو کردن خاطرات،شبیه چنین حرف هایی را پیدا میکنید..دوباره آنها را مرور کنید: " این پسره(مثلاً حمید) کجاست الان؟ قرار بود ساعت 6 زنگ بزنه…چرا خبری ازش نیست؟ چرا زنگ میزنم به موبایلش جواب نمیده؟ مهمانی خانوادگی هم مگه اینقدر طول میکشه؟ حتماً اون دختر خاله تحفش هم هست اونجا.. اصلن اون چه حقی داره هی هر دفعه به حمید زنگ بزنه؟کامپیوترش خرابه که خرابه..مگه آدم قحطه؟ چقدر هم باهاش خودمونی حرف میزد.. یعنی حمید…؟ هفته پیش  که زنگ زدم به موبایلش صدای دختر میومد از دورو برش… وقتی پرسیدم کیه گفت بچه های شرکت دارن با هم میگن و میخندن....صدای خنده اون منشی عوضی شرکتشون بود حتماً دیگه.. دختره بیشعور همچین عشوه میاد موقع حرف زدن عادی ،چه برسه موقع خنده و شوخی..یعنی حمید آدمیه که ازین تیپ دخترا خوشش میاد؟ وقتی از منشیه حرف میزنه مسخرش میکنه..ولی همچین بدش هم نمیاد انگار..  پسرا هر چی هم ادعا کنن که از جلفی و سبکسری خوششون نمیاد ولی  از تفریح نمیگذرن…من که زنگ میزنم همش میگه از کارزیاد خسته ست ولی از کجا معلوم؟ وقتی یه منشی ترگل ورگل هستش اون ورا که از قرار معلوم خوب هم پا میده به همه…. دو دقیقه هم که میریم بیرون 100 نفر بهش زنگ میزنن.. شاید حوصله منو نداره دیگه…قبلنا همش در حال بحث و حرف و خنده بودیم ولی الان تا یه چیزی میگم میگه" لطفا بحث نکنیم.. بی خیال همه چی اصلن.. آب میوه تو بخور!…"دیگه جذابیتی براش ندارم..حوصلشو سر میبرم انگار.. شاید حق داره .. مگه من کیم؟ یه آدم بداخلاق.. که هی به همه چیش گیر میدم..اون هرروز هزارتا دختر رنگ و وارنگ میبینه ..ولی من چی.. خوب من خوشم نمیاد از آرایش زیاد..ولی شاید اون خوشش میاد.. حتماً هردفعه که منو میبینه با اون منشی مقایسه ام میکنه…………."---------- دخترک! خیلی خوب بود...اشکاتو پاک کن..

 

حالا اگر شما پسرید با کمی فکر در مورد دوست دختر گرامی به نکاتی شبیه به این بر میخورید: " اون روز که بیرون بودیم کی بود زنگ زده بود به گوشیش؟الناز گفت کسی اشتباهی گرفته بوده.. ازکجا معلوم؟شاید کسی بوده که الی نخواسته جلوی من حرف بزنه.. اون دفه که رفتیم بیرون همچین که دوست باباشو دید با پسرش، زود رفت جلو.. پسره بی شعور همچین زل زده بود به الی.. احمقم ، چی فکر کردم در مورد خودم؟ من چی دارم مگه؟ یه مدرک زپرتی…که با هزارتا پارتی بازی و هزار نفرو دیدن اومدم تو این شرکت.. اصلن هم معلوم نیست تا کی اینجا باشم.. با دوتا غمزه مدیر داخلی، رییس ممکنه بندازتم بیرون… بعد فکر میکنی الی اون پسره فوق لیسانس با بابای خرپولشو ول میکنه میاد طرف من؟ چند وقته الی نسبت بهم سرد شده.. دیروز مگه چی گفته بودم که یهو عصبانی شد و تلفنو قطع کرد؟ چرا چند وقته هر چی میگم مسخره میکنه ؟ شدم دلقک انگار…… نکنه داره بهانه میگیره که....... "------------------------ آفرین پسرک ..همینجوری ادامه بده..خیلی زود نابود میشی..

