تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

*"روزهایی در زندگی هر کسی هست که انسان به گم شدن ، پنهان شدن و فرار فکر می کند . روزهایی هست که دوسن داری کسی را نبینی . دوست داری دیده نشوی ، دوست داری ذره ای باشی در آغوش باد و به ناکجا ها بروی ..."

اما ...بر خلاف همیشه، امروز از آن روزها نیست انگار . دلم می خواهد تا صبح کنار پنجره بنشینم و آن تراژدی لعنتی را هزار باره مرور کنم و دیوانه وار چای بنوشم . دلم برای آن لحظه ای که بگویم "دوست دارم " تنگ شده است . دلم می خواهد این ذهن خالی ، دوباره دوست داشتن را بیادم بیاورد . ... . قهوه ی بعد در راه است . کاش خوابم نبرد ... دوست کجا ؟ دوست داشتن کجا ؟

*جایی در همین فضای مجازی خواندمشان.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 13:21  توسط سهند  | 

چند هفته پیش در رشت از کافی نت که بیرون آمدم باران هم شروع شده بود و خیال داشت پروسه همیشگی را ادامه دهد(آخر می دانی که؟ باران های رشت نم نم شروع می شوند٬نیم ساعتی همینجوری ادامه می دهند..بعد یک ربعی به شدت می بارد..این" به شدت" را وقتی خوب می فهمی که یک بار تجربه دیدنش را داشته باشی..بعد آسمان دوباره آرام میگیرد و هوای خیس خوبی می شود..من فقط همین قسمت آخرش را دوست دارم)..باران نم نم می بارید و من باید چند قدمی پیاده می رفتم تا به ایستگاه تاکسی ها برسم..وسط های همین رفتن و رفتن یکهو دلم خواست یک جا بشینم و بستنی بخورم! حالا غیر از اینکه من کلاْ عاشق بستنی هستم! اینکه دلم می خواست تنهایی بستنی بخورم برایم عجیب بود...چون معمولاْ برای بیرون آمدن از خانه هم احتیاج به انگیزه و حضور کسی دارم چه برسد به این سوسول بازیها! هی به ایستگاه تاکسی ها نزدیک می شدم و هی دلم میگفت راهت را کج کن و ازآن ور برو یک کافه نه چندان تر و تمیز همان اطراف هست...احتمال می دادم یکی از دوستانم همان دورو برها باشد..میشد زنگ بزنم و آدرس بدهم تا بیاید ...ولی همان لحظه متوجه شدم که اصلاْ دلم نمی خواهد این کار را بکنم..دلم می خواست تنهایی با خودم باشم..حوصله حرف اضافه ای غیر از آن چیزهایی که توی ذهنم بود را نداشتم...گفتن آن حرفها هم احتیاج به مقدمه چینی داشت که حوصله آن را هم نداشتم...اصلاْ کلاْ یک سری حرف و حدیث ها و بحث ها هم هست که هیچ وقت نباید از ذهنت بیرون بیاید...شاید نباید به زبان آورد...با آنها باید توی ذهنت بازی کنی و بسنجیشان و ریشه شان را پیدا کنی و بهشان بخندی و گاهی حال کنی و گاهی هم به خودت بگویی خیلی بی شعوری! و و....آن لحظه حوصله آن حرفهایی که معمولاْ آدمها به هم می زنند را نداشتم...راهم را کج کردم و رفتم طرف همان کافه معمولی و سفارش یک بستنی معمولی دادم و جلوی بعضی از نگاههای کنجکاو٬تنهایی تنهایی همه بستنی را خوردم! و بلند شدم آمدم بیرون در حالیکه از همین چند دقیقه ی تنهایی حس خوبی داشتم...
چند روز پیش هم از ته تا سر یوسف آباد را پیاده آمدم...خیلی حس خوبی بود..هر چند خودم زیاد خوب نبودم و خیلی هم عصبانی بودم و هزارتا فکر و خیال دیگر هم داشتم..ولی این پیاده روی خیلی حس خوبی داشت...یادم بود برعکس همین مسیر را با ماشین آمده بودم و به نظرم چندان کوتاه نبود! ولی آن روز و آن لحظه ها به شدت به این پیاده روی احتیاج داشتم...آرام آرام قدم زدم و مغازه ها را نگاه کردم و با تلفن حرف زدم و همشهری جوان خریدم و به آدمها نگاه کردم و غرق دنیای خودم بودم که دیدم رسیدم به سر یوسف اباد . تعجب کردم که چقدر زود گذشت...از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که اگر دست خودم بود دوست داشتم تا ونک پیاده می رفتم! ولی چون زیاد با خیابانهای آن اطراف آشنا نبودم و هوا هم گرم بود و کسی هم آن طرف منتظرم بود بی خیال ادامه پیاده روی شدم.جالب اینجا بود تا در تاکسی نشستم همه آن حس های خوب و دلپذیر پرید و حالم شد دوباره همان آش و همان کاسه قبلی!



