از گذشته٬ باید خوباشو سوا کرد٬خوشی هاشو مرور کرد...بقیه اش؟ بریز تو این کیسه زباله های بزرگ.. محکم گره بزن...بزار دم در...
اوهوم.. حالا حتما باید روزی سه بار اینا رو تکرار کنم؟
*ماشنکا
*ماشنکا
وسط شلوغی و همهمه یهو چشمم بهش افتاد.کنار پیاده رو ..روی سکوی جلوی یه مغازه نشسته بود و دورو برش یکی دوتا کیسه پلاستیکی پر از جوراب بود.سرشو انداخته بود پایین..خیلی خوب دیدم..سرشو انداخته بود پایین و با صدای آروم قیمت جوراب رو می گفت..کف زمین رو نگاه می کرد و حرفاشو تکرار می کرد..بچه نبود.. یه دختر حدودا ۱۶-۱۷ساله..سرو وضعش مرتب بود...آشفته و فقیرانه نبود..مانتو و مقنعه و کاپشن...به آدما نگاه نمی کرد..اصلا...چشماش رو از رو زمین بلند نمی کرد ...لعنتی خجالت می کشید...
حالا هر روز که ازاونجا رد میشم می بینمش که کف زمین رو نگاه می کنه و با صدای آروم و طوطی وار قیمت رو میگه..اینقدر آروم که جز خودش هیچ کس نمی شنوه ...
کاش اون دختره بدونه که یکی هست که هر روز می بینه و می فهمه ....
---------------------------------------------------
**به جناب آرش به خاطر فوت پدرشون تسلیت می گم...تو این مدت اصلا فرصت کامنت گذاشتن نداشتم...شرمنده ام...
جناب آرش...من یه تشکر حسابی هم به شما بدهکارم... پاییز و زمستون رو با شعرای عالی و فوق العاده شما گذروندم ...خوشحالم که با یه شاعر همسایه وبلاگی بودم! ...همین یه تیکه از انتهای یه شعرتون خودش شعر کامله:
...زخم هایم
دلتنگ ِ
دل شوره هایتان
شده است ...
----------------------------------
***این آخرین پست من بود...یه ماه دیگه اینجا میشه دو ساله...تجربه بدی نبود... کنار کشیدنم علت خاصی نداره..یه روزی دلم خواست وبلاگ داشته باشم و شروع کردم و حالا فکر می کنم کافیه و تموم می کنم.. البته سهند هست و سیزیف پابرجاست و فقط من خداحافظی می کنم...ازین که تو این مدت حرفامو خوندید ازتون ممنونم....عیدتون هم پیشاپیش مبارک...
حکایت غریبی ست حکایت این دویدن های ممتد
که نام کوچکش شده زندگی...
ما شکیبا بودیم.
و این است آن کلامی که ما را به تمامی
وصف می تواند کرد.....
ما شکیبا بودیم.
به شکیبایی بشکه يی بر گذرگاهی نهاده ؛
که نظاره می کند با سکوتی دردانگیز
خالی شدن سطل های زباله را در انباره ی خویش
و انباشته شدن را
از انگیزه های مبتذل ِ شادی ی ِ گربه کان و سگان ِ بی صاحب ِ کوی،
و پوزه ی ِ ره گذاران را
که چون از کنارش می گذرند
به شتاب
در دست مال هایی از درون و برون بشکه پلشت تر
پنهان می شود.
*
ای محتضران
که امیدی وقیح
خون به رگ هاتان می گرداند!
من از زوال سخن نمی گویم
[ یا خود از شما- که فتح زوال اید
و وحشت های قرنی چنین آلوده ی ِ نامرادی و نامردی را
آن گونه به دنبال می کشید
که ماده سگی
بوی تند ماچه گی اش را ] -
من از آن امید بی هوده سخن می گویم
که مرگ نجات بخش شما را
به امروز و فردا می افکند:
« - مسافری که به انتظار و امیدش نشسته اید
از کجا که هم از نیمه ی راه
باز نگشته باشد؟»
شاملو
پ.ن: انتظار زیادی نیست که بخوام متن..شعر... یا هر چیزی رو که می نویسیم..اول کامل بخونید بعد نظر بدید...
ببینید دوستان...باور کنید اصلا نمی خواستم ادای این کتابهای روان شناسی را در بیاورم...خودش اینجوری شد ! من فقط یک سری نکته هایی که در طول سالها ی کوتاه ! زندگی.. خودم ( دقیقا خودم تنهایی ) بهشان رسیدم و کارامدیشان بارها برای خودم ثابت شده برایتان لیست کردم...که شاید شاید به درد کسی بخورد ....تو خواه پند گیر...خوه ملال !
۱- خودتان را همیشه اسکن کنید...ویروس ها را پیدا کنید ...لطفا هر چیزی را به ذهنتان راه ندهید..ذهن ما خیلی زود به هر چیزی عادت می کند...خیلی خیلی زود...ذهنتان را ول نکنید به امان خدا و هر مزخرفی را نخوانید..نبینید..نخواهید....همیشه یادتان باشد خیلی زود عادت می کنیم...این یک حقیقت ثابت شده است..
۲- همیشه یک دورنما برای زندگیتان داشته باشید...به کجا دوست دارید برسید؟ به امکانات و شرایط کاری نداشته باشید....شما باید در زندگیتان آرزو داشته باشید این باعث می شود گاهی حس های خوبی سراغتان بیاید...اگر آرزویی ندارید جدن به خودتان شک کنید...
۳- دنیا پر از آدمهای مزخرف است...آمار دقیق ندارم! ولی از من قبول کنید که تعداشان زیاد است....دلیلی ندارد هزارتا دوست و ۴۰۰ تا رفیق فابریک داشته باشید ! اگر آدمی در حال اسکیت روی مغزتان است چرا انرژی بیخودی مصرف می کنید؟ خیلی راحت در قسمت contact ذهنتان پاکش کنید....باور کنید اگر تعداد دوستانتان کمتر از ۳۰ تا شد به این معنی نیست که آدم دوست نداشتنی و بی کلاسی هستید ! به شخصیت خودتان احترام بگذارید .... هر کسی ارزش وقت صرف کردن ندارد.... همین که یکی دوتا دوست صمیمی و سه چهار تا آدم حسابی دورو برتان باشد به ۶۰۰۰ تا آدم مزخرف اعصاب خورد کن بیخود می ارزد...
