تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

وقتی کوله پشتی و کیفها را گوشه اتاق گذاشتم،یک نگاه سرسری به کل اتاقم انداختم... حوله زردی که هنوز روی دسته مبل بود... قفسه کتابها که انگار کتابهایش خوابیده بودند... میز کامپیوتر خوشگلم که انگار حوصله آن همه عروسکی که رویش چیده بودند را نداشت.... جای کامپیوتر هم که حسابی خالی بود.زود از اتاق آمدم بیرون... احساسم مثل زمانی بود که اشنایی قدیمی را میبینی ولی فقط ته دلت لبخند میزنی و هیچ به رویش نمی آوری. به روی خودت هم نمیاوری.


فردا به همین دو سه دوست خوبی که دارم اعلام ورود می کنم! حوصله صمیمیت الکی بعضی ها را هم ندارم... کاش این دو سه هفته خوش بگذرد.. حداقل بد نگذرد! ان شالله به لطف باری تعالی افکار موذی و موریانه وار این چند وقت یک جوری گم و گور بشوند وهر از گاهی موجبات دپرسینگ را فراهم نیاورند! و اجازه "خوش" بودن  بدهند....قول میدهیم پر رو نشویم! آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 2:56  توسط ماشنکا  | 

چند روز پیش دقیقا در لحظه پابلیش کردن پست ، انگار از غیب به اداره برق الهام شد که برق را دچارنوسان  کند ... در نتیجه سیستم Restart  فرمودند و بقیه قضایا . البته در این راستا مطلب مهمی نپرید . یکی از همان ناله های همیشگی من که یکمی فضایش رمانتیک شده بود ! اما حالا همه آن احساسات فروکش کرده ... من مانده ام و این حکایت تکراری که :

" حس عجیبی ست . مثل حس عاشق نشدن . مثل حس دل کندن . وقتی از سر کوچه اش می گذری و دل درون سینه به تلاطم نمی افتد ... گاهی آدم با خودش می گوید :  آخیش ، راحت شدم ... ولی بعد می فهمد که ............ "

 این جملات را بارها و بارها نوشته ام . انگار که قصه ی سرگردانی های من است . خسته ام . دلم خواب عمیق می خواهد.

 پ . ن :    
                  " نام کوچک مادر ، هسر یا دوستتان را بدهید و شعرش را تحویل بگیرید "
                                                    ......... ۰۹۱۳


این آگهی تبلیغاتی!!! را امروز نقش بسته بر یکی از دیوارهای اصفهان دیدم ... عجب !!!! دوستانی که قریحه شعر و شاعری دارید  ... بشتابید ! من یکی که اگر بی پولی بهم فشار وارد کنه حتما میرم تو کارش !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 23:39  توسط سهند  | 

  زمین به ما که می رسد
  وارونه می چرخد
  فردای کوچک مان
  با سیل می رود
  و آوازهای آبی زمین
  می ماند برای روزهای مبادا

  زمین به ما که می رسد
   نه می زند
   نه می رقصد
   کنار گازهای شعله ور گوشه می گیرد
   به انتظار بلمی که نمی آید


                                                                          گراناز موسوی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 3:50  توسط ماشنکا  | 

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح آدم را گاز میزند( صادق هدایت البته با اندکی تغییر!)

ماشنکا - بله بفرمایید؟
  -سلام خوبی حالت خوبه؟
م- سلام ممنون...(در حال تفکر و گفتن جمله معروفه" کی میتونه باشه؟" )
 