باید خیلی حوصله خودت و دنیایت را داشته باشی که راه بیفتی توی خیابانها و نم نم قدم بزنی و فکر کنی و اطراف را نگاه کنی و دلت بخواهد خیابان کش بیاید و تمام نشود....گاهی هم دلت بخواهد جایی بنشینی و چیزی بخوری..تنهاییه تنهایی ...آن لحظه های خاص را فقط باید تنهایی تجربه کنی...حتی قدم زدن با بهترین دوستانت هم جنسش فرق دارد با این...وقتی با کسی راه می روی ناچارن سوژه داری برای حرف زدن....ولی با خودت که تنها باشی یا قدم بزنی ذهن آزاد است که به همه جا سرک بکشد..به هر چیز و هر کس فکر کند ...هر غیر ممکنی را ممکن کند...هر کسی را که دلش خواست حذف کند....هرچند فکر و خیالهای من آنقدر زیادند که برای فکر کردن نوبتی به هرکدامشان و یا مرتب کردنشان باید کل خیابان ولی عصر را از سر تا ته اش رفت! باید تجربه لذت بخشی باشد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 3:11  توسط ماشنکا  | 

Rex
 وسط وبگردی هایم چشمم به عکس "رکس" افتاد..چنان ذوق کردم که انگار...! رکس عزیز من...هنوز یادم هست که پنج شنبه ها بعد از کلاسهای فوق العاده مدرسه که تا ۷ طول می کشید-  چون نمونه مردمی بود علاقه شدیدی به دانشمند کردن ما احساس میکردند- چه طور تا رسیدن به خانه استرس داشتم که مبادا سریال شروع شده باشد و من نتوانم از اول اول ببینمش! رکس باهوش و زیبا...البته کمیسر هم به چشم برادری بد نبود با آن صدای زیبای کیکاووس یاکیده که دلبرترش میکرد.....ولی من سریال را نوددرصد به خاطر خود خود رکس میدیدم...

عکس را از اینجا کش رفتم!



پ.ن:به حرفهای درونم مجال خودنمایی نمی دهم...شاید فقط باید ساکت نگاه کنم...مشکل اینجاست که نمی دانم شاید؟ یا باید؟!...مثل همیشه گیجم..

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:9  توسط ماشنکا  | 

" زندگی در گرداب بهتر است یا مرداب ؟ "

این را چند وقت پیش جایی خواندم ولی اصلا یادم نمیاد کجا ... راستش خودم جوابش رو دقیقا نمی دونم . اما خیلی دلم میخواد اینجا و با شماها به جوابش برسم . یعنی اگه مجبور بشین کدوم رو انتخاب می کنین؟

قبل نوشت بی ربط : با عرض معذرت، اصلا نمی توانم حسم را از اینکه روح الله حسینیان مشاور سیاسی-امنیتی رییس جمهور شده ، پنهان کنم ... خبر سوخته س . ولی به دوباره شنیدن می ارزه !

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 11:26  توسط سهند  | 

سهند در پ.ن نوشته قبلیش حرف مهمی زد که البته کسی در جوابش چیزی نگفت یا شاید هم کسی ندید..می خواستم نظرم را به خودش بگم ولی فکر کردم اینجا بنویسمش شاید دوستان دیگر هم حرف و نظری داشته باشند...  دوستان غار نشین ( عاصی و سارا ) هم لطفاْ چند ساعتی بیرون بیایند و حرفی بزنند.. ضمن اینکه من حرفم را کلی زدم و مخاطبم فقط سهند نیست..حرفهای سهند فقط بهانه بود.. همه "من" های نوشته هم ماشنکا نیست!

