تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

*آهنگها تنهایی را تسکین می دهند ، اما تسکین تنهایی ، تسکین درد نیست . در کنار بیگانه ها زیستن در میان بی رنگی و صدا زیستن است . اینک اصوات ، بی دلیل ترین جاری شدگان در فضا هستند . وقتی همه می گویند ، هیچ کس نمی شنود . به خاطر داشته باش ! سکوت ، اثبات تهی بودن نمی کند ، اینک آنکه می گوید ، تهی است - و رفتگران ، بی دلیل نیست که شب را انتخاب کرده اند .

* بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، را می خوانم ... بدون هیچ دلیلی و برای چندمین بار ... حسابش از دستم در رفته است . کلمه هایش سرشاز از " نوستالژی " اند . یاد اولین باری که خواندمش بخیر ... سهند آن روزها و سهند امروز ... همه چیز حسابی تغییر کرده ... بجز آن "شمال" ی که نادر ابراهیمی با جملاتش توصیفش کرده است . همان شهر ... همان مرداب ... همان شمال ... 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 23:54  توسط سهند  | 

دو روز قبل..یعنی دوشنبه روزتولدم بود...هفته ، گند شروع شده بود و روز تولد هم چیزی را تغییر نداده بود...دیروز مسنجر را که باز کردم دیدم ای میل دارم و برای منی که غیر از نامه های کمپانی مک افی و خواهش و التماسشان برای آپدیت کردن آنتی ویروس و ایمیل " وی میس یو" ! ی مسنجر پالتاک ، خیلی وقت است نامه برقی نداشته ام! رسیدن ای میل تازه باعث خوشحالی بود...میل باکس را باز کردم دیدم به! یعنی اه! ایمیل از Gazzag است... وقتی اورکات بسته شد ایرانی های پشت فیلتر مانده به طرف "گزگ" هجوم بردند و یادم هست که از چپ و راست دعوتنامه اش برایم می آمد ولی یادم نیست که چه کسی اغفالم کرد و من هم واردش شدم...منی که به همان اورکات هم زیاد سر نمی زدم و اخر گوگل اکانتم را حذف کرد! به این "گزگ" هم هیچ وقت سر نزده بودم و فقط پروفایل پر کرده بودم...می خواستم ای میل را پاک کنم که دیدم موضوع ایمیلش Happy Birthday است! نامه را باز کردم و...... خودتان بخوانید:

Why not seize the day to check out how your life is going? Rethink your errors and remember your successes, forgive yourself for your failures and take pride in your achievements. And remember that these errors, successes, failures and achievements are your story, the story of your life
And for this reason they should all be equally valued. Without them, you would not be who you are today

We would like to wish you lots of peace, health, happiness and, of course, lots of love.

 !Happy Birthday

Best regards
Gazzag Team

بعد از خواندنش همینجوری صم و بکم! نشسته بودم و به صفحه خیره شده بودم ...انگار یک نفری که خبر از ذهن من داشت سعی کرده بود دلداریم بدهد و اینها را نوشته بود! هی می خواندم و تکرار می کردم..

Rethink your errors and remember your successes, forgive yourself for your failures and take pride in your achievements. And remember that these errors, successes, failures and achievements are your story, the story of your life

 الا ای Gazzag Team ! من فدای شما بشوم که اینقدر با شعورید که به یک متن سردستی رضایت ندادید و جمله های به این زیبایی را برای کاربرانتان اتوماتیک سند می کنید ! نمی دانید که این حرفها چه قدر به دردم می خورند این روزها...آی لاو یو !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 3:25  توسط ماشنکا  | 

دلم سکوت می خواهد رفیق...اینکه حرف نزنی و حرف نزنی و حرف ننویسی....موبایل خاموش باشد ته کیف ،حداقل یک ماه..دلزده هستم از کلمه...صدا...جمله...خسته شدم از کلمه..جمله...نقطه... .

