ناراحت شدی که چرا مدتی ست از خنده های داغ روزانه ام خبری نیست... اگر دست خودم بود اصلا نمی خوابیدم ، کتاب می خواندم و شعر ... و نفرینی بر همه آدمهای خاموش ... نمی دانم وقتش هست یا نه... وقت اینکه روی کاغذ سفیدی از عاشق شدن بنویسی ... یا از قول چارلز دیکنز به آدمهای دور و برت امیدوار باشی تا : "درباره ما ، درباره همه ی ما ، از روی حقیقت قضاوت کنند "
من همه ی این روزها را نگرانم . اما ... انگار همه چیز آسانتر از آن می نماید که فکرش را می کنیم . مثل اولین نفس های عطش زده در روزهای داغ . مثل گرمایی که اگر تا ابد روی تنت می نشست ، همه چیز را فراموش می کردی ...شاید هم نه ... اصلا همه چیز را فراموش می کنی ...
صبح ِ کله سحر ، رفیق می گوید ، "راستی ،سهند ، چه خبر؟!" ، از این "راستی " ، که اول سوالش گذاشته ، می خندم . اما بعد ، چند ثانیه ، هنگ می کنم . انگار یکی با تمام وجود ، سرم جیغ می کشد که : "چه خبر؟! " ، و پژواک ِ صدایش ، می لرزاندم . این سوال روزمره را ، بارها و بارها ، پرسیده اند و می پرسند و من هم هربار گفته ام : "سلامتی ..." اما ، جدا ، مدتهاست نمی دانم "چه خبر " ، این توالی ِ کشدار ماجراهای زندگی ، من را از خودم دور کرده ...آنقدر که از شما چه پنهان گاهی ، دختر توی ِ آینه را نمی شناسم . روزها با سرعت ویران کننده ای می گذرند و سوغاتشان برای من ، بیگانه شدن با سهند ِ روزهای دور و نزدیک است . بجز دلتنگی برای خانه و دوست و خاطره ها ، کار و درس و کوه ِ کتابهای نخوانده، اتفاق دیگری نمی افتد و قرار هم نیست بیفتد . گله ای نیست و حوصله ای هم ، .... ، شکر ...گریزی نیست :باید تعدیلشان کرد : درس که تا دوماهی تعطیل است ، کار را هم باید برایش یک فکر اساسی کرد . کتابها را هم کم کم می خوانم و گوشت می شود به تنم.... فقط می ماند آن دلتنگی ِ ریشه دار ... که آن را هم یک گوشه دلم جا می دهم . شاید که بهم "قرار" بدهد این بار ...و از همه ی دلخوری های دنیا بهش پناه ببرم...تا چه پیش آید.
* مثل همیشه ، نوشتن معجزه می کند...
**رمان ِ "زندگی نو" ، اورهان پاموک ، را ، چند ماه ِ پیش ،به توصیه ی ماه ِ هفت شب خوانده ام :
""ترسیدم خاظراتی که از جانان براتم مانده بود به عاقبت دلم دچار شوند که در ازدحام آدم های بی هدف در کوچه ها راهش را گم کرده و آسیب دبده بود.....
اما باز هم تصور میکردم که با زنده و شعله ور کردن چیز هاییکه از چهره و حرف ها و لبخند جانان برایم مانده بود مبتوانم برای این قهرمان بدبخت و احمق که میکوشد در سرزمین بی حافظه ها معنای زندگی را بیابد سایه بانی کم نور و خشک پیدا کنم تا پناهگاه خیال خوشبختی هم باشد .""
* نوشتنم می آید و با خودم منولوگ دارم :
*:یکی نیست بگوید دختر ، این sizif.blogfa.com ، چه دارد که دلت برایش یک ذره شده بود ؟
*:هیچی ی ی ی هم که نداشته باشد سه سال و اندی ، مامن خاطره های خوش و ناخوش ات بوده و با غرغرها و بداخلاقی ها و چرخش های ناگهانی و لجبازی هایت ، مدارا کرده ...
------------
۱- بعضی ها برای بعضی کارها ساخته نشده اند یا بعضی کارها برای بعضی ها ساخته نشده اند ، تو هم مثل همان بعضی ها ... حالا هی بگو چرا چنین نشدم و چنان شدم و از کارهای کرده و ناکرده ، فلسفه بافی کن . بعضی ها همین شکلی اند و جور دیگری نمی توانند باشند . توهم یکی از همان ها.
۲- از ما بهتران ، دم از شور وشوق و حال و هوای انتخابات می زنند و ما هرچه از روزهای انتخابات یادمان می آید نگرانی بوده و حرص و جوش و فرافکنی و تخریب و ترس و ناگزیری ... همه ی آن جیغ هایی که با زنگ و پی . ام و اس ام اس ، سر هم می کشیم گواهند.
۳- این یکی را نمی توانم نگویم ... نمی دانم اینکه نزدیک انتخابات همه فعال و نظریه پرداز ِ سیاسی می شوند را باید به فال نیک گرفت یا فال ِ دیگری ،اما آنهایی که حیطه ی مطالعاتی شان از "نیازمندی های همشهری " فراتر نیست و ازنظرشان محسن رضایی همان محسن رفیقدوست است و آنوقت به پر و پای من می پیچند که چرا به کروبی رای می دهی ، را جدا نمی فهمم ...
۴- و ارادت بسیار به دوستانی که هنوز سرمی زنند و می پرسند که نفس می کشیم یا خیر . مخلصیم رفقا . خوشحالم که تعدادتان کم است ولی عزیزید بسیار زیاد.
از این زمان تا امروز ، منتظر اینهام :
یک جای دور ، یک گوشه ی امن ، یک روز بی دغدغه ، یک خواب آرام ، یک واژه زلال ، یک آغوش گرم ، یک فکر نجیب ... با یک کتاب نخوانده و یک فنجان قهوه ی داغ داغ ....
توقع زیادیه ؟
۱-یادش بخیر عید پارسال ، که چقدر برای دید و بازدید و رفت و آمد ها ، مشتاق بودم و آنقدر انرژی و حال و حوصله داشتم که آخر شب ها با برادر و دختر عمو و پسرعمو می رفتیم یک شب در میان آیس پک و لواشک انار می خوردیم . اما این چند روزه از صدقه سر کمبود خواب ِ روزهای آخر سال ، باطری ام بعد از یکساعتی از شب ، جدا تمام می شود و تا دایوینگ را روی تختم هماهنگ نکنم ، شارژ نمی شود ! آنقدر که دیشب در کشاکش بحثهای داغ فامیل عزیز ، با تمام وجود دلم می خواست جمله شان تمام شده و نشده ، بروند خانه شان ، یا لااقل من را از اظهارنظر معاف بفرمایند . خلاصه اینکه مهمان و مهمان کشی بشدت در حال رخ دادن است و ما هم نه اینکه نحواهیم از خودمان مطلب بنویسیم ، که درست نوشتنمان نمی آید . لذا خواهرانه توصیه می کنیم ،چنانچه احیانا آجیل خورانتان مجال داد ، شماره ویژه نوروز "فیلم " ، را از دست ندهید ( که همانا مهمان ِ خوانده ی چندین ساله خانه ماست) ، این هم قسمتی از بهاریه آقای احمدرضا احمدی که مثل همیشه از بهترین ها بود :
*اتفاق 19 : پرویز دوایی می گفت من و عزت انتظامی و یک هیات ایرانی ، برای شرکت در فستیوال به مسکو رفتیم ، یکی از برنامه هایی که برای هیات ایرانی در نظر گرفته بودند ، دیدار از تابوت شیشه ای لنین بود ، هرچه به عزت اصرار کردند که برای دیدار تابوت شیشه ای لنین بیاید ، نیامد . استدلال عزت این بود : اگر لنین در تابوت هوس کرد به من چشمک بزند ، من در تهران جواب سازمان امنیت را چه بدهم ؟ !!!
۲- این جملات از وبلاگ خانم بهاره رهنما ، عالی بودند :
**همیشه جایی در ذهنم به طرز غریبی خاطرات عزیز را با جزییات باورنکردنی برایم ثبت میکند و این گاهی میترساندم و گاه به یادم میاندازد که نوشتن برای آدم های درگیر گذشته و آدم هایی که استعداد فراموشیان مثل من کم است چه نعمت بزرگ و چه آرامبخش خوبی است .
۱.فروردین :
- باز هم تکرار حکایت چندین ساله آوارگی ، و اشکهای یواشکی ، طبقه پایین ِ تخت دو طبقه .
۲.اردی بهشت :
- جشن فارغ التحصیلی و اصفهانی که باورت می شود دیگر کم می بینی اش . خیلییی کم.
- به کرات می پرسند : جواباتون کی می آید ؟
- و رتبه ها می آیند ...
- * نمایشگاه کتاب
۳،۴.خرداد ، تیر :
- تولد و کادو بازی . زاد روز ِ سهند و حضرت ِ نوشین .
– یک سورپرایز نافرجام
- * دوستای تازه
- کنسرت استاد شجریان .
۵.مرداد :
- نیومد جواباتون ؟
۶.شهریور :
---- نتایج با پای خودشان می آیند . زنگ و اسه مس ...
- در انتظار اذان ...
- جشن ِدوازدهم ِ خانه سینما در جوار نوشین و آغاز عشق ورزیدن به صدای "علیرضا قربانی "
- ضیافت افطار ِ به یاد ماندنی ِ یک موسسه خیریه ، با همراهی ِ همان دخترک
۷.مهر :
- کیش گردی با همکاران ِ عزیز و دوچرخه سواری تا حد ِ فوت ...
- دورِ ِ نمی دانم چندمِ کلاسهای زبان را آغاز می کنیم ...
۸.آبان : خبری نیست گویا ... غر می زنیم ...
۹.آذر :
- شب ِ بیاد ماندنی ِ کنسرت آقای قربانی ِ عزیز ، فروغ و نوشین باد می زنند که بیهوش نشوم ...
۱۰.دی :
- با مهربانی ِ بهاره رهنما ، نمایش "خدای کشتار " را می بینیم ...
- و ایضا ، به لطف دوستی ، "کرگدن " ِ فرهاد آییش را ...
و گوشت میشود به تنمان این دو نمایش ...
- نوای ِ تار ِ استاد علیزاده
۱۱.بهمن :
- کدام رشته ؟ کدام دانشگاه ، مسئله اینست ...
- سفر ضربتی به اصفهان ... نکند به این زودیها گذرم به آنجا نیفتد ؟
- ثبت نام می کنیم ......
۱۲.اسفند :
-خبری نیست ...به تقویم ِ بیچاره نگاه می کنم که صفحات برگ نخورده اش ، به نهایت باریکی رسیده اند .خسته ایم و منتظر ...
