تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

آمدم که گفته باشم خیلی روزهای وحشتناکی را سپری می کنم . همه چیز زشت و طاقت فرساست . نیم نگاهی به گذشته ام ، حاکی از این است هیچ وقت خودم به خودم مجال نداده ام که خوش باشم و لذت ببرم . برای کارهایی بهای سنگین پرداخته ام که انگار اصلا نمی ارزیدند . تا یادم می آید استرس و نگرانی بوده . چه برای درس و امتحان و کنکور و دانشگاه ... چه برای ... بماند . مطمئن باشید دلیلش این نیست که این روزها در کوران امتحاناتم . این فقط کمی اوضاع را بی ریخت تر کرده . دلم یک لحظه آرامش می خواهد و یک جای امن ...  فارغ از هر چه نگرانم می کند . کاش یادمان می دادند زندگی کنیم ... حال روز ما اسمش هرچه باشد زندگی نیست ...

پ ن :حالا باورتان شد که جدی گفتم که ننویسم ؟ حرفی برای گفتن ندارم !خودم که باورم نمی شد یک روز به اینجا برسم که پستم اینقدر احمقانه باشد . ننوشتن بهتر از خزعبل نوشتن است !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 12:49  توسط سهند  | 

ای بابا..این چه وضعیه...با عقد کنان فرداشب پسرعمو جان ٬ ایشان ششمین نفری در فامیل هستند که در سال ۸۵ به درجه رفیع مزدوج شدن نایل آمده اند...چه خبره بابا..یواش یواش... این ۶ نفر از فامیلهای نزدیک هستند وگرنه اگر کمی دورتر بریم ایشان در جایگاه هشتم قرار میگیرند!....جناب "بخت" انگار شدیداْ در نزدیکی ما لنگر انداخته اند...برای این ۶ نفر٬ سال قبل همین موقع اصلاْ احتمال مزدوجی نمی دادیم.آدم می ترسه خوب!...اتفاقه دیگه! یهو دیدید من شدم نفر هفتم!..روزگار حساب کتاب نداره که!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:31  توسط ماشنکا  | 

