من به بی سامانی،
باد را می مانم.
من به سرگردانی،
ابر را می مانم.
من به آراستگی خندیدم.
من ژولیده به آراستگی خندیدم.
-سنگ طفلی ، اما،
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت.
قصه بی سر و سامانی من ،
با با برگ درختان می گفت.
باد با من می گفت:
"چه تهیدستی مرد!
ابر باور می کرد ...
"حمید مصدق"
باد را می مانم.
من به سرگردانی،
ابر را می مانم.
من به آراستگی خندیدم.
من ژولیده به آراستگی خندیدم.
-سنگ طفلی ، اما،
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت.
قصه بی سر و سامانی من ،
با با برگ درختان می گفت.
باد با من می گفت:
"چه تهیدستی مرد!
ابر باور می کرد ...
"حمید مصدق"
پ.ن : برای کنار آمدن با شرایط...به اندکی وقاحت نیاز دارم . جایی می فروشند ؟
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 23:44  توسط سهند
|