* این هم کلمات کلیدی ِ اکثریت روزها و ماهها :
- کمبود ِ خواب، اتوبوس شب رو و روز رو ، دلتنگی ، سرماخوردگی ، کار ، کتاب ، خاتمی می آید ُ، نمی آید ، می ماند ....کاری بود که از دستم بر میومد !
گیج مانده ام
در هجوم بی لجام اعداد و کلمه ها
گریزی نیست :
بر رنگ آمیزی روال نامطمئن زندگی اتود می زنم ...
هزار خیال پراکنده
بی پروا
هر آنچه با من است و از من را
پس می زند ...
بانوی میانسالی سر ِ کلاس جامعه شناسی ، با اعتماد بنفس مثال زدنی ، ریاست جمهوری آقای اوباما را اینگونه تحلیل می کند :
" امریکا چشم طمع به ثروت افریقا دوخته است . چه مهره ای را بهتر از "اوباما " می توانستند بیاورند که بتواندبه افریقا نفوذ کند ، رابطه ی حسنه برقرار کند و کلی ثروت به جیب بزند ؟ همه ی آن رقابتها و رای و رای کشی ها ، سیاه کاری بوده ... "
* یک ضرب المثل قدیمی هست که میگه : " در ایران به عدد ِ جمعیت ، سیاستمدار داریم "
**جدا سر منشا این" توهم توطئه " و تفکر دایی جان ناپلئونی کجاست که اینطور در تار و پود خیلی از ما ها نفوذ کرده و اظهار نظرها و جهت گیری هایمان را به قهقرا می برد ؟
ماجرای عجیب و غریب ِ زندگی و مرگ این وبلاگ نویس ِ مرحوم و درفشانی های ملت در کامنتهایی که براش گذاشتن رو ببینین ... من تا حالا وبلاگش رو ندیده بودم ولی امروز اتفاقی این مطلب رو دیدم . نمی خوام قصاوتی کنم . ولی ناراحت کننده س. بهرحال اون دیگه نیست که در رد یا تایید خودش حرفی بزنه . علاوه بر اون کالبد شکافی حریم خصوصی مردم در هرصورت اخلاقی نیست ...ضمنا کم نیستند کسانی که بین هویت حقیقی و مجازیشان یک دنیا فاصله س . اگر همه نقابها کنار بروند ....
تا حالا شده شب خواب ِ کلمه ببینی ؟ انگار تا خود ِ صبح هزار بار برخاسته ای و هزار یک جمله ی گفتنی و نگفتنی را – آزادانه – و بی تکلف – تند تند نوشته ای ... بعد با خودت می گویی : آخیش ... بالاخره تمام شد ، نوشتمشان ... حالا که نوشته ام ، حتما می توانم فریادشان هم بزنم ...، چه اهمیت دارد که بقیه چه قضاوتی خواهند کرد ؟
رویای دلچسبی ست اما حیف ..بیدار که می شوی ، هرچه آن دفتر را ورق می زنی ، اثری از آن کلمه ها نیست . وااای ... پس چرا نیستند ؟! دوباره سعی می کنم ... چرا نمی توانم ؟
یعنی روزی می رسد که نوشته باشم و در بیداری هم ببینمشان ؟ کاش ... کاش زودتر برسند آن روزها . یاد ِ آن نقاشی ِ بچگی هایم می افتم . نوک ِ مداد ِ آبی ام شکست و مداد تراش نداشتم . آسمانی کشیده بودم که یک گوشه اش هنوز آبی ، رنگ نشده بود... روزهایی زیادی ست که حس می کنم که برای رنگ کردن ِ بعضی لحظه ها کم می آورم ...
تمام شب ِ تعطیلی را که برایش کلی نقشه کشیده بودم تا لنگ ِ ظهر بخوابم ، با سرفه های بدِ سرماخوردگی کشدار ِ امسال و آب نوشیدن های ِ مکرر سپری می کنم . روزِ قبل را همه اش یاد ِ او بودم . همان رفیق ِ قدیمی … چقدر قدیمی ؟ بقول خودش "از همان موقع که بدون روسری و با موهای دو گوشی ، همکلاسی ِ کلاس ِ زبان بودیم " ، می شود چند سال ؟ دست کم هفده ، هجده سال …اوهوم … دو سه سالی از من بزرگتر بود ، هم سنگ ِ صبور بود ، هم دوستی که همه جوره می توانستی رویش حساب کنی و به غایت قابل اطمینان … تا اینکه یکی از روزهای پاییز امسال ، عروس شد . و من ناخواسته در جشن عروسیش نبودم . اما یادم هست ( یادت هست ؟) صبح آنروز را که با او تماس گرفتم و هرچه خواستم جلوی ِ بغضم را بگیرم نشد ، که چرا نمی توانم او را در آن لباس ِ سپید ِ برازنده اش (خوب می دانستم چقدر از رسیدن این روز خوشحال است ) ببینم . مگر آنهمه قربان صدقه ام نرفت که جایم خالیست و گریه نکنم ؟ مگر روزِ جشن به مامان و بابا نگفت که … پس چرا حالا دیگر اثری ازش نیست ؟ اگر شما او را دیده اید و خبری دارید ، منهم دارم ...چرا در این چهار ، پنج ماه ، هرچه خواستم مثل قدیما همدیگر را ببینیم نخواست ؟ چرا وقتی به این بی توجهیش اعتراض کردم ...
این حرفها به درد کسی نمی خورد رفیق ، بجز من و خودت ، تویی که می دانم اینجا را می خواندی (می خوانی ؟)،می دانی وقتی فکرش را می کنم که چطور ممکن است آن قرار های گاه و بی گاه ِ خیابان ِ اعلم الهدی ، کنار کتابخانه ملی ، آن قدم زدن های ِ چند ساعته و خنده ها و اشکهای یواشکی ، کتاب خریدن ها از آقای ِ کتابفروشی ِ بدر و بستنی های گل یخ وهزار و یک نشانی دیگر را فراموش کرده باشی یا دلت هوایشان را نکند ، حس می کنم خالی می شوم ، خالی از آن قدیسی که از "دوست " همه این سالها برای خودم ساخته ام . یکی از "ترین " هایی که می توان کنار اسم دوست گذاشت به آن بالید "قدیمی " ست . تو بودی مگر نه ؟ فاتحه اش را خواندی دیگر ... بعد از آرزوی خوشبختی برایت ، هیچ نگفتی ... چرا ؟ کاش می گفتی . می گفتی که فرصتی نیست . کاش می گفتی که رفاقتمان را یادت هست فقط دوست ِ مجرد ِ دانشجویی که بقول خودت یاغی گری کرده و ترک ِ زادگاه ، بدرد ِ بانوی متاهلی مثل تو که -لابد فقط باید در خدمت منزل باشد- نمی خورد . (یادت هست چقدر اندر فوائد داشتن شخصیت مستقل بعد از ازدواج بالای منبر رفتیم ؟!!! )کاش همه روز و همه سال ،مثل اینروزها - خوشحال-سرگرم زندگیت باشی و روال مانند همین روزها باشد. بقول قیصر امین پور " در این میانه من از چه حرف می زنم " ...
** تبریک صمیمانه برای آقای فرهادی عزیز ، بخاطر این جایزه
پ.ن : قالب وبلاگمان هم به دلایل نامعلومی به ملکوت اعلی پیوست![]()
وقتی هیجان زده باشی و خسته و زیر بارِ کار و استرس ِ ثبت نام ِ دانشگاه و اینها حس ِ له شدن داشته باشی ، عصبانی می شوی و نتیجه اش می شود یک پست بی سر و ته . آنوقت حالا باید بیایی و اعتراف کنی که :
" دلم تنگ شده بود . خیلی زیاد. هرکس نداند خودم خوب می دانم که چقدر پستهای این وبلاگ شکل ِ روزهای ِزندگیم بودند. هر از گاهی که به آرشیوش نگاهی می اندازم دلم به اندازه همه ی آن خاطره ها می گیرد . من اینجا شکل خودم بودم (هستم ؟) ، ادعایی نبوده و نیست ، وسوسه ی ناشناس نوشتن و آدرس عوض کردن را هم از بین بردم . دوست دارم هین جا باشم و بنویسم . مثل گذشته ها . چکار کنم ؟ نمی توانم گذشته ای را که برایم عزیز بوده رها کنم .... ،حالا اوضاع هم کمی آرامتر شده . نه اینکه خوب ِ خوب ، ولی خدا را شکر ...مسیر دیگری رقم خورد و راهم را عوض کرد . راهی که برایش زحمت کمشیده بودم و یک دوره فرسایشی ِ پراسترس را گذرانده بودم . خود ِ خدا خواست اینبار ... و من فقط هرچه او پیش آورد پذیرفتم . ممنون از رفقای انگشت شماری که سراغم را گرفتند . همین . "
۱- به روی بهترین آدم دنیا هم که بخندی ، با عرض پوزش ، احساس می کند باید سواری بگیرد !
۲- اگر به رسم عادت ، جواب سلام ملت را با خوشحالی و خنده بدهی ، توهم برشان می دارد که عاشقشان شده ای ! در این موارد بقول همکلاسی کلاس زبانم ، می شود گفت :
"Your self-confidence kill me" !!!!
۳-بعد از ۲۶ بهار و تابستان و پاییز و زمستان ، دریافته ام که همه ی انسانها به اندازه کافی جنبه ندارند و دلیلی ندارد با صداقت احمقانه هر حرفی را جلوی هرکسی بزنی !!!
۴- و هیچ چیز بدتر از "زودباوری" نیست ...در نتیجه می توان این پالیسی را مدنظر داشت : " هیچکس راست نمی گوید مگر اینکه خلاف آن ثابت شود! "
۵- از ما بهتران مدتها پیش گفته اند : "خلایق هرچه لایق "
۶- من و رفقای نزدیک، خوب می دانیم که مدتهاست کمتر موردی حسادتم را برمی انگیزاند . پس زهی خیال باطل ...
و آخر اینکه ، قالب رو عوض کردم تا اینجا کمی شبیه دفترچه خاطرات شود . بنظرم وقتش رسیده که از اینجا برم . برم یه جایی که کسی سهند را نشناسد . دیگه کیف نمی ده انگار .باید رفت و یک سامان اساسی به زندگی داد . ولی از آنجایی که بنظرم هیچ چیز در جهان هستی مطلق نیست . شاید هم دلم تنگ شد و گاهی برگشتم !!!