میدانم با آن پست قبلی که نوشتم همه تان فکر کردید که احتمالاْ قرار است فیل هوا کنم... روزی دوبار آپدیت کنم و هنجار شکنی و از خط قرمزها نوشتن و و....ازین صوبتا! ولی دیدید که هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و این وبلاگ به همان سبک و سیاق قبلی چهار پنج روز یه بار به روز شد...باور کنید از همان فکرها داشتم ولی این چند وقته اتفاقهایی افتاد که من خوره کامپیوتر سه روز اصلن دسترسی به اینترنت نداشتم!( به تاریخ نویسان توصیه می کنم این مورد را در کتابهایشان بنویسند!) ...  الان هم بعد مدتها فرصتی پیدا کرده ام که راحت و آسوده بنویسم..
۱- گاهی اینجوری می شود.. گاهی کارهایی می کنم و یا حرفهایی میزنم که بعد مدتی وقتی به عقب نگاه می کنم ناباورانه از خودم می پرسم" اون همه مزخرفو واقعاْ تو گفتی؟خجالت نکشیدی؟ "..گاهی هم برعکس...مرور کارهای گذشته باعث میشود ناخوداگاه یک لبخندی بزنم و یک " ای ول"ی به خودم بگویم! مثل همان روز سه شنبه که یکهویی نمی دانم چه اتفاقی در سلولهای خاکستری مغزم افتاد که گوشی تلفن را برداشتم و ۲ ساعت بعد می دانستم که هفته دیگر باید وسایلم را جمع کنم و چند ماهی بین دو شهر رفت و آمد کنم..چرا؟ در راستای همان دست یابی به زمین سفت! ..سایه جان زمین سفت اعتیاد ندارد عزیزم.... دیگر کم کم دارد  n سالم میشود..باید کمتر لوس باشم و یاد بگیرم هر چیزی..هر موفقیتی هزینه خودش را دارد..عین این دختربچه های لوس و ننر هی نگاه کردم به این جمله ها:
-برای بدست آوردن چیزی که تاحالا نداشتی٬باید کسی بشوی که تا حالا نبودی.....
- برای رسیدن به اقیانوس های جدید٬باید توانایی ترک ساحل آرام خود را داشته باشید...
این جمله ها معرکه هستند بچه ها...فقط چند حرف و کلمه نیستند...حداقل برای من که اینطور بوده..اینها را که خواندم فهمیدم که ایراد کارم کجا بوده...که باید آن ساحل ارام را..آن اتاق دنج و راحت ( ار نظر روحی) را ترک کنم...شاید برای شمایی که زیاد من را نمی شناسید تعجب آور باشد حرفهایم..که فکر کنید که مگر چه کار شاقی کردم؟ که چرا جوری حرف میزنم که انگار هنر کرده ام؟!...ولی بعضی از دوستانم که درباره همین ساحل آرام و ترک کردنش با آنها خیلی صحبت ها کرده ام درک می کنند چه می گویم...که چقدر همه چیز سخت بود..می دانند سختیش از چه لحاظ هایی بود....ولی به اطلاع همین دوستان عزیز برسانم که این چند روز همه چیز خیلی خیلی بهتر از آن چیزی بود که فکر می کردم..که انگار من خیلی بزرگ شده ام وکمی آدم شده ام و ظرفیت هایم خیلی بیشتر از چیزی بود که فکر می کردم...که خیلی وقتا مچ خودم را گرفتم! از بس که ریلکس برخورد کردم با همه چیز..خلاصه اینکه کم کمک انگار دارم خصوصیات آدمیزاد پیدا می کنم!....خدا وکیلی یه خودم به خاطر این هفته خوبی که گذراندم ..به خاطر اینکه به یاد خودم بودم.. که حق ندارم گند بزنم به زندگیم.. به خاطر اینکه هی به این فکر کردم باید برای رسیدن به آرزوهایم خودم بلند شوم و تلاش کنم... به خاطر اینکه اجازه ندادم هدف های کوچک جلوی چشمم را بگیرند...به خاطر اینکه هی به خودم یاداوری کردم که نباید کوچک فکر کنم..که باید باید به دنبال هدف هایم بدوم...که اگر زندگی را همینطور سرسری بگیرم٬این زندگی لامصب اصلن ناراحت نمی شودو همینطور سرسری و دم دستی می گذرد.....به خاطر همه این حس های خوب...به خودم یک نمره بیست جانانه میدهم! این نمره بیست برای منی که همیشه همیشه از خودم به شدت انتقاد می کنم و سر خودم غر میزنم خیلی ارزش دارد ها! می دانید بچه ها ... نمی دانم بعدن چه می شود..نمی دانم روزهای آینده چه حسی دارم و چطورم... ولی الان خوبم...این روزها زندگیم هدفی دارد... نظم حداقلی پیدا کرده..می دانم تا چند ماه اینده چه راهی را دارم می روم.. مهمتر از همه اینکه به آینده امیدوارترم و می دانم اگر تلاشم را بکنم فرصت برای بهتر شدن هست.. چند وقت پیش به دوستی میگفتم که حس میکنم باید کاری برای زندگیم بکنم..اتفاقی که در حد نقطه عطف برای زندگیم باشد. و الان خوشحالم که برای ایجاد نقطه عطف برای زندگیم تلاش کردم...من برای بهتر شدن زندگیم تلاش کردم و سوای اینکه نتیجه خوبی بگیرم یا نه٬ همین "تلاش کردن" کلی خوشحالم کرده..حالم را بهتر کرده...خیلی سخت بود...کلی با خودم کلنجار رفتم برای ترک کردن آن ساحل ارام...حتی یک بار کمی تلاش هم کردم ولی چون هنوز با خودم مشکل داشتم جدی نگرفتمش...برای نشدنش بهانه آوردم...خودم را گول زدم... ولی....آن روز سه شنبه دوست داشتنی همه مشکلاتم با خودم کمرنگ تر شد....تصمیم گرفتم دیگر با زندگیم لج نکنم و بزرگ بشوم....وقتی که تصمیم گرفتم باور کنید مشکلات جانبیش هم حل شد...راحت تر ازآن چیزی که فکرش را می کردم حل شد... و جوری شد که بعد مدتها دوباره به خودم گفتم "ای ول!"

