تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

سرم را برمی‌گردانم و می‌بينم سرش را برگردانده و خيره نگاهم می‌کند. به چشمانش نگاه می‌کنم. مثل هميشه ساکت است. به صرافت می‌افتم چيزی بگويم. منتظر است و بی صدا گوش می‌کند. انگار آفريده شده که گوش دهد. خيره شود و نگاهش پرسان باشد. مدتهاست که رابطه‌‌مان خوب نيست. او که چيزی نمی‌گويد. من هم سکوت می‌کنم. بگذار هر چه می‌خواهد وراندازم کند. زمانی يکی بوديم. بی آن‌که چيزی گفته باشيم حرفهای هم را می‌شنيديم. من می‌خنديدم او شاد می‌شد. يکی‌مان که غم داشت ديگری هم بغض می‌کرد. من بغض می‌کردم و او سراپا گوش می‌شد. حتی آلبر‌کامو را هم دوست داشت. وقتی می‌خواندمش کسی خوشش نمی‌آمد ولی او کيف می‌کرد. ترس‌هايمان و  اميد‌هايمان مثل هم بود...تا همین اواخر... از همه هراسان بوديم به قولی ز سيلی‌زن، ز سيلی‌خور، ز تصوير بر ديوار ترسان بوديم. تا روزی که راه‌مان از هم جدا شد. اين من بودم که عوض شدم. يک روز صبح بلند شدم. ديدم با او غريبه‌ام. خودش نمی‌داند. نمی‌داند که اين‌طور نگاهم می‌کند. از چشمانش پيداست که اشتباهم گرفته. از همينش متنفرم. از اين که فکر می‌کند مرا می‌شناسد از اين که می‌توانم به آسانی فريبش دهم. از اين‌که من بغض کنم و او بی خبر، لبخند تحويلم دهد. مثل دو غريبه به هم سلام می‌کنيم، بدون اين‌که حتی به چشمان هم نگاه کنيم. مدت‌هاست که از درون هم بی‌خبريم. با آن‌که کنارش ايستاده‌ام، بينمان فرسنگ‌ها فاصله است. نگاهم را از نگاهش می‌گيرم و آهسته دور می‌شوم به سکوت معنی دارش می‌انديشم و نگاه سوال پيچش که بنيان وجودم را ويرانه کنان می‌کاود. سنگينی نگاهی را از پشت سرم احساس می‌کنم دوباره رويم را بر می‌گردانم. همچنان خيره نگاه می‌کند. دست به چشمانش می‌کشم...امان از این تصوير خاک گرفته‌ی آينه، که خيال آشنايی ندارد.

 

--------------------------------------

داخل پرانتز: تجربه ثابت کرده که دلتنگی ها  و غصه هایت کمی کمرنگتر خواهد شد اگر "خودت" باشی . همین.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 2:39  توسط سهند  | 

منتظرم تا آسانسور 5طبقه كذايي را طي كند و برسد به مني كه طبق معمول هر صبح ، بر خيال خام "تمارض"* فائق آمده ام . صداي بلند مرد همسايه كه انگار با تلفن حرف مي زند ، توجه ام را جلب مي كند . .. حاشيه نمي روم .... همسرش سركار رفته و او با كلماتي وقيح و لحني وقيح تر ، دوست دخترش را به منزل دعوت مي كند ... حالا گوشهايم آنقدر تيز شده اند كه اگر در باز شود به داخل پرت مي شوم ...خواب هم حسابي از سرم پريده  و آسانسور هم گويي چند دقيقه اي هست كه رسيده .

تا رسيدن به محل كارم ، فريم به فريم آنچه كه شنيده ام را مرور مي كنم . اولين بار نيست و مطمئنا آخرين بار هم نخواهد بود . اما هر بار كه اتفاقاتي از اين دست مي افتد، حالم دگرگون مي شود . مي دانم كه هزار و يك توجيه و تفسير مي توان بر چنين رفتارهايي نوشت ، اما من فقط به دو حس متضادي فكر مي كنم كه طرفهاي درگير ماجرا ، با آن همراهند . هرچند  هميشه يكي از سوالات تاريخي زندگيم اين بوده كه "چطور مي توان به همين راحتي خيانت كرد" ؟ (نه لزوما به جنس مخالف) و دلم مي خواست كه بتوانم انگيزه كسي كه راحتتر از آب خوردن اينگونه رفتار مي كند را ، درك كنم ، اما..........خوشحالم كه اين توانايي را در خودم نمي بينم كه روزي روزگاري ، خالق چنين حس وحشتناکی در كسي باشم .