بعد نوشت : گزارش روزنامه اعتماد از "بنیاد کودک "
۱- اینجا ، همین جا که سقف بالای سرم ، ، مال خودم است ، یا نه ... مال ماست ، چقدر کیف دارد . خوشحالم ، قصه میخوانم ، و باز درگیر همان پارادوکس قدیمی می شوم . مگه اینجا چِش بود که بقول ماندانا "یاغی گری" کردم و پایم را در یک کفش که – می خوام برم سرکار- و تا درسم تمام نشده ، همان جا بمانم ؟ - اوووف ... چقدر جنگیدم . آخرش بعد از آنهمه مباحث تئوریک با بابایِ دوست داشتنی و کمک و وساطتِ عموبزرگه ی همانقدر دوست داشتنی ، موفق شدم . و حالا ... چقدر دلتنگ می شوم . دلتنگ این خانه ، این حریمِ به راستی شخصیِ اتاقم ( همانی که در تهران نیست ...) با پرده های نارنجی اش ، که دراز شوم روی تختِ چسبیده به شوفاژ و صفحاتِ "فیلم" عزیزم، که هرماه پستچی می آوردش به همین نشانی ، را ورق بزنم . انگار بهترین جایِ دنیاست برای "فیلم خواندن " ، و در این بین ، یواشکی ، زیرچشمی ، قابِ عکس دکتر شریعتی را دید بزنم . یواشکی و زیر چشمی ، چون شرم دارم از زل زدن به نگاه نافذش . اممم ... برای برادرم هم دلتنگ می شوم . هم او . هم مامان بابا . و همه ی مختصاتِ این جمعِ چهارنفره که چندسالی ست بیشتر سه نفره است ، اوهوم . آقاجان حالا شما بگویید "خودت خواستی "! اما ما دلتنگ می شویم ... حتی دلتنگِ گیر دادن به برادر عزیز که : چرا بوی سیگار میاد؟
و او با چشمان گرد شده از تعجب که و نگاهی که یک خروار اعتراض دارد ، بگوید : آبجی....
می دانم که گیرِ احمقانه ای داده ام . سیگارش کجا بود دختر ؟اما خودم را توجیه می کنم . خوب دوستش دارم . جامعه هم تا دلت بخواهد گرگ دارد !!!
۲- دیروز اینجا کلی بارون بارید . معجونِ بارون و سرما و ترافیک ، این وقتِ سال معمولا در شهر ِ ما سرو می شود . الهه را بی رحمانه ،از انزلی می کشانم رشت ، و به رسم عادتِ گندِ همیشگی ، کلی هم منتظرش می گذارم ، آنقدر که صدای ماشینش هم در می آید و دیگر استارت نمی زند . گمانه زنی های اولیه حاکی از آن است که سیمِ استارت قطع شده یا یک چیزی در همین مایه ها ، اما بعد کاشف بعمل می آید که ایراد ماجرا از باتری ست . با سیامک و الهه ، سه تایی ، کلی به ماشین راه نرو ، و آدمهایی که آمده اند کمک ، می خندیم و دست ِ آخر ، دست از پا درازتر ، گلسار را پیاده گز می کنیم .
۳-تمام ِ مدت ِ پیاده روی ، حواسم به الهه ست . دختری که بی اغراق همه ی این پنج ، شش ، سال دوستش داشته ام از همان روزهایی که ترم صفری های آمار دانشگاهمان بودیم تا همین چندماه پیش در آن لباس سپید (که چقدر هم برازنده اش بود) ، حالا بزرگ شدن و پوست انداختنش را می بینم . می گویم : وایی ، الهه ، شکل این زنای تو خونه نشیا ... نه نمی شود . مطمئنم . او هم عادت به طغیان دارد .
کاش می شد ، چند روزی از اینجا بکنیم و برویم یک جای دور ، حرف بزنیم ، بخندیم ، اشک بریزیم و شکلاتهای ممنوعه بخوریم ...لازم داریم به خدا ... لااقل من ... یکبارم که شده باید رها شد . از قید و بند گذشته ، حال و آینده . خسته ام از انتخاب کردن . تصمیم گرفتن . یه راهی ، دو راهی ... چقدر سختن این تصمیما ...
۴- سررسید قدیمیم را پیدا کرده ام و ذوقمرگم ...چقدر کلمه ... یاد کلی نفرات . اصرار عجیبم را به بایگانی و حفظ خاطره ها نمی فهمم . لزومی دارد آیا ؟که اینهمه حواست به خاطره هایت باشد ؟ اینهمه آدم هستند که با یک Shift+Delete قال ماجرا را می کنند . و هیچوقت هم ریکاورش نمی کنند. اما همین کلمه ها و نوشته ها ، هرچند هم که همگی شان خوشایند نباشند ، اگر یاد بگیرم که درگیرشان نشوم . و فقط برایم محترم باشند ، می توانند چیز یادم بدهند ... خیلی زیاد.
۵-چندوقت پیش ، به دوستی ، در راستای اتفاقی که برایش افتاده بود ، گفتم که حتما خدا خیلی دوستش داشته که ... و البته کلی برایش خوشحال شدم که این حس را تجربه می کند .
گاهی اینطور می شود ، حسی عجیب در وجودت دمیده می شود ، لازم هم نیست اتفاق خاصی بیفتد . فقط کافی ست حس کنی که امروز ، خدا دوستت داشته . آنوقت از صمیم قلب بگویی خدایا شکر ...سبک می شوی . حتی برای چند لحظه ...
۶- به سفارش دخترعموی نازنین و همسرش ، بلیط کنسرت استاد علیزاده را برای سه تایی مان خریده ام . می شد چهار تا باشیم . با فروغ ... که خانوم پیچاندند. در نتیجه جمعه ی دیگر سه تایی می رویم کنسرت ...جای دوستان خالی
۷-دلخور بودم و هنوزم هستم . اما برای لحظاتی یادم رفتم که دلخورم و اینهمه -اینجا- حرف زدم . تا کی دوباره آنقدر حرفم بیاید که دلخوریم را فراموش کنم !!!!!!!
اصولا یکی از مفید ترین مخلوقات خداوندهمانا "آنتی ویروس" است ، نه تنها برای پی سی ، که برای انسان ! و حالا ، من فقدانش را شدیدا احساس می کنم . احتمالا از مشغله زیاد بوده که اول پاییز یک ورژن آپدیتش را نصب نکرده ام که انواع و اقسام ویروسهای خفن سرماخوردگی از حمله ی ناجوانمردانه شان بهم دست بر نمیدارند . اینبار فایل های صوتی و تصویریمان را هم زمان نشانه رفته اند !!!
*این که گرسنگان را طعام می دهم ، توهینی را می بخشم و دشمن ام را دوست می دارم ، خصایصی ست بسیار متعالی . ولی اگر دریابم که فقیرترین فقرا و گستاخ ترین متجاوزان ، همگی در من حضور دارند و من نیازمند صدقات و محبتهای خودم هستم ، که من خودم آن دشمنی هستم که باید دوستش داشت ، آن وقت چه ؟
*کارل یونگ
*هی چاقوی تیز کهن سال
زیر باران این همه پَر
رَدِ گلوی چند پرنده را پنهان خواهی کرد ؟
تو که تا ابد نمی توانی
تمام کبوتران بازمانده از آن پاییز را
دست آموز دانه و دلهره کنی!
به آشپزخانه ات برگرد
چیزهای بسیاری هست هنوز ...
که به تساوی تقسیم نکرده اند !
*: سید علی صالحی
در راستای گشت زنی های مجازی در سینمای ما ، به یک نام آشنا بر خوردم . نامی که هم بشدت آشنا بود و هم یادم نمی آمد که کی و کجا ... فلاش بک به ۱۷ ، ۱۸ سال پیش ، صاحب آن نام را به وضوح برایم تداعی می کند. دوست نزدیک و همکلاسی دوران ابتداییم بود . دخترک حالا برای خودش یک خانم هنرپیشه تئاتر شده است و آقای گلمکانی عزیز هم آنطور از کارش سخن گفته است . دست به دامن گوگل شدم و هر جایی که می شد سرچش کردم . پروفایل ۳۶۰ اش ، بهترین جایی بود که می شد به او دسترسی داشت . با دلشوره خاصی برایش پیغام گذاشتم . مدام با خودم می گفتم " یعنی منو یادش می یاد ؟ " ، دوست من آنلاین تر از آن بود که فکرش را می کردم . خیلی زود جواب داد . من را هم خوب به یاد داشت و آنقدر با احساس جواب داد که خجالت کشیدم و شرمنده پاکی عواطفش شدم . و البته کلی خوشحال که بر خلاف خودم که همچنان دور باطل می زنم! ، او اینقدر در کارش موفق است . بهترین ها را برایش آرزو دارم و امید وارم اجرایش تمدید شود تا نمایش تحسین شده اش را از نزدیک ببینم .
یادداشت هوشنگ گلمکانی بر نمایش " ماجرای ناپدید شدن شهرزاد شادمان " در سینمای ما :
همین جمعه 24 آبان فیلمی دیدم به نام «بسترهای نرم، نبردهای سخت» (روی بولتینگ، 1974) که پیتر سلرز بر بستر ماجراهای جنگ جهانی دوم و اشغال فرانسه توسط آلمان نازی، در آن شش نقش متفاوت بازی میکرد؛ از آن شیرینکاریهایی که معمولاً به بازیگرانی مثل او میسپارند. کمدی سبک و مفرحی بود که بیشترین شور و انرژیاش را از همین زندهیاد جنتمکان پیتر سلرز کبیر گرفته بود؛ بدون آنکه وارد مفاهیم عمیقه بشود. بعدش غروب همین روز به طور اتفاقی نمایشی دیدم به نام «ماجرای ناپدید شدن شهرزاد شادمان» (نوشته و کارگردانی علی منصوری) در سالن «گوشه» فرهنگسرای نیاوران، کار چند جوان بااستعداد که در آن هم یکی از بازیگرانش، آیه کیانپور، در هفت نقش بازی میکرد.
این هم کمدی مفرح و دلچسبی است که بیشترین شور و انرژیاش را از همین بازیگرش گرفته و البته طرح و متن کارشدهای هم دارد، پر از شوخیهای بامزه با ژانرها و نامهای آشنا، از زیبای خفته تا روانی هیچکاک. این خانم جوان هفت تا نقش متفاوت بازی میکند که حتی از نقشهای پیتر سلرز هم متفاوتترند؛ از یک مدل مکشمرگمای پرفیسوافاده و ازخودراضی گرفته تا یک رختشوی عامی جنوبی، یک پسرک تخس از نوع بچهپررو، متخصص خونشناسی ادارة پلیس در هیبت یک وامپیر، یک نویسنده، شنل قرمزی و حتی مردی شبیه هیتلر! اجرای چند تا از این نقشها پر از ظرافتهاییست که نشانة استعداد درخشان این خانم جوان است و شاید سینما هم بتواند آن را کشف کند و به کار بگیرد؛ بهخصوص در قحطی کمدین مؤنث در سینمای ایران. البته بقیه هم کارشان را خوب انجام دادهاند؛ از جمله طرح ابتکاری پوستر و بروشورش هم در تناسب کامل با فضای نمایش است.
