تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

از این نمونه ها حتما خودتان زیاد دیده اید  . به نظر شما کدام گزینه راجع به عکس زیر صحیح است؟
۱- اصولا ما ملت زبان نفهمیم و فحش خورمان ملس است .
۲- این روزها  " فرهنگ " کم کم دارد به حالت تعطیل و نیمه تعطیل در می آید .
۳- انرژی هسته ای حق مسلم ماست .
۴- زرشک ! هیچ کدام .

 بعد التحریر : 

" دختر ۳ ساله که کتک زدن ندارد "
عمرا کشف کنید این جمله قصار چیه و از کجا اومده . دروغ چرا ، این جمله رو بنده با جفت چشمام دیدم که در شیشه عقبی یک پیکان با درشت ترین فونت ممکن حک شده بود .البته از بد روزگار درست لحظه ای که می خواستم با گوشی ازش عکس بگیرم ، چراغ سبز شد و سوژه هم گازش رو گرفت . بیبنم کدومتون می تونین حدس بزنین این جمله به چه موضوعی اشاره داره !!!!( البته به جز ماشنکا !)  من که خیلی باهاش حال کردم .
راهنمایی : صاحب ماشینی که جمله فوق روی آن نقش بسته بود ، به هیچ عنوان فعال حقوق کودکان نمی باشد .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 12:3  توسط سهند  | 

خوب بی خیال... پست امروز رو برداشتم ... خدا وکیلی حوصله اینو نداشتم که هی بیام بگم رفیق عزیز بد فهمیدی...آن قسمت کمالات و این حرفا شوخی بود..بقیه قسمتها اصلاْ مربوط به تو نبود که بیای بگی چرا دوباره نوشتی... سارا برای متن قبل کامنتی گذاشت که دلم خواست توضیحی بدم و مساله را بازتر کنم..پس اصلاْ موضوع تو وسط نبود..چی خیال کردی؟من و تو که صد بار دراین مورد باهم حرف زدیم و به نتیجه ای نرسیدم و می دانم که تو رویه زندگیت را عوض نمی کنی و به همین راه ادامه می دی... پس حتماْ خیلی خرم که فکر کنم با چند خط نوشته اینجا تو متحول بشی و .....!  چرا همه چیز و به خودت میگیری؟ تو کاری کردی که من از هرچی علاقه و دوست داشتن بدم بیاد و اینو به خودت هم گفتم...پس دلیلی نداره که بیام اینجا بنویسمش.....چرا هی فکر میکنی مخاطب من تویی؟ ای بابا.... یعنی ته همه نوشته ها باید بچسبانم که پلیز بد برداشت نشود و فلانی و فلانی خودتان را مخاطب فرض نکنید؟!.......بی خیال دیگه... به قول کدیین گیس و گیس کشی بدی شد... من همینجا اعلام می کنم که هیچ وقت مخاطب نوشته های من تو نخواهی بود و اصلاْ زندگی دیگران به من چه؟ من خیلی هنر کنم گلیم خودمو از آب بکشم بیرون...

اه... بگذریم... برای اینکه حالم بهتر بشه حرف از موزیک بزنیم... نمی دونم شما کارهای گروه "کیوسک" رو شنیدید یا نه...یک گروه راک ایرانی... توصیه می کنم برای یک بار هم شده به آهنگاشون گوش بدید...من که لذت می برم ..البته چون عادت به شنیدن چنین آهنگهای فارسی نداریم دفعات اول شاید خوشمون نیاد..ولی بعد از اینکه به سبک کار عادت کردیم کم کم می بینیم وای عجب محشریه! برای دانلود آهنگها به اینجا برید..حجم آهنگها زیاد نیست و فکر کنم راحت دانلود بشه... من یکی دوتا از آهنگها رو خیلی دوست دارم ..یکی آهنگ "تقصیر من بود" که میگه:
                 اگه جایی جنگ شد٬ دست کسی تنگ شد                  تقصیر من بود
                 اگه بحران آب بود٬ هجرت سراب بود                            تقصیر من بود
                  اگه زمستونا سردن تابستونا گرمن                             تقصیر من بود
باید بشنوید تا بفهمید چه باحاله..........
من از طرف خودم  به مناسبت روز ولنتاین آهنگ "روزمرگی" رو به همه عشاق تقدیم می کنم!
            خوشبختی یعنی یه مرد خیکی
             حساب بانکی ماشین مشکی
            ازدواج شکل یه زن چاق
           دسپخت عالی جهیزیه کامل
         
          خانواده یعنی چندتا بچه لوس
           آخر هفته جاده چالوس
          عشق یعنی دختر شریک بابا
          عروسی که کردی بیا سهمتو وردار.......
        