پی نوشت:
هرچقدر نگاه می کنم می بینم با این دو سه خط نتوانستم منظورم را درست بیان کنم...ترجیح می دهم بیشتر حرف بزنم!
همین اول اعلام کنم که من نه افسرده ام نه بی حوصله ام نه بهانه گیرم ... من؟ من فقط شاکیم...از کلمه ها خسته ام...ازینکه برای توضیح همه چیز باید از کلمه استفاده کرد وگرنه رنگ و بویی ندارد ناراحتم...چند نفر دوررو برمان داریم که حتی اگر هیچ وقت سخنرانی هم نکنند و به رویمان نیاورند مطمینیم که دوستمان دارند؟ می دانیم که دلشان پیش ماست؟ مطمینیم که اسممان را که بشنوند قلب آنها هم پر از حس های خوب می شود؟ چند نفر اینجوری داریم که محبت واقعیشان را حس کرده ایم قبلاً؟ ...این روزها اگر کامنتی که کنار اسم آدمها میگذاریم و نوع رابطه! را توضیح می دهیم نباشد حتی نمی فهمیم طرف دوست است یا دلش می خواهد سر به تنمان نباشد!...فکر کن چه احمقانه ست محبتی که برای فهمیدنش باید کل سابقه دوستی را مرور کرد! (بگذریم که گاهی می شود به جای واژه غریب دوستی٬گفت همجواری مسالمت آمیز! ) و احمقانه تر از آن وقتی است که کسی برایت از گذشته مثال میاورد که اگر فلان کار را کرده یعنی "دوست"ت بوده دیگر!

دلم می خواهد محبت..دوستی.. خود خواهی ..دشمنی .. را "حس" کنم ..حتی نمی خواهم یک کلمه برای توضیحشان بخوانم وبشنوم...محبتت را نشان بده...چرا می گویی دوستم داری درصورتیکه من هیچی نفهمیدم و نمی فهمم؟...تویی که از من بدت میاید٬ چرا می نویسی که دلم برایت تنگ شده؟...تویی که گاهی به من احتیاج داری ..قول می دهم وقتی هم فکریم را خواستی پیدایم شود٬ نیازی به دروغ سر هم کردن نداری ...
کلمه ها را هرزه نکنیم...همین حالا نصف لغت ها و جمله ها کلن ارزش مادی یا معنوی برایم ندارند...برای گذراندن بقیه عمر به نصف بقیه اش احتیاج دارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 4:38  توسط ماشنکا  | 

*"من و همسرم ، ۱۶ سال است که ازدواج کرده ایم ، ولی بچه نخواسته ایم ، چون مسئولیت خیلی بزرگی است ، می ترسیم . به خصوص در قرن ما که دنیا در یک حالت بحرانی به سر می برد  "

معتقدم که جملات فوق را باید با آب طلا نوشت ، یا لااقل روزی چند بار برای پدر-مادر های دیروز و امروز و فردا ، تکرارشان کرد تا ملکه ذهنشان شود .  . چه خوب بود اگر فرهنگ جامعه ، لااقل در اين مورد خاص ، کمي ارتقاء پیدا مي کرد تا بلکه آدم ها به درک اين مهم برسند که "پدر-مادربودن" يک "مسئوليت " ، به معنای واقعي کلمه است ،  باور کنند که تا زمانی که از لحاظ فکري و اجتماعي " رشد " نکرده اند ، حق ندارند يک موجود بي گناه ديگر را وارد بازي بي رحم زندگي کنند و بپذيرند که بايد با زمان ، با آهنگي که  فرزندشان رشد مي کند ،آنها هم پيش بروند تا "تفکر سنتي " شان بعد ها گريبانگير فرزند بخت برگشته شان نشود ............ انگار یادم رفت از چه مي خواستم بنويسم . قصدم اين نيست و در اين حد و اندازه هم نيستم که بخواهم اینجا بحث های روانشناسانه راه بیندازم ، اما ، اخيرا مواجه شدن با مواردی ، که صرفا ، قرباني ندانم کاری ، سهل انگاري و خودخواهي هاي والدينشان شده اند ، و در اين زمان بايد تاوان اشتباهي را که خود در ارتکابش کوچکترين سهمي نداشته اند را بپردازند ، سخت آزارم مي دهد ...آنقدر که دلم می خواهد ... بی خیال ... از دست دل من و خواسته هایش که کاری ساخته نیست .

