تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

به چشم می بینم آن روزی را که سر یکی از اینهایی که در شلوغی مترو و تاکسی مباحث تئوریک سیاسی - اجتماعی ارائه می کنند و همه چیز را گردن نظام و دولت و احمدی نژاد می اندازند ، یک جیغ بنفش بکشم . نمی فهمم اینکه سر سوار شدن قطار ، گیس و گیس کشی می کنند ، روی پله برقی می دوند و یا صبح کله سحر دود سیگار را پیشکش حلق مبارک خلق الله می کنند هم تقصیر احمدی نژاد است ؟ به طرز بدبینانه ای فکر می کنم اگر همین آقایی که گویا همه نابسامانی ها تقصیر اوست ناگهان تصمیم بگیرد ماهی مثلا ۵۰.۰۰۰تومان به حساب هر شهروند ایرانی واریز کند ، ملت  همه از وجنات و درایتش خواهند گفت . کاش کمی هم مفهوم نقد ، آن هم از نوع منصفانه در سطح جامعه نهادینه می شد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 23:35  توسط سهند  | 

تمام سالهای دانشجویی مان ، سعی میکردیم (یا سعی می کردند بهمان بقبولانند که)بخود ببالیم که فارغ التحصیلان آمار ، در مقایسه با سایر رشته ها ، تعدادشان کم است . اما آنچه اتفاق می افتد انگار خلاف تصورات ماست . مملکت مملو از آماریونی است که برای داده کاویشان سوژه ای جالبتر و حیاتی تر از اینکه چه تعداد دختر و پسر دم بخت داریم و به ازای هر انسان مونث چند انسان مذکر وجود دارد ، پیدا نکرده اند . و هر روز یکسری عدد و رقم از خودشان ارائه می کنند و بعد که کلی جوان از ترس پیدا نشدن فرد رویاهایشان تا مرز خودکشی پیش رفتند ، رقم دیروزی را نامعتبر اعلام می کنند و مجددا شادی را به میان اقشار دم در خانه بخت برمی گردانند . و  این در حالیست که علما هنوز فرصت نکرده اند نرخ معقولی برای موارد کم اهمیتی مثل تورم وبیکاری ارائه کنند . از سوی دیگر ، عده ای که مطمئنا تعدادشان بسیار بیشتر از موارد فوق الذکر است ، با آنکه آمار را در سطوح آکادمیک فرا نگرفته اند ، ولی بخوبی  از پس این مهم برمی آیند و این توانایی را دارند که در زمانی کمتر از سه سوت یا کسری از ثانیه ، پته های سوژه ی موردنظر را روی آب بریزند ، آمار هفتاد و هفت پشتشان را هم در بیاورند و شخصیت و رفتارهایش را هم نه تنها آنالیز، که قضاوت و حکم هم صادر کنند ...همان فرمولی که ما هرچه این سالها لابلای کتابهایمان گشتیم ، نیافتیمش . یاد استاد نازنینی که به طنز پیشنهاد می داد که لااقل ما ها که این رشته را  میخوانیم سوگند یاد کنیم که  رسالتمان گرفتن آمار ملت نباشد ، بخیر !!!

*الهه ی عزیزم ، در کامنتی که برای پست "این سرمای دوست داشتنی " گذاشته هشدار بجایی داده : --یه مدتی خودت نبودی سهند . یه نگاه بنداز به پستای قبل --  پیش از او هم بهم گفته بودند ...حالا معنی تذکرت را می فهمم رفیق !

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 11:47  توسط سهند  | 

من به شهری غمگين، پُر عطر غربت،

به سرابی لرزان،

 من به يک بقچه پُر از تنهايی

                     -  که تو نانی خوشبو، صبح يک روز بهار، بسته بودی در آن -

زير يک سوز مداوم و به آواز نسيمی معتاد

من به وهمی شايد، 

همه شب بيدارم.

 تو زشادی سرمست و به باغی آباد

که ره‌اش از وطن ساده‌ی من بس دور است...

زير يک سايه‌ی بيد

خواب را، بازيچه‌ی چشمت کردی

و زمان را بستی

مثل يک قصه که خواندی يک شب

من ولی باز

- به وهمی شايد-

همه شب بيدارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:4  توسط سهند  | 

وقتی هوا سرد سرد است ، دلم می خواهد یک پالتو قرمز بپوشم ،  مثل همیشه دیرم شده باشد و با عجله از میان شلوغی  و جمعیت  بگذرم و بروم کافه ای مثل گودو ... هات چاکلت سفارش بدهم . یک عالمه حرف بزنم . اولش کسی چیزی نگوید تا من اعتراف کنم ... اعتراف کنم که ... بعد او که حرفهایم را شنیده ، بگوید و من ته مانده ی شکلات تلخ آب شده را با آرامش کلماتش سر بکشم .
اما ... پالتوهایم یا طوسی اند یا مشکی . در این یکسالی هم که تهرانم ، فقط سه بار به کافه رفته ام . که هیچ کدامش "گودو " نبوده . اما بدون اینها ،همین دیروز بود یا پریروز که یک ساعت سر رفیقی جیغ کشیدم ...و بعدش کمی آرامتر شده بودم . آن دفترچه قدیمی را باز کردم و قول دادم به خودم ، به آن کاغذها و کلمه ها ... و در دلم به آن رفیقایی که می دانم سهند خوش قول را دوست تر دارند ...

 پ.ن ۱: رفقای عزیز ل.ن.گی ! از رنگ پالتویی که دلم خواست استفاده ابزاری نفرمایید !

پ.ن ۲:  بانوی جامعه شناس ... که هر از گاهی قدم بر چشمان سیزیف می گذارید  ، کل کل کردن با شما را دوست داریم ، خیلی زیاد .

پ.ن ۳ : ارژنگ منتشر شد  ...با همان تیم حرفه ای جریده شریفه مرحومه "هفت " . تولدش برای مان کلی بار نوستالژیک داشت . پاینده باشد .  ( بازهم اینجا فستیوال " پ. ن " راه انداختم ... امان از پر حرفی .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 19:8  توسط سهند  | 

خواستم بگویم که جداّ دلم می خواهد صبح که چشمم به دنیا باز می شود ، سقف بالای سرم ، متعلق به خانه ی خودم باشد . دیگر کمتر مهم است که کجا باشد ،بتوانم با اطمینان بگویم که من "اینجا" هستم ، فقط "همین" جا . خواستم بگویم که آوارگی حکایت غریبی دارد . خواستم بگویم که سخت است تاب آوردن نگاههای نگران پدر و مادر ، هرچند که  خو گرفته باشند به این نگرانی ها . خواستم بگویم که گاهی دلم تنگ می شود برای اینکه هر وقت که دلم خواست بروم بنشینم کنار مامان ، و یک دل سیر برایش حرف بزنم و تعریف کنم . یا ...اما... یادم آمد ... یادم آمد که خودم انتخاب کرده ام وبرای انتخابم، تلاش کرده ام . پس ادامه ندادم ...  خودم انتخاب کرده ام .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 11:10  توسط سهند