ببین سهند جان..می دانی چرا؟ تو فقط قدم اول را برداشتی... پس بقیه قدمها چی؟ ...وقتی قبول کردیم که اشتباه کردیم مثل اینست که یک زخم عفونی را در یک جای بدنمان کشف می کنیم... فقط همین... فقط فهمیدیم که مشکل داریم فقط فهمیدیم که یک جای بدن عفونی شده..خوب بقیه؟ با فهمیدنش که زخم خوب نمی شود...باید مراقب زخمت باشی... باید جلوی عفونی شدن بیشترش را بگیری... نه اینکه با جای زخمت بازی بازی کنی و گاهی هم لج کنی که همینه که هست! شاید باید با همین زخم بسازم!...نه عزیزم.... وقتی فهمیدیم که اشتباه کردیم باید ..باید جبران کنیم...هر وقت فهمیدیم که از یک جایی به بعد مثل "فکر" مان زندگی نکردیم باید بایستیم و روی اشتباه خط بزنیم بعد ادامه بدهیم... نه اینکه روی کولمان بگیریمش و هی مسیر غلط را ادامه بدهیم و هی هم ناراحت باشیم که داریم "اشتباه" می کنیم...
ببین قبول داری که "رفتارهای اشتباه" معمولا دم دست ترین و راحت ترین راهها و رفتارهای زندگی هستند...مثلاْ اینکه من در این عصر تکنولوژی و اطلاعات درس را ول کنم و صبح تا شب بخوابم و پای تلویزیون باشم و با دوستان شهر را پیاده گز کنم خیلی خیلی راحت تر ازین هست که توی اتاقم بنشینم وکتابهای سخت لعنتی را هی ورق بزنم و هی بخوانم و هی زیرش را خط بکشم و و و ........ولی چرا یک آدم با کمی عقل و شعور راه دوم را انتخاب می کند؟ چون من قرار است زندگی کنم و برای اینکه زندگیم نزدیک به "فکر" م باشد یک جاهایی باید به خودم سخت بگیرم... یک جاهایی باید حرف گوش کنم... یک جاهایی باید جلوی احساس لعنتیم را بگیرم تا پی بازیگوشی نرود و گند نزند به زندگیم....یک جاهایی باید هی به خودم یادآوری کنم که چه جور زندگیی را دوست دارم پس برایش باید زحمت بکشم... باید زحمت بکشم...این وسط ها اگر جایی اشتباه کردم ایرادی ندارد...دنیا به آخر نرسیده که... می ایستم و اشتباهم را مرور می کنم..دلیل گند زدنم را می فهمم.. اشک هایم را پاک می کنم و با همه دردی که دارد روی اشتباهم خط می زنم .. همه عواقب و دردش را هم باید قبول کنم..چون می خواهم جوری که خودم فکر می کنم درست است زندگی کنم ... ببین "فکر" که به خودی خود ارزشی ندارد که.. فکر خوبی که باعث یک "عمل" خوب بشود  صاحب ارزش می شود.. و برای اینکه اینجوری زندگی کنم باید سختی هایش را هم تحمل کنم... بیشتر از یک بار که قرار نیست زندگی کنیم؟ اگر این یک بار تا جایی که در توانمان هست آن جوری که دوست داریم زندگی نکنیم.. اگر آدمهای دورو برمان رو جوری که دوست داریم نچینیم...اگر به دیگران اجازه گند زدن به زندگیمان را بدهیم...فقط و فقط نتیجه اش این می شود که زندگیمان را "می بازیم".. یک عمر زندگیی را تحمل می کنیم که ته دلمان دوستش نداریم و با ذهنمان جور نیست وحسرت این را می خوریم که میشد بهتر باشد این زندگی...
یک آدم درست حسابی گفته :از زندگی قهر نکن چون زندگی ناز کسی را نمی کشد..
من اینقدر این جمله را دوست دارم که حد ندارد..



پ.ن: احتمالاْ چند روز میروم ولایت خودمان.. چقدر خوب بود اگر چند نفر پایه پیدا میشدند که با هم میرفتیم "قلعه رود خان"...الان باید شبیه بهشت باشد...بلاگرهای همشهری اهل کوه رفتن نیستید؟ متقاضیان لطفاْ به سهند خانوم پی ام بدهند چون من این چند روز زیاد به کامپیوتر دسترسی ندارم.. ایشان سوابقتان را بررسی میکنند و بچه مثبت ها را به من معرفی می کنند!
از همین الان دارم فلکه توشیبا را می بینم که پر هست از پارچه نوشته هایی با این مضمون  " عطر گل محمدی/ به شهر ما خوش آمدی" یا " ماشنکای قهرمان / خوش بامویی به گیلان " یا " الا ای ماشنکا.. ای مغز فرار کرده.. ای استعداد کشف نشده....چشم انتظار تو بودیم... به وطن خوش آمدی"....... ای بابا... چرا آدم را شرمنده می کنید؟!....

پ.ن۲: مژده جان من یادم هست ها... دلم می خواهد یک چیز درست حسابی برایت بنویسم که به دردت بخورد پس به من تنبل فرصت بده...

پ.ن۳: ساعت بالای نوشته را دیدید؟ ما اینیم دیگه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 7:8  توسط ماشنکا  |