این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم که می گذرد ....
*قیصر امین پور
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم که می گذرد ....
*قیصر امین پور
1-اگر از حال ما می پرسید (که نمی پرسید! ) زیر حجم سنگینی از کتاب و مقاله ها (اکثراً نخوانده!) که روز به روز هم تعدادشان زیادتر می شود در حال دفن شدنم! تکنولوژی پیشرفت کرده و الان به جای کتاب های سنگین و رنگارنگ سنتی ٬ علم شده ebook و میریزیم توی این سی دی ها و دی وی دی های کوچک و همه جا با خودمان می بریم! اگر ازین راهزنانی که به امام محمد غزالی حمله کردند و یک چیزی گفتند در این مایه ها که " همه علمت اینه؟ تو کتابا؟ متاسفیم برات!" و کتابهایش را آتش زدند امروزه هم بودند دیگر راهزن ها نمی توانستند ازین جمله های شیک بگویند! ولی یک چیزی این وسط کم شده...اون لذتی که در کتاب دست گرفتن و ورق زدن و مخصوصا! مخصوصاً زیر جمله ها خط کشیدن بود را دیگر در این حالت نداری...گاهی به شدت هوس می کنم دور جمله ای خط بکشم.. هرچند تکنولوژی جدید این مشکلات را هم تا حدودی حل کرده و اگر پول حسابی خرج کنید با قلم نوری ها می شود خط خطی کرد ولی نه...باز هم هیچی مثل لم دادن روی کاناپه و کتاب دست گرفتن نمی شود...
2-زندگی به شدت در حال گذره و تو اصلا نمی دانی چه خواب و خیالهایی برایت دیده و کجا قرار است برود... ولی تلاشت را می کنی که جای خوبی باشد ! بقیه اش مهم نیست...فقط مهم اینجاست که وقتی بعداً نشستی نگاه کردی به گذشته ، با خودت بگی" من همه تلاشمو کردم"...
3- هر چقدر جلوتر میری تازه می فهمی که چقدر بی سوادی..واقعاً تعجب می کنم که بعضی ها چطور با یک اپسیلون دانش و سواد این همه ادعا دارند؟!
4-قیصر امین پور عزیز هم که مرد...نسل من به امثال قیصر خیلی مدیونه..خاطره های خوبی از سروش نوجوان دارم....کتاب "آینه های ناگهان " هدیه تولدم بود و شعر « درد های من جامه نیستند / تا زتن درآورم / چامه و چکامه نیستند / تا به رشته سخن در آورم /.......................» شاید یکی از اولین شعرهایی بود که بعد از خواندنش مبهوت زیباییش شدم.... چقدر متاسف شدم که ج.ا و مذهبی ها بعد از مرگش مصادرش کردند ... بعد از مرگش حتی کسانی که سالی یه بار هم کتاب نمی خوانند ژست" آخی ..حیف شد...الهی...!" می گرفتند!
دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟
بیشتر از آنقدری که سرد است ، سردم شده ... گیج و مبهوت از ماجراهایی که بی وقفه برایم رخ می دهند . بی وقفه و بی رحم ...همه رفقایی که می گفتید " حالت خوب خوب می شود ... به همین زودی " کجایید پس؟ چرا خوب که هیچ ... بد و بدتر شدم ؟
ای به خود آغشته رنگ زندگی ...
آنروز که در سطر سطر کتاب وهمناک خاطرات
شکوه فوران لحظاتم را
به سخره می کشیدم ،
پشت کدامین صورتک
آرام گرفته بودی؟
بعد نوشت : من را به خاطر تشویش و آشفتگی آشکار کلمه هایم ببخشید ... شاید یکی از همین روزها ... نه ....از آینده بیزارم
گناه بلبل
در دادگاه کلاغان
خوش آوازی ست.
# قدسی قاضی نور