برای بنده که غروب جمعة خوبی بود. گویا قرار است این ماجرا هفتهشتده روز دیگر هم روی صحنه باشد؛ اگر گذارتان به آن طرفها افتد، تماشایش را از دست ندهید، ضرر نمیکنید. البته اگر این نمایش در تئاتر شهر یا یکی دیگر از تالارهای وسط شهر اجرا میشد (که قابلیتش را هم دارد)، حتماً تا حالا خودش را شناسانده بود، اما گویا جوانهای کمترشناختهشده باید به همین سالنهای دوراافتاده قناعت کنند.
به چشم می بینم آن روزی را که سر یکی از اینهایی که در شلوغی مترو و تاکسی مباحث تئوریک سیاسی - اجتماعی ارائه می کنند و همه چیز را گردن نظام و دولت و احمدی نژاد می اندازند ، یک جیغ بنفش بکشم . نمی فهمم اینکه سر سوار شدن قطار ، گیس و گیس کشی می کنند ، روی پله برقی می دوند و یا صبح کله سحر دود سیگار را پیشکش حلق مبارک خلق الله می کنند هم تقصیر احمدی نژاد است ؟ به طرز بدبینانه ای فکر می کنم اگر همین آقایی که گویا همه نابسامانی ها تقصیر اوست ناگهان تصمیم بگیرد ماهی مثلا ۵۰.۰۰۰تومان به حساب هر شهروند ایرانی واریز کند ، ملت همه از وجنات و درایتش خواهند گفت . کاش کمی هم مفهوم نقد ، آن هم از نوع منصفانه در سطح جامعه نهادینه می شد .
تمام سالهای دانشجویی مان ، سعی میکردیم (یا سعی می کردند بهمان بقبولانند که)بخود ببالیم که فارغ التحصیلان آمار ، در مقایسه با سایر رشته ها ، تعدادشان کم است . اما آنچه اتفاق می افتد انگار خلاف تصورات ماست . مملکت مملو از آماریونی است که برای داده کاویشان سوژه ای جالبتر و حیاتی تر از اینکه چه تعداد دختر و پسر دم بخت داریم و به ازای هر انسان مونث چند انسان مذکر وجود دارد ، پیدا نکرده اند . و هر روز یکسری عدد و رقم از خودشان ارائه می کنند و بعد که کلی جوان از ترس پیدا نشدن فرد رویاهایشان تا مرز خودکشی پیش رفتند ، رقم دیروزی را نامعتبر اعلام می کنند و مجددا شادی را به میان اقشار دم در خانه بخت برمی گردانند . و این در حالیست که علما هنوز فرصت نکرده اند نرخ معقولی برای موارد کم اهمیتی مثل تورم وبیکاری ارائه کنند . از سوی دیگر ، عده ای که مطمئنا تعدادشان بسیار بیشتر از موارد فوق الذکر است ، با آنکه آمار را در سطوح آکادمیک فرا نگرفته اند ، ولی بخوبی از پس این مهم برمی آیند و این توانایی را دارند که در زمانی کمتر از سه سوت یا کسری از ثانیه ، پته های سوژه ی موردنظر را روی آب بریزند ، آمار هفتاد و هفت پشتشان را هم در بیاورند و شخصیت و رفتارهایش را هم نه تنها آنالیز، که قضاوت و حکم هم صادر کنند ...همان فرمولی که ما هرچه این سالها لابلای کتابهایمان گشتیم ، نیافتیمش . یاد استاد نازنینی که به طنز پیشنهاد می داد که لااقل ما ها که این رشته را میخوانیم سوگند یاد کنیم که رسالتمان گرفتن آمار ملت نباشد ، بخیر !!!
*الهه ی عزیزم ، در کامنتی که برای پست "این سرمای دوست داشتنی " گذاشته هشدار بجایی داده : --یه مدتی خودت نبودی سهند . یه نگاه بنداز به پستای قبل -- پیش از او هم بهم گفته بودند ...حالا معنی تذکرت را می فهمم رفیق !
من به شهری غمگين، پُر عطر غربت،
به سرابی لرزان،
من به يک بقچه پُر از تنهايی
- که تو نانی خوشبو، صبح يک روز بهار، بسته بودی در آن -
زير يک سوز مداوم و به آواز نسيمی معتاد
من به وهمی شايد،
همه شب بيدارم.
تو زشادی سرمست و به باغی آباد
که رهاش از وطن سادهی من بس دور است...
زير يک سايهی بيد
خواب را، بازيچهی چشمت کردی
و زمان را بستی
مثل يک قصه که خواندی يک شب
من ولی باز
- به وهمی شايد-
همه شب بيدارم.
وقتی هوا سرد سرد است ، دلم می خواهد یک پالتو قرمز بپوشم ، مثل همیشه دیرم شده باشد و با عجله از میان شلوغی و جمعیت بگذرم و بروم کافه ای مثل گودو ... هات چاکلت سفارش بدهم . یک عالمه حرف بزنم . اولش کسی چیزی نگوید تا من اعتراف کنم ... اعتراف کنم که ... بعد او که حرفهایم را شنیده ، بگوید و من ته مانده ی شکلات تلخ آب شده را با آرامش کلماتش سر بکشم .
اما ... پالتوهایم یا طوسی اند یا مشکی . در این یکسالی هم که تهرانم ، فقط سه بار به کافه رفته ام . که هیچ کدامش "گودو " نبوده . اما بدون اینها ،همین دیروز بود یا پریروز که یک ساعت سر رفیقی جیغ کشیدم ...و بعدش کمی آرامتر شده بودم . آن دفترچه قدیمی را باز کردم و قول دادم به خودم ، به آن کاغذها و کلمه ها ... و در دلم به آن رفیقایی که می دانم سهند خوش قول را دوست تر دارند ...
پ.ن ۱: رفقای عزیز ل.ن.گی ! از رنگ پالتویی که دلم خواست استفاده ابزاری نفرمایید !
پ.ن ۲: بانوی جامعه شناس ... که هر از گاهی قدم بر چشمان سیزیف می گذارید ، کل کل کردن با شما را دوست داریم ، خیلی زیاد .
پ.ن ۳ : ارژنگ منتشر شد ...با همان تیم حرفه ای جریده شریفه مرحومه "هفت " . تولدش برای مان کلی بار نوستالژیک داشت . پاینده باشد . ( بازهم اینجا فستیوال " پ. ن " راه انداختم ... امان از پر حرفی .
خواستم بگویم که جداّ دلم می خواهد صبح که چشمم به دنیا باز می شود ، سقف بالای سرم ، متعلق به خانه ی خودم باشد . دیگر کمتر مهم است که کجا باشد ،بتوانم با اطمینان بگویم که من "اینجا" هستم ، فقط "همین" جا . خواستم بگویم که آوارگی حکایت غریبی دارد . خواستم بگویم که سخت است تاب آوردن نگاههای نگران پدر و مادر ، هرچند که خو گرفته باشند به این نگرانی ها . خواستم بگویم که گاهی دلم تنگ می شود برای اینکه هر وقت که دلم خواست بروم بنشینم کنار مامان ، و یک دل سیر برایش حرف بزنم و تعریف کنم . یا ...اما... یادم آمد ... یادم آمد که خودم انتخاب کرده ام وبرای انتخابم، تلاش کرده ام . پس ادامه ندادم ... خودم انتخاب کرده ام .
۱-طبق عادت دیرینه در کوچه و خیابان حواسم به نوشته های روی در و دیوار است و در این بین انصافا به موارد جالبی برمی خورم که شاهکارترین آنها دعوت به همایشی تحت عنوان " چگونه آشنایی خود را به ازدواج منجر کنیم " ! ، است . نمی دانم خنده دار بودن این موضوع برای من به این خاطر است که من اساسا با گردهمایی های با اسامی مثل "۹۹۹راه برای رسیدن به آرامش" ، "چگونه استرس خود را با خاک یکسان کنیم " یا " پودر کردن افسردگی در ۳ سوت " مشکل دارم ،( چون بنظرم آرامش کاملا "درونی " ست و برای رسیدن به آن هیچ عاملی بهتر از خود آدم نمی تواند موثر باشد ). یا اینکه موضوع ذاتا خنده دار است . در این راستا غیراز اعلان این نکته به علاقمندان که تاآشنایی هایتان به طلاق منجر نشده ، "بشتابید ..." ، نظر دیگری ندارم !
۲- روز جهانی (!) آمار ، بر دانش آموختگان غیور ، خودساخته ، پرتلاش و مستعد این ابر رشته ، مبارک باد !
فاصله فرود آمدن گام ها هرچه بیشتر باشد ، صدای خردشدن برگها زیر پا ، کشدارتر می شود . آهسته هم که قدم برمیدارم ، صدا ، کامل در گوشم می پیچد . حالا می توانی بگویی پاییز است ...اما حتی همین الان که سعی می کنم تناسبی میان فرود آمدن این گام تا گام بعدی ،حفظ کنم ، انگار سنگینی لغزان لغزنده ای از این شانه به شانه دیگر ، این تناسب را بهم می زند . نایلونهای سفید سنگین را زمین می گذارم ، روسری قرمز رنگ را کمی جلو می کشم و نگاهی به ساعت .... از هفت هم گذشته است. شب های پاییز و زمستان را دوست دارم . بخصوص در خیابانهای خیس و بارانی رشت . در را که پشت سرم می بندم به این فکر می کنم که برای جبران همه کج خلقی های این چند وقت چقدر به یک قدم زدن اساسی در آن خیابان ها محتاجم ...

*دیر آمدی موسی
دوره اعجازها گذشته است
عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن
تا کمی بخندیم ...*
گاهی وقتها بعضی اتفاقها انگار، چاره ای نیست جز اینکه منتظر باشی تا خودش
بیفتد . جنگیدن جواب نمی دهد . تحمل وضعیعتی که در آن هستی هم بشدت طاقت فرساست
. تلاش هایت برای رهایی از آن هم محکوم به
شکست است . دیگران هم می آیند و می روند و رجز می خوانند و نسخه می پیچند و تئوری ارائه
می کنند . اما نه تو راهت را عوض می کنی ، نه روال زندگی عوض می شود . گمان می کنی که کم کم فسیل می شوی و عادت کرده ای
به فلان و بهمان. اما روزی اتفاقی می افتد . گاهی نتیجه اش به خواسته درونی ات
نزدیک است و حس می کنی که اوضاع رو به بهتر شدن می رود . و اوقاتی هم هست که همه
چیز را بهم می ریزد و نمکی می شود بر زخمهای کهنه و نو . زندگی من پر از این
پیشامدها ی خوشایند و ناخوشایند بوده . که در لابلایشان هم تجربه های خوب و بد
اجتناب ناپذیر بوده اند . همان تجربه های بد ، که بهایش هم برایم به غایت گران بودند ، حالا به کاتالیزوری برای غلبه بر روزمرگی و
بی اتفاقی ، این روزها تبدیل شده است . حجم کتابهای نخوانده ام بسرعت کم می شود .