          اینه معنی روزمرگی
         گم شدیم تو پیچ و خم زندگی.....
 
محشره... لذت می برم ازین آهنگ...حتماً گوش بدید.

اینجا هم مصاحبه با آرش سبحانی خواننده گروه ..

پ.ن: رفیق جان بی خیال بشیم این ماجرا رو.... دوباره نیا بگو نه من منظورم این نبود و اون بودو.. بی خیال... به جای این حرفا این آلبوم رو دانلود کن..گوش بده..کیف کن.. 

*تیتر٬ گرفته شده از یکی از ترانه های همین آلبوم... 

پ.ن۲: کدیین عزیز لطف کردند و قصه و تجربه خودشون رو در مورد پست قبلی "دیدن یا ندیدن" نوشتند...شما هم بخونید..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 16:10  توسط ماشنکا  | 

آن موقع ها که بچه تر بودم(مثلاْ در دوران دانشجویی!) آرزویم این بود که کاش میشد یک جوری از درون  آدم های اطرافم باخبر شوم...یادم هست یکبار به دوستی(از نوع درجه سه) گفتم: دلم می خواست خبرنگار میشدم و به بهانه گزارشی..چیزی.. سر صحبت را با این آدمها وا می کردم و از درونشان باخبر میشدم... مثلاْ می فهمیدم آن خانومی که روی آن نیمکت نشسته و به جایی خیره شده توی سرش چه خبرهایی هست...دوستم نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت: وا!..........(بگذریم ازینکه برای برائت از فضولی اسم خبرنگاری را پیش کشیدم!)
ولی الان نظرم تغییر کرده..کم کم دارم به این نتیجه میرسم شاید بهتر است به آدمها ..حتی به دورو بری هایم٬زیاد نزدیک نشوم...شاید باید فاصله را رعایت کرد..چون وقتی بهشان نزدیک می شوی چیزهایی می بینی که یکی یکی روی باورهایت نسبت به آن آدم خط می زنند و این خیلی دردناک است..دیدن پشت صحنه زندگی آدمها و مخصوصا آن قسمتهایی از زندگیشان که اصلاْ عاقلانه و اخلاقی نیست ..خیلی سخت و دردناک است..خیلی...و من متاسفانه کم ازین افتخارها نداشته ام که این پشت صحنه ها را ببینم...هی آدم دیده ام و خیلی زود پشت این ظاهر را هم دیدم ...هی ذوق کردم که فلانی چه با شخصیت و با کمالات و فلان و بیسار است و هی آن طرفش برایم رو شد...هی توی ذوقم خورد... دپرس شدم... نا امید شدم...ناراحت شدم...همه باورهایم نسبت به آن آدم به هم ریخت و میریزد و نمی توانم جمع و جورش کنم... هی به خودم یاداوری میکنم که آدمها نقاط ضعف و قوت دارند... بیشعور آدمها نقاط ضعف و قوت دارند... ولی ..فایده ای ندارد..آن چیزهایی که فهمیده ام از آن آدم٬ همیشه پشت تصویرم از آن آدم هست و این خیلی خیلی دردناک است...دیگر آن آدم برایم آن آدم قبلی نیست وهمه حس هایم نسبت به او عوض می شود..( یک بار که می توانستم درمورد "یک نفر"  اطلاعات بیشتری داشته باشم و فقط کافی بود زنگ بزنم و از کسی بپرسم... با اینکه خیلی برایم مهم بود..ولی این کار را نکردم..چون می ترسیدم چیز بدی بشنوم...حس می کردم حرف بدی می شنوم و تحملش را نداشتم... بعد از آن چطور می توانستم تو صورت آن آدم نگاه کنم و از عصبانیت دیوانه نشوم؟ نه نمی شد... طاقتش را نداشتم...ترجیح دادم هیچ چیزی ندانم...ترجیح دادم هیچ چیزی نشنوم...)
