تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود ... اما ... چرا سرم شد اینقدر ؟ نکند از هوای اینجاست ؟ بی خیال ...  خبری نیست . دلتنگی م یکطرفه است  . کسی سراغ مان را نگرفته انگار . شایذ حالا وقتش باشد که بنویسم : " برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس ... برو آنجا که ترا منتظرند ... "
ولی کجا ؟ مگر نه اینکه آسمان هرکجا ، همین یکرنگ بی رنگ است ؟

این* آرزوهای ویکتور هوگو را داشته باشید تا وقتی دیگر ...

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد
و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند
و با کاربردِ درست صبوری ات، برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی
و اگرپیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی،
به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد .
چرا که به این طریق
احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خرد بوده باشد
و با روییدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای این که سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: این مال من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است.

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه اینها که گفتم فراهم شد،
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم.

* : از طریق همواره .

بعد نوشت : ۳۰ثانیه از پابلیش پستم نگذشته که یک کامنت گذاشته شده ... از جنس همین ها که " وبلاگ جالبی داری به من هم سر بزن "  ... جالب اینکه کامنت امروز که تبریک هم گفته بود و کلی به نوشته هایمان افتخار کرده بود ... و در کمال خوشحالی اصرار کرده بود که "حتما نظر بده و در نظرسنجی هم شرکت کن " ! احیانا اسم این حرکت ( که به منزله ماراتن روی اعصاب من است ) را باید گذاشت بازاریابی کامنت.... ای بابا  . "نوشته خوب ، خواننده اش را پیدا می کند " باور کنید ... کاش بلاگفا این اصل را به کاربرانش بیاموزد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 12:58  توسط سهند  | 

من تنهاتر از تو نیستم نوشته:

دلم تظاهراتی جانانه می خواهد

می خواهم حکومتم را عوض کنم

می خواهم پرچمی داشته باشم  به رنگ نارنجی

به رنگ اشتیاق

اضطراب گنگ را

 در پس میله های زندانی که گامهای استوار میسازند

 از دستهای خود رها کنم

می خواهم اقیانوس آرام را بغل کنم

روی زانوان خویش بنشانم ....


//

کودتا کردم..حکومت عوض شد...هر چند...حکومت جدید اصلاً شبیه بقیه شعر نیست...
حماقت حکومت قبلی خسته ام کرده بود....

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 2:38  توسط ماشنکا  | 

۱-از همه دوستانی که لطف کردند و تولد اینجانب را تبریک گفتند خیلی خیلی ممنونم..ایشالله عروسی بچه هاتون!

۲- دوست دارم روزمره بنویسم...همه چرت و پرت هایی که توی سرم وول می خورد بریزم بیرون...حیف که نمی شود...یک دلیلش این است که بعضی ها اینجا را می خوانند که اصلاْ دوست ندارم زندگیم را جلوی چشمشان بریزم.موضوع قضاوت نیست که قضاوتشان اصلاْ برایم اهمیتی ندارد..دلم نمی خواهد خواننده ذهنیات من باشند...دلیل دوم روزمره ننویسی! هم برچسب های دوستان است. تا همین حالا هم حسابی به خاطر همین نوشته ها روانکاوی شده ام! و چه دی وی دی ها که پر نشده! من اگر چرت و پرت های توی سرم را بنویسم که باید هی توضیح بدهم که مثلاْ در آن قسمت فلان نوشته منظور از فلانی٬ آدم زنده نبوده! و ای فلانی تو فلان قسمت ها را به خودت نگیر! اینها ممکن است توهمات قسمت پریشان ذهنم باشد نه زندگی-نوشت یک آدم معمولی...
سخت است خودت را در معرض هزار جور فکر و خیال آدمهای دیگر قرار بدهی...