بعد از دست و پنجه نرم کردن با بیست و اندی
واحد از انواع و اقسام ریاضی جات ، که در قالب رشته آمار ، در دانشگاه ، به خوردمان دادند ، به ریاضی خواندن رو آورده
ام . روزی یکی دو ساعت قضیه می خوانم و انتگرال حل می کنم ، چالشی که برای رسیدن
به جواب مسئله ، با آن روبرو می شوم را، دوست دارم . می گفتند و می گویند که تغییر
کرده ام . اولش برایم قبولش سخت بود ، از اینکه انگار پوست می اندازم ، فرار می کردم.
اما حالا حس بدی ندارم . از اینکه مثلا مورد قضاوت واقع شوم ترسی ندارم ، رودربایستی های سابق ، کمرنگ و کمرنگتر
شده اند. از اینکه دیگران اعتماد بنفس کاذب داشته باشند و من نه ، اذیت نمی شوم و
مرزهایم را به وضوح با دیگران حفظ می کنم . نداشته هایم را پنهان نمی کنم و داشته
هایم را به رخ نمی کشم... خودم را مرور می کنم و یادم می افتد که برای دست یافتن
به همین ها ، چقدر روزها آمده اند و رفته اند ، چقدر مقایسه شده ام و چندبار زمین
خورده ام و دوباره و چندباره به خودم تکیه کرده ام . اما باز هم همان اتفاقها رخ
خواهند داد . خوب یا بد . مهم نیست . چون در مکتب این ماجراها می آموزیم ...
* عنوان این پست اسم یکی از درسهای مشترک آماری ها و ریاضی ها و بعضی از شاخه های مهندسی است !
-آدمهایی كه در يك مرحله از زندگيشان ، يكهو ، فاز عوض مي كنند و دچار"دغدغه دين " مي شوند ، هميشه برايم جالب بوده اند . دلم مي خواهد بدانم چه عاملي باعث مي شود كه چنين تغييراتي در آنها شكل بگيرد . البته حساب آنهايي كه نيتشان خودنمايي و پست و مقام و مواردي از اين قبيل است ، جداست . روي سخن من مواردي است كه پشت انتخاب و رفتارشان ، "تفكر"و "مطالعه" است . چون بسياري از ما ، از آنجاييكه حق انتخاب نداشته ايم ، كمتر بينمان پيدا مي شوند كه با آگاهي و شناخت ، به آيين آسماني مان رسيده باشیم . اگر هم ادعايي هست و فريضه اي هم انجام مي شود ، بیشتر موارد حاصل ميراثي ست از پدر و مادر و گذشتگان ، كه كوركورانه ادا مي شود . از همين جاست كه عموم جامعه يا "مذهبي " اند يا "ضد مذهب " . دسته اول يا افراطي اند و هر غيرمسلماني ( ولو سني مذهب) را نمي پذيرند يا مي خواهند ارشادش كنند و از آتش جهنم برهانندش و يا متعادل كه اصطلاحا سرشان در كار خودشان است و انسانها را برمبناي دينشان طبقه بندي نمي كنند . دسته دوم هم كه از آن طرف بام افتاده اند ، از روند آفرينش تا آخر ، همه را انكار مي كنند . با اينكه شخصا ،در خانواده اي بزرگ شده ام كه "معتقد "اند و به خط قرمزهاي جامعه گاهي بيشتر از عرف پايبندند ، اما عميقا بر اين باورم كه براي پايبندي به يكسري اصول انساني ، حتي مواردي مثل حجاب ، كه صرفا در دين به آن پرداخته مي شود ، نبايد به مسلمان و مسيحي و كليمي و زرتشتي بودن اكتفا كرد . اينكه حواسمان به حق و ناحق باشد و دروغ نگوييم و ...(هرچند كه در دين روي انها مانور داده شده باشد) بايد يك باور عميق و نهادينه در وجود هركسي باشد و دين تنها مي تواند بهانه چنين باوري باشد . همانطور كه براي نماز و روزه و ... باید دليل محكم تري داشت . كاش وظيفه حكم نكند روزي 17 ركعت نماز بخوانيم و از اذان صبح تا مغرب ، گرسنه بمانيم ... باور كنيد كه خيلي از ما ، بخاطر انجام همين ها ، دچار توهم "بهشت" شده ايم ...
- دخترك را خيلي وقت نيست كه مي شناسم . اما بواسطه تفكرش و البته دوستي كه در اين مدت كم ، بينمان شكل گرفته ، بسيار برايم قابل احترام است . امروز هي از كنارم رد مي شود و دلايل "پنجگانه " اي مي آورد كه من به آن دلايل نبايد صبح كه مي آيم سركار ، اخم كرده باشم و احيانا غر بزنم و فقط بايد بگو و بخند باشم. من هم مي گويم كه اگر او پنج دليل دارد ، من هم براي اخم هايم ، پنجاه دليل دارم . حالا قرار است 3تا از "پنجاه گانه" هاي خودم را در اولين فرصت ، برايش رو كنم ... البته در همين راستا تهديد كرده اگر دلايلم منطقي نباشد ، به روانكاو معرفي ام مي كند !!!
- يك "زوج دوست داشتني" كه تصادفا از دوستان خيلي خوبم هستند، بالاخره با سماجت مثال زدني شان ، از يك دانشگاه معتبر آنور آب ، پذيرش گرفته اند . با اينكه از ديدن به ثمر نشستن تلاشهايشان ، خوشحالم ، اما تصور روزهاي زيادي كه بايد بدون ديدنشان ، بگذرد و دلتنگي ناخودآگاهي كه اتفاق می افتد ، بغضم را سنگين مي كند . هرچقدر هم كه دلداريم بدهند كه زود به زود خبرم را مي گيرند و نصيحت كنند كه درسم را خوب بخوانم و به آنها بپيوندم و تاكيد كنند كه حتما براي دفاع از پايان نامه ام ! خبرشان كنم . مي دانم كه موفق مي شوند و خيالم راحت است . اما از شما چه پنهان ، هرچند كه در حال حاضر حتي اگر بخواهم هم شرايطش را ندارم ، ولي احساس مي كنم كه اين سرزمين را با همه نابساماني هايش دوست دارم ...آنقدر که نتوانم به راحتی دل بکنم
- قصه سریالهای مناسبتی رسانه ملی ، مثنوی هفتاد من کاغذ است . از بلاهت شخصیتهایی که الزاما باید یا "سیاه " باشند یا "سفید" که بگذریم و دیالوگهای سخیف را هم که نشنیده بگیریم . به نظرم نمی توان این واقعیت را انکار کرد که یکی از اصلی ترین اهدافی که صدا و سیما در تولید سریالهایش دنبال می کند ، "تبلیغ"است و در راستای این هدف ، به روش های کاملا فاشیستی متوسل می شود . آن صحنه از دست پخت سیروس مقدم را یادتان بیاید ... """زری مواد فروش ، شب هنگام در خانه اش احتمالا طرفدار پر و پا قرص صدای امریکاست که با آن صدای بلند به حرفهای مجری برنامه "زن امروز" گوش می دهد...""" شک نداریم که زنان و دختران ایرانی ، اسم گرد سفید هم به گوششان نخورده است مگر اینکه VOA یادشان داده باشد و اینهمه جوان مشغول به "ساقی"گری ، مسلما دست پرورده استکبار جهانی اند . وگرنه در این مملکت که این خبرها نیست . استغفرالله...
*.كمتر از هميشه خودم را دوست دارم . بي انصافي ست ، شايد هم ناشكري ، اما كاش بتوانم جاي اين كه هستم ، دلي داشته باشم فقط كمي نرمتر از سنگ . كه مثل آب خوردن رحمش نيايد ، چشمي كه به روي هر آنچه كه نپسنديد به راحتي بسته شود . زباني كه گاهي هم تند و برنده باشد و مراعات سن و سال و روحيه و گذشته و آينده آدمها را نكند و گوشي كه هروقت كه لازم بود نشنيده بگيرد ، هرچقدر هم زل زده باشند در چشمانش و بلند بلند بگويند "دختر شماليِ ..." .و كمي فراموشي تا از ياد ببرد كه با خطاي كمتر ، نصیبش آسیب بوده است .نمي دانم اگر سعي كنم ، اينها كه گفتم را بیشتر داشته باشم ،زندگي چه رنگي مي شود ؟ اصلا رنگ مي گيرد يا مثل اينروزها سياه و سفيد خواهد ماند ؟
**.راستش فكر ميكنم كه چقدر روند زندگي و رابطه ها "وظيفه مدار"شده . انگار همه بايد سيكل روزمره اي را كه در آن آدمها به مدرسه بروند و بعد به عشق پيشوند دكتر مهندس ، روانه دانشگاه شوند و بعد از آنهم مسلما ازدواج و تشكيل خانواده و ... را طي كنند . آنهم در يك برهه زماني خاص ... مثلا اگر كسي بيست و سه چهارسالش شد و به دانشگاه نرفت يحتمل مقاديري كمبود IQ دارد ، اگر دخترك تا سي سالگي اش ازدواج نكرده ، گمانه زني ها حاكي از آن است كه كسي پيدا نشده بگيردش . پسرك هم حتما يك جاي قصه اش مي لنگد كه كسي تا آن سن و سال زنش نشده . دير يا زود همه محكوم اند كه اين روال را بپيمايند بي آنكه "دليل" اي دست كم براي خودشان داشته باشند . مثلا وظیفه حکم می کند که حال رفیقی را بپرسیم نه اینکه فکر کنیم شاید به احوالپرسیمان نیاز دارد . قصدم زير سوال بردن هيچ يك از مواردي كه ازشان حرف زدم نيست . فكر مي كنم قشنگتر بشود اگر دليل ديگري براي مثلا درس خواندن و ازدواج كردن و باهم بودنمان داشته باشيم . آنوقت شايد حاصل مدرك تحصيليمان ، مشتي معلومات نصفه نيمه نباشد كه به هيچ كاري نيايد . يا كمتر بشنويم كه زني ، شوهري ، بعد از ازدواج ، حوصله شان از هم سر رفته یا بهم خيانت كرده اند . يا بازهم رابطه اي باشد (عاشقانه يا عارفانه اش مهم نيست) كه بشود بر آن رشك برد . ناب و آرام ... با پس زمينه ي "دوست داشتن " ... هرچند كه بي دليل فراموش كرده ام ، "دوست داشتن " را. اما دلم هواي اينها را كرده ...بي دليل .