۴- می شود یک بار این سوالها را از خودتان بپرسید؟
"وقتی از دوست داشتن کسی با خودتان حرف میزنید دقیقا دارید از چی حرف می زنید؟ ..."
"چه چیزی را در آن آدمیزاد دوست دارید؟ "
دارید فکر می کنید که " اینکه اسمش میشه حسابگری؟! " ..نه عزیزم...این حسابگری نیست....این مشخص کردن تکلیفتان با خودتان است.....دوست داشتن..عشق...عادت...وووو ...کلمه هایی هستند که از فرط استفاده زیاد بی هویت شده اند و ما گاهی ندانسته از روی چشم و همچشمی اسمشان را اشتباهی روی حس های خودمان می چسبانیم...به دیگران کاری نداشته باشید...کلمه ها و حس های مخصوص به خودتان را داشته باشید ... لطفا با خودتان صادق باشید و خودتان را گول نزنید!..حیف که نمی خواهم بالای منبر بروم وگرنه ازتان می خواستم وقتی به سوال دوم جواب دادید و چیزی که فهمیدید زیاد خوشایند فکر عاقل و بالغتان نبود ...اگر جوری بود که از خودتان تعجب کردید... یک کمی هم به درونتان نگاه کنید..به خود درونیتان که ممکن است با خود واقعی و بیرونیتان فرق داشته باشد ( که در اکثر آدمها فرق دارد متاسفانه ) ...اگر در این خود درونی خوب توجه کنید شاید متوجه بشوید که شما چیزی را در آدم دیگری دوست دارید که خود درونیتان به آن خصوصیت تمایل دارد ..یعنی چیزی که دوست داشتید می بودید ولی نشدید...اگر جایی اشتباهی دیدید شاید باید خود درونیتان را مداوا کنید و مشکل را برطرف کنید...
۵- به خودتان احترام بگذارید...خیلی خیلی.....اگر احترام نمی گذارید حداقل بدانید چرا... در لحظه های بد و زشت و وحشتناک به خودتان یاداوری کنید که به خاطر فلان مساله از خودتان بدتان میاید و حوصله خودتان را ندارید..این باعث می شود کل وجودتان را زیر سوال نبرید...این کنترل خیلی سختی است چون در لحظه های بد معمولا همه چیز مزخرف و بی معنی می شود ..برای اینکه در این لحظه ها له نشوید در یک گوشه ذهنتان دلیل حال بدتان را ثبت کنید و مدام به آن رجوع کنید...لطفا نگویید " وای وای بی خیال..حوصله داریا !" نه عزیزم...اگر شما تجربه گذراندن لحظه هایی که خیلی بد و وحشتناک می شوند را دارید و مثل من می میرید و زنده می شوید ! ..پس حتما دنبال راهی برای زود تر گذراندن آن لحظه ها و زنده شدن دوباره می گردید ! ازین لحظه ها هیچ گریزی نیست ..ما فقط می توانیم سعی کنیم سریعتر رد بشوند...

این یه خط نوشته رو حذف کردم تا دوستان بگن وضع خودشون با توجه به این الگوریتم در چه حاله!
راه رسیدن به آرزوها این است : بهایش را بپرداز...
از فروغ :
خوشا بهحال کسی که سرگردان است و نمیداند دنبال چه میگردد.. آرمانش را نمیشناسد..مختصاتی از آن در ذهن ندارد..
میگذارد تا دنیا شگفتزده اش کند..هربار شگفتزده تر از بار قبل..
وقتی میدانی چه میخواهی، زندگی سخت میشود...
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم که می گذرد ....
*قیصر امین پور
1-اگر از حال ما می پرسید (که نمی پرسید! ) زیر حجم سنگینی از کتاب و مقاله ها (اکثراً نخوانده!) که روز به روز هم تعدادشان زیادتر می شود در حال دفن شدنم! تکنولوژی پیشرفت کرده و الان به جای کتاب های سنگین و رنگارنگ سنتی ٬ علم شده ebook و میریزیم توی این سی دی ها و دی وی دی های کوچک و همه جا با خودمان می بریم! اگر ازین راهزنانی که به امام محمد غزالی حمله کردند و یک چیزی گفتند در این مایه ها که " همه علمت اینه؟ تو کتابا؟ متاسفیم برات!" و کتابهایش را آتش زدند امروزه هم بودند دیگر راهزن ها نمی توانستند ازین جمله های شیک بگویند! ولی یک چیزی این وسط کم شده...اون لذتی که در کتاب دست گرفتن و ورق زدن و مخصوصا! مخصوصاً زیر جمله ها خط کشیدن بود را دیگر در این حالت نداری...گاهی به شدت هوس می کنم دور جمله ای خط بکشم.. هرچند تکنولوژی جدید این مشکلات را هم تا حدودی حل کرده و اگر پول حسابی خرج کنید با قلم نوری ها می شود خط خطی کرد ولی نه...باز هم هیچی مثل لم دادن روی کاناپه و کتاب دست گرفتن نمی شود...
2-زندگی به شدت در حال گذره و تو اصلا نمی دانی چه خواب و خیالهایی برایت دیده و کجا قرار است برود... ولی تلاشت را می کنی که جای خوبی باشد ! بقیه اش مهم نیست...فقط مهم اینجاست که وقتی بعداً نشستی نگاه کردی به گذشته ، با خودت بگی" من همه تلاشمو کردم"...
3- هر چقدر جلوتر میری تازه می فهمی که چقدر بی سوادی..واقعاً تعجب می کنم که بعضی ها چطور با یک اپسیلون دانش و سواد این همه ادعا دارند؟!
4-قیصر امین پور عزیز هم که مرد...نسل من به امثال قیصر خیلی مدیونه..خاطره های خوبی از سروش نوجوان دارم....کتاب "آینه های ناگهان " هدیه تولدم بود و شعر « درد های من جامه نیستند / تا زتن درآورم / چامه و چکامه نیستند / تا به رشته سخن در آورم /.......................» شاید یکی از اولین شعرهایی بود که بعد از خواندنش مبهوت زیباییش شدم.... چقدر متاسف شدم که ج.ا و مذهبی ها بعد از مرگش مصادرش کردند ... بعد از مرگش حتی کسانی که سالی یه بار هم کتاب نمی خوانند ژست" آخی ..حیف شد...الهی...!" می گرفتند!
دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟
گناه بلبل
در دادگاه کلاغان
خوش آوازی ست.
# قدسی قاضی نور
دلم تظاهراتی جانانه می خواهد
می خواهم حکومتم را عوض کنم
می خواهم پرچمی داشته باشم به رنگ نارنجی
به رنگ اشتیاق
اضطراب گنگ را
در پس میله های زندانی که گامهای استوار میسازند
از دستهای خود رها کنم
می خواهم اقیانوس آرام را بغل کنم
روی زانوان خویش بنشانم ....
//
کودتا کردم..حکومت عوض شد...هر چند...حکومت جدید اصلاً شبیه بقیه شعر نیست...
حماقت حکومت قبلی خسته ام کرده بود....
۱-از همه دوستانی که لطف کردند و تولد اینجانب را تبریک گفتند خیلی خیلی ممنونم..ایشالله عروسی بچه هاتون!
۲- دوست دارم روزمره بنویسم...همه چرت و پرت هایی که توی سرم وول می خورد بریزم بیرون...حیف که نمی شود...یک دلیلش این است که بعضی ها اینجا را می خوانند که اصلاْ دوست ندارم زندگیم را جلوی چشمشان بریزم.موضوع قضاوت نیست که قضاوتشان اصلاْ برایم اهمیتی ندارد..دلم نمی خواهد خواننده ذهنیات من باشند...دلیل دوم روزمره ننویسی! هم برچسب های دوستان است. تا همین حالا هم حسابی به خاطر همین نوشته ها روانکاوی شده ام! و چه دی وی دی ها که پر نشده! من اگر چرت و پرت های توی سرم را بنویسم که باید هی توضیح بدهم که مثلاْ در آن قسمت فلان نوشته منظور از فلانی٬ آدم زنده نبوده! و ای فلانی تو فلان قسمت ها را به خودت نگیر! اینها ممکن است توهمات قسمت پریشان ذهنم باشد نه زندگی-نوشت یک آدم معمولی...
سخت است خودت را در معرض هزار جور فکر و خیال آدمهای دیگر قرار بدهی...
۳-بعد مدتها کتاب خریدم..."گدا" از نجیب محفوظ که نفهمیدم چرا نوبل گرفته! معمولی بود و "میرا"(هنوز نخوانده ام) و دوباره رفتم سراغ "کریستین بوبن" ...پارسال ۴ تا از کتاب هایش را خریدم و هیچ کدام آنجوری که باید جذبم نکرد حتی بعضی ها را درحد ۲۰-۳۰ صفحه خواندم و کنار گذاشتم تا اینکه "دیوانه وار" و "همه گرفتارند" را خواندم و بسیار خوشمان آمد! این شد که دوباره دست به جیب شدیم و "ابله محله" و "دلباختگی" و "ژه" را خریدم...از "دلباختگی" بیست صفحه ای خواندم و خوشم نیامد و فعلاْ کنار گذاشتمش...ولی موضوع بسیار جالب اینجاست که دو کتاب "ابله محله" و "ژه" یک کتاب هستند! اسم اصلی کتاب "ژه " است ولی یک مترجمی٬به نظرش شخصیت اصلی کتاب٬ یاد "ابله" داستایووسکی را در اذهان بیدار میسازد!(جمله خودش است) پس زحمت کشیده اند و اسم کتاب را خودشان عوض کرده اند و گذاشته اند "ابله محله"! اینجاست که "مرگ مولف" معنی پیدا می کند! ولی خدا وکیلی ترجمه اش خیلی خوب است (البته هنوز آن یکی ترجمه را نخوانده ام که مقایسه کنم) و از آن کتاب هایی ست که دلم نمی خواهد تمام شود ولی متاسفانه ۱۱۰ صفحه بیشتر نیست!...فضای خوبی دارد ...شخصیت اصلی کتاب٬ "آلبن" خیلی دوست داشتنی ست و بی خیالی و تنبلیش خیلی حسرت برانگیز است! چند جمله از یک فصل کتاب:
"در آغاز خانم غول ها هستند و بچه های گرم و تازه ای که از بطن آنها بیرون آمده اند.خانم غول ها با آقا غول ها زندگی می کنند اما آقا غول ها را فقط در دورنما٬ در سایه می توان دید.آنها در اداره جلسه دارند٬اتومبیلشان را می شویند و روزنامه می خوانند.کودک از دور به آنها می نگرد.حیران و مردد.وقتی دو سه ساله می شود٬ اقا غول ها می گویند:«بچه در این سن جالب توجه می شود.» وابستگی به آدمهایی که دو یا سه سال برایشان زیاد جالب نبوده اید٬ نگران کننده است...."
۴-همیشه وقتی از "رشت" می خواهم به سمت ولایت دیگری بروم با خودم فکر می کنم که وقتی برگشتم٬ ممکن است زندگیم یا خودم دچار چه تغییراتی شده باشد؟ از خیلی سال پیش این مرض افتاده به جانم! بیشتر شبیه یک بازیست.. خیابان ها را نگاه می کنم و حدس میزنم...بعد که برگشتم٬ باز به خیابانها نگاه می کنم و خودم را مرور می کنم تا سلول های تغییر یافته را پیدا کنم...کجای زندگی تغییر کرده؟ نظرم نسبت به چه چیزها و چه کسانی عوض شده؟ گاهی هیچ چیز عوض نشده..گاهی هم نه...یک چیزهایی دیگر شبیه قبل نیست...این دفعه که برگشتم٬ نزدیک افطار بود...نمی دانم تاثیر غروب و اذان بود یا نه...با خودم می گفتم دیدی بعضی اتفاق ها همیشه یک جورند؟ حداقل٬ یک جور "تمام" می شوند...