- مامان خوبه؟ بابا چطوره؟
م- ممنونم...( کیه؟ صداش یه کم آشناست..)
 - یاد ما نمی کنید بابا... قبلنا هراز گاهی یه زنگی میزدید به ما.
م- ببخشی...
 - چه خبر از بچه ها؟
م-( پوف.... نخیر انگار خودم باید حدس بزنم کیه! شماره فلانجا بود ..آها شاید شاید از دایی های باباست) دایی شمایید؟
  - ( با خنده) آره دخترم خوبی؟
م-( خوب خدا رو شکر انگار درست حدس زدم! حالا کدوم دایی هست؟ بابا ۳ تا دایی داره که! )ممنون ما هم خوبیم...(چی بگم دیگه؟ چه می دونم کدوم دایی هستش که اسم بچه هاشو بگم؟ ای بابا.. جهنم! از همون کلمه " زن دایی اینا !" استفاده می کنم) زن دایی اینا چطورن خوبن؟
م- سلام برسونید بهشون ( وای چی بگم دیگه؟ بی خیال سریع تموم می کنم ) من گوشی رو میدم به بابا...خوشحال شدم( آره جون عمه ات!)... از من خداحافظ
 بابا آروم می پرسه کیه؟
من: دایی شماست ولی نمی دونم کدومشون!
بابا بنده خدا هم با همین اطلاعات ناقص شروع می کنن به حرف زدن ... می شنوم که تو حرفاشون از زن دایی اینا! می پرسن  تا اینکه وسطای حرف زدنشون وقتی یهو اسم یکی از پسر داییشونو میارن  مشخص میشه که بابا فهمیدن که کدوم داییه!



این اتفاق بالا خیلی تو خونه ما میوفته... به علت اینکه فامیل محترم ما عادت ندارن وقتی تلفن میزنن خودشونو معرفی کنن! من نمی فهمم چرا فکر می کنن که با شنیدن صداشون آدم حتماْ باید بفهمه که کی زنگ زده. آخه مسلمونا.. آدمیزاد صبح تا شب هزار تا کار و زندگی داره ٬ چرا فکر می کنید حتماْ باید صداتونو بشناسه؟شاید تو اون لحظه اینقدر درگیر کار باشه که ذهنش کار نکنه... اونم با این روابط خیلی خیلی گرمی که این روزا بین فامیل ها هست و همه معمولا همدیگه رو عید به عید می بینیم( هرچند من ترجیح میدم همون موقع هم نبینیم!)... خوب چی میشه به جای این همه تعارف تیکه پاره کردن وقتی متوجه شدید هنوز از طرف مقابل شناسایی نشدید٬ بگید که کی هستید؟ ...
حالا از همه بدتر اینایی هستن که زنگ می زنن و وقتی تو هی مختو چلوندی و باز نفهمیدی طرف کیه ..با شرمندگی می پرسی " ببخشید شما؟"
آدم لوس و ننر  بر میگرده میگه:" اوا ماشنکا جان نشناختی؟ (هرهر خنده)یه ذره فکر کن.. معلومه سرت حسابی شلوغه ها.. واقعاْ نشناختی منو؟ .." 
تو هی ذهنتو شخم می زنی ولی نه فایده نداره..:" نه متاسفانه .. هنوز نشناختمتون" 
لوس و ننر: "ای بابا... حالا یه ذره دیگه فکر کن... نفهمیدی من کیم؟ سرت شلوغه ها..مارو فراموش کردیا...چطوری خوبی؟ خانوم کجایی کم پیدایی؟ (هرهر خنده).. واقعاْ نشناختی؟"

واییییییییییییییییییییییییییی... آدم همچین حرصش میگیره... آخه مگه میمیری حالا یه ۳ ثانیه خودتو معرفی کنی؟ ای بابا...
 حالا یه چیزه دیگه ! بعضیا هم هستن که وقتی زنگ در خونه رو می زنن..می پرسی کیه؟ میگن: "منم"!!!!!!!!!!!!!!!!!.....من رسمن کم میارم اون موقع دیگه! یعنی واقعاْ کم میارما!!! اینقدر بهت زده میشم که ناخوداگاه درو باز می کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 3:2  توسط ماشنکا  | 