۲-دوستان خوبم..باور کنید هروقت بتوانم به وبلاگهایتان سر میزنم..کامنت نگذاشتن من را به حساب نیامدنم نگذارید...ساقی جان...عزیز دل برادر..تیکه ای که در کامنتدونی دو پست قبل به من انداختی را گرفتم! با این حرفهایی که زدم عذرکامنت نگذاشتنم موجه هست دیگر؟ سایه جان...من هم چنان به وبلاگت سر میزنم ها!... الف-ب عزیز....برای آن پست "نمی دانم" هم خیلی حرف داشتم بزنم ولی متاسفانه امکان نوشتن نداشتم....آقای مهرزاد دانش..اگر همچنان لطف می کنید و به ما سر میزنید...شما کم کم دارید یک وبلاگ نویس ماهر میشوید ها! از بس که نوشته هایتان وبلاگیست....عاصی جان... من پیشنهاد می کنم تندیس زرین صداقت را به شما بدهند!...از بس که از صداقت نوشته هایت کمی مبهوت شدیم و فهمیدیم که با همه زر زدن هایمان جنبه حرف صادقانه شنیدن نداریم!و فهمیدیم که شما به طرز وحشتناکی صادقید و فهمیدیم که این احساسات بشر چقدر پیچیده هستند ها! ...

۳- این سهند خانوم جان دچار دپرسینگ ناشی از آغاز فصل امتحان شده اند...بیماری خیلی شایعی بین قشر محصل و دانشجو است...پس زیاد پ.ن نوشته قبلیش را جدی نگیرید..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 4:53  توسط ماشنکا  | 

**سلام
اول از همه بگویم متاسفم از اینکه جواب
این نامه ات  را با کمی تاخیر می دهم و نمی توان چند خط بیشتر بنویسم . خودمانیم ، به تو هم می گویند دوست ؟؟؟ تو با اینمه ادعایت که مرا خوب می فهمی و درک می کنی ، چطور در این شرایط برایم نامه فدایت شوم می نویسی؟ واقعا که ! وقتی می بینی چقدر گیج و گم شده ام ، و می شنوی که بهترین دوستان هم مثل قبل تحویلم نمی گیرند حتی تهدیدم هم می کنند که تنهایم می گذارند تو این میانه از چه حرف می زنی ؟ می خواهی  این را بدانی که چرا مثل گذشته باهم نیستیم ؟ عزیزم ... من از خودم ، (خودت) و آن گذشته ای که از آن حرف می زنی ، چیزی در خاطرم نمانده است . از آن روزهای خوشی که گفتی هم ، همین طور . از همان روزی که خودم را از یاد بردم ، زندکی کردن برای خودم هم فراموشم شد . باور می کنی ، البته برایم مهم نیست که باور کنی یا نه ، اما برای یک لحظه انگار نیرویی از درون متلاشی ام کرد . آنقدر که تا امروز نتوانسته ام دوباره بسازمش . لطفا تو یک نفر دیگر بی خیالم شو . تو برو خود را باش ! بهترین کاری که می توانی بکنی همین است . بی خیالم شو . از دوست داشتن متنفرم . پس برای اینکه خوشحالت کنم هم نمی گویم که دوستت دارم . شرمنده اگر رنجیدی . نمی توانم از این بهتر بنویسم ...
امضاء : سهند ، دوست سابق سهند خانوم .**