دو روز قبل..یعنی دوشنبه روزتولدم بود...هفته ، گند شروع شده بود و روز تولد هم چیزی را تغییر نداده بود...دیروز مسنجر را که باز کردم دیدم ای میل دارم و برای منی که غیر از نامه های کمپانی مک افی و خواهش و التماسشان برای آپدیت کردن آنتی ویروس و ایمیل " وی میس یو" ! ی مسنجر پالتاک ، خیلی وقت است نامه برقی نداشته ام! رسیدن ای میل تازه باعث خوشحالی بود...میل باکس را باز کردم دیدم به! یعنی اه! ایمیل از Gazzag است... وقتی اورکات بسته شد ایرانی های پشت فیلتر مانده به طرف "گزگ" هجوم بردند و یادم هست که از چپ و راست دعوتنامه اش برایم می آمد ولی یادم نیست که چه کسی اغفالم کرد و من هم واردش شدم...منی که به همان اورکات هم زیاد سر نمی زدم و اخر گوگل اکانتم را حذف کرد! به این "گزگ" هم هیچ وقت سر نزده بودم و فقط پروفایل پر کرده بودم...می خواستم ای میل را پاک کنم که دیدم موضوع ایمیلش Happy Birthday است! نامه را باز کردم و...... خودتان بخوانید:
Why not seize the day to check out how your life is going? Rethink your errors and remember your successes, forgive yourself for your failures and take pride in your achievements. And remember that these errors, successes, failures and achievements are your story, the story of your life
And for this reason they should all be equally valued. Without them, you would not be who you are today
We would like to wish you lots of peace, health, happiness and, of course, lots of love.
!Happy Birthday
Best regards
Gazzag Team
بعد از خواندنش همینجوری صم و بکم! نشسته بودم و به صفحه خیره شده بودم ...انگار یک نفری که خبر از ذهن من داشت سعی کرده بود دلداریم بدهد و اینها را نوشته بود! هی می خواندم و تکرار می کردم..
Rethink your errors and remember your successes, forgive yourself for your failures and take pride in your achievements. And remember that these errors, successes, failures and achievements are your story, the story of your life
الا ای Gazzag Team ! من فدای شما بشوم که اینقدر با شعورید که به یک متن سردستی رضایت ندادید و جمله های به این زیبایی را برای کاربرانتان اتوماتیک سند می کنید ! نمی دانید که این حرفها چه قدر به دردم می خورند این روزها...آی لاو یو !
دلم سکوت می خواهد رفیق...اینکه حرف نزنی و حرف نزنی و حرف ننویسی....موبایل خاموش باشد ته کیف ،حداقل یک ماه..دلزده هستم از کلمه...صدا...جمله...خسته شدم از کلمه..جمله...نقطه... .
پی نوشت:
هرچقدر نگاه می کنم می بینم با این دو سه خط نتوانستم منظورم را درست بیان کنم...ترجیح می دهم بیشتر حرف بزنم!
همین اول اعلام کنم که من نه افسرده ام نه بی حوصله ام نه بهانه گیرم ... من؟ من فقط شاکیم...از کلمه ها خسته ام...ازینکه برای توضیح همه چیز باید از کلمه استفاده کرد وگرنه رنگ و بویی ندارد ناراحتم...چند نفر دوررو برمان داریم که حتی اگر هیچ وقت سخنرانی هم نکنند و به رویمان نیاورند مطمینیم که دوستمان دارند؟ می دانیم که دلشان پیش ماست؟ مطمینیم که اسممان را که بشنوند قلب آنها هم پر از حس های خوب می شود؟ چند نفر اینجوری داریم که محبت واقعیشان را حس کرده ایم قبلاً؟ ...این روزها اگر کامنتی که کنار اسم آدمها میگذاریم و نوع رابطه! را توضیح می دهیم نباشد حتی نمی فهمیم طرف دوست است یا دلش می خواهد سر به تنمان نباشد!...فکر کن چه احمقانه ست محبتی که برای فهمیدنش باید کل سابقه دوستی را مرور کرد! (بگذریم که گاهی می شود به جای واژه غریب دوستی٬گفت همجواری مسالمت آمیز! ) و احمقانه تر از آن وقتی است که کسی برایت از گذشته مثال میاورد که اگر فلان کار را کرده یعنی "دوست"ت بوده دیگر!
دلم می خواهد محبت..دوستی.. خود خواهی ..دشمنی .. را "حس" کنم ..حتی نمی خواهم یک کلمه برای توضیحشان بخوانم وبشنوم...محبتت را نشان بده...چرا می گویی دوستم داری درصورتیکه من هیچی نفهمیدم و نمی فهمم؟...تویی که از من بدت میاید٬ چرا می نویسی که دلم برایت تنگ شده؟...تویی که گاهی به من احتیاج داری ..قول می دهم وقتی هم فکریم را خواستی پیدایم شود٬ نیازی به دروغ سر هم کردن نداری ...
کلمه ها را هرزه نکنیم...همین حالا نصف لغت ها و جمله ها کلن ارزش مادی یا معنوی برایم ندارند...برای گذراندن بقیه عمر به نصف بقیه اش احتیاج دارم...
با توجه به اینکه این روزها از هر چیز سخت و سنگین و با وقار و با کلاس و از هر متن متفکرانه و روشنفکرانه و عمیق دوری می کنم و مجله های عوام پسند و زرد پرتغالی را به خواندن مقاله محمد قوچانی در "شهروند" در مورد کودتای ۲۸ مرداد به شدت ترجیح می دهم و "راه زندگی " می خوانم و مجله "خانواده" و برای لود شدن صفحه " عکس محمد رضا فروتن و همسرش" پنج دقیقه منتظر می شوم و فال های ماه و نیمه ماه و هفته و روز " ماه شهریور "را می خوانم و حوصله کتاب خواندن ندارم و حسودی می کنم به "م" که رفته دوبی و ماهی ۴ میلیون حقوق می گیرد و من چرا "همان خاکم که هستم"؟! و حواسم هست که از هفته دیگر عین خر باید بخوانم و فکر کنم و فکر کنم و تمرکز کنم و یادم هست که تمرکز ندارم به هیچ عنوان و باز هم یادم هست که چرا ندارم وریشه اش کجاست و فحش می دهم به آن سالهای نکبتی و حواسم هست که در روزهای آینده آن خر معروف در گل گیر خواهد کرد و می دانم که حداقل تا عید امسال پوستم کنده خواهد شد و باید طاقت بیاورم و پر رو باشم و کار کنم و کار کنم و اینی که هستم نباشم و این اعتماد به نفس لعنتی را که هر وقت لازمش دارم معلوم نیست کجا گم و گور می شود را تقویت کنم و یادم باشد که "ایده ال" وجود ندارد و نباید فکر کنم که حتماْ باید "کامل" باشم و باید دود چراغ خورد تا به هدف ها رسید ! و هی به این فکر نکنم که میشد همه چیز بهتر باشد اگر...اگر...اگر..... و باید یادم باشد که " نجات دهنده در گور خفته است" و نجات دهنده در گور خفته است و باید این "ذهن" محترم را از آکبندی بیرون بیاورم تا سختی بکشد و صدای آن یک نفری که در مواقع سختی از درون محترممان داد می کشد :"پلیز هلپ می" را خفه کنم و به خودم یادآوری کنم که تا وقتی حال خودم خوب نباشد از دیگری کاری ساخته نیست و در همین لحظه که مچ خودم را می گیرم که :"واقعا ماشنکا جان؟! ...!؟ :-) " ابرو بالا بیاندازم و جوابش را بدهم که :" چه ربطی داره؟ اتفاقا اونجوری بدتره شاید!"و حال خوب من هم مستلزم خیلی خیلی اتفاقات خوب است که باید جان بکنم و خودم ایجادشان کنم و خیلی از اخلاق هایی که به درد زندگی این دنیایی نمی خورد را سعی کنم ترک کنم و همه چیز خیلی سخت است و زندگی سخت است و آدمها پیچیده اند و هی به خودم یادآوری کنم که "در تحلیل گذشته٬ همیشه یه درصد ِ خطایی کنار بزار برای چیزهایی که متوجه اش نشده بودی و این نفهمیدن هم اصلاْ تقصیر تو نبوده..." وووو.......
