تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

۱-طبق عادت دیرینه در کوچه و خیابان حواسم به نوشته های روی در و دیوار است و در این بین انصافا به موارد جالبی برمی خورم  که شاهکارترین آنها دعوت به همایشی تحت عنوان " چگونه آشنایی خود را به ازدواج منجر کنیم " ! ، است . نمی دانم خنده دار بودن این موضوع برای من به این خاطر است که من اساسا با  گردهمایی های با اسامی مثل "۹۹۹راه برای رسیدن به آرامش" ، "چگونه استرس خود را با خاک یکسان کنیم " یا " پودر کردن افسردگی در ۳ سوت " مشکل دارم ،( چون بنظرم  آرامش کاملا "درونی " ست و برای رسیدن به آن هیچ عاملی بهتر از خود آدم نمی تواند موثر باشد ). یا اینکه موضوع ذاتا خنده دار است . در این راستا غیراز اعلان این نکته به علاقمندان که تاآشنایی هایتان به طلاق منجر نشده ،  "بشتابید ..." ، نظر دیگری ندارم !

۲- روز جهانی  (!) آمار ، بر دانش آموختگان غیور ، خودساخته ، پرتلاش و مستعد این ابر رشته ، مبارک باد !

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 16:40  توسط سهند  | 

فاصله فرود آمدن گام ها هرچه بیشتر باشد ، صدای خردشدن برگها زیر پا ، کشدارتر می شود . آهسته هم که قدم برمیدارم ، صدا ، کامل در گوشم می پیچد . حالا می توانی بگویی پاییز است ...اما حتی همین الان که سعی می کنم تناسبی میان فرود آمدن این گام تا گام بعدی ،حفظ کنم ، انگار سنگینی لغزان لغزنده ای از این شانه به شانه دیگر ، این تناسب را بهم می زند . نایلونهای سفید سنگین را زمین می گذارم ، روسری قرمز رنگ را کمی جلو می کشم و نگاهی به ساعت .... از هفت هم گذشته است. شب های پاییز و زمستان را دوست دارم . بخصوص در خیابانهای خیس و بارانی رشت . در را که پشت سرم می بندم به این فکر می کنم  که برای جبران همه کج خلقی های این چند وقت چقدر به یک قدم زدن اساسی در آن خیابان ها محتاجم ...


*دیر آمدی موسی
دوره اعجازها گذشته است
عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن
تا کمی بخندیم ...*

 *: از شمس لنگرودی ...با سپاس از ماشنکا !



 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 20:28  توسط سهند  | 

گاهی وقتها بعضی اتفاقها انگار، چاره ای نیست جز اینکه منتظر باشی تا خودش بیفتد . جنگیدن جواب نمی دهد . تحمل وضعیعتی که در آن هستی هم بشدت طاقت فرساست . تلاش هایت برای رهایی از آن هم محکوم به شکست است . دیگران هم می آیند و می روند و رجز می خوانند و نسخه می پیچند و تئوری ارائه می کنند . اما نه تو راهت را عوض می کنی ، نه روال زندگی عوض می شود . گمان می کنی که کم کم فسیل می شوی و عادت کرده ای به فلان و بهمان. اما روزی اتفاقی می افتد . گاهی نتیجه اش به خواسته درونی ات نزدیک است و حس می کنی که اوضاع رو به بهتر شدن می رود . و اوقاتی هم هست که همه چیز را بهم می ریزد و نمکی می شود بر زخمهای کهنه و نو . زندگی من پر از این پیشامدها ی خوشایند و ناخوشایند بوده . که در لابلایشان هم تجربه های خوب و بد اجتناب ناپذیر بوده اند . همان تجربه های بد ، که بهایش هم برایم به غایت گران بودند ، حالا به کاتالیزوری برای غلبه بر روزمرگی و بی اتفاقی ، این روزها تبدیل شده است . حجم کتابهای نخوانده ام بسرعت کم می شود . بعد از دست و پنجه نرم کردن با بیست و اندی واحد از انواع و اقسام ریاضی جات ، که در قالب رشته آمار ، در دانشگاه ، به خوردمان دادند ، به ریاضی خواندن رو آورده ام . روزی یکی دو ساعت قضیه می خوانم و انتگرال حل می کنم ، چالشی که برای رسیدن به جواب مسئله ، با آن روبرو می شوم را، دوست دارم . می گفتند و می گویند که تغییر کرده ام . اولش برایم  قبولش سخت بود ، از اینکه انگار پوست می اندازم ، فرار می کردم. اما حالا حس بدی ندارم . از اینکه مثلا مورد قضاوت واقع شوم ترسی ندارم ، رودربایستی های سابق ، کمرنگ و کمرنگتر شده اند. از اینکه دیگران اعتماد بنفس کاذب داشته باشند و من نه ، اذیت نمی شوم و مرزهایم را به وضوح با دیگران حفظ می کنم . نداشته هایم را پنهان نمی کنم و داشته هایم را به رخ نمی کشم... خودم را مرور می کنم و یادم می افتد که برای دست یافتن به همین ها ، چقدر روزها آمده اند و رفته اند ، چقدر مقایسه شده ام و چندبار زمین خورده ام و دوباره و چندباره به خودم تکیه کرده ام . اما باز هم همان اتفاقها رخ خواهند داد . خوب یا بد . مهم نیست . چون در مکتب این ماجراها می آموزیم ...

* عنوان این پست اسم یکی از درسهای مشترک آماری ها و ریاضی ها و بعضی از شاخه های مهندسی است !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 15:37  توسط سهند  |