۳-بعد مدتها کتاب خریدم..."گدا" از نجیب محفوظ که نفهمیدم چرا نوبل گرفته! معمولی بود و "میرا"(هنوز نخوانده ام)  و دوباره رفتم سراغ "کریستین بوبن" ...پارسال ۴ تا از کتاب هایش را خریدم و هیچ کدام آنجوری که باید جذبم نکرد حتی بعضی ها را درحد ۲۰-۳۰ صفحه خواندم و کنار گذاشتم تا اینکه "دیوانه وار" و  "همه گرفتارند" را خواندم و بسیار خوشمان آمد! این شد که دوباره دست به جیب شدیم و  "ابله محله" و "دلباختگی" و "ژه" را خریدم...از "دلباختگی" بیست صفحه ای خواندم و خوشم نیامد و فعلاْ کنار گذاشتمش...ولی موضوع بسیار جالب اینجاست که دو کتاب "ابله محله" و "ژه" یک کتاب هستند! اسم اصلی کتاب "ژه " است ولی یک مترجمی٬به نظرش شخصیت اصلی کتاب٬ یاد "ابله" داستایووسکی را در اذهان بیدار میسازد!(جمله خودش است) پس زحمت کشیده اند و اسم کتاب را خودشان عوض کرده اند و گذاشته اند "ابله محله"! اینجاست که "مرگ مولف" معنی پیدا می کند! ولی خدا وکیلی ترجمه اش خیلی خوب است (البته هنوز آن یکی ترجمه را نخوانده ام که مقایسه کنم) و از آن کتاب هایی ست که دلم نمی خواهد تمام شود ولی متاسفانه ۱۱۰ صفحه بیشتر نیست!...فضای خوبی دارد ...شخصیت اصلی کتاب٬ "آلبن" خیلی دوست داشتنی ست و بی خیالی و تنبلیش خیلی حسرت برانگیز است!   چند جمله از یک فصل کتاب:

"در آغاز خانم غول ها هستند و بچه های گرم و تازه ای که از بطن آنها بیرون آمده اند.خانم غول ها با آقا غول ها زندگی می کنند اما آقا غول ها را فقط در دورنما٬ در سایه می توان دید.آنها در اداره جلسه دارند٬اتومبیلشان را می شویند و روزنامه می خوانند.کودک از دور به آنها می نگرد.حیران و مردد.وقتی دو سه ساله می شود٬ اقا غول ها می گویند:«بچه در این سن جالب توجه می شود.» وابستگی به آدمهایی که دو یا سه سال برایشان زیاد جالب نبوده اید٬ نگران کننده است...."

۴-همیشه وقتی از "رشت" می خواهم به سمت ولایت دیگری بروم با خودم فکر می کنم که وقتی برگشتم٬ ممکن است زندگیم یا خودم دچار چه تغییراتی شده باشد؟ از خیلی سال پیش این مرض افتاده به جانم! بیشتر شبیه یک بازیست.. خیابان ها را نگاه می کنم و حدس میزنم...بعد که برگشتم٬ باز به خیابانها نگاه می کنم و خودم را مرور می کنم تا سلول های تغییر یافته را پیدا کنم...کجای زندگی تغییر کرده؟ نظرم نسبت به چه چیزها و چه کسانی عوض شده؟ گاهی هیچ چیز عوض نشده..گاهی هم نه...یک چیزهایی دیگر شبیه قبل نیست...این دفعه که برگشتم٬ نزدیک افطار بود...نمی دانم تاثیر غروب و اذان بود یا نه...با خودم می گفتم دیدی بعضی اتفاق ها همیشه یک جورند؟ حداقل٬ یک جور "تمام" می شوند...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 22:52  توسط ماشنکا  | 

۱- خوب که فکر می کنم روزهای خیلی سختی پیش رویم هستند و خودم متوجه نیستم انگاری . درس و کار و کنکور و آوارگی ...

۲- قصد دارم بعد از مدتها بروم سراغ نوشتن سناریو ... و اینبار اسمش را می گذارم " سهند ، فاتح جاده ها ... " ، بعد هم با کارگردانی که فعلا خواسته نامش فاش نشود و تهیه کنندگی "شرکت سیر و سفر " ، باهم اولین فیلم بلند سینمایی ام را می سازیم !!!

۳- وقتی رییس جمهور کشورتان حین سخنرانی در ینگه دنیا ، مزاح می فرمایند و سیاستمدارانی  که مثل ایشان فکر نمی کنند را " عقب مانده ذهنی " خطاب می کنند ، شما دیگر حرفی برای گفتن برایتان باقی می ماند ؟ ما کم آوردیم پرزیدنت ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 21:44  توسط سهند  |