پ.ن : شاید دیگر نباشم (یعنی ننویسم ) ، فعلا به دلی ترافیک امتحانات و بعد از آن هم ... شاید هم برگشتم و دوباره این صفحه مجازی را هر از گاهی خط خطی کردم ... تا چه پیش آید .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:0  توسط سهند  | 

وبلاگ ما برای من یک جوری شده است.. فضایش برایم سنگین است و برای نوشتن راحت نیستم..یک جوریست..دلم میخواست سرحالتر و شنگول تر و روزمره تر میشد.. زود به زود تر آپدیت میشد.. حقیقت اینست که به نظر من وبلاگ غیر تخصصی یک فضای شخصیست برای گفتن از هر چیزی که دوست داری و اعتباری ندارد جز اینکه تو در آن حرف ها و نظراتت را با خوانندگانت به قول فرنگی ها  share میکنی..همین..زیاد نباید سخت گرفت..نباید زیاد جدی گرفت...همین به اشتراک گذاشتن حرفها و فکرها کم چیزی نیست ها..حداقل من چند باری همدرد پیدا کردم و چقدر خوشحال شدم که تنها نیستم و چند نفری هم مثل من هستند...اینکه حرفهایی را که برای هیچ کسی نمی توانی بزنی،اینجا راحت روی دایره میریزی ، خیلی خیلی عالیست...هیچ فضای دیگری چنین حس اعتمادی به تو نمی دهد...هیچ جای دیگری نداریم که بتوانیم اینقدر راحت خودمان باشیم... مثلاً من امروز در وبلاگی خواندم که...خودتان بخوانید:
      حالم اصلا خوب نیس ... ۵ سال تلاش کردم تا اون خاطرات و اون حس بی اعتمادی رو تو وجودم از بین ببرم ولی باز همه چی برگشت... دیشب خیلی اتفاقی پی به چیزی بردم که متاسفانه جای برای انکارش نمونده بود...نمیدونم باید چیکار کنم...... طلاق نمیگیرم  مطمئنم ولی زندگی با این حس !! دارم دیونه میشم....  

باورکنید به هیچ کس نمی شود چنین حرفهایی را زد...فقط همین صفحه سفید هست که وقتی انگشت روی کیبردها می گذاری  می توانی خودت باشی و چون ناشناسی ، راحت حرفت را بزنی و نترسی از قضاوت شدن... و تازه کلی هم همدرد پیدا می کنی!

