سرم را برمیگردانم و میبينم سرش را برگردانده و خيره نگاهم میکند. به چشمانش نگاه میکنم. مثل هميشه ساکت است. به صرافت میافتم چيزی بگويم. منتظر است و بی صدا گوش میکند. انگار آفريده شده که گوش دهد. خيره شود و نگاهش پرسان باشد. مدتهاست که رابطهمان خوب نيست. او که چيزی نمیگويد. من هم سکوت میکنم. بگذار هر چه میخواهد وراندازم کند. زمانی يکی بوديم. بی آنکه چيزی گفته باشيم حرفهای هم را میشنيديم. من میخنديدم او شاد میشد. يکیمان که غم داشت ديگری هم بغض میکرد. من بغض میکردم و او سراپا گوش میشد. حتی آلبرکامو را هم دوست داشت. وقتی میخواندمش کسی خوشش نمیآمد ولی او کيف میکرد. ترسهايمان و اميدهايمان مثل هم بود...تا همین اواخر... از همه هراسان بوديم به قولی ز سيلیزن، ز سيلیخور، ز تصوير بر ديوار ترسان بوديم. تا روزی که راهمان از هم جدا شد. اين من بودم که عوض شدم. يک روز صبح بلند شدم. ديدم با او غريبهام. خودش نمیداند. نمیداند که اينطور نگاهم میکند. از چشمانش پيداست که اشتباهم گرفته. از همينش متنفرم. از اين که فکر میکند مرا میشناسد از اين که میتوانم به آسانی فريبش دهم. از اينکه من بغض کنم و او بی خبر، لبخند تحويلم دهد. مثل دو غريبه به هم سلام میکنيم، بدون اينکه حتی به چشمان هم نگاه کنيم. مدتهاست که از درون هم بیخبريم. با آنکه کنارش ايستادهام، بينمان فرسنگها فاصله است. نگاهم را از نگاهش میگيرم و آهسته دور میشوم به سکوت معنی دارش میانديشم و نگاه سوال پيچش که بنيان وجودم را ويرانه کنان میکاود. سنگينی نگاهی را از پشت سرم احساس میکنم دوباره رويم را بر میگردانم. همچنان خيره نگاه میکند. دست به چشمانش میکشم...امان از این تصوير خاک گرفتهی آينه، که خيال آشنايی ندارد.
--------------------------------------