 

در مورد رابطه های شکست خورده هم همین حرف ها را با کمی تفاوت تکرار کنید : اگر دوستتان شما را ترک کرده بگویید: " اینقدر لیاقت نداشتم که کسی رو برای خودم نگه دارم..من اینقدر بدبختم که هیشکی منو دوست نداره… برای هیچ کس مهم نیستم… سرنوشت من تنهاییه… باید قبول کنم اینو… باید تو تنهایی خودم بسوزم و بسازم..من همیشه تنها بودم ..همیشه هم تنها میمونم…"------------حرف ها هر چی هندی تر بهتر...

 ولی اگر شما بودید که رابطه را تمام کردید خیلی فرقی ندارد عزیزم.. همین حرف ها را بگویید با این تفاوت که به جای جمله اول بگویید: " اخلاق درست حسابی ندارم که بتونم با کسی باشم…"..بقیه جمله ها همان است !

 

 

¤¤خوب عزیزم اگر مراحل بالا را طی کرده باشیداگر این مدلی به همه چی نگاه کرده باشید الان حالتان در مایه های اخلاق سگی است با افسردگی شدید.. یعنی شما الان یک هاپوکومار هستید که یک روز کاملاً هاپوکوماری در پیش دارید.. می توانید تمام روز پاچه های ملت را گاز بگیرید... به انجمن ما خوش آمدید.

 

 

با تشکر...ماشنکا

رییس انجمن "هاپوکومار" های مقیم شمال

 

 

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 21:27  توسط ماشنکا  | 

فکر می کنم خیلی وحشتناک است که در یک جمعه دلگیر و سرد ، تنها و مچاله و سرشار از امتحان ، گوشه ای نشسته باشی و چشمت به آسمان باشد تا احیانا پیشامدی نازل شود و زندگی برای دمی ، " آن روی " دیگرش را نشانت دهد ، و  درست در همین لحظات طاقت فرسا موجود از همه جا بی خبری که گول سرخی ناشی از سیلی صورتت را خورده است بیاید و از روزگار و جفاهایی که بر او روا شده برایت بگوید . حالا این به درک ... متوقع باشد که برایش چه چه هم بزنی و راه حل پیش رویش بگذاری . آن لحظه  فقدان یک نفر شدیدا احساس می شد که فریاد بزند " بابا بی خیال.. کل اگر طبیب بودی ... ". اما چاره ای نبود با همان حال نزار رفتم بالای منبر و کلی افاضات کردم . داشته باشید :

- از همه چیز لذت ببر و هرگز اجازه نده که شادی یا موفقیت ات به چیزی ، مکانی یا فردی وابسته باشد .
- می توانی آنچه را که قصد داری در زندگی بدست آوری ، در ذهنت مجسم کنی اما رهایش کنی و نسبت به آن بی توجه باشی .
- می توانی با وجود برخورداری از شور و شوق فراوان نسبت به چیزی به آن وابسته نباشی.
- هر لحظه ای را که با افکار منفی سپری کنی ، به شدت از لحاظ جسمی و روحی ناتوانت می کند .
- هرچه بیشتر خودت را دوست بداری با انرژی بیشتری تحول درونی ات را ممکن ساخته ای . 

ادامه نمی دهم . چون از خودم به خاطر خزعبلاتی که سرهم کردم خجالت می کشم . دلیلش هم بماند برای خودم ... از حال ما هم اگر بخواهید همچنان بد و استرس آلود و امتحانی ...  بر خلاف کلی تجربه ی بدرد نخور دلم می خواهد تجربیات مفیدم را در زمینه پاس کردن درس و نیز از سر گذراندن امتحانات در اختیارتان بگذارم ...