اینها را می نویسم و اینجا می گذارمش تا همیشه یادم باشد که من وقتی تصمیم گرفتم وبلاگ داشته باشم دلم روزنه میخواست..یک روزنه کوچک..یک فضای کوچک که خودم باشم..که نباید خودم را سانسور کنم... که نباید وقتی میخواهم چیزی بنویسم هی با خودم کلنجار بروم که این را بنویسم یا نه..آن حرف را بزنم یا نه...  تازه گی ها فهمیده ام که وقتی در باره  ماجرایی..خاطره ای.. حسی... می نویسم چقدر حالم بهتر میشود ..یعنی انگار نوشتنش باعث میشود تکلیفم با آن مورد کاملاً روشن شود.. وقتی می نویسمش تجزیه تحلیلش می کنم و بعد از تمام شدنش انگار منم از شر آن حس و حالت ها راحت میشوم....باید یادم باشد که متاسفانه یا خوشبختانه نوشتن در این وبلاگ برای من ارزش هنری ندارد که! اینجا باید جایی باشد که احساس راحتی کنم..که قرار نیست من مقاله بنویسم! یادم هست رفیق وبلاگنویسی میگفت روزی خیلی عصبانی بود و به همین خاطر یک پست خیلی غم انگیز نوشته بود که آن روز برق رفت و متاسفانه نوشته را نتوانست پست کند..بعد که برق آمد منصرف شد از گذاشتنش در وبلاگ .. چون به نظرش خوب نبود!... و دوتایی چقدر خندیدیم که خیر سرمان وبلاگ باز کردیم که حال و روزمان را ثبت کنیم ( برای خودمان) نه اینکه مقاله بنویسیم! گاهی شده که میخواهم درباره چیزی بنویسم بعد به نظرم چیپ و مسخره میاید  و منصرف میشوم... در حالیکه اگر این وبلاگ مال من است باید شبیه خودم باشد یا نه؟ اگر درباره چیزی فکر چرندی دارم خوب این فکر چرند متعلق به من است چرا باید قشنگ بنویسم وقتی در باره اش چرند فکر میکنم؟ این وبلاگ اگر شبیه خود نباشد پس داشتنش به چه دردی می خورد؟ برای پز دادن پیش کسی؟ من که آدرسش را به هیچ کس نداده ام.از دوستان من فقط سهند ازینجا خبر دارد که او هم خوب یکی از صاحبخانه هاست! بقیه دوستان هم که خودشان وبلاگ دارند و اصلاً از طریق وبلاگشان با هم بیشتر اشنا شدیم..غیر اینها به هیچ دوست و اشنایی هم آدرس نداده ام ...اصلآ به خاطر این اسمم را عوض کردم و با اسم مستعار مینویسم که اگر کسی اتفاقی گذرش به اینجا خورد یا از دوستان مشترک من و سهند بود نفهمد که ماشنکا کیست! خواستم که راحت باشم.. پس پز "وبلاگ داری" هم ندارم!.. پس اینجا باید شبیه من باشد..خیلی سعیم را کردم که این اتفاق بیفتد و تا حدی هم افتاده..ولی باید بیشتر سعی کنم... من فکرهای روزمره و گیج منگولی زیادی دارم که دلم می خواهد بنویسمش... نباید از قضاوت شدن بترسم.. تازه چه کسی میخواهد درباره من قضاوت کند ؟ مگر خواننده های محدود و دوست داشتنی اینجا چقدر مرا می شناسند؟ سهند قضاوتم کند؟ ما تا حد زیادی همدیگر را می شناسیم پس ازین هم نباید نگران باشم...یکی  دو دوست عزیز دیگری هم که مرا می شناسند و من دوستشان دارم آنقدر خوب و جنتلمن هستند که من همیشه می گویم دنیا پرباد از آدمهای جنتلمن و دموکراتی چون شما... خوب؟ فکر کنم از خودم..از قضاوت خودم از خودم می ترسم... باید این یکی را هم بیخیال شوم تا اینجا راحت باشم... که اینجا برایم سنگین و باوقار نباشد....که یادم باشد اینجا یک صفحه سفید سفید دارم که حق دارم هر چیزی که دلم میخواهد بنویسم...   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:27  توسط ماشنکا  | 

**سلام.

نمی دانم که بعد از این همه مدت ، باید حالت را بپرسم یا نه . بهر حال حدس می زنم . نه دلم می خواهد که خوب باشی . خوب خوب . مثل روزهای نه چندان دور . حتما با خودت می گویی چرا " نامه " ؟ ما که راحتتر از اینها می توانیم باهم رابطه داشته باشیم . درست ، ...اما برایم ایمیل و اس . ام .اس و ... هیچ گاه به زیبایی "نامه" نبوده اند . هنوز هم صدای موتور پستچی و دوبار زنگ زدنش ، هیجان زده ام می کند . شنیده ای که " زیباترین نامه ها آنهایی ست که برای هیچ کس نوشته می شوند " ولی من خیلی دلم می خواست یک بار برای کسی که دوستش دارم یکی از این نامه ها بنویسم . نه اینکه با خودت فکر کنی زبانم لال ، قلب تیر خورده پای نامه ام باشد و با لب ماتیکی امضایش کرده باشم ! منظورم یک نامه عاشقانه مدرن و کاملا روشنفکری ست !!! بگذریم تا امروز که نشده ... راستی ،چه اشکالی دارد که برای تو بنویسم ؟ مگر دوستت ندارم ؟ مگر اینهمه سال کلی باهم رفیق نبودیم ؟؟؟ بیینم ، یک مرتبه چه شد ؟ دست کدام ناجوانمرد اینچنین آشفته مان کرد ؟!!! مقصر من بودم یا تو یا هردومان ؟ نه ... من ... باور کن تقصیر خودت بود . من خیلی سعی کردم . تا جاییکه می شد پشتت را خالی نکردم . هر وقت رنجیدی و بی قرار شدی تنهایت نگذاشتم . کلی هم همیشه نهیبت می زدم تا به یاد بیاوری همه ی آنچه را که از یاد می بردی . امان از این نسیان ...