اگرهم  آن حس قبلی از جنس علاقه باشد٬ بعد از دیدن آن پشت صحنه ها چیزی در مایه های کشک است! علاقه دود شده رفته ...احساسی به آن آدم ندارم دیگر...برای همین اصلا نمی توانم درک کنم چطور بعضی ها این همه عیب و ایرادهای وحشتناک طرف مقابلشان را میبینند و باز عاشقش هستند؟ چطور دخترک آن لگد وحشیانه را از نامزدش می خورد (فقط برای اینکه نیمه شب از تراس خانه اش برای زن برادرش که بیرون خانه و در حال خداحافظی بوده بوسه فرستاده)..کتک می خورد و یک هفته به خاطرش می لنگد ولی باز هم ادامه می دهد؟.... چطور دختری که تا حالادست غریبه ای به دستش نخورده٬ از هم خوابگی های دوست پسرش با دیگران خبر دارد و باز هم دوستش دارد؟ به خدا نمی فهمم..اصلا درک نمی کنم...چطور کتک می خوری و باز دوستش داری؟ چطور امکان دارد؟ چطور می توانی با دوستت حتی هم کلام بشوی وقتی می دانی دیروز بغل کسی خوابیده؟ چطور از خودت خجالت نکشیدی وقی حرف میزدی؟ چطور پای کبودت را دیدی و باز ادامه دادی؟ ...
خیلی سعی کردم تحلیل کنم این چیزهارا...مثلاْ به ذهنم رسید اگر من می رنجم و خط می زنم یک دلیلش اینست که من خیلی آدم مغروری هستم...حفظ غرور و عزت نفسم برایم خیلی خیلی مهم است..پس اگر کسی عمداْ خطی به غرورم بیندازد ٬کم رنگ می شود برایم..کوچک می شود...و وقتی حقیر شد از چشمم میوفتد...آدمهای حقیر در زندگی من جایی ندارند...فکر می کنم علت مغرور بودن زیادم هم اینست که در گذشته خیلی جاها غرورم له شد...(هنوز بعد گذشت این همه سال٬ گاهی قسمت های زخم شده و صدمه دیده حسابی اذیت می کند)..بنابراین وقتی که از نظر عقلی بزرگتر شدم ناخوداگاه مثل یک سگ نگهبان مواظب غرورم و عزت نفسم هستم( وقتی می گویم سگ نگهبان.. یعنی دقیقاْ سگ نگهبان!)...ولی...یعنی این آدمها غرور ندارند؟ آن دختر کتک خورده...آن دختر خیانت دیده... پیش دیگران هیچی..پیش خودشان ..برای خودشان غرور ندارند؟ پیش خودشان خم نمی شوند با پذیرفتن(یا کنار آمدن با) این چیزها؟ آدم وقتی کتک می خورد..وقتی "دستور" می شنود نه حرف...وقتی می شنود که" ساعت هفت خونه ای"... یا "دیگه اونجا نمی ری"..." تو نمی ری عکس نمی گیریا" ... " دیگه اون روپوشو نمی پوشی چون کوتاهه"..." چرا تلفنو جواب ندادی؟چی کار داشتی می کردی؟" یا..............(اینها فقط و فقط چند تا مثال لایت بودند! وگرنه فاجعه خیلی بزرگتر ازینهاست)یعنی واقعا این آدم وقتی این حرفهای امری را می شنود به هیچ جایش بر نمی خورد؟ یعنی وقتی تحقیر می شود هیچ اتفاق خاصی در درونش نمی افتد؟ هیچ حسی به حس های قبلیش نسبت به آن آدم روبرو اضافه نمی شود؟!...نمی فهمم...نمی فهمم.

