تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

تمام شب ِ تعطیلی را که برایش کلی نقشه کشیده بودم تا لنگ ِ ظهر بخوابم ، با سرفه های بدِ سرماخوردگی کشدار ِ امسال و آب نوشیدن های ِ مکرر سپری می کنم . روزِ قبل را همه اش یاد ِ او بودم . همان رفیق ِ قدیمی … چقدر قدیمی ؟ بقول خودش "از همان موقع که بدون روسری و با موهای دو گوشی ، همکلاسی ِ کلاس ِ زبان بودیم " ، می شود چند سال ؟ دست کم هفده ، هجده سال …اوهوم … دو سه سالی از من بزرگتر بود ، هم سنگ ِ صبور بود ، هم دوستی که همه جوره می توانستی رویش حساب کنی و به غایت قابل اطمینان … تا اینکه یکی از روزهای پاییز امسال ، عروس شد . و من ناخواسته در جشن عروسیش نبودم . اما یادم هست ( یادت هست ؟)  صبح آنروز  را که با او تماس گرفتم و هرچه خواستم جلوی ِ بغضم را بگیرم نشد ، که چرا نمی توانم او را در آن لباس ِ سپید ِ برازنده اش (خوب می دانستم چقدر از رسیدن این روز خوشحال است ) ببینم . مگر آنهمه قربان صدقه ام نرفت که جایم خالیست و گریه نکنم ؟ مگر روزِ جشن به مامان و بابا نگفت که … پس چرا حالا دیگر اثری ازش نیست ؟ اگر شما او را دیده اید و خبری دارید ، منهم دارم ...چرا در این چهار ، پنج ماه ، هرچه خواستم مثل قدیما همدیگر را ببینیم نخواست ؟ چرا وقتی به این بی توجهیش اعتراض کردم ...
این حرفها به درد کسی نمی خورد رفیق ، بجز من و خودت ، تویی که می دانم اینجا را می خواندی (می خوانی ؟)،می دانی وقتی فکرش را می کنم که چطور ممکن است آن قرار های گاه و بی گاه ِ خیابان ِ اعلم الهدی ، کنار کتابخانه ملی ، آن قدم زدن های ِ چند ساعته و خنده ها و اشکهای یواشکی ، کتاب خریدن ها از آقای ِ کتابفروشی ِ بدر و بستنی های گل یخ وهزار و یک نشانی دیگر را فراموش کرده باشی یا دلت هوایشان را نکند ، حس می کنم خالی می شوم ، خالی از آن قدیسی که از "دوست " همه این سالها برای خودم ساخته ام .  یکی از "ترین " هایی که می توان کنار اسم دوست گذاشت به آن بالید "قدیمی " ست . تو بودی مگر نه ؟ فاتحه اش را خواندی دیگر ... بعد از آرزوی خوشبختی برایت ، هیچ نگفتی ... چرا ؟ کاش می گفتی . می گفتی که فرصتی نیست . کاش می گفتی که رفاقتمان را یادت هست فقط دوست ِ مجرد ِ دانشجویی که بقول خودت یاغی گری کرده و ترک ِ زادگاه ، بدرد ِ بانوی متاهلی مثل تو که -لابد فقط باید در خدمت منزل باشد- نمی خورد . (یادت هست چقدر اندر فوائد داشتن شخصیت مستقل بعد از ازدواج بالای منبر رفتیم  ؟!!! )کاش همه روز و همه سال ،مثل اینروزها - خوشحال-سرگرم زندگیت باشی و روال مانند همین روزها باشد. بقول قیصر امین پور " در این میانه من از چه حرف می زنم " ...

**  تبریک صمیمانه برای آقای فرهادی عزیز ، بخاطر این جایزه
پ.ن : قالب وبلاگمان هم به دلایل نامعلومی به ملکوت اعلی پیوست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 0:34  توسط سهند  | 

وقتی هیجان زده باشی و خسته و زیر بارِ کار و استرس ِ ثبت نام ِ دانشگاه و اینها حس ِ له شدن داشته باشی ، عصبانی می شوی و نتیجه اش می شود یک پست بی سر و ته . آنوقت حالا باید بیایی و اعتراف کنی که :

" دلم تنگ شده بود . خیلی زیاد. هرکس نداند خودم خوب می دانم که چقدر پستهای این وبلاگ شکل ِ روزهای ِزندگیم بودند. هر از گاهی که به آرشیوش نگاهی می اندازم دلم به اندازه همه ی آن خاطره ها می گیرد . من اینجا شکل خودم بودم (هستم ؟) ، ادعایی نبوده و نیست ، وسوسه ی ناشناس نوشتن و آدرس عوض کردن را هم از بین بردم . دوست دارم هین جا باشم و بنویسم . مثل گذشته ها . چکار کنم ؟ نمی توانم گذشته ای را که برایم عزیز بوده رها کنم .... ،حالا اوضاع هم کمی آرامتر شده . نه اینکه خوب ِ خوب ، ولی خدا را شکر ...مسیر دیگری رقم خورد و راهم را عوض کرد . راهی که برایش زحمت کمشیده بودم و یک دوره فرسایشی ِ پراسترس را گذرانده بودم  . خود ِ خدا خواست اینبار ... و من فقط هرچه او پیش آورد پذیرفتم . ممنون از رفقای انگشت شماری که سراغم را گرفتند . همین . "

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 17:6  توسط سهند  |