تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.


*.كمتر از هميشه خودم را دوست دارم . بي انصافي ست ، شايد هم ناشكري ، اما كاش بتوانم جاي اين كه  هستم ، دلي داشته باشم فقط كمي نرمتر از سنگ . كه مثل آب خوردن رحمش نيايد ، چشمي كه به روي هر آنچه كه نپسنديد به راحتي بسته شود . زباني كه گاهي هم تند و برنده باشد و مراعات سن و سال و روحيه و گذشته و آينده آدمها را نكند و گوشي كه هروقت كه لازم بود نشنيده بگيرد ، هرچقدر هم زل زده باشند در چشمانش و بلند بلند بگويند "دختر شماليِ ..." .و كمي فراموشي تا از ياد ببرد كه با خطاي كمتر ، نصیبش آسیب بوده است .نمي دانم اگر سعي كنم ، اينها كه گفتم را بیشتر داشته باشم ،زندگي چه رنگي مي شود ؟ اصلا رنگ مي گيرد يا مثل اينروزها سياه و سفيد خواهد ماند ؟

 **.راستش فكر ميكنم كه چقدر روند زندگي و رابطه ها "وظيفه مدار"شده . انگار همه بايد سيكل روزمره اي را كه در آن آدمها به مدرسه  بروند و بعد به عشق پيشوند دكتر مهندس ، روانه دانشگاه شوند و بعد از آنهم مسلما ازدواج و تشكيل خانواده  و ... را طي كنند . آنهم در يك برهه زماني خاص ... مثلا اگر كسي بيست و سه چهارسالش شد و به دانشگاه  نرفت يحتمل مقاديري كمبود IQ دارد ، اگر دخترك تا سي سالگي اش ازدواج نكرده ، گمانه زني ها حاكي از آن است كه كسي پيدا نشده بگيردش . پسرك هم حتما يك جاي قصه اش مي لنگد كه كسي تا آن سن و سال زنش نشده . دير يا زود همه محكوم اند كه اين روال را بپيمايند بي آنكه "دليل" اي دست كم براي خودشان داشته باشند . مثلا وظیفه حکم می کند که حال رفیقی را بپرسیم نه اینکه فکر کنیم شاید به احوالپرسیمان نیاز دارد .  قصدم زير سوال بردن هيچ يك از مواردي كه ازشان حرف زدم نيست . فكر مي كنم قشنگتر بشود اگر دليل ديگري براي مثلا درس خواندن و ازدواج كردن و باهم بودنمان داشته باشيم . آنوقت شايد حاصل مدرك تحصيليمان ، مشتي معلومات نصفه نيمه نباشد كه به هيچ كاري نيايد . يا كمتر بشنويم كه زني ، شوهري ، بعد از ازدواج ، حوصله شان از هم سر رفته یا بهم خيانت كرده اند .  يا بازهم رابطه اي باشد (عاشقانه يا عارفانه اش مهم نيست) كه بشود بر آن رشك برد . ناب و آرام ... با پس زمينه ي "دوست داشتن " ... هرچند كه بي دليل فراموش كرده ام ، "دوست داشتن " را. اما دلم هواي اينها را كرده ...بي دليل .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 22:15  توسط سهند  | 

خداي من ...نمي توانم مبهم تر از اين حرف بزنم . اجازه هست ، همان سوال تكراري را بپرسم ؟ من چه كار كرده ام ؟ چند بار (لااقل در يك سال و نیم گذشته ) سرم را از لاك خودم بيرون آوردم ؟ بعد از پايان نامه و كنكور و جنگ جدال سر كارمند شدن و يا نشدن و تهران ماندن و نماندن و ... همه اينها ، وقتي هم ماند كه به مسئله ديگري فكر كنم ؟ كاري به كار كسي داشته باشم ؟ جدا ،چند بار راهم از محل كار تا خانه كج شد ؟ كسي وارد زندگيم شد كه بخواهم برنجانمش ؟ دروغ بزرگي گفتم ؟ دوز و كلكي دركار بود ؟ دلتنگی و تنهایی گاه و بیگاهم را جز یک بالش خیس و چند کلمه و کاغذ و کتاب با کسی قسمت کردم ؟ماشنكا ، نوشين ، ماندانا ، شما هم كه شاهديد ... كجاي صورت مسئله ايراد داشت ؟ قول مي دهم كه آرام باشم . راستش را بخواهي چاره اي ندارم . فقط اگر فرصت كردي يكجوري دليلش را برايم روشن كن ... كجاي روند اين زندگي اشكال داشت كه بايد بهم مي ريخت ؟ حالا چطور اين پازل هزار تكه را دوباره كنار هم بچينم ؟

