تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

ببینید دوستان...باور کنید اصلا نمی خواستم ادای این کتابهای روان شناسی را در بیاورم...خودش اینجوری شد ! من فقط یک سری نکته هایی که در طول سالها ی کوتاه ! زندگی.. خودم ( دقیقا خودم تنهایی ) بهشان رسیدم و کارامدیشان بارها برای خودم ثابت شده برایتان لیست کردم...که شاید شاید به درد کسی بخورد ....تو خواه پند گیر...خوه ملال !

۱- خودتان را همیشه اسکن کنید...ویروس ها را پیدا کنید ...لطفا هر چیزی را به ذهنتان راه ندهید..ذهن ما خیلی زود به هر چیزی عادت می کند...خیلی خیلی زود...ذهنتان را ول نکنید به امان خدا و هر مزخرفی را نخوانید..نبینید..نخواهید....همیشه یادتان باشد خیلی زود عادت می کنیم...این یک حقیقت ثابت شده است..

۲- همیشه یک دورنما برای زندگیتان داشته باشید...به کجا دوست دارید برسید؟ به امکانات و شرایط کاری نداشته باشید....شما باید در زندگیتان آرزو داشته باشید این باعث می شود گاهی حس های خوبی سراغتان بیاید...اگر آرزویی ندارید جدن به خودتان شک کنید...

۳- دنیا پر از آدمهای مزخرف است...آمار دقیق ندارم! ولی از من قبول کنید که تعداشان زیاد است....دلیلی ندارد هزارتا دوست و ۴۰۰ تا رفیق فابریک داشته باشید ! اگر آدمی در حال اسکیت روی مغزتان است چرا انرژی بیخودی مصرف می کنید؟ خیلی راحت در قسمت contact ذهنتان پاکش کنید....باور کنید اگر تعداد دوستانتان کمتر از ۳۰ تا شد به این معنی نیست که آدم دوست نداشتنی  و بی کلاسی هستید ! به شخصیت خودتان احترام بگذارید .... هر کسی ارزش وقت صرف کردن ندارد.... همین که یکی دوتا دوست صمیمی و سه چهار تا آدم حسابی دورو برتان باشد به ۶۰۰۰ تا آدم مزخرف اعصاب خورد کن بیخود می ارزد...

۴- می شود یک بار این سوالها را از خودتان بپرسید؟
"وقتی از دوست داشتن کسی با خودتان حرف میزنید دقیقا دارید از چی حرف می زنید؟ ..."
"چه چیزی را در آن آدمیزاد دوست دارید؟  "
 دارید فکر می کنید که " اینکه اسمش میشه حسابگری؟! " ..نه عزیزم...این حسابگری نیست....این مشخص کردن تکلیفتان با خودتان است.....دوست داشتن..عشق...عادت...وووو ...کلمه هایی هستند که از فرط استفاده زیاد بی هویت شده اند  و ما گاهی ندانسته از روی چشم و همچشمی اسمشان را اشتباهی روی حس های خودمان می چسبانیم...به دیگران کاری نداشته باشید...کلمه ها و حس های مخصوص به خودتان را داشته باشید ... لطفا با خودتان صادق باشید و خودتان را گول نزنید!..حیف که نمی خواهم بالای منبر بروم وگرنه ازتان می خواستم وقتی به سوال دوم جواب دادید و چیزی که فهمیدید زیاد خوشایند فکر عاقل و بالغتان نبود ...اگر جوری بود که از خودتان تعجب کردید... یک کمی هم به درونتان نگاه کنید..به خود درونیتان که ممکن است با خود واقعی و بیرونیتان فرق داشته باشد ( که در اکثر آدمها فرق دارد متاسفانه ) ...اگر در این خود درونی خوب توجه کنید شاید متوجه بشوید که شما چیزی را در آدم دیگری دوست دارید که خود درونیتان به آن خصوصیت تمایل دارد ..یعنی چیزی که دوست داشتید می بودید ولی نشدید...اگر جایی اشتباهی دیدید شاید باید خود درونیتان را مداوا کنید و مشکل را برطرف کنید...