امروز ، وقتی به آن طرز مشقت بار و جانکاه ، ۷ صبح از خواب بیدار شدم ، نمی دانم چرا یی هو تصمیم گرفتم که طی یک پست انتحاری تمام پته هایم را اینجا روی آب بریزم و خودم را در خودم ، در پیشگاه ۷۰ میلیونی خوانندگان همیشه در صحنه  بشکنم و به چالش بکشم .  البته با کلی خواهش و تمنا که کامنت بفرمایید . شما می فرمودید و من هم از *psycologist بی نیاز می شدم و دلیلی برای اینکه مقادیر سرسام آوری جهت ویزیت پیاده شوم وجود نداشت . اما ... وقتی به خودم آمدم دریافتم که محو تماشای آقا پسر جوانی شده ام که صبح اول وقت خوشحال و خندان جلوی مغازه اش را آب و جارو می کرد ........ سخت در اشتباهید ! من عاشق نشده بودم ... !!!!!!!! فقط به این فکر می کردم که کاش می شد ما هم هر روز ، مثل همین قطره های آب ، که آبروی سنگفرش  رنگ و رو رفته ی خیابان را می خرند و تازه اش می کنند ، میتوانستیم روح آسیب دیده مان را جلا دهیم . نمی دانم ... نیرویی شاید ، یا دستی از غیب ! ، پیدا می شد و برای هر روز نو refresh مان می کرد و تا روز بعد ...
 پ .ن : در هم شکستن فعلا منتفی شد . به زودی ...

(*: روانشناس !) ===> ماشنکا  پایه ای؟!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:12  توسط سهند  | 

فکرش را بکنید در این گیر و دار ، همان "هیری ویری " معروف من و ماشنکا ، ( حالا کدام گیر و دار بماند برای بعد های نمی دانم دور یا نزدیک ) استاد محترم این توفیق اجباری را نصیبت کنند که در مورد " بازی های رایانه ای و نقش آن در تهاجم فرهنگی "  ، "تحقیق" کنی ... به کجا باید پناه ببرم ؟ ببینید آخر عمری ما را به چه کارهایی وادار می کنند . شما جای من بودید چه سوالی در این مورد برایتان ایجاد می شد که در " پرسشنامه " قید کنید ؟ به فرض محال که ۱۰۰ تا سوال هم برای پرسشنامه قطار کردم ، این حرکت انسانیست که دنبال پسر بچه های oops oops ! موسیخ سیخی آواره ی گیم نت ها بشوم ؟ خداوند هرچه زودتر ما را از هستی ساقط بفرمایند تا موارد ضایع تر از این اندرون آستینمان نگذاشته اند .
دو فردای دیگرمی گویند برو راجع به نقش کیبورد در فلان حماسه یا چه می دانم یا فتوشاپ از دیدگاه فلان ... تحقیق کن . علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد !

