تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

تینا و محراب ، دعوتمان کردند که از آرزوهامون بنویسیم . اما من طبق معمول از این مقوله هم دلخوشی ندارم که بخواهم شرح بدهم و مثل بقیه بنویسم : ۱ - ... ۲- ... ۳- ...  و آرزوهای قشنگ نداشته ام را ردیف کنم .
انگار ، همین آرزوهای مقطعی و بدرد نخور گذشته ، بانی حسرتهای امروزم هستند .  حس می کنم در این مورد  به بدترین شکل ممکن رفتار کرده ام . همین که شرایط کمی نافرم می شد ، دم دست ترین و بی فایده ترین اتفاق ممکن را آرزو می کردم . بدون لحظه ای درنگ و اندیشیدن به اینکه ممکن است ورژن جدید ، دقایقی را خلق کند که آرزو کنم به همان قبلی برگردم . احمقانه ترین موردی که همیشه در ذهنم هست ، قبولی دانشگاه است . آن همه عذاب و ریاضت برای چه بود واقعا؟ چه عایدم شد ؟ ( مطمئنا بسیاری از آشنایان افاضات خواهند فرمود که " باید تجربه می کردی " و من هم همان جواب همیشگی که : نیازی به تجربه نبود .....) چه عایدم شد غیر از به چشم دیدن همه آنچه ندیدنش مطمئنا به دیدنش می ارزید ؟ بگذزیم ... فعلا حرفم اینها نیست. رشته اش سر دراز دارد.
 ترجیح می دهم کمتر آرزو داشته باشم تا اینکه نتیجه آرزوهایم این باشد که  " کاش زندگی هم undo داشت ... یا می شد مثل shift + delete هر عاملی که آزارت می دهد را از ذهنت پاک کنی " ... اگر این دو مورد محال نبود ... آنوقت من حتما می رفتم یک گوشه ی خلوت و هرچقدر دلم می خواست کتاب می خواندم و می نوشتم ... دلم برای نوشتن بدون افکار مزاحم یک ذره شده ...

 پ . ن : خودم گفتم کمتر آرزو می کنم ... تا حالا چند تا شدند ؟ یکی دیگه اشکالی داره ؟ ... نه ... کاش به آرامش برسم ...

پ . ن مهم ! : بلوط  عزیز اینجا  نوشته :
 " شهامت اعتراف بزرگترین شهامت هاست.
اعتراف به اینکه اشتباه فکر کردی, اشتباه انتخاب کردی, اشتباه رفتار کردی و اشتباه باور کردی.
وقتی اونقدر شهامت داشته باشی که اعتراف کنی به اشتباهت, اولین قدم رو برداشتی برای خود سازی. اونوقت هست که میتونی اشتباه رو جبران کنی. "

  کاملا باور دارم ... من که قدم اول را مدتهاست برداشته ام . پس چرا ...

* : بودا

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 20:49  توسط سهند  | 

چند روز پیش یکی از خوانندگان اینجا برایم پیغام گذاشته بود و از اسمم (ماشنکا) پرسیده بود که به چه معنی ست و کجایی ست و ... منم سواستفاده کردم و ازش خواستم اگر نظری در باره وبلاگ دارد  بنویسد .. اقای حمیدرضا لطف کرد و نظرش را برایم فرستاد:

.....می تونم بگم خوب بود.حالا چرا ؟ بد نبود چون تونستی بین POPOLISM و LOMPANISNM فرق بزاری.یعنی هم راحت بودی هم کلامت مرزها رو حفظ می کرد..ببین آدمایی هستن که خیال می کنن در زمان نوشتن حتماْ باید فحش یا هر کلمه راحتی رو به کار ببرن و فکر می کنن این نماد روشنفکریه که واقعاْ غلط فکر می کنن.آدم هم میتونه صمیمی باشه هم با احترام... ولی وبلاگت عالی نبود چون خارج از حرف های روزمره نبود و هیچ فکریو بر نمی انگیخت یا حتی لطایف کلامو توش نمی شد حس کرد..ببین منظورم این نیست هرکی هر چیز چرت و پرتی یا حتی شعرای اراجیف موج نویی بنویسه که خودشم نمی فهمه٬توش فکر به کار رفته..نه.. منظورم اینه که هیچ چیزی نداره ذهنو درگیر کنه یا حتی ایهام وار نمی نویسی......

