تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

من به بی سامانی،
باد را می مانم.
من به سرگردانی،
ابر را می مانم.

من به آراستگی خندیدم.
من ژولیده به آراستگی خندیدم.
-سنگ طفلی ، اما،
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت.

قصه بی سر و سامانی من ،
با با برگ درختان می گفت.
باد با من  می گفت:
"چه تهیدستی مرد!
ابر باور می کرد ...
"حمید مصدق"

پ.ن : برای کنار آمدن با شرایط...به اندکی وقاحت نیاز دارم . جایی می فروشند ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 23:44  توسط سهند  | 

از فروغ :

خوشا به‌حال کسی که سرگردان است و نمی‌داند دنبال چه می‌گردد.. آرمانش را نمی‌شناسد..مختصاتی از آن در ذهن ندارد..
می‌گذارد تا دنیا شگفت‌زده اش کند..هربار شگفت‌زده تر از بار قبل..

وقتی می‌دانی چه می‌خواهی، زندگی سخت می‌شود...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 1:44  توسط ماشنکا  |