با توجه به همه این ها...جالب ترین جمله ای که امروز خواندم و کلی باعث خنده شد این بود:
نگاهم به نگاهت کرد برخورد / خدا مرگت بده حالم به هم خورد!
ابراهیم نبوی را که احتمالاْ همه می شناسیم..اگرنمی شناسید هم با یک کمی جستجو در نت خیلی از نوشته هایش را می بینید (از ترس فیلترینگ رباتی! نمی شود لینک داد.. ای امان!)یک طنازسیاسی فوق العاده! نکته ای نیست که دست رویش بگذارد و نوشته اش محشر از آب در نیاید.نامه های طنزش به پرزیدنت جان که شاهکار بود!...یا نوشته هایش درباره تیم ملی یا "هخا" ...یا روز نوشت هایش در روزنامه های نشاط و عصر آزادگان در سال های بر باد رفته یی که حداقل "میشد" آدمیزاد توهم داشته باشد که"ممکن است سحر کمی نزدیک باشد !"...اعتراف می کنم که نوشته های جدیدش را نمی خوانم چون ته خنده ها یا بهتر بگم پوزخند هایم از حماقت هایی که باعث آن نوشته طنز شده به شدت دچار اعصاب نداشتگی! می شوم و .....!دیگر حوصله حرص خوردن هم ندارم.. پس کلاً بی خیال!
نبوی این متن را در روزهایی نوشته که جناب آيت الله مشكيني در مورد "دخالت امام زمان در انتخابات مجلس هفتم " حرفهایی زده بودند! و خوب مگر میشد نبوی از کنار سوژه به این محشری بی خیال رد شود؟! خودتان بخوانید(البته کمی خلاصه شده)
با توجه به اظهارات اخير آيت الله مشكيني در مورد دخالت امام زمان در انتخابات مجلس هفتم و توضيحات دفتر ايشان، و با توجه به اينكه ظاهرا نصف مسوولان روحاني مملكت از امام زمان به عنوان مشاور يا كارشناس يا عضو هيات امنا استفاده مي كنند، تصميم گرفتيم با ايشان مصاحبه اي انجام داده و از نظرات ايشان مطلع شويم.
سووال: اخيرا آيت الله مشكيني در سخنراني خود اعلام كردند كه :«چند ماه پيش فرشتگان الهي اسامي نمايندگان مجلس هفتم را به پيشگاه حضرت امام زمان(عج) برده و آن حضرت ليست را تأييد و امضا كرد و گرنه انتخاباتي برگزار نميشد.» لطفا بفرمائيد شما چه نقشي در انتخابات داشتيد و علت حضور و ظهورتان در اين جريان چه بود؟
جواب: واقعيتش را بخواهيد من اصولا در انتخابات شركت نكردم. من يادم نمي آيد كه ليستي كه آن خانم آورده بودند چه بود، معمولا هر ماه چند تا ليست از جمكران و قم و عراق مي آورند و از ما انتظار دارند در مورد آن نظر بدهيم. من اصولا اين جور ليست ها را نگاه هم نمي كنم و امضا هم نمي كنم. ايشان اگر ليست را دارند نمونه امضاي مرا نشان بدهند. و تا آنجا هم كه مي دانم اينها هيچ وقت براي انتخابات براي من ليست نمي فرستادند. من اين شايعات را تكذيب مي كنم.
سووال: اخيرا آقاي موسوي تبريزي دبير مجمع محققين و مدرسين حوزه علميه قم از آقاي مشكيني خواست تا در نخستين فرصت و درخطبههاي نماز جمعه اين شهر به خاطر اظهارات اخير خود عذرخواهي كند.
جواب: اي آقا! چه عذرخواهي! ايشان ضايع بازي انتخابات را انداختند گردن من، مگر براي اولين بار است؟ تازه! اگر قرار به عذرخواهي باشد من دلم خيلي از دست اينها پر است. بهتر است دهن من را باز نكنند، چون ممكن است حرفهايي بزنم كه حالشان را بدجور بگيرم. اينها خجالت نمي كشند! هر روز يك دستك و دنبك درست مي كنند و هر بي عرضگي را مي اندازند گردن من. من از دست همين ها قايم شدم، ول نمي كنند.
سووال: بسياري از مردم از شما سووال مي كنند چرا ظهور نمي كنيد؟ خيل مشتاقان شما هر هفته دعاي ندبه مي خوانند و هر روز دعاي فرج مي خوانند و از شما مي خواهند ظهور كنيد و با شمشيرتان گردن ستمگران را بزنيد.