از حمیدرضا تشکر کردم و گفتم که برای حرفهایش جواب که نه ولی توضیح دارم و حتماْ در خود این وبلاگ می نویسمش... قبل از اینکه من چیزی بنویسم خود حمیدرضا نظرش عوض شد و دوباره برایم نوشت:

.... داشتم دیروز با خودم فکر می کردم ما که نباید همش فکر کنیم...پس دلمون چی میشه؟ همش که نباید چیزای با معنی بگیم... در ضمن اینم مثل دفترچه خاطراته..اصلاْ این چیزی که هست نباید باب خوشایند من باشه...هر کی یه نظری داره و یه احساسی..با خودم دیدم اصلاْ انتقادم وارد نیست..مگه میز گرد اقتصادی یا فلسفیه که هر کی دست به سینه باشه و اخمو طرفو بپاد و یه نگاهشم به آسمون باشه ببینه چی میگه... بی خیال.. هرچی می خواد دل تنگت بگو..منم می خونم...در ضمن هر موقع خواستم فکر کنم میرم کتابای SAARTR و HAAYDGER رو می خونم... وبلاگ هر کی واسه خودشه..

حمیدرضاجان... نصف حرف من را خودت گفتی..می ماند نصف دیگرش که .. فقط لطف کن یک توضیحی بده که این "تفکر"  یعنی چه؟ خوردنیست؟ پوشیدنیست؟ به جان شما که نه ٬ به جان خودم من ازین چیزها ندارم برادر...این صفحه سفید جایی ست که ذهنم را خالی می کنم... آن هم نه همه اش را.... می گردم لا به لای حرف ها و هر چیزی که توان و حوصله نوشتنش بود را می نویسم...خیلی حرفها را هم نمی زنم..نمی دانم چرا.... شاید به خاطر همان خود سانسوری لعنتی باشد...تو گفتی روزمره می نویسم..نه..این حرف را قبول ندارم... اتفاقا خیلی دوست دارم روزمره بنویسم اینجوری ذهنم نظم بیشتری پیدا می کند... ولی متاسفانه حوصله اش را ندارم...حرف خاصی نمی زنم..ادعایی هم ندارم...من می نویسم چون نوشتن حرفهایم حس خوبی به من می دهد و به قول سهند با نوشتن از لا به لای کلمه ها خودمان را یک جورهایی کشف می کنیم( سهند جان .ما اصولاْ آدمهای خیلی تحفه ای هستیم! کسی که کشفمان نمی کند پس مجبوریم خودمان دست به کار بشیم!)....خود سانسوری هم می کنم شدید.. بی حوصله هم هستم شدید... وگرنه باید از خیلی وقت پیش اینجا می نوشتم که دوباره نگاه های مشکوکی به مسنجر و موبایلم می اندازم.. انگار دوست دارم یکی دو نفری را دیلیت کنم.. باید می نوشتم که بی حوصله گی من دوباره به نقطه ماکزیمم رسیده و کلن دوباره حوصله آدمیزاد ندارم... باید می نوشتم که آن پیغام به خدا را.....بی خیال شدم ...تا ببینم این جناب خدای محترم تا کجا می خواهد پیش برود...این همه سکوت و پوزخندم را می بیند بازهم رویش می شود نگاه کند؟...  حتی حوصله منت کشیدن از خدایتان را هم ندارم...

جناب حمیدرضا... این یکی متن هم زرد و روزمره و بی ایهام و بی تفکر انگیز از آب درآمد... شرمنده.. قول می دهم اگر این وبلاگ دو سه سال دیگه هم دوام آورد در تولد سه سالگیش یک متن بسیار تفکر بر انگیز بنویسم..ولی فعلاْ  ....... چه کند بینوا٬ ندارد بیش.