پ.ن:آفرین به کدیین عزیز! من یکی از هدفهام ازین نوشته این بود که کسانی که چنین تجربه هایی دارند لطف کنند و توضیح بدهند که چطور می شود که آدم بدی ببیند و باز دوست داشته باشد؟ چون خودم اینطوری نیستم..یعنی بعد از آزار دیدن, همان سگ نگهبانی که گفتم اجازه نمی دهد احساسی باقی بماند و این چیزی ست که اصلاَ دست من نیست! ناخوداگاه احساسم عوض می شود... دلم می خواست کسانی که چنین تجربه هایی داشتند یا دارند آن فکرهایی که در ذهنشان می گذرد را توضیح دهند, شاید من هم کمی درک کنم...
ولی در کل انگار خوب نتوانستم منظورم را برسانم٬ چون بعضی ها بعضی قسمت ها را بد فهمیدند و دلگیر شدند... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 5:10  توسط ماشنکا  | 

" تحمیل مذهب به قلب و روح مردم به وسیله زور یا تهدید ، ترور ایجاد خواهد کرد نه مذهب "  ولتر .

برایتان گفته بودم که بر حسب اتفاق سر از مجلس عزاداری امام حسین در آوردم ، فرصتی که برای اولین بار و احیانا آخرین بار برای کسب فیض ، سر راهم قرار گرفت و من هم از کف دادمش ! جالب اینجاست که من دل نازک رکوردار آبغوره گیری در آن هیاهو که ملت متاثر از مداحی اشک می ریختند و به سر و جانشان می زدند، به جای همرنگ جماعت شدن فقط مات و مبهوتشان شده بودم . مطمئنم که با خواهش و تمنا هم اشکم در نمی آمد ! تمام مدتی که آنجا بودم به این فکر می کردم که چرا من در هیچ برهه از زندگی ام  " مذهبی " نبوده ام . یعنی "دین" در زندگی روزمره ، تصمیم گیری ها ، رفتارها و قضاوتهایم نقشی نداشته است . بچه تر که بودم نمی توانستم بپذیرم که در گزینش "آیین" ی که با انتخابش ناگزیر به اطاعتم و خط مشی زندگیم می بایست در راستای آن باشد ، یک گزینه بیشتر نداشته باشم و بدون مطالعه و به استناد کلیشه هایی که در کتابهای درسی به خوردمان میدهند خودم را مومن و معتقد بدانم . اما حالا ... دیگر حتی دلم نمی خواهد که "دغدغه دین " داشته باشم و درباره اش بخوانم . همین دیده ها و شنیده هایم کفایت می کنند . چون "عقب نگه داشته شدن " و "فقر فرهنگ " جامعه را زیر سر همین افراط های مذهب می دانم . هیچ وسیله ای برای رسیدن به قدرت نیرومندتر از مذهب نیست . مذهب یک وسیله معنوی ست  نیرویش برای کسب قدرت از تمام بشر زیادتر است . ثمره انقلاب ۲۸ سال پیش هم همین بوده . به قول پیتر بل : " با مذهب به آسانی می توان مردم را فریب داد ، ولی از فریب در آوردن مردم با مذهب کار مشکلی است " . کاری می شود کرد؟ امیدی هست که از خواب بیدار شویم ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 13:8  توسط سهند  | 

من...
خالی از عاطفه و خشم
خالی از خویشی و غربت
مات و مبهوت
بین بودن و نبودن.......*

 

* ابی

پ.ن: میشه نصیحت نکنید؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 3:54  توسط ماشنکا  | 

قبل از تحریر :
از اواسط ظهر تا اواخر جمعه شب را مثل عقده ای های اینترنت ندیده ، online بودم . شاید که تلافی روزهای کذایی امتحان ببشود . شایان ذکر است که در این میان ۴۵ دقیقه به خودم آنتراکت دادم و تا به خودم آمدم سر از ....در آوردم. حدس بزنید کجا ؟؟؟ عمرا باورکنید .... مجلس عزاداری امام حسین . اوه اوه ... ببینید آخر عمری ما را تا کجاها که نمی برند . غم و غصه خودمان کم  بود ... بگذریم . گزارش این مراسم بماند برای بعد . با عرض معذرت می خوام کمی روی اعصابتان با نوشتن جملات زیر پیاده روی کنم . بر من ببخشایید صرفا همانهایی ست که با جفت گوشهایم شنیده ام . بدون دخل و تصرف !

*داخلی - حوالی نیمه شب - گفتگوی ویژه خبری با دکتر رییس جمهور احمدی نژاد ،

 - جناب حیدری مجری محترم :  آقای دکتر شما چه زمانی حزب تشکیل می دهید ؟
- آقای دکتر با نگاهی عاقل اندر سفیهانه : " ما وقت این کارها را نداریم ... بگذارید یک نفر برای این مردم کار انجام دهد ، این همه قبلی ها حزب تشکیل دادند چه شد ؟ ما می خواهیم کار انجام بدهیم ...

*داخلی - همان وقت - منزل سهند خانوم.

بالش را محکم می گذارم روی سرم که دیگر نشنوم . راه بهتری هم هست . تلویزیون را هم می توان خاموش کرد ... اما انگار من عادت کرده ام که سخت ترین راه را انتخاب کنم .

پ . ن : ملاحظه فرمودید، مثل بچه هایی که تهدید به کاری می کنند و کسی تحویلشان نمی گیرد و آخرش بی خیال می شوند ، خودم را تهدید به ننوشتن کردم و کسی تحویلم نگرفت و با پای خودم برگشتم ! فعلا پروسه ی " گیج زدگی" را طی می کنم ... امید است که دوباره همان سهند خانوم کرم کتاب و خوره فیلم بشوم ان شاء الله !!!!!!!!!!! ( ..... اما تو باور نکن !). تازه قرار است با ماشنکا تور دور اروپا بگذاریم آن هم در فاز مجردی و با موبایل خاموش !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 1:48  توسط سهند  |