*.كمتر از هميشه خودم را دوست دارم . بي انصافي ست ، شايد هم ناشكري ، اما كاش بتوانم جاي اين كه هستم ، دلي داشته باشم فقط كمي نرمتر از سنگ . كه مثل آب خوردن رحمش نيايد ، چشمي كه به روي هر آنچه كه نپسنديد به راحتي بسته شود . زباني كه گاهي هم تند و برنده باشد و مراعات سن و سال و روحيه و گذشته و آينده آدمها را نكند و گوشي كه هروقت كه لازم بود نشنيده بگيرد ، هرچقدر هم زل زده باشند در چشمانش و بلند بلند بگويند "دختر شماليِ ..." .و كمي فراموشي تا از ياد ببرد كه با خطاي كمتر ، نصیبش آسیب بوده است .نمي دانم اگر سعي كنم ، اينها كه گفتم را بیشتر داشته باشم ،زندگي چه رنگي مي شود ؟ اصلا رنگ مي گيرد يا مثل اينروزها سياه و سفيد خواهد ماند ؟
**.راستش فكر ميكنم كه چقدر روند زندگي و رابطه ها "وظيفه مدار"شده . انگار همه بايد سيكل روزمره اي را كه در آن آدمها به مدرسه بروند و بعد به عشق پيشوند دكتر مهندس ، روانه دانشگاه شوند و بعد از آنهم مسلما ازدواج و تشكيل خانواده و ... را طي كنند . آنهم در يك برهه زماني خاص ... مثلا اگر كسي بيست و سه چهارسالش شد و به دانشگاه نرفت يحتمل مقاديري كمبود IQ دارد ، اگر دخترك تا سي سالگي اش ازدواج نكرده ، گمانه زني ها حاكي از آن است كه كسي پيدا نشده بگيردش . پسرك هم حتما يك جاي قصه اش مي لنگد كه كسي تا آن سن و سال زنش نشده . دير يا زود همه محكوم اند كه اين روال را بپيمايند بي آنكه "دليل" اي دست كم براي خودشان داشته باشند . مثلا وظیفه حکم می کند که حال رفیقی را بپرسیم نه اینکه فکر کنیم شاید به احوالپرسیمان نیاز دارد . قصدم زير سوال بردن هيچ يك از مواردي كه ازشان حرف زدم نيست . فكر مي كنم قشنگتر بشود اگر دليل ديگري براي مثلا درس خواندن و ازدواج كردن و باهم بودنمان داشته باشيم . آنوقت شايد حاصل مدرك تحصيليمان ، مشتي معلومات نصفه نيمه نباشد كه به هيچ كاري نيايد . يا كمتر بشنويم كه زني ، شوهري ، بعد از ازدواج ، حوصله شان از هم سر رفته یا بهم خيانت كرده اند . يا بازهم رابطه اي باشد (عاشقانه يا عارفانه اش مهم نيست) كه بشود بر آن رشك برد . ناب و آرام ... با پس زمينه ي "دوست داشتن " ... هرچند كه بي دليل فراموش كرده ام ، "دوست داشتن " را. اما دلم هواي اينها را كرده ...بي دليل .
