تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

امروز روی برد های دانشکده اعلانی بود که انگار بعضی کلماتش آشنا می زدند :

توابع آماری در نرم افزار Mathematica

استاد راهنما : ....

ارائه دهنده : سهند ....

         پنجشنبه / 11 صبح / اتاق کنفرانس ساختمان شماره 7

منتظر همین بودم واقعا ؟ نه ... انگار این نبود ... سایه ترس و تنهایی و خستگی را واضح تر از همیشه بالای سرم حس می کنم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 8:33  توسط سهند  | 

به رفتن عادت می کنی.به ماندن عادت می کنی.به عشق عادت می کنی.به بی عشقی عادت می کنی.به توهین عادت می کنی.به حرف زدن عادت می کنی.به سکوت عادت می کنی. به صندلی خالی عادت می کنی.به حضور تازه وارد عادت می کنی . به جای خالی تازه وارد عادت می کنی. به داد زدن عادت می کنی. به گریه کردن عادت می کنی.به خندیدن عادت می کنی. به نفس عمیق عادت می کنی.به ذهن مریض عادت می کنی. به دلی که تنگ نمی شود عادت می کنی. به خاطره ای که رد می شود عادت می کنی. به زندگی که می گذرد عادت می کنی. به صدای نگرانش عادت می کنی. به دروغ کثیفش عادت می کنی. به اتاقی که نداری عادت می کنی. به حرف های که نمی زنی عادت می کنی. به سیاهی راهها عادت می کنی.به خط باریک نور عادت می کنی...

قبل ازینکه یک قدم برداری٬ باور کن که به همه چیزش عادت می کنی...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 2:57  توسط ماشنکا  | 

چند روز پیش ها که حاج آقایی فوت فرموده بودند و انگار سوال های شب های اول قبرشان اینقدر سخت سخت بود که زمین هم اندکی تکان خورد.. مجری تی وی داشت حنجره اش را پاره می کرد و با سوز و گداز بیو گرافی را روی تصویرهایی از ایشان می خواند... اگر چند سال پیش بود حتماْ در به در دنبال این بودم که بفهمم مرحوم جزو مجمع مدرسین بودند یا جامعه مدرسین ( همین ها بود دیگر؟) یا سرچ می کردم که بفهمم ایشان از آنهایی بودند که دستور کفن پوشی به خاطر فلان مساله را داده بودند یا نه؟ یا اینکه نظرشان درباره آن کاریکاتورهای دانمارکی چه بود؟ ووو.... خیال می کنی به این چیزها فکر کردم؟ نچ نچ...وقتی تصاویرشان را می دیدم هیچ کدام ازین حرفها توی ذهنم نیامد... فقط ذهنم در گیر این شد که "  عجب ابروی خوش حالتی داشت خدا بیامرز "... برایت گفته بودم که چقدر مبتذل شده ام این روزها؟ نگفته بودم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 15:42  توسط ماشنکا  | 

اگه یه روزی روزگار ی من صاحب یه کامیون/اتوبوس شدم ، حتما میگم پشتش بنویسن :

It is hard to Love *
* !  When your Heart has been Broken before

پ .ن : حالم خیلی خوبه .... اما تو باور نکن .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 16:16  توسط سهند  |