خداي من ...نمي توانم مبهم تر از اين حرف بزنم . اجازه هست ، همان سوال تكراري را بپرسم ؟ من چه كار كرده ام ؟ چند بار (لااقل در يك سال و نیم گذشته ) سرم را از لاك خودم بيرون آوردم ؟ بعد از پايان نامه و كنكور و جنگ جدال سر كارمند شدن و يا نشدن و تهران ماندن و نماندن و ... همه اينها ، وقتي هم ماند كه به مسئله ديگري فكر كنم ؟ كاري به كار كسي داشته باشم ؟ جدا ،چند بار راهم از محل كار تا خانه كج شد ؟ كسي وارد زندگيم شد كه بخواهم برنجانمش ؟ دروغ بزرگي گفتم ؟ دوز و كلكي دركار بود ؟ دلتنگی و تنهایی گاه و بیگاهم را جز یک بالش خیس و چند کلمه و کاغذ و کتاب با کسی قسمت کردم ؟ماشنكا ، نوشين ، ماندانا ، شما هم كه شاهديد ... كجاي صورت مسئله ايراد داشت ؟ قول مي دهم كه آرام باشم . راستش را بخواهي چاره اي ندارم . فقط اگر فرصت كردي يكجوري دليلش را برايم روشن كن ... كجاي روند اين زندگي اشكال داشت كه بايد بهم مي ريخت ؟ حالا چطور اين پازل هزار تكه را دوباره كنار هم بچينم ؟
---------------------------------
یوتا اینها را گفته که بدجوری حرف دل من بود :
پشت دستانم را داغ کرده ام. هر دو دستم را تا هر وقت بوسه ای بر هر کدامشان خورد یادم باشد...
که یادم باشد خود بیش از همه می فهمم که بعضی اتفاقها برای من ساخته نشده اند یا شاید من برایشان ساخته نشده ام.
*پابلو نرودا میگه :
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر سفر نكنيم
اگر مطالعه نكنيم
اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم
اگر به خودمان بها ندهيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
هنگامي كه عزت نفس را در خود بكشيم
هنگامي كه دست ياري ديگران را رد كنيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر بنده ي عادتهاي خويش بشويم
و هر روز يك مسير را بپيماييم
اگر دچار روزمرگي شويم
اگر تغييري در رنگ لباسهاي خويش ندهيم
يا با كساني كه نمي شناسيم سر صحبت را باز نكنيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نكنيم
همان احساسات سركشي كه
موجب درخشش چشمان ما مي شود
و دل را به تپش در مي آورد
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم
هنگامي كه از حرفه يا عشق خود ناراضي هستيم
اگر حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن خطر نيندازيم
اگر بدنبال آرزوهايمان نباشيم
اگر به خودمان اجازه ندهيم
براي يكبار هم كه شده از نصيحتي عاقلانه بگريزيم
بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم
بياييد امروز خطر كنيم
همين امروز كاري بكنيم
اجازه ندهيم دچار مرگ تدريجي بشويم
شاد بودن را فراموش نكنيم
لذت داشتن استادی مثل "آقای اردشیری" نازنین را فقط آنها که شاگردش بودند درک می کنند. کلمه های ناچیز من کجا می تواند آن همه مرام و محبت و احساس مسئولیت و مردانگی را توصیف کند ؟ آنروزهایی که اول و آخر گلسار را تا رسیدن به آن خانه ی دوست داشتنی ، گز می کردیم کی باورمان می شد که روزی با چشمانمان ببینیم که نوشته اند "بلوار زنده یاد استاد ولی الله اردشیری " ...
آقای اردشیری عزیزم...یادت کرده ام چون بی اغراق هر بار که نگاهم به کتاب و دفتر می افتد ، در نا خود آگاهم می آیی. اینهمه "کتاب هایمان را nبار خواندیم " اما چرا با آن تن صدای دوست داشتنی "دیوااانه " صدایمان نمی زنی؟؟؟ کاش بشود هربار که میآیم رشت بهتان سر بزنم و کلی مثل قدیم با هم حرف بزنیم . مثلا بگویید که "آخر سهند هم مگر اسم دختر می شود کُر؟" یا اشکالی بپرسم و سر به سرم بگذارید که...
دروغ چرا...یک روز شاگردتان بودن هم کافیست تا نتوان فراموشتان کرد .تا برسد به ما با آنهمه خاطره شیرین .. باور دارم که شما هم مهربان تر از آنی که فراموشمان کنی ...هوایمان را از آنجا (که حتما بهتر از اینجاست که ما هستیم) داشته باش و دعایمان کن استاد عزیز.
در اینجا ،بنیاد کودک، جعبه ای درست کرده اند به اسم " جعبه آرزوها " که بچه ها آرزوهایشان را بنویسند و داخلش بیندازند . می دانید آرزوی چند تایشان این است که "نوشابه " داشته باشند ؟
--------
بدون شرح : لعنت به روزی پایمان به جایی به اسم ترمینال باز شد . ۴ سال ترمینال های کاوه و صفه ی اصفهان و حالا هم " آرژانتین"...
با خودم به كودكي هايم فكر مي كردم . مثل اینجا ... و اينكه آنروزها چه نقشي در شكل گيري شخصيت امروزمان ايفا كرده اند . اينكه خيلي از "تفاوت" هايمان ريشه در همان روزها دارد و انگار شرح رفتارهاي امروزمان را همان نام ها و نشانه ها و خاطره ها ، نوشته اند .
حاصل آن ايام براي كودكي كه پدر شبها برايش از "صمد بهرنگي" مي خواند و مادر قصه هاي كودكانه مي گفت و دختر عمو "خيام " به خوردش مي داد تا از بر كند و پسرعمو اشعار لاتين و ...بايد هم بشود يك "سهند " ، كه حالا بر سرمفاهيم اساسي زندگيش مثل مذهب و عشق و دوست داشتن و مرگ و .... با خودش ، دچار خود درگيري حاد است و دروغ چرا... اصطلاحا هر را از پر تشخيص نمي دهد . نقل آن روزهاست و آدم ها و خاطره هايي كه اجتناب ناپذيرند و مختصاتي كه آن موقع ست شده اند و همچنان دست نخورده اند .... بنا به روايت شاهدان ، يكي از دغدغه هاي من تا پنج ، شش سالگي اين بوده كه چرا در عكسهاي عروسي پدر و مادرم نيستم!!! و اين دغدغه سوژه ي مناسبي براي عموزاده اي بود كه تجسم عيني "سوءاستفاده از احساسات پاك كودكي" به شمار مي آمد و مي گفت " چون تو بسيار شيطان و جنجالي ، در فلان اتاق زندانيت كرده بوديم ..." و من تا چند سال به آن اتاق كذايي لعنت مي فرستادم ...و اين زودباوري هنوز هم به شدت ادامه دارد .بگذريم . نمي خواستم بحث را به خودم بكشانم . كنجكاوي عجيبي راجع به آدمهايي كه از آن روزها ، هريك بنوعي در ذهنم مانده اند دارم .... اينكه كجايند و روزگارشان چگونه مي گذرد . و بهشان مي آمد گه چكاره شده باشند و ... تا حدودي مي شود حدس زد اما خوشبختانه يا بدبختانه زندگي آنقدر پيچ و خم و بازي دارد كه با اطمينان مي توانم بگويم همه كاري به همه كس مي آيد !!! از آن دختر مهربان و دوست داشتني كه تمام خانواده اش را زلزله رودبار با خود برده بود... تا آن دختر تخس پايتخت تبار كه بهم گفته بود كه خاله اي دارد كه رفته امريكا و زن مايكل جكسون شده !!!! ( بماند كه ما اولين باري كه چهره عاليجناب مايكل را روي صفحه تلويزيون رويت كرديم با افتخار فرموديم " اااا ...شوهر خاله دوستم !!! و با شليك خنده حاضرين دريافتيم كه گويي مجددا مايه شادماني جمع شده ايم ! ) همه شان حالا بيست و چند ساله اند و محتمل ترين گزينه اين است كه راهي خانه شده باشند و مشغول شغل نه چندان شريف همسر داري ! يعني كدامشان مثل ما هنوز مات و مبهوت سر در آوردن از معماهاي هستي اند ؟... هركجا هستند خدايا به سلامت دارشان !!!!
پ.ن : در خبرها آمده بود كه ظاهرا الف. ن عزيزمان و زيرمجموعه اش 22 تير را در تقويم ، بعنوان روز عفاف و حجاب و از اين حرفها ثبت كرده اند . بيزارم از سيستمي كه در آن "حجاب" توجيه كننده "نجابت" باشد . همين .
*تا اطلاع ثانوي نصب و نگارش هرگونه آگهي ترحيم ، تسليت ، آه ، ناله ، اشك ، شكايت ، غر ، غصه و موارد مشابه در اين مكان ممنوع مي باشد . در صورت ظهور موارد فوق با متوليان امر ( از نگارنده گرفته تا باعث و باني ) شديدا برخورد شده و علاوه بر آن ، كت بسته تحويل مقامات قضايي خواهند شد.*
***دوست قديمي برايم نوشته بود:
"فرقي نمي كند چه كسي اول مي آيد ، مهم اين است كه چه كسي ادامه مي دهد ، چه كسي تا آخر مي ماند و چه كسي زير قولش نمي زند ..."
حالا به بهانه رفاقت چندين ساله مان ، براي تو كه بعد از من آمدي اما هميشه بودي و هستي ... براي تو كه هميشه ، خودخواهي ها و امر و نهي ها و اخمها و اشك هايم را با نگاه معصومت ، نجيبانه مي پذيري ...
سيامك عزيزم ....دنبال بهانه بودم تا غرور بيجاي آبجي بزرگه بودنم را بريزم دور و برايت بنويسم ...حالا ، امروز ، زادروز 19 سالگيت وقت خوبي ست مگر نه ؟ چه كسي مي تواند باور كند كه با آن تفاوت سن و سالي كه بينمان هست چقدر بهم نزديكيم ؟ خيلي وقتها دلم خواسته فرياد بزنم كه باجنبه ترين رفيق تمام سالهايم هستي و من قدر نمي دانم ....همه ي حرفهايم را كه خيلي هايشان سنگين تر از آن بودند كه در سن و سالت بگنجند مي شنوي و قضاوت نمي كني و دلداري مي دهي و مي بخشي و همچنان مي گويي كه "افتخار مي كني كه خواهرت ...." .بگذريم عزيز دل ...اما من به تو كه ميرسد بيرحمتر از آن مي شوم كه هستم . اشتباهاتت را برنمي تابم و انگار يادم مي رود كه من هم ...چرايش هم مال همان عشق عجيبي ست كه نمي تواند بپذيرد كه عزيزترين موجود زندگيش لحظه اي پايش بلغزد . اما نمي شود ...بايد گذاشت تا زندگي روال طبيعي اش را طي كند . توهم بايد يادبگيري ، اشتباه كني و تجربه كني ...و من هم با تمام وجودم آرزو كنم كه شادي لحظه لحظه هاي زندگيت را همه روزه جشن بگيرم .