 

---------------------------------

 

یوتا اینها را گفته که بدجوری حرف دل من بود :

 

پشت دستانم را داغ کرده ام. هر دو دستم را تا هر وقت بوسه ای بر هر کدامشان خورد یادم باشد...
که یادم باشد خود بیش از همه می فهمم که بعضی اتفاقها برای من ساخته نشده اند یا شاید من برایشان ساخته نشده ام.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 13:51  توسط سهند 

 

*پابلو نرودا میگه :

 

مرگ  تدريجي ما آغاز خواهد شد

اگر سفر نكنيم

اگر مطالعه نكنيم

 

اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم

اگر به خودمان بها ندهيم

 

مرگ  تدريجي ما آغاز خواهد شد

هنگامي كه عزت نفس را در خود بكشيم

هنگامي كه دست ياري ديگران را رد كنيم

 

مرگ  تدريجي ما آغاز خواهد شد

اگر بنده ي عادتهاي خويش بشويم

و هر روز يك مسير را بپيماييم

 

اگر دچار روزمرگي شويم

اگر تغييري در رنگ لباسهاي خويش ندهيم

يا با كساني كه نمي شناسيم سر صحبت را باز نكنيم

 

مرگ  تدريجي ما آغاز خواهد شد

اگر احساسات خود را ابراز نكنيم

همان احساسات سركشي كه

موجب درخشش چشمان ما مي شود

و دل را به تپش در مي آورد

 

مرگ  تدريجي ما آغاز خواهد شد

اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم
هنگامي كه از حرفه يا عشق خود ناراضي هستيم

اگر حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن خطر نيندازيم

 

اگر بدنبال آرزوهايمان نباشيم

اگر به خودمان اجازه ندهيم

براي يكبار هم كه شده از نصيحتي عاقلانه بگريزيم

 

بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم

بياييد امروز خطر كنيم

همين امروز كاري بكنيم

 

                             

اجازه ندهيم دچار مرگ تدريجي بشويم

شاد بودن را فراموش نكنيم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 23:50  توسط سهند  | 

لذت داشتن استادی مثل "آقای اردشیری" نازنین را فقط آنها که شاگردش بودند درک می کنند. کلمه های ناچیز من کجا می تواند آن همه مرام و محبت و احساس مسئولیت و مردانگی را توصیف کند ؟ آنروزهایی که اول و آخر گلسار را تا رسیدن به آن خانه ی دوست داشتنی ، گز می کردیم کی باورمان می شد که روزی با چشمانمان ببینیم که نوشته اند "بلوار زنده یاد استاد ولی الله اردشیری " ...
آقای اردشیری عزیزم...یادت کرده ام چون بی اغراق هر بار که نگاهم به کتاب و دفتر می افتد ، در نا خود آگاهم می آیی. اینهمه "کتاب هایمان را nبار خواندیم " اما چرا با آن تن صدای دوست داشتنی "دیوااانه " صدایمان نمی زنی؟؟؟ کاش بشود هربار که میآیم رشت بهتان سر بزنم و کلی مثل قدیم با هم حرف بزنیم . مثلا بگویید که "آخر سهند هم مگر اسم دختر می  شود کُر؟" یا اشکالی بپرسم و سر به سرم بگذارید که...
 دروغ چرا...یک روز شاگردتان بودن هم کافیست تا نتوان فراموشتان کرد .تا برسد به ما با آنهمه خاطره شیرین .. باور دارم که شما  هم  مهربان تر از آنی که فراموشمان کنی  ...هوایمان را از آنجا (که حتما بهتر از اینجاست که ما هستیم) داشته باش و دعایمان کن استاد عزیز.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 19:5  توسط سهند 