جواب: اولا كه دعاي ندبه و دعاي فرج شان بخورد توي سرشان، من كه مي دانم مي خواهند چكار كنند. مي خواهند من ظهور كنم، بعد مرا بگذارند سركار و مجبورم كنند هر پپه بازي در اين سالها درآوردند گردن بگيرم. من كه نمي آيم بخاطر يك مشت كور و كچل با آبروي چند قرن خانواده ام بازي كنم. چند سال پيش چند تا از همين آقايان قم جمع شدند و پيغام و پسغام دادند كه من ظهور كنم. من مي خواستم ببينم مزه دهن شان چيست. هنوز حرف از دهنم درنيامده شروع كردند به گريه و زاري و هي جيغ مي زدند. بعد كه ساكت شدند ديدم كلي شرط و شروط دارند، اولا كه گفتند بايد فورا آمريكا و اسرائيل را نابود كنم، انگار من نشستم روي نيروگاه هسته اي و هزار تا هواپيما دارم، جوري از من حرف مي زنند كه مردم فكر مي كنند من قاتلم و تنها كارم اين است كه ملت را بكشم. از من انتظار دارند اينقدر كفار را بكشم كه تا پاي ركاب اسبم خون جمع شود، آخر عقلتان كجاست؟ اگر با اره برقي هم سر ببرند اينقدر خون جمع نمي شود، تازه! اگر خون كمي جمع شود فورا منعقد مي شود. آخرش هم مي دانم، آرزوي شان اين است كه من بيايم و همه مخالفان شان را نابود كنم و حكومت را بدهم دست شان. بعدش خودم را همين آقاي مرتضوي به اتهام مخالفت با ولايت فقيه و اغتشاش و تشويش اذهان عمومي مي اندازد زندان و خودشان مشغول معامله نفت مي شوند. فكر مي كنند من در غيبت هستم نمي دانم چه خبرهايي است. همان روز كه پيشنهاد مي كردند من ظهور كنم اولا مي گفتند بايد موهايت را كوتاه كني، شلوار مشكي بپوشي با پيراهن سفيد، كفش اسپورت بپوشي، آقاجان! بس كنيد، اصلا من نمي خواهم ظهور كنم.
سووال: آيا فكر نمي كنيد بايد حساب امت حزب الله را از مسوولان جدا كرد؟
جواب: كاملا درست است. من همين فكر را مي كنم. ولي آنهايي كه در خيابان مي آيند از من انتظارات عجيب و غريبي دارند. مدتي من مي خواستم ظهور كنم، ديدم شعار مي دهند براي دفن شهدا مهدي بيا مهدي بيا. فهميدم اينها مي خواهند مرا بفرستند بهشت زهرا تا كار كفن و دفن انجام دهم. من نمي فهمم، يعني نبايد بعد از هزار و چهارصد سال به كار تخصصي آدم اهميت بدهند؟ يعني بعد از اين مدت كه من در غيبت بودم بايد بيايم كفن و دفن كنم؟ اين بي احترامي است. يك عده اي هم فكر مي كنند و فكر مي كردند من وظيفه مراقبت هاي پزشكي را به عهده دارم، شعار مي دادند خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگه دار، منظورتان چيست؟ يعني من بايد مواظب باشم تا رهبر كشور زنده بماند تا من ظهور كنم؟ از طرفي من واقعا به اينها اعتماد ندارم، شما فكر مي كنيد اگر من ظهور كنم و در جايي با شوراي نگهبان يا رهبري اختلاف داشته باشم، چه خواهد شد؟ من مطمئن نيستم كه اينها نظر من را بپذيرند.
هر چقدر خودت را از آفتاب پنهان کنی
هرچقدر که پنجره ها را ببندی
هرچقدر که پشت دیوارها پناه بگیری
هرچقدر که چشمانت را ببندی
بالاخره کسی تو را پیدا می کند
هرچقدر که اسم آدمها را از دفترت خط بزنی
هر چقدر که سیم های تلفن را بکشی
هر چقدر که عکس های قدیمی را پاره کنی
بالاخره کسی پیدا می شود
که تو را پیدا کند...
پشت یک پنجره
یا ته یک کوچه
و یا مچاله در میان یک عکس کهنه
آخر سر کسی تو را پیدا می کند......
الان نظرم عوض شده...قرار نیست کسی ٬ کسی رو پیدا کنه..یعنی روزگار این شکلی نیست اصلاْ... زندگی پیچیده تر از این حرفاست...
پروسه "زمینی شدن" ام داره تکمیل میشه!
پ.ن: خسته شده بودم از این وبلاگ... می خواستم غزل خداحافظی رو بخونم که یه مرور کوچیک آرشیو اینجا سر ذوقم آورد...سهند ٬ گاه گداری چیزای خوبی نوشتیم ها!
نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم
واسه آتیش همه / یه هیزم آماده شم
یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم
وایسا دنیا
وایسا دنیا من می خوام پیاده شم
....
رضا صادقی شاهکار خونده...قبل تر ها شنیده بودم ولی سر سری رد شده بودم..کشف این چند روزم بود در این برهوت ترانه و حس و صدا ...فقط حیف که آهنگ و موزیک همپای شعر و ترانه نیست...حیف..
دانلود آهنگ
پ.ن: آره دنیا...ما نخواستیم..دلو با خودت نبین!
پ.ن۲: چقدر این آهنگ حس خوبی داره...
پ.ن۳: رضا صادقی در برنامه "شب شیشه ای" یه مصاحبه خوب با رضا رشیدپور داشت و نشون داد چقدر آدم مثبت و با سوادیه...هرچند به علت غمگین بودن آهنگاش و بی جنبگی من در غمگین شدن آنی! شنونده کاراش نیستم ..
پ.۴: "وقتی فایده ای نداره / غصه خوردن واسه چی؟" پزشکان توصیه کرده اند که واجب است کسانی که جنبه افسرده شدنشان خیلی پایینست روزی ۲۰ بار این دو جمله را تکرار نمایند!
مصاحبه شب شیشه ای با رضا صادقی - خود مصاحبه البته خیلی بهتر ازاین متنش بود.
مسوولیت و وابستگی ترس آور بوده برایم همیشه...فرزند بودن...خواهر یا برادر بودن...دوست بودن...فامیل بودن...مادر یا پدر بودن ....یار بودن...ووو....این همه بند و طنابی که به دست و پایمان بسته شده انگار قرار بوده زندگی را بهتر کند...پس چرا اغلب آرامش را میگیرد از آدم؟ ول و رها و آزاد آزاد هم که نمی شود بود...چه کسی از تنهایی محض خوشش می آید؟ قلب قوی می خواهد...
همه این نقش ها و وابستگی ها زمین زیر پایت را سفت می کند...سنگین تر می شوی و شاید یک خوبی این سنگینی این باشد که اسیر باد بازیگوش نمی شوی...ولی...در عوض٬هر روز چوب حراج زده می شود به همان یک ذره آرامشی که با مشقت جمع می کنی...