یادت هست آن روز کذایی را ؟ که شب قبلش کلی غصه خورده بودی؟ چقدر گفتی که حس می کنی ناتوانی و نمی توانی مثل گذشته بنویسی ... من کنارت بودم . چقدر خوش گذشت که دوتایی باهم داستان آن پسر بچه دوره گرد را نوشتیم ... خودت گفتی که قصه کلی سرو صدا کرده و وقتی در کلاس فیلمنامه نویسی ، خوانده ای  چقدر همه خوششان آمده . ما خیلی از این لحظات خوب باهم داشتیم نه؟ می بینی که حق با من است تقصیر خودت بود . میان آنهمه مثلا دوست رنگارنگ ، هیچ وقت یاد من افتادی؟ قسم می خورم که حتی یکبار هم به من فکر نکردی ...فقط خودت بودی و آنها . البته خودت هم نبودی ! فکر می کردی هستی !

چند باری هم پیشقدم شدم و منت کشی کردم . اما بد جوری مرا پس می زدی ! انگار یک جایی صبر من هم تمام شد . نشستم کنار و تماشا کردم . رفتارها و عکس العمل هایت را می دیدم و حرفهایت را می شنیدم . گاهی می ترسیدم .... چارستون بدنم می لرزید که نکند بلغزی . اما اشتباه می کردم . خوشبختانه محکم بودی . اما از تو چه پنهان ، تعارف که نداریم ، یکی دو جایی هم گند زدی ! بی خیال . از گذشته حرف زدن دردی را دوا نمی کند .

بیا با هم باشیم . از همین حالا ... تنها و سخت . خودم منت کشی میکنم . می بینی که . قول می دهم که بیشتر از قبل کنارت باشم . سعی می کنم خوب درکت کنم و برای خودت و متعلقاتت احترام زیادی قائل باشم . من و تو باید باهم باشیم . به هر قیمتی . همه اینها که گفتم با خودم. دوست داشتنت را به وضوح دیده ام . نمی خواهم آنقدر دوستم داشته باشی ، عاشقم باشی ، تو فقط باش ! اما سهند خانوم ... چه باید گفت دیگر؟ خواهشا دیگر من را ، " خودت را " فراموش نکن ... امان از این نسیان ....