در  اینجا ،بنیاد کودک، جعبه ای درست کرده اند  به اسم " جعبه آرزوها " که بچه ها آرزوهایشان را بنویسند و داخلش بیندازند . می دانید آرزوی چند تایشان این است که "نوشابه " داشته باشند ؟

 

--------

 

بدون شرح : لعنت به روزی پایمان به جایی به اسم ترمینال باز شد . ۴ سال ترمینال های کاوه و صفه ی اصفهان و حالا هم " آرژانتین"...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 11:28  توسط سهند  | 

با خودم به كودكي هايم فكر مي كردم . مثل اینجا ... و اينكه آنروزها  چه نقشي در شكل گيري شخصيت امروزمان ايفا كرده اند . اينكه خيلي از "تفاوت" هايمان ريشه در همان روزها دارد و انگار شرح رفتارهاي امروزمان را  همان نام ها و نشانه ها و خاطره ها ، نوشته اند .

 حاصل آن ايام براي كودكي كه پدر شبها برايش از "صمد بهرنگي" مي خواند و مادر قصه هاي كودكانه مي گفت و دختر عمو "خيام " به خوردش مي داد تا از بر كند و پسرعمو اشعار لاتين و ...بايد هم بشود يك "سهند " ، كه حالا بر سرمفاهيم اساسي زندگيش مثل مذهب و عشق و دوست داشتن و مرگ و .... با خودش ،  دچار خود درگيري حاد است و دروغ چرا... اصطلاحا هر را از پر تشخيص نمي دهد . نقل آن روزهاست و آدم ها و خاطره هايي كه اجتناب ناپذيرند و مختصاتي كه آن موقع ست شده اند و همچنان دست نخورده اند .... بنا به روايت شاهدان ، يكي از دغدغه هاي من تا پنج ، شش سالگي اين بوده كه چرا در عكسهاي عروسي پدر و مادرم نيستم!!! و اين دغدغه سوژه ي مناسبي براي عموزاده اي بود كه تجسم عيني "سوءاستفاده از احساسات پاك كودكي" به شمار مي آمد و مي گفت " چون تو بسيار شيطان و جنجالي ، در فلان اتاق زندانيت كرده بوديم ..." و من تا چند سال به آن اتاق كذايي لعنت مي فرستادم ...و اين زودباوري هنوز هم به شدت ادامه دارد .بگذريم . نمي خواستم بحث را به خودم بكشانم . كنجكاوي عجيبي راجع به آدمهايي كه از آن روزها ، هريك بنوعي در ذهنم مانده اند دارم .... اينكه كجايند و روزگارشان چگونه مي گذرد . و بهشان مي آمد گه چكاره شده باشند و ... تا حدودي مي شود حدس زد اما خوشبختانه يا بدبختانه زندگي آنقدر پيچ و خم و بازي دارد كه با اطمينان مي توانم بگويم همه كاري به همه كس مي آيد !!! از آن دختر مهربان و دوست داشتني كه تمام خانواده اش را زلزله رودبار با خود برده بود... تا آن دختر تخس پايتخت تبار كه بهم گفته بود كه خاله اي دارد كه رفته امريكا و زن مايكل جكسون شده !!!! ( بماند كه ما اولين باري كه چهره عاليجناب مايكل را روي صفحه تلويزيون رويت كرديم با افتخار فرموديم " اااا ...شوهر خاله دوستم !!! و با شليك خنده حاضرين دريافتيم كه گويي مجددا مايه شادماني جمع شده ايم ! ) همه شان حالا بيست و چند ساله اند و محتمل ترين گزينه اين است كه راهي خانه شده باشند و مشغول شغل نه چندان شريف همسر داري ! يعني كدامشان مثل ما هنوز مات و مبهوت سر در آوردن از معماهاي هستي اند ؟... هركجا هستند خدايا به سلامت دارشان !!!!

 


پ.ن : در خبرها آمده بود كه ظاهرا الف. ن عزيزمان و زيرمجموعه اش 22 تير را در تقويم ، بعنوان روز عفاف و حجاب و از اين حرفها ثبت كرده اند . بيزارم از سيستمي كه در آن "حجاب" توجيه كننده  "نجابت" باشد . همين .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 13:38  توسط سهند  |