ديگر دنبال كلمه نمي گردم .بجاي همه بنفشه ها ... يك "دوستت دارم " پيشكشت مي كنم . تولدت مبارك ....***

پ.ن : اينروزها راحت و بي پروا كنار اسامي آنها كه دوستشان داريم ، پنج حرف كذايي مي گذاريم : م.ر.ح.و.م
نامه رضا كيانيان براي خسرو شكيبايي
لاكردار، اگر بدوني هنوز چهقدر دوستت دارم (گفتگوي نيما حسن نسب)
گوشتان را می کشم آقای شکیبایی ( منصور ضابطیان)
چقدر خوب است که آدم ایتقدر دلش خوش باشد که با چند ایمیل آدرس و حتی با آدرس وبلاگهای شناخته شده کامنت بگذارد و زر زر کند .مهم نیست که مخاطب آن حرفهاکداممان هستیم . مساله اینجاست که یادم نمی آید با کسی حرفم شده باشد یا دلخوری و آزاری برای کسی ایجاد کرده باشم و بجز یکی دو رفیق مورد اطمینان ،ارتباطی بجز کامنت با بلاگرهای خاص و عام داشته باشم . که حالا بخاطرش هر بار که اینجا را ببینم چشمم به مشتی مزخرف بیفتد و مجبور باشم پاکش کنم. در همین راستا کلا بی خیال کامنت می شوم . ان شاء الله که آنهایی که سرخوشی کاذب دارند، شفای عاجل بیابند . چه خوب که هیچ وقت در زندگی که "مسنجر باز" نبوده م که آیدی از من دست کسی باشد و آن هم روی اعصاب باشد . فعلا بی خیال ...
بعد از گذشت ۲روز ، هنوز تب دارم . ترمزهای مداوم راننده و اينكه مدام نزدیک گوشم داد می زند "آپادانا" ، "آپادانا" ، حالم را بدتر می کند . به "دلبستگی " و "وابستگی " فکر می کنم . و اینکه اگر بخواهم اینها را برای خودم بشمارم ، به چه نتیجه ای می رسم ؟ بجز خانواده و تعداد انگشت شماری "رفیق" ( و نه دوست ) ،موردی هست که از قلم انداخته باشم ؟ کارم ؟ نه ...زادگاهم ؟ نه ... شهری که آنجا درس خواندم و "بزرگ"* شدم ؟ بازهم نه ...الان که فکر میکنم آن دلیلی که اصفهان را برایم خواستنی کرده ، "وابستگی"ام است . دلیل دیگری برای برگشتن به آنجا ندارم و مطلبی هم نیست که آنجا "جا" گذاشته باشم و بخواهم دنبالش بروم ...غیر از اینها که گفتم مورد خاصی به ذهنم نمی رسد . تجربه خوب بهم فهمانده که "وابستگی" خوب نیست ، اما با اینکه به جبر زمانه (!) رورهای زیادی از این سالها را مستقل زندگی کرده ام و خودم به آن روزها و بالا و پایین هایش سر و سامان داده ام ، حس می کنم گاهی "دلبستگی " کار خوبی می تواند باشد . دلبستگی نه اینکه آویزان چیزی و کسی باشی ، اینکه حس کنی نقطه ای هست که حتی اگر تکیه گاهت نباشد و تکیه گاهش نباشی ،ميتوانی فکر کنی که "هست " و " جریان" دارد . دست کم برای من که این حرفها را از روی شکم سیری نمی زنم و جملاتم تلاشي ست تا بتوانم خودم را بین همه آن مسائلی که ذهنم را مشغول کرده ، پیدا کنم . غیر از این ، در خودم دنبال دلیل بی تفاوتی هایم و اینکه چرا دلبستگی هایم اینقدر محدود شده ، می گردم . مدتهاست كه نمي خواهم دور و برم را خوب ببينم ( چشمها را باید شست ؟!!!) . جذابیتهای ظاهری ديگران هم به چشمم نمی آید . اثراتش هم احتمالا برای آنها که زیاد می بینندم واضح و مبرهن است! یک لحظه فکر کردم که ترس هایم را بریزم دور ... یک "دلبستگی " که بهم "قرار" بدهد ، نه ... لازم نيست كاري بكند . من هم یک گوشه دلم هميشه دلتنگش باشم ...
اما ... نه ... چرا اين ترس لعنتي بيرون نمي رود ؟
*: جایی خواندم که "آدمها تا تنها نشوند ، بزرگ نمی شوند " (نقل به مضمون) این جمله در ما موثر افتاد و به فال نیک گرفتیمش و سریعا لینک دادیم به خودمان ، که عجب !!! پس ما چون در اصفهان زیاد تنها بودیم، "بزرگ" می شدیم و خودمان حواسمان نبود !
1- تمام ديروز را بي حوصله بودم . يك بي حوصلگي ممتد كه انگار امتدادش قرار است حالا حالاها ادامه داشته باشد . جواب sms ها را دير دادم ، با مامان و برادر كوچيكه ، خيلي بد حرف زدم . كنار رفيقي بودم و كم و تلخ حرف مي زدم . اما ... چرا كسي "بي حوصلگي " ام را برنتابيد ؟ چرا بجاي اينكه برنجند و به حساب خودخواهي ام بگذارند ، لحظه اي اين فكر از سرشان نگذشت كه شايد ... چرا با زبان بي زباني گفتند كه سهند بي حوصله و اخمو را نمي پذيرند؟ و حتي نگران حالش هم نشدند . مگر من نگرانشان نمي شوم ؟ ...چند روز پيش را بياد مي روم كه نگران كسي شدم كه غرور و رودربايسي ، نمي گذاشت جوياي حالش شوم . اما به زحمت راهي پيدا كردم كه بدون آنكه خودش بفهمد از حالش با خبر شدم .
2- اتود زده بودم براي يك طرح فانتزي ، يك شعر ناتمام هم داشتم . هر دو را پاره مي كنم و روي بقيه نوشته هايم خط قرمز مي كشم . لابلاي آنهمه كاغذ خط خطي ، كلي جمله عاشقانه بي مخاطب پيدا مي كنم . به خودم نگاه مي كنم كه كجاي اين قيافه و روال زندگي شكل اين كلمه هاست كه مي نويسي ؟!
۳- حس مي كنم كه زندگيم يك گره كور دارد . "خلا" اي حس مي كنم كه نمي دانم از چيست و چطور بايد پرش كرد . مثل اينكه دستي از غيب پيدايش شود و باري از دوشم بردارد ! از نگاههاي پرسان و كنجكاو و طلبكار خسته ام . دلم نگاهي مي خواهد كه عميق باشد و گوشي كه بشنود اما قضاوت نكند ...
۴- يكسال گذشت ؟!! نيمه دوم ۸۱، وداع تراژيك و اشك آلود يك سهند با پدر و مادر و برادرش و طعم گس غربت ، دانشگاه و آدم هاي عجيب و غريب ، درس هاي طاقت فرسا و اساتيد بيگاري كش ، شب هاي امتحان و روزهاي تنهايي ، ، بهارستان و كوچه هاي تو در تو و شكل هم ، دكه ي مطبوعاتي سر چهارراه و "شرق" و "اعتماد" و "هفت " ، چهارباغ بالا و گز كردنهاي هزاران باره ، صف نان سنگك و ظهرهاي داغ ، از سي و سه پل تا سينما ايران ، از دروازه دولت تا ميدان امام ، از ديزي نقش جهان تا افتتاح اولين آيس پك اصفهان و ته چين هاي رستوران شهرزاد و پيتزاي آرابو و ارديبهشت باغ گلها و چهارفصل ناژوان و باغ پرندگان ...و درخت انجير حياط خانه اي كه سه سال مامن تمام لحظاتم بود ...تا ارديبهشت ۸۷ و اشكهايي به پهناي صورت ، به بهانه اينكه تصور ميكردم شايد اين آخرين باري باشد كه در اين شهر نفس مي كشم ...... و همه اينها يعني هجوم بي لجام خاطره هاي امن و ناامن اصفهان ...
۵- قلمم به شدت سطحي شده . بهتر است از حالا به بعد بيشتر بخوانم و كمتر بنويسم . اينجا هم كه تا امروز ، "چندروز نوشت " بوده ، احتمالا "ماه نوشت " يا شايد هم ... خواهد بود . حرفهايم ، حرفي نيست كه گفتني باشد ، هر وقت كه كلماتي در خور نوشتن پيدا كردم ، مي آيم و مي نويسم . نه اينكه "وبگردي " را ترك كنم ( اين يك قلم را عمرا !) نوشته هاي دوستان دور و نزديك را همچنان خواهم خواند و هر از گاهي هم با يادداشتي و كامنتي خودي نشان خواهم داد . دوستان خوبي داريم اينجا ، حساب ماشنكا كه جداست ، اما از باقي دوستان ، نگار و سارا و رزا و تينا و دو نفر ديگر را از نزديك ديده ام و از آن ديدارها ي رو در رو ( بخصوص مورد اخير ) خاطره هاي خوبي در ذهنم مانده است ... بيادشان خواهم داشت . ممنون ....
بعد از تماشای افرا در زمستان ۸۶، شب پنجشنبه ۶ تیر۸۷ ، یک شب بیاد ماندنی شد . چند ساعت آرام سر جایمان نشستیم و هنرنمایی استاد و یارانش را تماشا کردیم . سعی کردیم بوی ساندویچ های کالباس را از لابلای جمعیت نادیده بگیریم و افاضات پشت سریهایمان را که گاه و بیگاه می فرمودند "اشتباه کرد اینجا باید پایین می خواند ... " را هم نشنیده بگیریم .
بشدت دلم می خواست تا شعاع چند متری ام آنها نشسته بودند دلم می خواست . جای همه آنهایی که می دانند چقدر جایشان خالی بود و نیز معدودی که نمی دانند چقدر دوست داشتم کنارم بودند . خالی خالی ...
بشنويد مرغ سحر ...