۵- به خودتان احترام بگذارید...خیلی خیلی.....اگر احترام نمی گذارید حداقل بدانید چرا... در لحظه های بد و زشت و وحشتناک به خودتان یاداوری کنید که به خاطر فلان مساله از خودتان بدتان میاید و حوصله خودتان را ندارید..این باعث می شود  کل وجودتان را زیر سوال نبرید...این کنترل خیلی سختی است چون در لحظه های بد معمولا همه چیز مزخرف و بی معنی می شود ..برای اینکه در این لحظه ها له نشوید در یک گوشه ذهنتان دلیل حال بدتان را ثبت کنید و مدام به آن رجوع کنید...لطفا نگویید " وای وای بی خیال..حوصله داریا !" نه عزیزم...اگر شما تجربه گذراندن لحظه هایی که خیلی بد و وحشتناک می شوند را دارید و مثل من می میرید و زنده می شوید ! ..پس حتما دنبال راهی برای زود تر گذراندن آن لحظه ها و زنده شدن دوباره می گردید ! ازین لحظه ها هیچ گریزی نیست ..ما فقط می توانیم سعی کنیم سریعتر رد بشوند...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 20:6  توسط ماشنکا  | 

دروغ چرا ؟ تا قبر ، آآآ ... همین حالا ،در بارگاه بینندگان و شنوندگان عزیز اعتراف می کنم که  اگر من (خدای نکرده )جای پروردگار بودم ، در همین لحظه این بنده ی ناشکر و (...) *، که خودش هم نمی داند از روزگار چه می خواهد را از صحنه روزگار محو می کردم . می دانید در این سرمای جانفرسای این شهر دلم چه می خواهد ؟ کانون گرم خانواده ؟؟؟ خیر ، حدستان درست نیست ، چون در این لحظه در مرکز این کانون بسر می برم . یک فروند شوفاژ اضافه تا بغلش کنم ؟ باز هم خیر . آزادی برای ملت ایران ؟؟!!! -نُچ ... سیب زمینی سرخ کرده ؟ ... مرگ ؟!!!- متاسفانه در این لحظه نه ... لپ تاپ ؟ -نه زیاد !!!! ok. Its enough ... دلم " اصفهان " می خواهد ... صبر کنید . خودم بقیه اش را میگویم ...اوهوم ... همانجایی که ۴ سال از زمین و زمانش نالیدم و خدا خدا کردم دیگر آنجا نباشم . گفتم خاکش سرد است و مردمانش غریبه ها را نمی پذیرند و ........ اما حالا دلم پر می کشد و بجای چسبیدن به درس و مشق های کنکوری که کلی نذر و نیاز کردم تا عقب بیفتد ، عکس های باغ گلها و میدان امام را با حسرت نگاه می کنم و خاطراتم را هم می زنم ...( لازم به ذکر است که این مورد آخر " هم زدن خاطرات" تخصص بی چون و چرای من است ) . اما شروع این دلتنگی لعنتی از آنجا بود که کاغذهای خط خطی شده ام را زیر رو می کردم ( خوب که فکر می کنم بهترین دوستان در دوران دانشجویی ام  کاغذ های سفید و کلمات بودند ) و شدیدا دلم خواست که می نوشتم ... مثل همان روزهایی که آنها را نوشته بودم . اما نمی شد . یادم به" موسسه هفت " و کلاسهای "فیلمنامه نویسی " استاد بیگدلی افتاد ... که هر سه شنبه با ذوق عجیبی می نوشتم و با اشتیاق عجیب تری سر کلاسها می خواندمشان ... اما حالا نوشتنم نمی آید ... چرا ؟؟؟ دور شده ام از خودم . خیلی زیاد ...این قصه سر دراز دارد . کاش یکی پیدا شود و ۲۴ ساعته دور اصفهان بگرداندم یا قرصی ، شربتی یا دست کم وردی ، (!) برایم دست و پا کند ، تا کلماتم برگردند ازم فراری نباشند ...یعنی می شود ؟

* : به دلیل آمد و شد نوامیس مردم در این مکان مقدس ، از پدیده مذموم "خود سانسوری" استفاده می کنیم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 0:1  توسط سهند  | 

 

 

  این یه خط نوشته رو حذف کردم تا دوستان بگن وضع خودشون با توجه به این الگوریتم در چه حاله!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1:8  توسط ماشنکا  | 


راه رسیدن به آرزوها این است : بهایش را بپرداز...




 قبول....ولی.... به نظرت داری یه کم گرون حساب نمی کنی؟



+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 15:31  توسط ماشنکا  |