تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

یک سال پیش در چنین روزی از قول یک شاعر ناشناس نوشته بودم:

هر چقدر خودت را از آفتاب پنهان کنی
هرچقدر که پنجره ها را ببندی
هرچقدر که پشت دیوارها پناه بگیری
هرچقدر که چشمانت را ببندی
بالاخره کسی تو را پیدا می کند

هرچقدر که اسم آدمها را از دفترت خط بزنی
هر چقدر که سیم های تلفن را بکشی
هر چقدر که عکس های قدیمی را پاره کنی
بالاخره کسی پیدا می شود
که تو را پیدا کند...
پشت یک پنجره
یا ته یک کوچه
و یا مچاله در میان یک عکس کهنه
آخر سر کسی تو را پیدا می کند......


الان نظرم عوض شده...قرار نیست کسی ٬ کسی رو پیدا کنه..یعنی روزگار این شکلی نیست اصلاْ... زندگی پیچیده تر از این حرفاست...

پروسه "زمینی شدن" ام داره تکمیل میشه!

پ.ن: خسته شده بودم از این وبلاگ... می خواستم غزل خداحافظی رو بخونم که یه مرور کوچیک آرشیو اینجا سر ذوقم آورد...سهند ٬ گاه گداری چیزای خوبی نوشتیم ها!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 16:57  توسط ماشنکا  | 

...
من دیگه بسه برام/ تحمل این همه غم
بسه جنگ بی ثمر/ برای هر زیاد و کم.

وقتی فایده ای نداره/ غصه خوردن واسه چی ؟
واسه عشقای تو خالی/ ساده مردن واسه چی ؟
نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم
نمی خوام گناه بی عشقی بیوفته گردنم

نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم
واسه آتیش همه / یه هیزم آماده شم
یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم

وایسا دنیا
وایسا دنیا من می خوام پیاده شم
....

رضا صادقی شاهکار خونده...قبل تر ها شنیده بودم ولی سر سری رد شده بودم..کشف این چند روزم بود در این برهوت ترانه و حس و صدا ...فقط حیف که آهنگ و موزیک همپای شعر و ترانه نیست...حیف..

دانلود آهنگ

پ.ن: آره دنیا...ما نخواستیم..دلو با خودت نبین!
پ.ن۲: چقدر این آهنگ حس خوبی داره...
پ.ن۳: رضا صادقی در برنامه "شب شیشه ای" یه مصاحبه خوب با رضا رشیدپور داشت و نشون داد چقدر آدم مثبت و با سوادیه...هرچند به علت غمگین بودن آهنگاش و بی جنبگی من در غمگین شدن آنی! شنونده کاراش نیستم ..
پ.۴: "وقتی فایده ای نداره / غصه خوردن واسه چی؟" پزشکان توصیه کرده اند که واجب است کسانی که جنبه افسرده شدنشان خیلی پایینست روزی ۲۰ بار این دو جمله را تکرار نمایند!

مصاحبه شب شیشه ای با رضا صادقی - خود مصاحبه البته خیلی بهتر ازاین متنش بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 20:2  توسط ماشنکا  | 

استکانهای خالی را که نگاه می کنم،

گلویم

به خاطر چای هایی که با تو نخورده ام ،

چقدر می سوزد ....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 21:18  توسط سهند  | 

مانده ایم روزمان را
با نام تو آغاز کنیم ،
یا این پنج تومانی ها ...

قلک های آهنی
دلشان از ما پر است ...