بعدالتحریر : *سهند خانوم*

نمی دانم چرا دلم خواست در این پست ماشنکا ، منم حرفی زده باشم .ظاهرا قصه قصه ی  نوشتن ماهاست . با ماشنکا موافقم . تفکر ؟! باور کنید اگر متفکرانه نمی نویسیم دلیلش این نیست که با اینچنین مفاهیمی بیگانه ایم . یا مثلا عمرن اسمی از سارتر و هایدگر شنیده باشیم ... مشکل ما ، من به شخصه و ( حدس می زنم تا حدودی ماشنکا ) این است که اتفاقا و متاسفانه زودتر از وقتی که ، باید ، سراغ این داستانها رفتیم . نوجوانی مان کمتر سرخوشی داشت ... در هزارتوی کتاب و مجله و روزنامه و ... خودمان را گم کردیم . آن روزها شاید زمان روزمرگی هایمان بود و از کف دادیمش . تا به خودمان آمدیم ، دست گیرمان شد که  "آموختنی" های زندگی را نیاموخته ایم . همه چیزهایی که برای مواجهه با پیرامونمان به آن نیاز داشتیم ، آن "تفکرات" و ایده های متعالی که دنبالش بودیم ، به ما نمی آموختند. اینجا را نیاز داشتیم برای اینکه بقول ماشنکا ذهنمان را خالی کنیم . اما تا این لحظه آن طوری که دلمان می خواسته امکان پذیر نبوده ... امان از این خودسانسوری لعنتی  .... بیشتر از این پست را طولانی نمی کنم ... تا زمانی که به همه ی ابعاد شخصیتم نپرداخته و مسلط نشده ام ، همان بهتر که زرد و روزمره بنویسم . از ادعای روشنفکری هم متنفرم . همه ی آنچه که می دانیم و نمی دانیم بماند برای خودمان ... بقول همان دوست عزیز " پس دلمان چه می شود ؟! "
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 3:44  توسط ماشنکا  | 

اولین پست مان 23 فروردین 85      یک - سال بعد .... 111 امین پست !

 اول  : هی ماشنکا ... یک - سال گذشت . یادت می آید ؟ به همین راحتی . به چشم بر هم زدنی ، شاید هم سریع تر . اولین پستهایم به شدت جواد و بچه گانه اند البته نه اینکه الان توپ شده باشم ... اما هر دومان سعی کردیم که حرفی برای گفتن داشته باشیم و بعد عزم نوشتن کنیم . کم یا زیاد ، بد یا خوب ... به هر روی ، سعی مان این است که "خود" مان را از لابلای همین کلمه های ساده و شاید روزمره بهتر کشف کنیم ! چون به شخصه اعتقاد دارم مادامی که بر خودم تسلط نداشته باشم و از پس همین اتفاق های روزمره و دم دستی زندگی بر نیایم نمی توانم از "دردهای بشری " و آرزوهای دست نیافتنی بگویم .
 دوم : می گویند آدمی به امید زنده است مگر نه ؟!!!! ما هم اذامه می دهیم ... تا کی ؟ نمی دانیم . ولی ادامه می دهیم .
سوم : حتما خودتان بهتر می دانید که ایرانی جماعت در کارهای تیمی ضعف دارند . چقدر من و ماشنکا باحال و با جنبه ایم که یکسال تمام یک وبلاگ دونفره(بخوانید گروهی ) را در کمال تفاهم اداره می کنیم !!!! البته بیشتر بارش روی دوش ماشنکا بوده .
چهارم : من اصلا دوست خوبی نیستم ... به خصوص برای انگشت شمار دوستانی که دارم . همین جا ودر همین لحظه تاریخی از پیشگاه ماشنکا و ماندانا ی عزیز پوزش می خواهم که دوست خوبی تا امروز برایشان نبوده ام .
همین .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 14:6  توسط سهند  | 

