چند روز پیش یکی از خوانندگان اینجا برایم پیغام گذاشته بود و از اسمم (ماشنکا) پرسیده بود که به چه معنی ست و کجایی ست و ... منم سواستفاده کردم و ازش خواستم اگر نظری در باره وبلاگ دارد بنویسد .. اقای حمیدرضا لطف کرد و نظرش را برایم فرستاد:
.....می تونم بگم خوب بود.حالا چرا ؟ بد نبود چون تونستی بین POPOLISM و LOMPANISNM فرق بزاری.یعنی هم راحت بودی هم کلامت مرزها رو حفظ می کرد..ببین آدمایی هستن که خیال می کنن در زمان نوشتن حتماْ باید فحش یا هر کلمه راحتی رو به کار ببرن و فکر می کنن این نماد روشنفکریه که واقعاْ غلط فکر می کنن.آدم هم میتونه صمیمی باشه هم با احترام... ولی وبلاگت عالی نبود چون خارج از حرف های روزمره نبود و هیچ فکریو بر نمی انگیخت یا حتی لطایف کلامو توش نمی شد حس کرد..ببین منظورم این نیست هرکی هر چیز چرت و پرتی یا حتی شعرای اراجیف موج نویی بنویسه که خودشم نمی فهمه٬توش فکر به کار رفته..نه.. منظورم اینه که هیچ چیزی نداره ذهنو درگیر کنه یا حتی ایهام وار نمی نویسی......
از حمیدرضا تشکر کردم و گفتم که برای حرفهایش جواب که نه ولی توضیح دارم و حتماْ در خود این وبلاگ می نویسمش... قبل از اینکه من چیزی بنویسم خود حمیدرضا نظرش عوض شد و دوباره برایم نوشت:
.... داشتم دیروز با خودم فکر می کردم ما که نباید همش فکر کنیم...پس دلمون چی میشه؟ همش که نباید چیزای با معنی بگیم... در ضمن اینم مثل دفترچه خاطراته..اصلاْ این چیزی که هست نباید باب خوشایند من باشه...هر کی یه نظری داره و یه احساسی..با خودم دیدم اصلاْ انتقادم وارد نیست..مگه میز گرد اقتصادی یا فلسفیه که هر کی دست به سینه باشه و اخمو طرفو بپاد و یه نگاهشم به آسمون باشه ببینه چی میگه... بی خیال.. هرچی می خواد دل تنگت بگو..منم می خونم...در ضمن هر موقع خواستم فکر کنم میرم کتابای SAARTR و HAAYDGER رو می خونم... وبلاگ هر کی واسه خودشه..
حمیدرضاجان... نصف حرف من را خودت گفتی..می ماند نصف دیگرش که .. فقط لطف کن یک توضیحی بده که این "تفکر" یعنی چه؟ خوردنیست؟ پوشیدنیست؟ به جان شما که نه ٬ به جان خودم من ازین چیزها ندارم برادر...این صفحه سفید جایی ست که ذهنم را خالی می کنم... آن هم نه همه اش را.... می گردم لا به لای حرف ها و هر چیزی که توان و حوصله نوشتنش بود را می نویسم...خیلی حرفها را هم نمی زنم..نمی دانم چرا.... شاید به خاطر همان خود سانسوری لعنتی باشد...تو گفتی روزمره می نویسم..نه..این حرف را قبول ندارم... اتفاقا خیلی دوست دارم روزمره بنویسم اینجوری ذهنم نظم بیشتری پیدا می کند... ولی متاسفانه حوصله اش را ندارم...حرف خاصی نمی زنم..ادعایی هم ندارم...من می نویسم چون نوشتن حرفهایم حس خوبی به من می دهد و به قول سهند با نوشتن از لا به لای کلمه ها خودمان را یک جورهایی کشف می کنیم( سهند جان .ما اصولاْ آدمهای خیلی تحفه ای هستیم! کسی که کشفمان نمی کند پس مجبوریم خودمان دست به کار بشیم!)....خود سانسوری هم می کنم شدید.. بی حوصله هم هستم شدید... وگرنه باید از خیلی وقت پیش اینجا می نوشتم که دوباره نگاه های مشکوکی به مسنجر و موبایلم می اندازم.. انگار دوست دارم یکی دو نفری را دیلیت کنم.. باید می نوشتم که بی حوصله گی من دوباره به نقطه ماکزیمم رسیده و کلن دوباره حوصله آدمیزاد ندارم... باید می نوشتم که آن پیغام به خدا را.....بی خیال شدم ...تا ببینم این جناب خدای محترم تا کجا می خواهد پیش برود...این همه سکوت و پوزخندم را می بیند بازهم رویش می شود نگاه کند؟... حتی حوصله منت کشیدن از خدایتان را هم ندارم...
جناب حمیدرضا... این یکی متن هم زرد و روزمره و بی ایهام و بی تفکر انگیز از آب درآمد... شرمنده.. قول می دهم اگر این وبلاگ دو سه سال دیگه هم دوام آورد در تولد سه سالگیش یک متن بسیار تفکر بر انگیز بنویسم..ولی فعلاْ ....... چه کند بینوا٬ ندارد بیش.
بعدالتحریر : *سهند خانوم*
نمی دانم چرا دلم خواست در این پست ماشنکا ، منم حرفی زده باشم .ظاهرا قصه قصه ی نوشتن ماهاست . با ماشنکا موافقم . تفکر ؟! باور کنید اگر متفکرانه نمی نویسیم دلیلش این نیست که با اینچنین مفاهیمی بیگانه ایم . یا مثلا عمرن اسمی از سارتر و هایدگر شنیده باشیم ... مشکل ما ، من به شخصه و ( حدس می زنم تا حدودی ماشنکا ) این است که اتفاقا و متاسفانه زودتر از وقتی که ، باید ، سراغ این داستانها رفتیم . نوجوانی مان کمتر سرخوشی داشت ... در هزارتوی کتاب و مجله و روزنامه و ... خودمان را گم کردیم . آن روزها شاید زمان روزمرگی هایمان بود و از کف دادیمش . تا به خودمان آمدیم ، دست گیرمان شد که "آموختنی" های زندگی را نیاموخته ایم . همه چیزهایی که برای مواجهه با پیرامونمان به آن نیاز داشتیم ، آن "تفکرات" و ایده های متعالی که دنبالش بودیم ، به ما نمی آموختند. اینجا را نیاز داشتیم برای اینکه بقول ماشنکا ذهنمان را خالی کنیم . اما تا این لحظه آن طوری که دلمان می خواسته امکان پذیر نبوده ... امان از این خودسانسوری لعنتی .... بیشتر از این پست را طولانی نمی کنم ... تا زمانی که به همه ی ابعاد شخصیتم نپرداخته و مسلط نشده ام ، همان بهتر که زرد و روزمره بنویسم . از ادعای روشنفکری هم متنفرم . همه ی آنچه که می دانیم و نمی دانیم بماند برای خودمان ... بقول همان دوست عزیز " پس دلمان چه می شود ؟! "