بنشین تا حساب کنیم
با چند تا از این سکه ها
می شود
-زنت را از این زندگی مرخص کرد
یا برای دخترت
-پیش از آنکه بمیری-
بکارتی دست و پا کرد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 0:59  توسط سهند  | 

۱- نمی دانم مشکل از ماست یا نفس زندگی . وقتی از کنه وجودت می خواهی ، کنارت می زنند ،  وقتی نمی خواهی ، انگار خواستنی می شوی . وقتی نمی خواهی باشند ، ُ هستند و وقتی می خواهی ... .هزاران قصه مثل همین ها که گفتم می توان نوشت و مرور کرد. حتی اگر همه فراموش کرده باشند.، من خوب خاطرم هست که چقدر این شهر را دوست نداشتم . چه کسی می تواند بگوید از لابلای کلماتم " اصفهان .. " را نشنیده است؟ اما حالا ... دست  و دلم به جمع کردن بند و بساطم نمی رود . از خانه که بیرون می روم بغض می کنم و دلم به اندازه تمام دقایقی که اینجا گذرانده ام می گیرد . نمی دانم . شاید تقصیر همان نوستالژی لعنتی باشد که گویا دست از سرم بر نمی دارد .

۲- نود شبی های رسانه ملی بیشتر از هر زمانی ، روی اعصابم هستند . با آن شخصیت های حال بهم زن ، ابله و سوژه های تاریخ مصرف گذشته ، مانده ام که چه اصراری بر ساخته شده شان است ؟ بهتر نیست به جای این ها ، مثلا کوله پشتی ( احیانا ورژن ۵ یا ۶) ، پخش شود ؟ یا مثلا " یه شب یه آفتاب " ؟ تا بیشتر از اینها ده نمکی و قاضی مرتضوی را زیارت کنیم ؟ بلکه به جای تماشای لودگی های سریالهای طنز ، بر تقوایمان افزوده شود !

۳- نکته ی تکمیلی در باب همان سریالهای کذایی ، شخصیت پردازی هنر مندانه بانوان در متن هاست . یادتان می آید در سالهای اخیر یکی از خانمهای محترم ، شیفته و هلاک شوهر نباشد ؟  بزرگترین رسالتشان در زندگی یافتن همسر آرمانی نباشد و این را علنا هم در دیالوگهایشان بروز نداده باشند؟ ما که هیچوقت ادعای فیمینیست بودن نداشته ایم ، احساس کردیم که باید بهمان بربخورد . فیمینیستهای محترم کجایید پس ؟

۴- حتما شما هم مثل من جای خالی ایران را در مسابقه فینال جام ملتها احساس کردید ، نه ؟ رو راست باشید با خودتان ، مگر می شد احساس نکرد ؟بسی لذت بردیم . فکر کنید، حتی عربستان را که اصولا در همه مسابقات بصورت default برنده محسوب می شود ، به زیبایی هر چه تمام تر سوسک کردند. ViVa Iraq !

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 16:39  توسط سهند  | 

مسوولیت و وابستگی ترس آور بوده برایم همیشه...فرزند بودن...خواهر یا برادر بودن...دوست بودن...فامیل بودن...مادر یا پدر بودن ....یار بودن...ووو....این همه بند و طنابی که به دست و پایمان بسته شده انگار قرار بوده زندگی را بهتر کند...پس چرا اغلب آرامش را میگیرد از آدم؟ ول و رها و آزاد آزاد هم که نمی شود بود...چه کسی از تنهایی محض خوشش می آید؟  قلب قوی می خواهد...

همه این نقش ها و وابستگی ها زمین زیر پایت را سفت می کند...سنگین تر می شوی و شاید یک خوبی این سنگینی این باشد که اسیر باد بازیگوش نمی شوی...ولی...در عوض٬هر روز چوب حراج زده می شود به همان یک ذره آرامشی که با مشقت جمع می کنی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 1:51  توسط ماشنکا  | 

در راستای اینکه شاعر فرموده اند: بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.... ما دوتا هم رفته بودیم سفر...نوشتن بعد مدتها ننوشتن سخت شده... 

در انتظار کسی مباش
آن که می آید
آخرین نیست
هر راهی به سرانجامی می رسد
توفان ها و بادها فرو می نشینند.

گلی کوچک باش
سرخوشانه و پای در گل
چهره
در باران بهاری.                                

                                                     شمس لنگرودی       

                                                      

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 18:41  توسط ماشنکا  |