هر چقدر خودت را از آفتاب پنهان کنی
هرچقدر که پنجره ها را ببندی
هرچقدر که پشت دیوارها پناه بگیری
هرچقدر که چشمانت را ببندی
بالاخره کسی تو را پیدا می کند
هرچقدر که اسم آدمها را از دفترت خط بزنی
هر چقدر که سیم های تلفن را بکشی
هر چقدر که عکس های قدیمی را پاره کنی
بالاخره کسی پیدا می شود
که تو را پیدا کند...
پشت یک پنجره
یا ته یک کوچه
و یا مچاله در میان یک عکس کهنه
آخر سر کسی تو را پیدا می کند......
الان نظرم عوض شده...قرار نیست کسی ٬ کسی رو پیدا کنه..یعنی روزگار این شکلی نیست اصلاْ... زندگی پیچیده تر از این حرفاست...
پروسه "زمینی شدن" ام داره تکمیل میشه!
پ.ن: خسته شده بودم از این وبلاگ... می خواستم غزل خداحافظی رو بخونم که یه مرور کوچیک آرشیو اینجا سر ذوقم آورد...سهند ٬ گاه گداری چیزای خوبی نوشتیم ها!