**راستش را بخواهید ذهن من تنها و تنها یک شب توانایی پذیرش " درس " را دارد و آن شب رویایی همانا " شب امتحان " است . تا بوده هم همینطور بودم از دبستان تا دانشگاه . و خودم را هم خیلی مواقع به خاطر اینهمه ثبات در رفتار تحسین می کنم . محال است که درسی را در طول ترم خوانده باشم . متاسفانه در این مورد اصلا و ابدا مستعد حرص خوردن نیستم . بی خیال دنیا هر وقت خودم تشخیص دادم که باید ، می خوانم و شدیدا هم امیدوارم سر به تن بلا نسبت دوستان ، کسانی که دلشان می خواهد پا در کتاب دیگری کنند و کاشف به عمل بیاورند او چقدر کتاب را جویده ، نباشد . می دانم که درک می کنید چرا در این مورد اینقدر برآشفتم ... تصور کنید یکی از همان شبهای رویایی ست و شما در خواب ناز ، تلفن رینگ رینگ می کند ، آنقدر گیج می زنی که حسش نیست به کالر- ایدی نظر کنی  ، به سختی گوشی را بر داری و صدایی آن سوی خط بگوید : " ببین ، چقد خوندی ؟؟؟!! " (به لهجه شیرین اصفهانی ) این را گفتم چون تجربیات ارزنده ام در این زمینه حاکی از این است که این راهها به ترکستان منتهی ست . به جای سگ دو زدن دنبال شماره دانشجویی دوستانتان ، اگر مثل من سرتان در کار خودتان باشد  قول می دهم که  شاید نمره اول نشوید ولی دست کم این درسهای اختصاصی تان به سلامت پاس خواهند شد . توصیه دیگرم هم این است که اصولا از عمل غیراخلاقی و شنیع " تقلب " استفاده نکنید . البته اگر کمی تا قسمتی خوش شانس هستید ، " اصولا " را در جملات بالا به "اکیدا" ترانسفر کنید ! این روزها کسی صورت سوال را هم برایتان درست نمی خواند چه برسد به جواب ... روحیه تان را هم در هیچ شرایطی از دست ندهید ... حتی اگر در طول ترم سر کلاس درس مورد نظر برای بار n ام " چنین گفت زرتشت ..." را می خواندید و جزوه تان هم لاتین است و بقیه خودشان را هلاک می کنند که وای چطور ترجمه کنند . خودتان باشید ... اگر حال داشتید  هر کس تماس گرفت برایش بترجمید تا ثواب کرده باشید ... مهم نیست که جمعه است و دوشنبه امتحان دارید ...خدا یکشنبه شب را که از شما نگرفته ... در ضمن فریب حرفهای قشنگ اساتید بچه مثبت ها را نخورید که اگر هرشب درس بخوانید فلان می شود و بهمان ... بارها اساتید عزیزم برایم گفتند که " حیف (به فتح ح خوانده شود ) است اگر یک کم بیشتر بجنب " ( بازهم به لهجه شیزین اصفهانی ) ولی من عمرا توجه نکردم و با صلابت به را خودم ادامه دادم و افتخار آفریدم . شما می توانید ... اگر بخواهید ! ... موفق باشید . یک دانشجوی احتمالا ترم آخر **

پ.ن 1 : گزارشگر حین مسابقه هندبال ایران-عربستان ، دقیقه پانزدهم بازی را پشت سر گذاشتیم ... و گل پانزدهم تیم ایران ... وای که چقدر این عدد 15 برای ما خوش یمن بود !

پ.ن 2 : در اخبار آمده که حسین رضازاده ... ساعت 8:30 یا 9 صبح جمعه آینده پای صندوقهای رای خواهد بود تا با مشت محکمش ، دهان دشمنان را مورد عنایت قرار دهد و. شما هم می توانید ساعت حضورتان را با ایشان هماهنگ کنید .

