حکایت غریبی ست حکایت این دویدن های ممتد
که نام کوچکش شده زندگی...
حکایت غریبی ست حکایت این دویدن های ممتد
که نام کوچکش شده زندگی...
**...نه .زیادی تلخه .موافقم . نباید اینطوری تمومش کنیم . این پایان تلخیه و گرچه بدبختانه واقعیته ! اجرا کننده ها چی ؟ و تماشاگرها ؟ و جاهایی که تصویب می کنن - یا نمی کنن و البته به نفع وافعیت رسمی ؟ حتما می گن باید نور امیدی نشون می دادم . امکان رستگاری و بهبودی ، فردای بهتری ! کی؟ - کی می گه؟ مدیران ، منتقدان فرهنگی ، رسانه ها ، چپ ها ، راست ها ، و بد روزگاریه وقتی چپ و راست یک حرف می زنند ، اونم وقتی که تنها واقعیت بی تردید صفحه ی تسلیت روزنامه هاس . نه ، کسی دوستدار واقعیت نیست و همه دوستداران توافق عمومی اعلام نشده ای هستن ، که برای مدتی رسما واقعیت نامیده می شه . خب برای پایان امید بخشی، سزاوار این عصر لبخند ، چی باید اضافه کنیم ؟ چیزی مثل روزنه امیدی ، یا همون خیال و رویایی که افرا ازش حرف می زد ؟ پایانی مثل قصه پریان ؟**
**قسمتی از نمایش "افرا "
تماشای "افرا"ی بهرام بیضایی برای من مثل یک شانس بود که خودم هم نمی دونم چطور نصیبم شد . مدتها بود دلم می خواست چند ساعتی آروم یه جایی بشینم و بدون فکر کردن به حواشی زندگیم یه نمایش ببینم و حرفای قشنگ بشنوم ... شب تماشای افرا برام یه شب بیاد موندنی شد . یکی از اون معدود دفعاتی که لذت بردم و کسی و چیزی هم خرابش نکرد . فقط موندم که کسی نتونست خرابش کنه یا خودم نگذاشتم که خراب شه ...
ما شکیبا بودیم.
و این است آن کلامی که ما را به تمامی
وصف می تواند کرد.....
ما شکیبا بودیم.
به شکیبایی بشکه يی بر گذرگاهی نهاده ؛
که نظاره می کند با سکوتی دردانگیز
خالی شدن سطل های زباله را در انباره ی خویش
و انباشته شدن را
از انگیزه های مبتذل ِ شادی ی ِ گربه کان و سگان ِ بی صاحب ِ کوی،
و پوزه ی ِ ره گذاران را
که چون از کنارش می گذرند
به شتاب
در دست مال هایی از درون و برون بشکه پلشت تر
پنهان می شود.
*
ای محتضران
که امیدی وقیح
خون به رگ هاتان می گرداند!
من از زوال سخن نمی گویم
[ یا خود از شما- که فتح زوال اید
و وحشت های قرنی چنین آلوده ی ِ نامرادی و نامردی را
آن گونه به دنبال می کشید
که ماده سگی
بوی تند ماچه گی اش را ] -
من از آن امید بی هوده سخن می گویم
که مرگ نجات بخش شما را
به امروز و فردا می افکند:
« - مسافری که به انتظار و امیدش نشسته اید
از کجا که هم از نیمه ی راه
باز نگشته باشد؟»
شاملو
پ.ن: انتظار زیادی نیست که بخوام متن..شعر... یا هر چیزی رو که می نویسیم..اول کامل بخونید بعد نظر بدید...
"بعضی چیزها را آدم نداند خیلی بهتر است ... تا وقتی نمی دانی ، ربطی هم بهت پیدا نمی کنند . اما از همان لحظه که دانستی ، یقه ات را می چسبند و دیگر تا آخرش همراهت هستند ..."
این را با تمام وجودم ، حس کرده ام . اما با این وجود نتوانسته ام از کنجکاوی هایم دست بردارم . " حق مسلم "!!! خودم می دانم که از بعضی چیزها سر در بیاورم ولی بعد که فهمیدم می فهمم که نباید می فهمیدم ...!!!
یک جای دور ، یک گوشه ی امن ، یک روز بی دغدغه ، یک خواب آرام ، یک واژه زلال ، یک آغوش گرم ، یک فکر نجیب ... با یک کتاب نخوانده و یک فنجان قهوه ی داغ داغ ....
توقع زیادیه ؟