می دونی دلم چی می خواد؟ دلم یه کم سر خوشی می خواد..ازونایی که بلند بلند می خندی و ازین ور خونه می پری اون ور٬آهنگ زمزمه می کنی و توی دل بی صاحابت هم اصلن واسه هیچ مساله ای رخت نمی شورن و دلت خوشه و داره لبخند میزنه.ذهنت هم آرومه و هیچ فکر ناراحت کننده ای توش وول نمی خوره..دلم یه کم خوشبختی می خواد ...حالا اگه خودم نیستم حداقل صدای شاد خوشبخت کسی رو بشنوم...آهای؟ کسی هست؟ یکی که تند تند بخنده و از خوشبختیش برام بگه... ازینکه صبح که از خواب پا میشه چقدر خوشحاله که یه روز دیگه شروع شده....ازاینکه قلبش چقدر گرمه...ازینکه چقدرآینده ای که داره میاد رو دوست داره... من دلم ازین حرفا میخواد...طاقت شنیدن قصه تلخ زندگی دیگران رو ندارم دیگه...باور کنید دیگه تحملشو ندارم.دوستای محترم که اینجا رو میخونید..اگه بهتون بر میخوره ازتون معذرت میخوام...می دونم خیلی بی شعورم..ولی باور کنید تحمل غم رو ندارم دیگه...تحمل دیدن اون قیافه زشت زندگی رو ندارم...برام نگید لطفا!..تو فقط تصورشو بکن.. وقتی حالت از زندگی خودت داره به هم می خوره و اون دوست بنده خدا همه سعیشو میکنه که هی بهت امید بده ..هی بهت میگه که روزگار بهتر میشه...هی برات شعر مینویسه که "هنوز در پس این ابرهای سرگردان/ امید هست و افق های بیکران روشن " و تو هم هی مینویسی "من که چیزی نمی بینم!" ..وقتی بعد چند ساعت تازه یه کم حالت بهتر شده اون وقت نصفه شبی یکی پیداش بشه و برات از مشکلاتش بگه..واییییییییییییییییییییییییی...نمی دونی... دلم می خواست فرار کنم...دلم می خواست می دویدم می رفتم پشت یه چیزی قایم میشدم و بهش می گفتم نگو..لطفا نگو....من اصلن اصلن تحمل دیدن اون روی زندگی رو ندارم فعلن...از سختی ها نگو...چقدر لحظه شماری می کردم واسه تموم شدن حرفاش...حتی با بی شعوری تمام اصلن به بزرگی مشکلی که داشت فکر نکردم..اصلن به دردی که داشت فکر نکردم..فقط دلم می خواست زود تموم شه....نمی تونم...نمی تونم بشنوم...نمی خوام بشنوم... من این روزا فقط دلم یه کم خوشبختی میخواد...حداقل حالا که خودم زندگیم رو هواست و هیچ گهی نشدم دلم می خواد بشنوم....دلم صدای شاد میخواد که داد بزنه و برام بگه مثلاْ من فلان جا موفق شدم... یا بگه وای امروز چه هوای خوبیه کاش بودی باهم می رفتیم بیرون... یا بگه بگه بگه..... حرفای خوب بگه...از بهانه های خوشبختیش بگه...لطفاْ لطفاْ اون قسمت های تلخ و زشت زندگیتونو برای من تعریف نکنید فعلن... نمی خوام تلخ تر ازین بشم... دلم یه کم خوشبختی می خواد... نه زیاد ها...یه کم ... من چرا آدم خوشبخت نمی بینم دورو برم؟ چرا آدم امیدوار نمی بینم؟...چرا قیافه زندگی اینقدر زشت شده واسه همه؟
رفیق "یکی در همین نزدیکی" تو بیا حرف بزن برامون...انگار حال و روز تو از همه بهتره این روزا...هیچ می دونی این روزا تو یکی از آدمایی هستی که همش دلم می خواد خبر بدی بهم؟ واسه اینکه بین دوستای من تو تنها آدمی هستی که امید بهبودی اوضاع برات هست! وقتی برام نوشتی " ...همه اون غم ها انگار خیلی خیلی دور شده بودن" می دونی چقدر خوشحال شدم؟ ازینکه اون روزای بدت حداقل کمی بهتر شده خوشحال شدم...کاش روزگارت هی بهتر بشه و برام تعریف کنی و خوشحالم کنی...می بینی به کجا رسیدم؟ به امیدواری برای رسیدن روزهای "شاد" برای دیگری هم قانع شدم.. می بینی روزگار منو؟
واقعاْ کمی شادی یه کمی سر خوشی حق ما نیست؟ تا کی ته دلمون تلخه؟ تا کی تو ذهنمون جنگه؟ کی میشه وقتی یه جا میشینیم و پا روی پا میندازیم و لبخند میزنیم ته دلمون هم مثل صورتمون باشه؟
محسن نامجو چه قشنگ گفته و هجو کرده..دلم می خواد یک ساعت براش کف بزنم:
ای عرش کبریایی٬ چیه پس تو سرت کی با ما راه میایی جون مادرت
پ.ن:الان دارم به این فکر می کنم اگه یه روزی روزگاری خواستم ازدواج کنم حتماْ کسی رو انتخاب می کنم که مثل این دیوارهای فولادی باشه که من برم پشتش قایم شم و همه غم و غصه ها و دردها بخوره به اون.....واقعاْ به خودم به خاطر این شعور بالا و شخصیت خیلی خیلی رشد یافته م تبریک می گم...
پ.ن۲: ببخشید که وقتتونو گرفتم برای خوندن این خزعبلات..می دونم خیلی چرند و در هم نوشتم ..ولی به قول شاعر"از کوزه همان...." هیچ جایی پیدا نکردم برای بیرون ریختن این همه حس های بدی که دارم...حس های بد..حس های بد... یعنی میشه من یه روز از دست اینا راحت بشم؟