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 21:53  توسط سهند  | 

همان وقتی که من از "خیانت" نوشتم ، ماشنکا از "دوست داشتن" نوشت. و من را دوباره گرفتار خودم کرد. آخر من همیشه با خودم در جدالم که باید دوست داشت یا عاشق بود؟  با این جوابها هم اصلا حال نمی کنم که عشق دوست داشتن زیاد است و از این صحبتها...جدا از این دلم می خواهد به وضوح برایم روشن شود که من "عاشقم" یا "دوست دارم" ؟ اگر عاشقم...مگر عاشق "اعتراضی" هم دارد؟؟؟و اگر دوست دارم که ... بی خیال... نمی خواهم بازهم نوشته هایم رنگ و بوی ناله داشته باشند. یعنی تمام سعی ام را می کنم که اینطور نباشد . راستش را بخواهید انگار عادت کرده ام به حال و روزم .گاهی هم فکر میکنم خیلی هامان اینگونه ایم . دوره می کنیم شب و روز را ، خرسند نیستیم اما همچنان می پاییم و می پوییم . افسوس می خوریم و امیدواریم . ناامیدیم و ادامه می دهیم .تلخیم و می خندیم . با تجسم اینکه می شود از هزاران انگاره و نما و نبشته و اندیشه و از هزاران شادی و گشت و سرگرمی و زنده دلی ، بی هیچ واهمه ای لذت برد و "خوشبختی" را دمی، احساس کرد . دل به دنیای کوچکمان بسته ایم و هرروز می پنداریم که تاب نمی آوریم، اما همچنان مانده ایم ...شگفتا که هزاران سال است به این حسرتها خو کرده ایم و همچنان این چرخ بر همان مدار چرخیده است و این برزخ ادامه یافته و کشتی شکسنه ، نه غرق شده نه به ساحل رسیده ...راستی چرا باورم شده که تا بوده همین بوده؟؟؟ سهم من از دوست داشتنی که چندین سال است هزاران باره اثباتش کرده ام ، همین هاست؟ با همین کلمه ها سرم را گول بمالم؟؟؟ نه ... اما گاهی بعضی کلمات را ، با اینکه می دانی نقابی بیش نیستند ، دلت می خواهد که باور کنی...
جملات زیر را لابلای نوشته هایم پیدا کردم...شدیدا دلم می خواست در همین لحظه ها بیاورمشان . اگر کمی طولانی شده ... شرمنده.

***هردو باهم از مطب بیرون آمدند و پا به خیابان گذاشتند.از سنگینی لباسهای خیس تنشان لذت می بردند و نفس عمیق می کشیدند . در مطب همدیگر را یافته بودند و زمانی که فهمیدند تا مرگشان چیزی نمانده ، احساس کرده بودند که نزدیکتر از یکدیگر به هم ، کسی را ندارند. بی هیچ سخنی در سیلاب باران قدم می زدند و بهم خیره بودند . آب از تنشان می چکید و آنها می لرزیدند . شاید از فرط شادی . یکی شان گفت : بیا قرار بگذاریم . دیگری هم تایید کرد و خندیدند و هردو حس کردند که بچه گانه خندیده اند ... در آن روز از سال ، زیر بخشش آسمان قرار گذاشتند که هرسال - همین روز و همین لحظه - و -تنها اگر باران ببارد - هردو خیس از باران ، همین جا بیایند و همدیگر را ببینند و بدانند که هنوز زنده اند. و هردو تکرار کردند "اگر باران ببارد..." و خندیدند و رفتند ... سالها گذشت و در هیچ سالی درآن لحظه ی آن روز ، باران نبارید و آنها هیچ گاه یکدیگر را ندیدند . بگذار دیگران بگویند که آنها چون مرده اند به وعده گاهشان نیامده اند ... من می گویم آنها فقط به این دلیل نیامده اند که در آن لحظه ی آن روز ، سالها باران نباریده است ...***

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:31  توسط سهند  | 

بعد از مدتي بي خبري وقتي حالش را پرسيدم گفت كه دوستش از او جدا شده...دارد فراموش مي كند و نمي خواهد زياد توضيح بدهد.. زياد غمگين نشان نمي داد ..هر از گاهي ازين شكلكهاي خنده مي فرستاد و من هم خوشحال بودم كه چه خوب از عهده اش برآمده..زياد پيگير نشدم..ولي.. وبلاگش را كه باز كردم نوشته بود:

هنگامی خواهد رسید که حرفهایی خواهی شنید که قابل فهم نیست. هنگامی خواهد رسید که اتفاقهایی خواهد افتاد که قابل فهم نیست. روزی می رسد که احساسی داری که حتی اگر قابل فهم باشد، قابل فهم نمیخواهی اش. هیچ آدمی باور نمی کند که بازیچه بوده است و اگر همه چیز و همه کس آن را بگویند و همه جریانات و دلایل کافی باشند اما باز نمی خواهی این را بفهمی که بازیچه بوده ای. همه چیز یک فریب ساده است. هیچ باور عمیقی از یک عاطفه دو طرفه وجود خارجی ندارد و اگر هست، نیست جز، فریبی بیش. فریبی برای رسیدن به نداشته ها....

