سهند در پ.ن نوشته قبلیش حرف مهمی زد که البته کسی در جوابش چیزی نگفت یا شاید هم کسی ندید..می خواستم نظرم را به خودش بگم ولی فکر کردم اینجا بنویسمش شاید دوستان دیگر هم حرف و نظری داشته باشند... دوستان غار نشین ( عاصی و سارا ) هم لطفاْ چند ساعتی بیرون بیایند و حرفی بزنند.. ضمن اینکه من حرفم را کلی زدم و مخاطبم فقط سهند نیست..حرفهای سهند فقط بهانه بود.. همه "من" های نوشته هم ماشنکا نیست!
ببین سهند جان..می دانی چرا؟ تو فقط قدم اول را برداشتی... پس بقیه قدمها چی؟ ...وقتی قبول کردیم که اشتباه کردیم مثل اینست که یک زخم عفونی را در یک جای بدنمان کشف می کنیم... فقط همین... فقط فهمیدیم که مشکل داریم فقط فهمیدیم که یک جای بدن عفونی شده..خوب بقیه؟ با فهمیدنش که زخم خوب نمی شود...باید مراقب زخمت باشی... باید جلوی عفونی شدن بیشترش را بگیری... نه اینکه با جای زخمت بازی بازی کنی و گاهی هم لج کنی که همینه که هست! شاید باید با همین زخم بسازم!...نه عزیزم.... وقتی فهمیدیم که اشتباه کردیم باید ..باید جبران کنیم...هر وقت فهمیدیم که از یک جایی به بعد مثل "فکر" مان زندگی نکردیم باید بایستیم و روی اشتباه خط بزنیم بعد ادامه بدهیم... نه اینکه روی کولمان بگیریمش و هی مسیر غلط را ادامه بدهیم و هی هم ناراحت باشیم که داریم "اشتباه" می کنیم...
ببین قبول داری که "رفتارهای اشتباه" معمولا دم دست ترین و راحت ترین راهها و رفتارهای زندگی هستند...مثلاْ اینکه من در این عصر تکنولوژی و اطلاعات درس را ول کنم و صبح تا شب بخوابم و پای تلویزیون باشم و با دوستان شهر را پیاده گز کنم خیلی خیلی راحت تر ازین هست که توی اتاقم بنشینم وکتابهای سخت لعنتی را هی ورق بزنم و هی بخوانم و هی زیرش را خط بکشم و و و ........ولی چرا یک آدم با کمی عقل و شعور راه دوم را انتخاب می کند؟ چون من قرار است زندگی کنم و برای اینکه زندگیم نزدیک به "فکر" م باشد یک جاهایی باید به خودم سخت بگیرم... یک جاهایی باید حرف گوش کنم... یک جاهایی باید جلوی احساس لعنتیم را بگیرم تا پی بازیگوشی نرود و گند نزند به زندگیم....یک جاهایی باید هی به خودم یادآوری کنم که چه جور زندگیی را دوست دارم پس برایش باید زحمت بکشم... باید زحمت بکشم...این وسط ها اگر جایی اشتباه کردم ایرادی ندارد...دنیا به آخر نرسیده که... می ایستم و اشتباهم را مرور می کنم..دلیل گند زدنم را می فهمم.. اشک هایم را پاک می کنم و با همه دردی که دارد روی اشتباهم خط می زنم .. همه عواقب و دردش را هم باید قبول کنم..چون می خواهم جوری که خودم فکر می کنم درست است زندگی کنم ... ببین "فکر" که به خودی خود ارزشی ندارد که.. فکر خوبی که باعث یک "عمل" خوب بشود صاحب ارزش می شود.. و برای اینکه اینجوری زندگی کنم باید سختی هایش را هم تحمل کنم... بیشتر از یک بار که قرار نیست زندگی کنیم؟ اگر این یک بار تا جایی که در توانمان هست آن جوری که دوست داریم زندگی نکنیم.. اگر آدمهای دورو برمان رو جوری که دوست داریم نچینیم...اگر به دیگران اجازه گند زدن به زندگیمان را بدهیم...فقط و فقط نتیجه اش این می شود که زندگیمان را "می بازیم".. یک عمر زندگیی را تحمل می کنیم که ته دلمان دوستش نداریم و با ذهنمان جور نیست وحسرت این را می خوریم که میشد بهتر باشد این زندگی...
یک آدم درست حسابی گفته :از زندگی قهر نکن چون زندگی ناز کسی را نمی کشد..
من اینقدر این جمله را دوست دارم که حد ندارد..
پ.ن: احتمالاْ چند روز میروم ولایت خودمان.. چقدر خوب بود اگر چند نفر پایه پیدا میشدند که با هم میرفتیم "قلعه رود خان"...الان باید شبیه بهشت باشد...بلاگرهای همشهری اهل کوه رفتن نیستید؟ متقاضیان لطفاْ به سهند خانوم پی ام بدهند چون من این چند روز زیاد به کامپیوتر دسترسی ندارم.. ایشان سوابقتان را بررسی میکنند و بچه مثبت ها را به من معرفی می کنند!
از همین الان دارم فلکه توشیبا را می بینم که پر هست از پارچه نوشته هایی با این مضمون " عطر گل محمدی/ به شهر ما خوش آمدی" یا " ماشنکای قهرمان / خوش بامویی به گیلان " یا " الا ای ماشنکا.. ای مغز فرار کرده.. ای استعداد کشف نشده....چشم انتظار تو بودیم... به وطن خوش آمدی"....... ای بابا... چرا آدم را شرمنده می کنید؟!....
پ.ن۲: مژده جان من یادم هست ها... دلم می خواهد یک چیز درست حسابی برایت بنویسم که به دردت بخورد پس به من تنبل فرصت بده...
پ.ن۳: ساعت بالای نوشته را دیدید؟ ما اینیم دیگه!