تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

ناراحت شدی که چرا مدتی ست از خنده های داغ روزانه ام خبری نیست... اگر دست خودم بود اصلا نمی خوابیدم ، کتاب می خواندم و شعر ... و نفرینی بر همه آدمهای خاموش ... نمی دانم وقتش هست یا نه... وقت اینکه روی کاغذ سفیدی از عاشق شدن بنویسی ... یا از قول چارلز دیکنز به آدمهای دور و برت امیدوار باشی تا : "درباره ما ، درباره همه ی ما ، از روی حقیقت قضاوت کنند "
من همه ی این روزها را نگرانم . اما ... انگار همه چیز آسانتر از آن می نماید که فکرش را می کنیم . مثل اولین نفس های عطش زده در روزهای داغ . مثل گرمایی که اگر تا ابد روی تنت می نشست ، همه چیز را فراموش می کردی ...شاید هم نه ... اصلا همه چیز را فراموش می کنی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:0  توسط سهند  |