چقدر متاسف شدم كه عين احمقها رفتار كردم ..كه براي اويي كه هميشه رفيق بود برايم، به گفتن چند جمله كليشه اي احمقانه بسنده كردم.. كه نفهميدم دردش را.. كه عين غريبه ها فقط گفتم:" خيلي اذيت شدي؟"..."ميدونم سخته"..."چاره اي نيست، بايد عاشق كسي شد كه عاشقته"( بايد؟! تو ديگه خيلي چيز حاليته ماشنكا جان! واقعن اين جمله احمقانه را من گفتم؟!..)

ناراحتم ..نه فقط براي اينكه تنها شده.. به خاطر اينكه اويي كه هميشه اميدوار بود و عاشق و مرا به اين كار تشويق ميكرد! حالا به من مي گويد كه "عاشق نشو ...عاشق بشي كه چي بشه...".اويي كه هم عاشق بود و هم هميشه منطقي.. كه من هميشه از بي توقعيش در روابطش حرص مي خوردم حالا مي گويد كه اين داستان آخري براي هفت پشتش بس است... كه ديگر نمي خواهد... .او هم به جمع ما ـ بدبينان و تلخ انديشان عرصه لاو! ـ اضافه شده... نوشته هايش تلختر از هميشه شده...و من در عجبم از آدمها كه دارند چه كار مي كنند با زندگي .. كه وقتي تكليفشان با خودشان معلوم نيست چرا زندگي ديگران را هم به گند مي كشند؟....چرا بعد از گذشتن چند ين ماه تازه يادشان ميفتد كه عاشق طرف مقابلشان نيستند و فقط دوستش دارند؟خودشان مي فهمند كه دارند چه حرف مزخرفي ميزنند؟..اصلن از اين حرفها گذشته چرا شعور و فرهنگ قطع محترمانه يك دوستي را ندارند؟...هي فلاني متاسفم..ما به درد هم نمي خوريم..باي..(يا خزعبلاتي مثل اين كه..من دوستت دارم ولي...!)...همين؟.. بي انصاف ها..با درخت طرف نيستيد كه..آن روبرويي هم آدم است، به علاوه اينكه شما را خيلي زياد دوست دارد.. خودتان را جاي او بگذاريد..آنقدر عقل و شعور در سرتان نيست كه خلاقيتي به خرج بدهيد و كاري كنيد كه همه چيز راحت تر تمام شود؟ كه احساس طرف مقابل زياد لطمه نخورد و دچار حس تلخ "خواستني نبودن" نشود؟ كاش روزي كسي همينقدر احمقانه با شما برخورد كند...بايد كسي همينطور ظالمانه با شما رفتار كند تا بفهميد سر احساس و زندگي ديگران چه آورديد...

ای او
دوستت دارم. و صبر می کنم. روزگار با من و صبر من پنجه در انداخته باز. آن بار صبوری کردم هرچند دیوانه شدم. این بار نیز صبوری می کنم، به هر قیمتی.
خانه ای ساختم برای رویای الهه تنهایی. اما آمدنت افسون الهه تنهایی را شکست. و خانه ، خانه ما شد. حال که نیستی تنهایی به این خانه هجوم می آورد. اما این خانه ، خانه ما می ماند. می ماند تا بیایی و باز ما بودنمان را به رخ الهه تنهایی بکشانیم.

 

پ.ن: همه حرفم مربوط به اين دوستم نبود... بعضي قسمتها ياد بقيه دوستان هم بودم! تلخي اين روزها هم نشين خيلي هاست...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 3:41  توسط ماشنکا  |