پ .ن : زوجهای محترمی ، که دقیقا نه ماه بعد از تاریخ ازدواجشان صاحب اولاد می شوند ! ، شدیدا روی اعصابم هستند . پووووووف ... مضحک تر از این نمی شود ...

*: از مصاحبه فرهاد آییش با همشهری جوان .


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 1:7  توسط سهند  | 

با توجه به اینکه این روزها از هر چیز سخت و سنگین و با وقار و با کلاس و از هر متن متفکرانه و روشنفکرانه و عمیق دوری می کنم و مجله های عوام پسند و زرد پرتغالی را به  خواندن مقاله محمد قوچانی در "شهروند" در مورد کودتای ۲۸ مرداد به شدت ترجیح می دهم و "راه زندگی " می خوانم و مجله "خانواده" و برای لود شدن صفحه " عکس محمد رضا فروتن و همسرش" پنج دقیقه منتظر می شوم و فال های ماه و نیمه ماه و  هفته و روز " ماه شهریور "را می خوانم و حوصله کتاب خواندن ندارم و حسودی می کنم به "م" که  رفته دوبی و ماهی ۴ میلیون حقوق می گیرد و من چرا "همان خاکم که هستم"؟! و حواسم هست که از هفته دیگر عین خر باید بخوانم و فکر کنم و فکر کنم و تمرکز کنم و یادم هست که تمرکز ندارم به هیچ عنوان و باز هم یادم هست که چرا ندارم وریشه اش کجاست و فحش می دهم به آن سالهای نکبتی و حواسم هست که در روزهای آینده آن خر معروف در گل گیر خواهد کرد و می دانم که حداقل تا عید امسال پوستم کنده خواهد شد و باید طاقت بیاورم و پر رو باشم و کار کنم و کار کنم و اینی که هستم نباشم و این اعتماد به نفس لعنتی را که هر وقت لازمش دارم معلوم نیست  کجا گم و گور می شود را تقویت کنم و یادم باشد که "ایده ال" وجود ندارد و نباید فکر کنم که حتماْ باید "کامل" باشم و باید دود چراغ خورد تا به هدف ها رسید ! و هی به این فکر نکنم که میشد همه چیز بهتر باشد اگر...اگر...اگر..... و باید یادم باشد که " نجات دهنده در گور خفته است" و  نجات دهنده در گور خفته است و باید این "ذهن" محترم را از آکبندی بیرون بیاورم تا سختی بکشد و صدای آن یک نفری که در مواقع سختی از درون محترممان داد می کشد :"پلیز هلپ می" را خفه کنم و به خودم یادآوری کنم که تا وقتی حال خودم خوب نباشد از دیگری کاری ساخته نیست و در همین لحظه که مچ خودم را می گیرم که :"واقعا ماشنکا جان؟! ...!؟ :-) " ابرو بالا بیاندازم و جوابش را بدهم که :" چه ربطی داره؟ اتفاقا اونجوری بدتره شاید!"و  حال خوب من هم مستلزم خیلی خیلی اتفاقات خوب است که  باید جان بکنم و خودم ایجادشان کنم و خیلی از اخلاق هایی که به درد زندگی این دنیایی نمی خورد را سعی کنم ترک کنم و همه چیز خیلی سخت است و زندگی سخت است و آدمها پیچیده اند و هی به خودم یادآوری کنم که "در تحلیل گذشته٬ همیشه یه درصد ِ خطایی کنار بزار برای چیزهایی که متوجه اش نشده بودی و این نفهمیدن هم اصلاْ تقصیر تو نبوده..." وووو.......

