تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

با خودم "لج" می کنم ...مثل همیشه. تنها کاری از دستم بر می آید و دودش هم به چشم کسی نمی رود جز خود خودم ...
...حس خوبی ندارم . همیشه ترسم از این بود که با بی رحمی "مقایسه " شوم .حالا این اتفاق افتاده و من آرام و بی سر و صدا نشسته ام و فکر می کنم که صبر کنم یا فراموش کنم یا لجبازی ام را عملی کنم ...اما ...شاید بهتر باشد که بگذارم همه چیز آرام آرام در ذهنم ته نشین شود . فراموش می کنم . فراموش می کنم . فراموش می کنم . در حین این فراموشی یادم می آید که  در گذشته های نه خیلی دور ، من چقدر صبور بودم ، چقدر همه چیز را به زمان سپردم و  عصبانی می شوم که چرا خودم را نادیده گرفتم .از همه آنچه که آزارم می دادند ،راحت گذشتم ...اما کسی برایم صبور نبود . اما ...اما ...
.
.
.
ربط زیادی ندارد ولی ،از دکتر شریعتی می نویسم :

وقتی دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم

وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:14  توسط سهند  | 

*گفتیم:
سنگ روی سنگ قرار بگیرد.

گفتیم:
از آب آسمانه کند
رنگین کمان ما
با سرخ ها ، بنفش ها ، آبی ها

گفتیم:
سطرهای عاشقانه از جوانی مان را
جایی کنار بگذاریم
برای اولین قرر ملاقات با شما.

گفتیم.
گوش نکردند
نه سنگ ها ، نه رنگ ها ، نه شما

*حافظ موسوی

-----
 دقت کرده اید ،بعضی آدم ها را فقط باید از " دور " تماشا کرد . و خاطر جمع بود که هیچ گاه به حریم افکارت راهی نمی برند ... اینکه از دور "قشنگ " اند یا نه مهم نیست ... برای کسی مثل من ، این موجودات ، فقط با نزدیک شدن شان ، ته مانده های انرژی ام را هم تحلیل می برند و همه ی آنچه ماهها رشته بودم مثل آب خوردن پنبه می کنند . 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:9  توسط سهند  | 

اگر به خانه ی من آمدی
ای مهربان ...
چراغ اتاقم را خاموش کن ...

چون :
یک خواب راحت می خواهم که  و قتی بیدار شدم ،  با خودم دنبال دلیل نگرانی ام نگردم و یک نفس عمیق بکشم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:1  توسط سهند  |