 

 ------------

 

*تمارض=از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون ، يه نقطه ضعف برجسته ام اينه كه خراب خواب صبحگاهم و  هر روز در لحظه اي كه اقدام به كار طاقت فرساي برخاستن از تخت مي كنم ، اين فكر پليد از سرم مي گذره كه " كاش امروز زنگ بزنم بنياد و بگم كه مريضم  و نمي تونم بيام ..." ولي همون لحظه يه صدايي ميگه " آخرش كه چي ..." و با اينكه دلم مي خواد به اون صدا بگم: " shut up plz ، آخرشو كسي نديده..." ، بلند ميشم و ...روزي از نو ، روزي از نو !

 

پ .ن۱ : این قهرمانی بر استقلالیان جهان خجسته باد !

 

پ.ن۲ : خرداد۸۶ ، چه روزهای زشت و طاقت فرسایی داشتم . پایان نامه و امتحان های ترم آخر و ... . انگیزه ام از یادآوری آن روزها ، تشکر صمیمانه از "نوشین" عزیزم ، بخاطر همه دلگرمی ها و حمایتهایش به خصوصصص در آن روزهایی که تنهای تنها بین آنهمه استرس دست و پا می زدم،  است ...
با وجود نوشین و همین طور بودن فراموش نشدنی "ماشنکا" در کنارم ، وقتی که شمارش معکوس تا جلسه دفاعیه ام بود (آنهم با آن حال و روز من)  ، سختی آن لحظه های داغ اصفهان را با چند خاطره خوب از سر گذراندم .ممنونم ... یه عالمه ... و دوستتان دارم .

 

پ.ن ۳ : بارها و باره در این صفحه مجازی ، بی ربط و مربوط ، از دکتر شریعتی نوشته ام و این بار به بهانه ۲۹ خرداد ، سالروز هجرتش ، هزار باره کلماتش را مرور می کنم :

 

**همیشه حرفهایست برای گفتن و حرفهایست برای نگفتن و ارزش عمیق هرکس به حرفهایست که برای نگفتن دارد حرفهایی اهورایی و برامده از دل ...

 

*پروردگارا ، به من توفيق تلاش در شكست ، صبر در نوميدي ، رفتن بي همراه ، جهاد بي سلاح ، كار بي پاداش ، فداكاري در سكوت ، دين بي دنيا ، مذهب بي عوام ، عظمت بي نام ، خدمت بي نان ، ايمان بي ريا ، خوبي بي نمود ، گستاخي بي خامي ، مناعت بي غرور ، عشق بي هوس ، تنهايي در انبوه جمعيت و دوست داشتن بي آنكه دوست بداند روزي كن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:3  توسط سهند  | 

دوستي *، (كه بنابه دلايلي خواست نامش فاش نشود) ، در كارت تبريك تولدم نوشت:

" غصه كه نمي خوري ،  دنيا چيزي كم ندارد ...باورکن
دلتنگي هايت را بگذار دم در ،
شايد كسي كم داشت و آمد وبرد... "

خدا سر شاهد است از همان روز گذاشتيم ، ولي كسي نبرده  و همجنان به قوت خود باقي ست ..چكارش كنم ؟

*:ماشنكا !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:19  توسط سهند  | 

چقدر اینروزها رشک می برم بر کسانی که به هیچ اصل نوشته و نانوشته ای در زندگی پایبند نیستند.با ادعا یا بی ادعا ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 17:18  توسط سهند  | 

۲۶ ، بدون شرح

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 11:32  توسط سهند  | 

هی فلانی ، با توام

چقدر باید مواظب بود تا اشتباهی نکنی که نابخشودنی باشد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:36  توسط سهند  |