با توجه به همه این ها...جالب ترین جمله ای که امروز خواندم و کلی باعث خنده شد این بود:

نگاهم به نگاهت کرد برخورد / خدا مرگت بده حالم به هم خورد!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 18:11  توسط ماشنکا  | 

ابراهیم نبوی را که احتمالاْ همه می شناسیم..اگرنمی شناسید هم با یک کمی جستجو در نت خیلی از نوشته هایش را می بینید (از ترس فیلترینگ رباتی! نمی شود لینک داد.. ای امان!)یک طنازسیاسی فوق العاده! نکته ای نیست که دست رویش بگذارد و نوشته اش محشر از آب در نیاید.نامه های طنزش به پرزیدنت جان که شاهکار بود!...یا نوشته هایش درباره تیم ملی یا "هخا" ...یا روز نوشت هایش در روزنامه های نشاط و عصر آزادگان در سال های بر باد رفته یی که حداقل "میشد" آدمیزاد توهم داشته باشد که"ممکن است سحر کمی نزدیک باشد !"...اعتراف می کنم که نوشته های جدیدش را نمی خوانم چون ته خنده ها یا بهتر بگم پوزخند هایم از حماقت هایی که باعث آن نوشته طنز شده به شدت دچار اعصاب نداشتگی! می شوم و  .....!دیگر حوصله حرص خوردن هم ندارم.. پس کلاً بی خیال!
نبوی این متن را در روزهایی نوشته که جناب آيت الله مشكيني در مورد "دخالت امام زمان در انتخابات مجلس هفتم " حرفهایی زده بودند! و خوب مگر میشد نبوی از کنار سوژه به این محشری بی خیال رد شود؟! خودتان بخوانید(البته کمی خلاصه شده)