امضاء: سهند خانوم .**

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 2:59  توسط سهند  | 

مجددا بساطی به راه افتاده در وبلاگ شهر ، بازی شب یلدا و از این حرفها . یکبار هم که تصمیم گرفتم خدای نکرده گوش شیطان کر در فرجه امتحانات یکبار لای کتابها را در حد مطالعه سرفصل ها و نه بیشتر ، باز کنم ، دوستان موجود بی جنبه ای مثل ما را هم به مهمانی دعوت می کنند . چاره ای نیست !!!ما هم که سینه سوخته رفیق باز و خراب رفاقت ، دعوتشان را می پذیریم ... برای خودم خیلی مضحک است که بخواهم مثلا ۵ نکته راجع به شخصیتم بنویسم که دیگران راجع به من نمی دانند . به لطف خداوند آنقدر معلوم الحالیم که تا خواجه حافظ شیرازی هم شرح حال ما را با تمام مختصاتش می دانند .
 چند سالی است که دل دوستان دور و نزدیک به شدت از من خون است . فاشیست ، ساده ، بدبخت ، مظلوم ، دیوانه ،  داروغه شهر و ... از جمله عناوینی هستند که دوستان مرا با آن می نوازند . همین چندروز پیش هم  یکی شان پیشنهاد فرمودند تا سیمرغ بلورین حماقت را برای نویسندگی و کارگردانی فیلم " و دختری که هرگز خیانت نمی کند ..." بر شانه های من به پرواز در آورند .
دلم می خواهد از در ابتدا از سالهای کمی دور ترم بگویم و با امروزم خودم را به چالش بکشم تا درس عبرتی باشد برای آیندگان !
۱- "خودشیفتگی در راستای جلب توجه" و  " حسادت"  از همان عنفوان کودکی در من شکل گرفت ! برای مورد اول هیچ توجیهی ندارم ولی آن حسادت از عشق پاک کودکانه ام ناشی شده بود . وابستگی شدید من به دختر عمویی که ۱۵.۱۶ سال از من بزرگتر بود باعث شده بود که چشم دیدن شوهرش را نداشته باشم .  آنقدر که همیشه وقت غذا خوردنش خدا خدا می کردم که لقمه در گلویش گیر کند و به درک واصل شود ! بماند که روز عروسی شان مثل کنه به عروس خانوم چسبیده بودم و هر وقت داماد بیچاره اراده می کرد تا حرفی زده باشد ، خودم را لوس می کردم " مریم جون منو نگاه کن لباسم خوشگله؟؟؟ " و برای اینکه صحنه را به نفع رقیب خالی نکرده باشم در فریم به فریم عکسهای عروسی حضور تام دارم  (به جز چند عکسی که یادم هست که طفلکی ها بعد از اینکه مرا با هزاران ترفند از اتاق عقد خارج کردند ، باهم انداختند ...) عمق فاچعه در آن مجموعه عکس ها را نمی توانید تصور کنید . عمیقا سرخورده می شوم وقتی کسی از آشنایان دور یا نزدیک به هر بهانه ای بخواهد آنها را مرور کند . جهت اعاده حیثیت به تعدادی نیز که  " آن دختر کوچولوی با لباس صورتی " ( که به صورت default در عکسها رویت میشود ) را به جا نیاوردند گفتم که او دختر یکی از اقوام دور است و الان هم  نمی دانم چند سالش است و چه غلطی می کند !

2- فقط و فقط برای اینکه برادرم کمتر بازیگوشی کند و انگیزه اش را برای درس خواندن بیشتر کرده باشم ، به هر بهانه ای به او فخر می فروشم و معلوماتم را به رخش می کشم . با او به دیدن اساتید سالهای قبلم می روم تا آنها از من بگویند و پسر بیچاره کف بر شود و در دل بارها به خاطر داشتنچننین جواهری به خودش ببالد . علاوه بر اینها مدام این نکته را گوشزد می کنم که من یگانه دختر خانواده و تنها خواهر ی هستم که اینقدر حرص برادرش را می خورد و او باید کلی خدا را شاکر باشد که از خودش بزرگتر فرزندی در خانواده هست که می تواند از " تجربیاتش " (!) استفاده کند .

3- هروقت اینجا دلم از زمین و زمان می گیرد گوشی تلفن را بر می دارم و برای مامان یا بابا، هرکدام که آن لحظه حس کنم بیشتر ناله هایم رویشان اثر داد  ، اشک تمساح می ریزم . کلیدی ترین جملاتی که به کار می برم و آنی جواب می دهد این است : " اصلا عمرا یادتون میاد که  دختری به اسم من دارین ؟ چطور دلتون میاد ؟ منو تو این شهر غریب ریختین دور دیگه  خیالتون جمعه ... . اثربخشی این کلمات فوق العاده اند و سوت ثانیه مرا خواسته های پلیدم می رساند .... 