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 0:10  توسط سهند  | 

می دونی دلم چی می خواد؟ دلم یه کم سر خوشی می خواد..ازونایی که بلند بلند می خندی و ازین ور خونه می پری اون ور٬آهنگ زمزمه می کنی و توی دل بی صاحابت هم اصلن واسه هیچ مساله ای رخت نمی شورن و دلت خوشه و داره لبخند میزنه.ذهنت هم آرومه و هیچ فکر ناراحت کننده ای توش وول نمی خوره..دلم یه کم خوشبختی می خواد ...حالا اگه خودم نیستم حداقل صدای شاد خوشبخت کسی رو بشنوم...آهای؟ کسی هست؟ یکی که تند تند بخنده و از خوشبختیش برام بگه... ازینکه صبح که از خواب پا میشه چقدر خوشحاله که یه روز دیگه شروع شده....ازاینکه قلبش چقدر گرمه...ازینکه چقدرآینده ای که داره میاد رو دوست داره... من دلم ازین حرفا میخواد...طاقت شنیدن قصه تلخ زندگی دیگران رو ندارم دیگه...باور کنید دیگه تحملشو ندارم.دوستای محترم که اینجا رو میخونید..اگه بهتون بر میخوره ازتون معذرت میخوام...می دونم خیلی بی شعورم..ولی باور کنید تحمل غم رو ندارم دیگه...تحمل دیدن اون قیافه زشت زندگی رو ندارم...برام نگید لطفا!..تو فقط تصورشو بکن.. وقتی حالت از زندگی خودت داره به هم می خوره و اون دوست بنده خدا همه سعیشو میکنه که هی بهت امید بده ..هی بهت میگه که روزگار بهتر میشه...هی برات شعر مینویسه که "هنوز در پس این ابرهای سرگردان/ امید هست و افق های بیکران روشن " و تو هم هی مینویسی "من که چیزی نمی بینم!" ..وقتی بعد چند ساعت تازه یه کم حالت بهتر شده اون وقت نصفه شبی یکی پیداش بشه و برات از مشکلاتش بگه..واییییییییییییییییییییییییی...نمی دونی... دلم می خواست فرار کنم...دلم می خواست می دویدم می رفتم پشت یه چیزی قایم میشدم و بهش می گفتم نگو..لطفا نگو....من اصلن اصلن تحمل دیدن اون روی زندگی رو ندارم فعلن...از سختی ها نگو...چقدر لحظه شماری می کردم واسه تموم شدن حرفاش...حتی با بی شعوری تمام اصلن به بزرگی مشکلی که داشت فکر نکردم..اصلن به دردی که داشت فکر نکردم..فقط دلم می خواست زود تموم شه....نمی تونم...نمی تونم بشنوم...نمی خوام بشنوم... من این روزا فقط دلم یه کم خوشبختی میخواد...حداقل حالا که خودم زندگیم رو هواست و هیچ گهی نشدم دلم می خواد بشنوم....دلم صدای شاد میخواد که داد بزنه و برام بگه مثلاْ من فلان جا موفق شدم... یا بگه وای امروز چه هوای خوبیه کاش بودی باهم می رفتیم بیرون... یا بگه بگه بگه..... حرفای خوب بگه...از بهانه های خوشبختیش بگه...لطفاْ لطفاْ اون قسمت های تلخ و زشت زندگیتونو برای من تعریف نکنید فعلن... نمی خوام تلخ تر ازین بشم... دلم یه کم خوشبختی می خواد... نه زیاد ها...یه کم ... من چرا آدم خوشبخت نمی بینم دورو برم؟ چرا آدم امیدوار نمی بینم؟...چرا قیافه زندگی اینقدر زشت شده واسه همه؟
 رفیق "یکی در همین نزدیکی" تو بیا حرف بزن برامون...انگار حال و روز تو از همه بهتره این روزا...هیچ می دونی این روزا تو یکی از آدمایی هستی که همش دلم می خواد خبر بدی بهم؟ واسه اینکه بین دوستای من تو تنها آدمی هستی که امید بهبودی اوضاع برات هست! وقتی برام نوشتی " ...همه اون غم ها انگار خیلی خیلی دور شده بودن" می دونی چقدر خوشحال شدم؟ ازینکه اون روزای بدت حداقل کمی بهتر شده خوشحال شدم...کاش روزگارت هی بهتر بشه و برام تعریف کنی و خوشحالم کنی...می بینی به کجا رسیدم؟ به امیدواری برای رسیدن روزهای "شاد" برای دیگری هم قانع شدم.. می بینی روزگار منو؟

 واقعاْ کمی شادی یه کمی سر خوشی حق ما نیست؟ تا کی ته دلمون تلخه؟ تا کی تو ذهنمون جنگه؟ کی میشه وقتی یه جا میشینیم و پا روی پا میندازیم و لبخند میزنیم ته دلمون هم مثل صورتمون باشه؟
محسن نامجو چه قشنگ گفته و هجو کرده..دلم می خواد  یک ساعت براش کف بزنم:
                   ای عرش کبریایی٬ چیه پس تو سرت           کی با ما راه میایی جون مادرت  

پ.ن:الان دارم به این فکر می کنم اگه یه روزی روزگاری خواستم ازدواج کنم حتماْ کسی رو انتخاب می کنم که مثل این دیوارهای فولادی باشه که من برم پشتش قایم شم و همه غم و غصه ها و دردها بخوره به اون.....واقعاْ به خودم به خاطر این شعور بالا و شخصیت خیلی خیلی رشد یافته م تبریک می گم...

پ.ن۲: ببخشید که وقتتونو گرفتم برای خوندن این خزعبلات..می دونم خیلی چرند و در هم نوشتم ..ولی به قول شاعر"از کوزه همان...." هیچ جایی پیدا نکردم برای بیرون ریختن این همه حس های بدی که دارم...حس های بد..حس های بد... یعنی میشه من یه روز از دست اینا راحت بشم؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 4:45  توسط ماشنکا  |