در راستای اینکه شاعر فرموده اند: بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.... ما دوتا هم رفته بودیم سفر...نوشتن بعد مدتها ننوشتن سخت شده...
در انتظار کسی مباش
آن که می آید
آخرین نیست
هر راهی به سرانجامی می رسد
توفان ها و بادها فرو می نشینند.
گلی کوچک باش
سرخوشانه و پای در گل
چهره
در باران بهاری.
شمس لنگرودی
به رفتن عادت می کنی.به ماندن عادت می کنی.به عشق عادت می کنی.به بی عشقی عادت می کنی.به توهین عادت می کنی.به حرف زدن عادت می کنی.به سکوت عادت می کنی. به صندلی خالی عادت می کنی.به حضور تازه وارد عادت می کنی . به جای خالی تازه وارد عادت می کنی. به داد زدن عادت می کنی. به گریه کردن عادت می کنی.به خندیدن عادت می کنی. به نفس عمیق عادت می کنی.به ذهن مریض عادت می کنی. به دلی که تنگ نمی شود عادت می کنی. به خاطره ای که رد می شود عادت می کنی. به زندگی که می گذرد عادت می کنی. به صدای نگرانش عادت می کنی. به دروغ کثیفش عادت می کنی. به اتاقی که نداری عادت می کنی. به حرف های که نمی زنی عادت می کنی. به سیاهی راهها عادت می کنی.به خط باریک نور عادت می کنی...
قبل ازینکه یک قدم برداری٬ باور کن که به همه چیزش عادت می کنی...
چند روز پیش ها که حاج آقایی فوت فرموده بودند و انگار سوال های شب های اول قبرشان اینقدر سخت سخت بود که زمین هم اندکی تکان خورد.. مجری تی وی داشت حنجره اش را پاره می کرد و با سوز و گداز بیو گرافی را روی تصویرهایی از ایشان می خواند... اگر چند سال پیش بود حتماْ در به در دنبال این بودم که بفهمم مرحوم جزو مجمع مدرسین بودند یا جامعه مدرسین ( همین ها بود دیگر؟) یا سرچ می کردم که بفهمم ایشان از آنهایی بودند که دستور کفن پوشی به خاطر فلان مساله را داده بودند یا نه؟ یا اینکه نظرشان درباره آن کاریکاتورهای دانمارکی چه بود؟ ووو.... خیال می کنی به این چیزها فکر کردم؟ نچ نچ...وقتی تصاویرشان را می دیدم هیچ کدام ازین حرفها توی ذهنم نیامد... فقط ذهنم در گیر این شد که " عجب ابروی خوش حالتی داشت خدا بیامرز "... برایت گفته بودم که چقدر مبتذل شده ام این روزها؟ نگفته بودم؟
۱-ایششش...اینقدر بدم میاید ازین تازه عروس های ندید بدید! رژلب براق می زنند..در مهمانی ها نمی خندند فقط لبخند ملیح می زنند...تا شش ماه بعد عروسی هم فقط فقط مانتو سفید می پوشند...کل موهایشان را طلایی بد رنگی می کنند و چهارتا دانه مو جلوی سر را به یک رنگ زاغارت دیگر مش می کنند..ایشششششش!
۲-پرسپولیس محبوبم به چه روزی افتاده...دنیزلی که رفت...کاشانی هم گیر داده به پرسپولیس ما و مدیر عامل شدنش...حیف..انصاری فرد مدیرعامل خوب و با شخصیتی بود...مخصوصا وقتی با رقیبش در جناح مقابل علی فتح الله زاده ی بی سواد ِ فوتبال نشناس ِ دماگوژیست ! مقایسه بشود(دماگوژی را از آقای مهرزاد دانش در یادداشتش در مجله فیلم همین ماه یاد گرفتم! یعنی عوام فریبی!)
۳-یاد چیزی افتادم٬"بارالله ها..اساسی ترین آرزوی ما این است که حکومت قرآن( ..............................)و ازین پایگاه شعار (..............................)." ماه رمضان های سابق یکی از بازی های ما این بود که چه کسی این چند جمله را عین همان لحن! همراه با آن آقا تکرار کند...من همیشه می بردم ولی الان هر چی سعی می کنم همین نصفه یادم هست...نوستالژیم ناقص شده...
۴-بشقاب را پر کرده ام از گیلاس...مادر غر می زند که به فروشنده گفته که "خوب"هایش را بریزد ولی تا حواس مادر به میوه دیگری رفته فروشنده جان نامردی نکرده و هر چی دم دستش بوده را هم ریخته...مادر تذکر می دهد که موقع خوردن حواسم باشد .. به گیلاس ها نگاهی میندازم.. آنجور که از قیافه شان معلوم است موارد مشکوک٬ زیاد هست!..ولی بی خیال..گذشت آن روزهایی که دانه دانه گیلاس ها را باز می کردم و تویشان را با دقت جستجو می کردم مبادا ازین کرم کوچولو ها جایی مخفی شده باشد....نه... بی خیال...یکی یکی گیلاس ها را بر میدارم و بی توجه به ظاهرشان می خورم و به این فکر می کنم که کرم کوچولو ها روزهای پر هیجان و اکشنی پیش رو دارند!
پ.ن:حافظه ام ضعیف تر از آن است که فکر می کردم! الان یادم آمد که "بارالله ها" نبود..می گفت "پروردگارا" !
واضح است که اصل شعر "غصه که نمی خوری " بود ولی من اینجوری بیشتر دوستش دارم!...چند پست قبل نوشتم "شاید فقط باید ساکت نگاه کنم؟"..الان آن "شاید" و " ؟ " را بر می دارم...."فقط باید ساکت نگاه کنم"....زندگی اتفاق چندان بدی هم نیست به شرط اینکه بدانی کجاها باید ساکت باشی...پس من نه بحث می کنم..نه حرف می زنم...اگر خوشم نیامد خط می زنم...همین...
قصه من فعلاْ تا مدتی ته کشیده...اگر ادیبانه بخواهم شرح بدهم اینجوری می شود گفت که با دست مبارکمان جلوی دهان مبارک را گرفته ایم که حرفی کلامی بیرون نزند!...همراه شما قصه های سهند را می خوانم...به قول دوست عزیزی : سکوت می کنیم! (با لحن مهران مدیری باغ مظفر!)....یا دست مبارک را محکم نگه می داریم تا چیزی ننویسد!