  4- باورتان می شود که دختری تا این اندازه لوس و پرمدعا ، هیچ وقت نتواند از حق خودش دفاع کند ؟ حتما تا بحال فکر کرده اید که با یک مادر فولاد زره آشنا شده اید ... اما ... همین آدم ، به شدت خراب احساسات باشد ؟  باورتان می شود که بارها و بارها جریحه دارش کنند و بازهم به شدن بر "دوست داشته " هایش اصرار بورزد؟ علاوه بر این رکورد دار انجام " گریه " به روش  non stop  هستم . از 11 شب تا 7 شب روز بعد ... یک نفس ...

5- آخرین نکته ای که بدم نمی آید اینجا گفته باشم ، نگون بختی ام در دوز و کلک و دروغ گفتن است .  جانماز آب نمی کشم و  قصدم خودستایی نیست . وای به لحظه ای که حرفی را که نباید ، به کسی بزنم یا دروغی و اقدامی در جهت اخذ حال دیگری ... به دقیقه نمی کشد که به شدت سوسک می شوم و به غلط کردن می افتم .... ( این یکی را ماشنکا خوب می داند ... آن sms  کذایی که در اوج عصبانیت و حاوی مقادیری بد و بیراه و ناله در وصف بعضی ها بود را که یادت هست به جای تو برای خودش فرستادم ؟؟!!!) امان از این شانس ! راستی وقتی خدا شانس را تقسیم می کرد من کجا بودم ؟ پای کامپیوتر؟ روی خط تلفن ؟

پ . ن 1 : کاش ماشنکا هم فرصت کند و در ادامه ی این پست از خودش بنویسد ...
پ . ن 2 : ما یعنی من و به نمایندگی از ماشنکا به قاعده بازی  دوستانمان را به  این ضیافت دعوت می کنیم :دعوت می کنیم :

سارای عزیز ...... جناب آقای عاصی ....... سایه با آن کلمات قشنگش ...... مریم خانم ..... و چند دوست دیگر که اینجا را می خوانند و احتمالا خودشان می دانند که خجالت کشیدیم دعوتشان کنیم ! ممنون از مهتا و الف - ب ی نازنین که یاد مان بودند .

 پ . ن ۳ : اتفاق امروز بیادم آورد که چه نکته مهمی را درباره خودم فراموش کرده ام ! امروز خسته و گشنه فقط به این امید از دانشگاه بر میگشتم که به محض رسیدن به خانه یک دل سیر بچرتم . اما... چشمتان روز بد نبیند . وقتی خواستم کلید بیندازم و در را باز کنم یک گربه ی  لوس سفید- مشکی که از نظر سایز با اسب برابری می کرد در کمال خونسردی کنار در جا خشک کرده بود . آنقدر غافلگیر شدم که صدای جیغ بنفشم همسایه ها را پای پنجره کشید اما آن موجود از خود راضی اصلا به روی مبارک نیاورد و جنب نخورد . دلم می خواست از آن قیافه ی درمانده و خواب آلودم عکس می گرفتم و اینجا می گذاشتم ... اما خوشبختانه فرشته نجاتم (پسر همسایه !) رسید و ایشان را مجاب کرد که جای دیگری را برای خواب ظهرانه شان انتخاب کنند ... به جز سنجاقک & مگس و پشه ، تا به امروز خداوند حیوانی را نیافریده اند که من به شدت از آن نترسم . یک بار هم در تاکسی دختر بچه ی کناریم جوجه ماشینی صورتی رنگی دستش بود و من تمام مسیر ،چشمانم را بسته بودم و خدا خدا می کردم که زودتر پیاده شوند . دعا کنید از این بلایای آسمانی کمتر برایم نازل شود ...    

   

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 23:54  توسط سهند  |