۱-همسایه طبقه بالا تازه عروس است بنده خدا...۲ روز پیش عروسیش بود..از همان دو روز پیش تا امروز هر چند ساعت یک بار صدای موزیک های جینگول و شادش تمام ساختمان را بر میدارد...بنده خدا خیلی خوشحال است...احتمالاْ الان یک جایی بالای ابرها در حال پرواز کردن است و ما بقیه اهالی آپارتمان را ریز می بیند که اصلا به این فکر نمی کند که ماها مثل او ذوق مرگ نیستیم و دلمان نمی خواهد صدای نکره افشین و شهرام صولتی را با ولوم بالا بشنویم...دیروز انگار دختر دیگری هم همراهش بود چون صدای دست زدن و خندیدن و دعوت به رقصیدن! میامد... بی سلیقه آهنگ درست حسابی هم نمی گذارد که حداقل در این توفیق اجباری٬ دو تا آهنگ خوب بشنویم!.. تصور کن اگر آهنگ Dont let the sun go down on me از التون جان کبیر و جورج مایکل عزیز را میگذاشت! به به....مخصوصاْ آنجایی که جورج عزیز داد می زند Although I search myself, it's always someone else I see... وای...اینجوری یک عروس واقعی میشد! خودم بلند میشدم یک ظرف شیرینی می بردم برایش...بهش تبریک می گفتم و می نشستیم درباره زوایای پنهان این آهنگ و محشریتش کلی حرف میزدیم....حیف شد ..

۲- پسرهای همسایه طبقه پایینی علاقه زیادی به خواهر ۲-۳ ساله شان دارند انگار...و همیشه این علاقه را با صدای ولوم بالا ابراز می کنند! "جونم".."چی شده عزیزم".."آخ افتادی زمین"...."بیا بغل داداش ببینم عزیزم"........همه جمله ها با صدای بلند بلند...شاید حق دارند چون به هرحال این آپارتمان مال پدرشان است و می توانند هر صدایی که خواستند از خودشان در بیاورند. دخترک انگار خورد زمین و برادر آن چنان "آخی" گفت و نازش داد که  کلی حسودیمان شد! یاد برادرم افتادم و اینکه چقدر از هم دوریم...تقصیر خودش بود...

من وسط همه این شلوغی ها و صداها گیر کرده ام...

 

پ.ن: پیغام خصوصی:خدای محترم....میشه برای یک بار شما به حرف بنده ات گوش بدی؟ میشه یک بار کمک کنی؟ببین... انتظار زیادی نیست که.....آره خیلی وقته قبول کردم که تو جهانت را علت و معلولی آفریدی و بنده هایت را فرستادی و کاری هم به کارشان نداری دیگر...ولی این یک بار حوصله فکر کردن به این چیزها را ندارم...تو باید این بار کمک کنی..خواسته مزخرفیه؟بهم می خندی؟ می دونم ولی تو یه جور خوبی درستش کن دیگه.تو می تونی! لطفا.......................لطفا.خدای خوبی باش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 6:58  توسط ماشنکا  | 

یک روز در هفته ای که گذشت انگار روز خاموش کردن کامپیوترها بود... من ۵ روز کامپیوتر نداشتم و چقدر کلافه کننده بود...کامپیوتر نداری پس اینترنت هم که نداری...موزیک های مورد علاقه ات هم که پر...پس حوصله هیچ کار دیگری را  هم نداری!عشق باید چیزی شبیه همین احساس من به کامپیوترم باشد نه؟!
                                       ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این نامه را بخوانید..تکراریست..همان اوایل وبلاگ نویسی گذاشته بودم..از وب بلوط برداشته بودمش...فعلن این را بخوانید و ببینید "تفاوت از زمین تا آسمان است" یعنی چه! تا درست حسابی برگردیم!


آماندای عزیز:
تولد ۱۸ سالگیت مبارک. چقدر این دوره بلوغت قشنگه! حالا دیگه کسی واسه استفاده ۲۴ ساعته از موبایل و اینترنت سرزنشت نمی کنه. مامانت بهم گفت که چیزای رو که تو این سالها یاد گرفتم واست بنویسم. کی به حرف مامانت گوش می کنه؟ عوضش اینها رو یادت باشه.

