تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

 


حکایت غریبی ست حکایت این دویدن های ممتد 
که نام کوچکش شده   زندگی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 21:44  توسط ماشنکا  | 

**...نه .زیادی تلخه .موافقم . نباید اینطوری تمومش کنیم . این پایان تلخیه و گرچه بدبختانه واقعیته ! اجرا کننده ها چی ؟ و تماشاگرها ؟ و جاهایی که تصویب می کنن - یا نمی کنن و البته به نفع وافعیت رسمی ؟ حتما می گن باید نور امیدی نشون می دادم . امکان رستگاری و بهبودی ، فردای بهتری ! کی؟ - کی می گه؟ مدیران ، منتقدان فرهنگی ، رسانه ها ، چپ ها ، راست ها ، و بد روزگاریه وقتی چپ و راست یک حرف می زنند ، اونم وقتی که تنها واقعیت بی تردید صفحه ی تسلیت روزنامه هاس . نه ، کسی دوستدار واقعیت نیست و همه دوستداران توافق عمومی اعلام نشده ای هستن ، که برای مدتی رسما واقعیت نامیده می شه . خب برای پایان امید بخشی، سزاوار این عصر لبخند ، چی باید اضافه کنیم ؟ چیزی مثل روزنه امیدی ، یا همون خیال و رویایی که افرا ازش حرف می زد ؟ پایانی مثل قصه پریان ؟**

**قسمتی از نمایش "افرا "

تماشای "افرا"ی بهرام بیضایی برای من مثل یک شانس بود که خودم هم نمی دونم چطور نصیبم شد . مدتها بود دلم می خواست چند ساعتی آروم یه جایی بشینم و بدون فکر کردن به حواشی زندگیم یه نمایش ببینم و حرفای قشنگ بشنوم ... شب تماشای افرا برام یه شب بیاد موندنی شد  . یکی از اون معدود دفعاتی که لذت بردم و کسی و چیزی هم خرابش نکرد . فقط موندم که کسی نتونست خرابش کنه یا خودم نگذاشتم که خراب شه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 20:41  توسط سهند  | 

 

ما شکیبا بودیم.
و این است آن کلامی که ما را به تمامی
                                                                   وصف می تواند کرد.....

ما شکیبا بودیم.
به شکیبایی بشکه يی بر گذرگاهی نهاده ؛
که نظاره می کند با سکوتی دردانگیز
خالی شدن سطل های زباله را در انباره ی خویش
و انباشته شدن را
از انگیزه های مبتذل ِ شادی ی ِ گربه کان و سگان ِ بی صاحب ِ کوی،
و پوزه ی  ِ ره گذاران را
که چون از کنارش می گذرند
                                            به شتاب
در دست مال هایی از درون و برون بشکه پلشت تر
پنهان می شود.

*

ای محتضران
                    که امیدی وقیح
                                            خون به رگ هاتان می گرداند!
من از زوال سخن نمی گویم
[ یا خود از شما- که فتح زوال اید
و وحشت های قرنی چنین آلوده ی  ِ نامرادی و نامردی را
آن گونه به دنبال می کشید
که ماده سگی
بوی تند ماچه گی اش را ] -
من از آن امید بی هوده سخن می گویم
که مرگ نجات بخش شما را
                                           به امروز و فردا می افکند:

« - مسافری که به انتظار و امیدش نشسته اید
از کجا که هم از نیمه ی راه
باز نگشته باشد؟»

 

شاملو


پ.ن: انتظار زیادی نیست که بخوام متن..شعر... یا هر چیزی رو که می نویسیم..اول کامل بخونید بعد نظر بدید...


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 1:2  توسط ماشنکا  | 

"بعضی چیزها را آدم نداند خیلی بهتر است ... تا وقتی نمی دانی ، ربطی هم بهت پیدا نمی کنند . اما از همان لحظه که دانستی ، یقه ات را می چسبند و دیگر تا آخرش همراهت هستند ..."

این را با تمام وجودم ، حس کرده ام . اما با این وجود نتوانسته ام از کنجکاوی هایم دست بردارم . " حق مسلم "!!!  خودم می دانم که از بعضی چیزها سر در بیاورم ولی بعد که فهمیدم می فهمم که نباید می فهمیدم ...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 12:31  توسط سهند  | 

یک جای دور ، یک گوشه ی امن ، یک روز بی دغدغه ، یک خواب آرام ، یک واژه زلال ، یک آغوش گرم ، یک فکر نجیب ... با یک کتاب نخوانده و یک فنجان قهوه ی داغ داغ ....

توقع زیادیه ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 23:33  توسط سهند  |