پ.ن : نميدانم چرا دلم خواست بگويم : "هيچ كس ، هيچ كس را نشناخت "
سرم را برمیگردانم و میبينم سرش را برگردانده و خيره نگاهم میکند. به چشمانش نگاه میکنم. مثل هميشه ساکت است. به صرافت میافتم چيزی بگويم. منتظر است و بی صدا گوش میکند. انگار آفريده شده که گوش دهد. خيره شود و نگاهش پرسان باشد. مدتهاست که رابطهمان خوب نيست. او که چيزی نمیگويد. من هم سکوت میکنم. بگذار هر چه میخواهد وراندازم کند. زمانی يکی بوديم. بی آنکه چيزی گفته باشيم حرفهای هم را میشنيديم. من میخنديدم او شاد میشد. يکیمان که غم داشت ديگری هم بغض میکرد. من بغض میکردم و او سراپا گوش میشد. حتی آلبرکامو را هم دوست داشت. وقتی میخواندمش کسی خوشش نمیآمد ولی او کيف میکرد. ترسهايمان و اميدهايمان مثل هم بود...تا همین اواخر... از همه هراسان بوديم به قولی ز سيلیزن، ز سيلیخور، ز تصوير بر ديوار ترسان بوديم. تا روزی که راهمان از هم جدا شد. اين من بودم که عوض شدم. يک روز صبح بلند شدم. ديدم با او غريبهام. خودش نمیداند. نمیداند که اينطور نگاهم میکند. از چشمانش پيداست که اشتباهم گرفته. از همينش متنفرم. از اين که فکر میکند مرا میشناسد از اين که میتوانم به آسانی فريبش دهم. از اينکه من بغض کنم و او بی خبر، لبخند تحويلم دهد. مثل دو غريبه به هم سلام میکنيم، بدون اينکه حتی به چشمان هم نگاه کنيم. مدتهاست که از درون هم بیخبريم. با آنکه کنارش ايستادهام، بينمان فرسنگها فاصله است. نگاهم را از نگاهش میگيرم و آهسته دور میشوم به سکوت معنی دارش میانديشم و نگاه سوال پيچش که بنيان وجودم را ويرانه کنان میکاود. سنگينی نگاهی را از پشت سرم احساس میکنم دوباره رويم را بر میگردانم. همچنان خيره نگاه میکند. دست به چشمانش میکشم...امان از این تصوير خاک گرفتهی آينه، که خيال آشنايی ندارد.
--------------------------------------
منتظرم تا آسانسور 5طبقه كذايي را طي كند و
برسد به مني كه طبق معمول هر صبح ، بر خيال خام "تمارض"* فائق آمده ام .
صداي بلند مرد همسايه كه انگار با تلفن حرف مي زند ، توجه ام را جلب مي كند . ..
حاشيه نمي روم .... همسرش سركار رفته و او با كلماتي وقيح و لحني وقيح تر ، دوست
دخترش را به منزل دعوت مي كند ... حالا گوشهايم آنقدر تيز شده اند كه اگر در باز
شود به داخل پرت مي شوم ...خواب هم حسابي از سرم پريده و آسانسور هم گويي چند دقيقه اي هست كه
رسيده .
تا رسيدن به محل كارم ، فريم به فريم آنچه كه شنيده ام را مرور مي كنم . اولين بار نيست و مطمئنا آخرين بار هم نخواهد بود . اما هر بار كه اتفاقاتي از اين دست مي افتد، حالم دگرگون مي شود . مي دانم كه هزار و يك توجيه و تفسير مي توان بر چنين رفتارهايي نوشت ، اما من فقط به دو حس متضادي فكر مي كنم كه طرفهاي درگير ماجرا ، با آن همراهند . هرچند هميشه يكي از سوالات تاريخي زندگيم اين بوده كه "چطور مي توان به همين راحتي خيانت كرد" ؟ (نه لزوما به جنس مخالف) و دلم مي خواست كه بتوانم انگيزه كسي كه راحتتر از آب خوردن اينگونه رفتار مي كند را ، درك كنم ، اما..........خوشحالم كه اين توانايي را در خودم نمي بينم كه روزي روزگاري ، خالق چنين حس وحشتناکی در كسي باشم .
*تمارض=از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون ، يه نقطه ضعف برجسته ام اينه كه خراب خواب صبحگاهم و هر روز در لحظه اي كه اقدام به كار طاقت فرساي برخاستن از تخت مي كنم ، اين فكر پليد از سرم مي گذره كه " كاش امروز زنگ بزنم بنياد و بگم كه مريضم و نمي تونم بيام ..." ولي همون لحظه يه صدايي ميگه " آخرش كه چي ..." و با اينكه دلم مي خواد به اون صدا بگم: " shut up plz ، آخرشو كسي نديده..." ، بلند ميشم و ...روزي از نو ، روزي از نو !
پ .ن۱ : این قهرمانی بر استقلالیان جهان خجسته باد !
پ.ن۲ : خرداد۸۶ ، چه روزهای زشت و طاقت
فرسایی داشتم . پایان نامه و امتحان های ترم آخر و ... . انگیزه ام از یادآوری آن
روزها ، تشکر صمیمانه از "نوشین" عزیزم ، بخاطر همه دلگرمی ها و حمایتهایش به
خصوصصص در آن روزهایی که تنهای تنها بین آنهمه استرس دست و پا می
زدم، است ...
با وجود نوشین و همین طور بودن فراموش نشدنی "ماشنکا" در کنارم ، وقتی که شمارش معکوس تا جلسه
دفاعیه ام بود (آنهم با آن حال و روز من) ، سختی آن لحظه های داغ اصفهان را
با چند خاطره خوب از سر گذراندم .ممنونم ... یه عالمه ... و دوستتان دارم
.
پ.ن ۳ : بارها و باره در این صفحه مجازی ، بی ربط و مربوط ، از دکتر شریعتی نوشته ام و این بار به بهانه ۲۹ خرداد ، سالروز هجرتش ، هزار باره کلماتش را مرور می کنم :
**همیشه حرفهایست برای گفتن و حرفهایست برای نگفتن و ارزش عمیق هرکس به حرفهایست که برای نگفتن دارد حرفهایی اهورایی و برامده از دل ...
*پروردگارا ، به من توفيق تلاش در شكست ، صبر در نوميدي ، رفتن بي همراه ، جهاد بي سلاح ، كار بي پاداش ، فداكاري در سكوت ، دين بي دنيا ، مذهب بي عوام ، عظمت بي نام ، خدمت بي نان ، ايمان بي ريا ، خوبي بي نمود ، گستاخي بي خامي ، مناعت بي غرور ، عشق بي هوس ، تنهايي در انبوه جمعيت و دوست داشتن بي آنكه دوست بداند روزي كن ...
" غصه كه نمي خوري ، دنيا چيزي كم ندارد ...باورکن
دلتنگي هايت را بگذار دم در ،
شايد كسي كم داشت و آمد وبرد... "
خدا سر شاهد است از همان روز گذاشتيم ، ولي كسي نبرده و همجنان به قوت خود باقي ست ..چكارش كنم ؟
*:ماشنكا !
چقدر باید مواظب بود تا اشتباهی نکنی که نابخشودنی باشد؟
با خودم "لج" می کنم ...مثل همیشه. تنها کاری از دستم بر می آید و دودش هم به چشم کسی نمی رود جز خود خودم ...
...حس خوبی ندارم . همیشه ترسم از این بود که با بی رحمی "مقایسه " شوم .حالا این اتفاق افتاده و من آرام و بی سر و صدا نشسته ام و فکر می کنم که صبر کنم یا فراموش کنم یا لجبازی ام را عملی کنم ...اما ...شاید بهتر باشد که بگذارم همه چیز آرام آرام در ذهنم ته نشین شود . فراموش می کنم . فراموش می کنم . فراموش می کنم . در حین این فراموشی یادم می آید که در گذشته های نه خیلی دور ، من چقدر صبور بودم ، چقدر همه چیز را به زمان سپردم و عصبانی می شوم که چرا خودم را نادیده گرفتم .از همه آنچه که آزارم می دادند ،راحت گذشتم ...اما کسی برایم صبور نبود . اما ...اما ...
.
.
.
ربط زیادی ندارد ولی ،از دکتر شریعتی می نویسم :
وقتی دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن.
سنگ روی سنگ قرار بگیرد.
گفتیم:
از آب آسمانه کند
رنگین کمان ما
با سرخ ها ، بنفش ها ، آبی ها
گفتیم:
سطرهای عاشقانه از جوانی مان را
جایی کنار بگذاریم
برای اولین قرر ملاقات با شما.
گفتیم.
گوش نکردند
نه سنگ ها ، نه رنگ ها ، نه شما
*حافظ موسوی
-----
دقت کرده اید ،بعضی آدم ها را فقط باید از " دور " تماشا کرد . و خاطر جمع بود که هیچ گاه به حریم افکارت راهی نمی برند ... اینکه از دور "قشنگ " اند یا نه مهم نیست ... برای کسی مثل من ، این موجودات ، فقط با نزدیک شدن شان ، ته مانده های انرژی ام را هم تحلیل می برند و همه ی آنچه ماهها رشته بودم مثل آب خوردن پنبه می کنند .
ای مهربان ...
چراغ اتاقم را خاموش کن ...
چون :
یک خواب راحت می خواهم که و قتی بیدار شدم ، با خودم دنبال دلیل نگرانی ام نگردم و یک نفس عمیق بکشم
*التماس میکنم مارال ، التماس مي كنم!
خودت را بر پا نگه دار
بدون تزلزل،
بدون آنكه كمرت قدري دوتا شده باشد
بدون آنكه خم به ابرو ، غم به چهره
نم به ديدگان بياوري...
به عصا ، به ديوار ، حتي به دستهاي ديگران
- كه تكيه گاه تمام عمر من و تو بود هم - تكيه مكن !
من و تو قصه ي خوبي بوديم مارال ، قصه ي
خوبي بوديم
اما
حال
اين واقعيت را بپذير كه
هر قصه سرانحام ، ناگزير ، در نقطه اي به پايان مي رسد
اين واقعيت را هم كه
اگر قصه اي تمام نشوذ
قصه اي تازه آغاز نمي شود
و من و تو
در تمام عمر
در انديشه قصه هاي نو بوديم
و آغازهاي نو ....
مارال ...
تمام شدن مسئله اي نيست
چگونه تمام شدن مسئله ماست ..........
* آتش، بدون دود ، نادر ابراهيمي
تمرین می کنم تا به زور هم که شده ، این کلمه را به دایره المعارف کلمات مورد استفاده ام اضافه کنم. مدتهاست جایش خالی ست...
می توان از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست...
برای هزارمین بار که می خوانمش نمی دانم چرا بطرز عجیبی دلم می خواهد به جای فاصله ها ، به راحتی می شد نوشت "خاطره ها " ...
یک دیوار ... برای کوباندن محکم کسی که هنوز هم اشتباه می کند . مثل گذشته هایش ...
سراغ دارید؟
من در بدر دنبالش هستم ....
**نمی خواهم ماشنکا برود . از روزی که این پست را گذاشته ، با ترس و اظطراب این جا را می بینم . و نمی دانم . انگار دلگرمی ام بود و نمی دانستم .
شاید این هم یک جور خودخواهی باشد . اما ... ماشنکا . نرو ... لااقل از اینجا.
