تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

 

از این زمان تا امروز ، منتظر اینهام :

یک جای دور ، یک گوشه ی امن ، یک روز بی دغدغه ، یک خواب آرام ، یک واژه زلال ، یک آغوش گرم ، یک فکر نجیب ... با یک کتاب نخوانده و یک فنجان قهوه ی داغ داغ ....

توقع زیادیه ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:36  توسط سهند  | 


۱-یادش بخیر  عید پارسال ، که چقدر برای دید و بازدید و رفت و آمد ها ، مشتاق بودم و آنقدر انرژی و حال و حوصله داشتم که آخر شب ها با برادر و دختر عمو و پسرعمو می رفتیم یک شب در میان آیس پک و لواشک انار می خوردیم . اما این چند روزه  از صدقه سر کمبود خواب ِ روزهای آخر سال ، باطری ام بعد از یکساعتی از شب ، جدا تمام می شود و تا دایوینگ را روی تختم هماهنگ نکنم ، شارژ نمی شود ! آنقدر که دیشب در کشاکش بحثهای  داغ فامیل  عزیز ، با تمام وجود دلم می خواست جمله شان تمام شده و نشده ، بروند خانه شان ، یا لااقل من را از اظهارنظر معاف بفرمایند . خلاصه اینکه  مهمان و مهمان کشی بشدت در حال رخ دادن است و ما هم نه اینکه نحواهیم از خودمان مطلب بنویسیم ، که درست نوشتنمان نمی آید . لذا خواهرانه توصیه می کنیم ،چنانچه  احیانا آجیل خورانتان مجال داد ، شماره ویژه نوروز "فیلم " ، را از دست ندهید ( که همانا  مهمان ِ خوانده ی چندین ساله خانه ماست) ، این هم قسمتی از بهاریه آقای احمدرضا احمدی که مثل همیشه از بهترین ها بود :

 *اتفاق 19 : پرویز دوایی می گفت من و عزت انتظامی و یک هیات ایرانی ، برای شرکت در فستیوال به مسکو رفتیم ، یکی از برنامه هایی که برای هیات ایرانی در نظر گرفته بودند ، دیدار از تابوت شیشه ای لنین بود ، هرچه به عزت اصرار کردند که برای دیدار تابوت شیشه ای لنین بیاید ، نیامد . استدلال عزت این بود : اگر لنین در تابوت هوس کرد به من چشمک بزند ، من در تهران جواب سازمان امنیت را چه بدهم ؟ !!!

۲- این جملات از وبلاگ خانم بهاره رهنما  ، عالی بودند  :

**همیشه جایی در ذهنم به طرز غریبی خاطرات عزیز را با جزییات باورنکردنی برایم ثبت میکند و این گاهی میترساندم و گاه به یادم میاندازد که نوشتن برای آدم های درگیر گذشته و آدم هایی که استعداد فراموشیان مثل من کم است چه نعمت بزرگ و چه آرامبخش خوبی است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 23:41  توسط سهند  |