۱. هیچوقت, هیچوقت, هیچوقت کاری رو نکن که دلت نمی خواد.
۲. نسبت به مذهب متعصب نباش. شاید چیزی که تو رو بالا می بره مسیح نباشه.
۳. نترس از اینکه از خودت تعریف کنی.
۴. کاری بکن که کردیتت اونقدر خوب بشه که تا ۲۵ سالگی بتونی واسه خودت خونه بخری.
۵. قبض هات رو همیشه به موقع بده.
۶. به جاهای که دوست داری ببینی سفر کن.
۷. به بزرگترها و پیرها توجه کن. اونها خیلی تنها هستن.
۸. اونقدی الکل بخور که معتاد نشی. اگه بهت بگم ماری جوانا نکش, گوش می کنی؟
۹. پسرها واسه صکص* هر چیزی بهت می گن. سعی کن تا جای که می تونی تسلیم نشی.
۱۰. سعی کن امسال دست کم شش ماه تنها زندگی کنی تا ببینی آماده شدی واسه اش یا نه. اگه نشده باشی هم کسی سرزنشت نمی کنه.
۱۱. تنت رو به کسی بسپار که دوسش داری و میدونی دوستت داره.
۱۲. حرفهای بقیه هیچ ارزشی نداره.
۱۳. واسه اینکه دوستات رو نگه داری, راز دار باش.
۱۴. به قول دخترم, این اصلا مهم نیست که چقدر زشتی. مهم اینه که همیشه نی نی کوچولوی خوشگل مامانتی.
۱۵. همیشه یاد باشه که تو ویژه ترین آدم رو این سیاره ای.
۱۶. روشنی راه زندگیت رو پیدا کن. میتونه مذهبت باشه, روحت باشه, سوادت یا عشقت.
۱۷. همیشه واسه خونوادت وقت بذار. اگه اونها نبودن تو هم الان اینجا نبودی.
۱۸. دو تا کردیت کارت واسه ات کافیه. سعی کن همیشه کمتر از نصفش رو بدهکار باشی.
۱۹. همیشه از ک ا ن د و م  استفاده کن.
۲۰. شروع کن واسه بازنشستگی پس انداز کردن. حتی اگه یه دلار تو ماه باشه.
۲۱. کالجت رو شروع کن. نه برای مدرک که برای آشنای با عقاید مخالف.
۲۲. هر روز ورزش کن و هشت تا لیوان آب بخور.
۲۳. یاد بگیر مردم رو ببخشی.
۲۴. این دنیا واسه همه مردم جا داره. پس سعی نکن جای کسی رو بگیری.
۲۵. بزرگ شدن تنها داروی درد خودشناسی هست. بدستش می آری.
۲۶. هیچوقت یادت نره که یه خاله بزرگتر داری که آماده هست به حرفات گوش بده.
۲۷. یادت هم نره که همیشه واسه هرچی یه " بسه دیگه " وجود داره. حتی واسه حرفهای من.

بازم تولدت مبارک. دوستت دارم.
Aunt Pammy

* خبر ندارید که.... این کلمه ستاره دار را اول جور دیگری نوشته بودم ( با "سین" و جدا جدا )..یکهو دیدم آمار ویزیتورها به شدت رفته بالا ! نگاه کردم دیدم بععععععععله.... یک عالمه ملت٬ کلمه را همانجوری! سرچ کرده اند و رسیده اند به اینجا ! الان یک احساس دوگانه دارم.. یکی اینکه دوست ندارم با سرچ چنین چیزهایی ملت به اینجا سرازیر بشوند ... ولی از طرف دیگر با خودم فکر می کنم چه ایرادی دارد کسی به دنبال چنین کلمه ای به اینجا بیاید و آن جمله های محشر را بخواند؟(شماره ۹) شاید شاید ذهنش یک کمکی تکان خورد...نمی دانم.. نوع نوشتنش را عوض کردم ولی لطف کنید شما هم نظرتان را بگویید. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 17:48  توسط ماشنکا  |