با توجه به اظهارات اخير آيت الله مشكيني در مورد دخالت امام زمان در انتخابات مجلس هفتم و توضيحات دفتر ايشان، و با توجه به اينكه ظاهرا نصف مسوولان روحاني مملكت از امام زمان به عنوان مشاور يا كارشناس يا عضو هيات امنا استفاده مي كنند، تصميم گرفتيم با ايشان مصاحبه اي انجام داده و از نظرات ايشان مطلع شويم.
سووال: اخيرا آيت الله مشكيني در سخنراني خود اعلام كردند كه :«چند ماه پيش فرشتگان الهي اسامي نمايندگان مجلس هفتم را به پيشگاه حضرت امام زمان(عج) برده و آن حضرت ليست را تأييد و امضا كرد و گرنه انتخاباتي برگزار نمي‌شد.» لطفا بفرمائيد شما چه نقشي در انتخابات داشتيد و علت حضور و ظهورتان در اين جريان چه بود؟
جواب: واقعيتش را بخواهيد من اصولا در انتخابات شركت نكردم. من يادم نمي آيد كه ليستي كه آن خانم آورده بودند چه بود، معمولا هر ماه چند تا ليست از جمكران و قم و عراق مي آورند و از ما انتظار دارند در مورد آن نظر بدهيم. من اصولا اين جور ليست ها را نگاه هم نمي كنم و امضا هم نمي كنم. ايشان اگر ليست را دارند نمونه امضاي مرا نشان بدهند. و تا آنجا هم كه مي دانم اينها هيچ وقت براي انتخابات براي من ليست نمي فرستادند. من اين شايعات را تكذيب مي كنم.
سووال: اخيرا آقاي موسوي تبريزي دبير مجمع محققين و مدرسين حوزه علميه قم از آقاي مشكيني خواست تا در نخستين فرصت و درخطبه‌هاي نماز جمعه اين شهر به خاطر اظهارات اخير خود عذرخواهي كند.
جواب: اي آقا! چه عذرخواهي! ايشان ضايع بازي انتخابات را انداختند گردن من، مگر براي اولين بار است؟ تازه! اگر قرار به عذرخواهي باشد من دلم خيلي از دست اينها پر است. بهتر است دهن من را باز نكنند، چون ممكن است حرفهايي بزنم كه حالشان را بدجور بگيرم. اينها خجالت نمي كشند! هر روز يك دستك و دنبك درست مي كنند و هر بي عرضگي را مي اندازند گردن من. من از دست همين ها قايم شدم، ول نمي كنند.
سووال: بسياري از مردم از شما سووال مي كنند چرا ظهور نمي كنيد؟ خيل مشتاقان شما هر هفته دعاي ندبه مي خوانند و هر روز دعاي فرج مي خوانند و از شما مي خواهند ظهور كنيد و با شمشيرتان گردن ستمگران را بزنيد.
جواب: اولا كه دعاي ندبه و دعاي فرج شان بخورد توي سرشان، من كه مي دانم مي خواهند چكار كنند. مي خواهند من ظهور كنم، بعد مرا بگذارند سركار و مجبورم كنند هر پپه بازي در اين سالها درآوردند گردن بگيرم. من كه نمي آيم بخاطر يك مشت كور و كچل با آبروي چند قرن خانواده ام بازي كنم. چند سال پيش چند تا از همين آقايان قم جمع شدند و پيغام و پسغام دادند كه من ظهور كنم. من مي خواستم ببينم مزه دهن شان چيست. هنوز حرف از دهنم درنيامده شروع كردند به گريه و زاري و هي جيغ مي زدند. بعد كه ساكت شدند ديدم كلي شرط و شروط دارند، اولا كه گفتند بايد فورا آمريكا و اسرائيل را نابود كنم، انگار من نشستم روي نيروگاه هسته اي و هزار تا هواپيما دارم، جوري از من حرف مي زنند كه مردم فكر مي كنند من قاتلم و تنها كارم اين است كه ملت را بكشم. از من انتظار دارند اينقدر كفار را بكشم كه تا پاي ركاب اسبم خون جمع شود، آخر عقلتان كجاست؟ اگر با اره برقي هم سر ببرند اينقدر خون جمع نمي شود، تازه! اگر خون كمي جمع شود فورا منعقد مي شود. آخرش هم مي دانم، آرزوي شان اين است كه من بيايم و همه مخالفان شان را نابود كنم و حكومت را بدهم دست شان. بعدش خودم را همين آقاي مرتضوي به اتهام مخالفت با ولايت فقيه و اغتشاش و تشويش اذهان عمومي مي اندازد زندان و خودشان مشغول معامله نفت مي شوند. فكر مي كنند من در غيبت هستم نمي دانم چه خبرهايي است. همان روز كه پيشنهاد مي كردند من ظهور كنم اولا مي گفتند بايد موهايت را كوتاه كني، شلوار مشكي بپوشي با پيراهن سفيد، كفش اسپورت بپوشي، آقاجان! بس كنيد، اصلا من نمي خواهم ظهور كنم.
سووال: آيا فكر نمي كنيد بايد حساب امت حزب الله را از مسوولان جدا كرد؟
جواب: كاملا درست است. من همين فكر را مي كنم. ولي آنهايي كه در خيابان مي آيند از من انتظارات عجيب و غريبي دارند. مدتي من مي خواستم ظهور كنم، ديدم شعار مي دهند براي دفن شهدا مهدي بيا مهدي بيا. فهميدم اينها مي خواهند مرا بفرستند بهشت زهرا تا كار كفن و دفن انجام دهم. من نمي فهمم، يعني نبايد بعد از هزار و چهارصد سال به كار تخصصي آدم اهميت بدهند؟ يعني بعد از اين مدت كه من در غيبت بودم بايد بيايم كفن و دفن كنم؟ اين بي احترامي است. يك عده اي هم فكر مي كنند و فكر مي كردند من وظيفه مراقبت هاي پزشكي را به عهده دارم، شعار مي دادند خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگه دار، منظورتان چيست؟ يعني من بايد مواظب باشم تا رهبر كشور زنده بماند تا من ظهور كنم؟ از طرفي من واقعا به اينها اعتماد ندارم، شما فكر مي كنيد اگر من ظهور كنم و در جايي با شوراي نگهبان يا رهبري اختلاف داشته باشم، چه خواهد شد؟ من مطمئن نيستم كه اينها نظر من را بپذيرند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 3:38  توسط ماشنکا  | 

 

فکر می کنید آدرس سایت چه می تواند باشد ؟ وب سایت ناسا ؟ خیر ... ! موقتی دات کام !

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 21:15  توسط سهند  |