پ.ن:این پست چیزی ندارد که نظر خواهی باز باشد...ولی راستش خجالت کشیدم نظر خواهی را ببندم...همیشه با حرفهای خوبتان حس های خیلی خوبی داشتم....بستن نظر خواهی یعنی اینکه حرف نزن...خجالت کشیدم!
پ.ن۲:متن کمی سانسور شد...چون بازهم حرف زده بودم! انگار نه انگار که قرار گذاشته بودم ساکت نگاه کنم... آدم شدن زمان می برد ماشنکا جان!
قبل.نوشت:تاحالا دراین وب گوگوری مگوری مطلب علمی کم گذاشتم..نمی دانم چرا..ولی..این مقاله را امروز که خواندم دهان مبارکمان همینجوری باز مانده بود! علم چه پیشرفتهایی دارد میکند ها! آنوقت من نشستم زر می زنم که فلان و بیسار! خداوکیلی قبل اینکه این مطلب را بنویسم می خواستم بیایم و دوباره غمگین ناک بنویسم..ولی..این مقاله را که در وبلاگ یک پزشک خواندم..همه چی یادم رفت..دنیا با سرعت نور دارد پیشرفت می کند و هرروز یک نا ممکن خط میخورد آن وقت من......!(یک صفت خوشگل!) نشستم زانوی غم بغل گرفتم که روزگار بدی شده و قدری عاطفه ام آرزوست! اعتراف می کنم که در زمینه آی تی فوق العاده ندید بدید هستم و زود جوگیر می شوم! ولی خدا وکیلی مقاله را بخوانید....بعد خواندنش با دستتان دهانتان را ببندید! زشت است کسی اینجوری شما را ببیند!
.......همه ما میدانیم که حافظه انسان یک چیز فرار است. وقتی اسم دوستی را فراموش میکنیم و یا نام کتاب مورد علاقهمان را به یاد نمیآوریم ، یا پسوردی را فراموش میکنیم ، متوجه کامل نبودن حافظه خودمان میشویم.
مدتی است که یک تیم پژوهشی مایکروسافت کار بسیار جالب و حیرتآوری را شروع کردهاند. آنها میخواهند این امکان را به وجود بیاورند که همه خاطرات و وقایع زندگی انسانها ، دیجیتال شود.
این تیم کار خود را با یکی از اعضای مایکروسافت به نام گوردون بل Gordon Bell شروع کرده است. شش سال است که آقای گوردون کوشش میکند همه خاطراتش را دیجیتال کند ، از مطالب نوشتاری که میخواند گرفته تا میلهایی که چک میکند و از تصاویری که میبیند تا چیزهایی که میشنود!
اما ضبط کردن خاطرات محدود به چیزهایی که میبینیم و میشنویم نیست ، حسگرها میتوانند چیزهای غیرمحسوسی همچون میزان اکسیژن خون یا میزان دی اکسید کربن هوا را هم بسنجند و ضبط کنند ، به این ترتیب میشود فهمید که برای مثال چه چیزی آسم یک کودک را بدتر میکند. حسگرها همچنین میتوانند ضربانات قلب یک آدم را پایش کنند و در مورد احتمال یک سکته قلبی به او هشدار بدهند.
پزشکان هم در این صورت میتوانند خیلی راحت این اطلاعات را مرور کنند تا دیگر نیازی به اتکا به حافظه بیمارانشان نداشته باشند.
پروژه تحقیقاتی مایکروسافت MyLifeBits نام دارد.
تنهایی
این تنها کلید رهایی از تنها ییست
تا وقتی تمام تنها نشده ای
تنهایی رنجت میدهد
بیشتر تنها شو
وبیشتر........
تنهایی تنها راه حل است
نه نهراس
شعر نمیگویم
اینها تنهایی های من است
....................
باید آنقدر تنها شوی
و آنقدر بی کس
که یقین کنی تنها تو در دنیایی
یا چیزی شبیه به این
"تو ، تنها در دنیایی"
حالا درست میشود
حالا دیگر از هیچ کس انتظاری نیست
حالا اگر کنار دوستی هستی
آمده ای به او لبخندی هدیه دهی یا او برای تو چنین کند
حالا دیگر نه چشم به کمک از سوی کسی
نه انتظاری از هیچ بنی بشر یا موجود بی جانی
حالا درست شد....
تنهایی ، تو را به بی نیازی میرساند
تبریک مرا بپذیر
به خاطر همه تنهاییهایت................
چند هفته پیش در رشت از کافی نت که بیرون آمدم باران هم شروع شده بود و خیال داشت پروسه همیشگی را ادامه دهد(آخر می دانی که؟ باران های رشت نم نم شروع می شوند٬نیم ساعتی همینجوری ادامه می دهند..بعد یک ربعی به شدت می بارد..این" به شدت" را وقتی خوب می فهمی که یک بار تجربه دیدنش را داشته باشی..بعد آسمان دوباره آرام میگیرد و هوای خیس خوبی می شود..من فقط همین قسمت آخرش را دوست دارم)..باران نم نم می بارید و من باید چند قدمی پیاده می رفتم تا به ایستگاه تاکسی ها برسم..وسط های همین رفتن و رفتن یکهو دلم خواست یک جا بشینم و بستنی بخورم! حالا غیر از اینکه من کلاْ عاشق بستنی هستم! اینکه دلم می خواست تنهایی بستنی بخورم برایم عجیب بود...چون معمولاْ برای بیرون آمدن از خانه هم احتیاج به انگیزه و حضور کسی دارم چه برسد به این سوسول بازیها! هی به ایستگاه تاکسی ها نزدیک می شدم و هی دلم میگفت راهت را کج کن و ازآن ور برو یک کافه نه چندان تر و تمیز همان اطراف هست...احتمال می دادم یکی از دوستانم همان دورو برها باشد..میشد زنگ بزنم و آدرس بدهم تا بیاید ...ولی همان لحظه متوجه شدم که اصلاْ دلم نمی خواهد این کار را بکنم..دلم می خواست تنهایی با خودم باشم..حوصله حرف اضافه ای غیر از آن چیزهایی که توی ذهنم بود را نداشتم...گفتن آن حرفها هم احتیاج به مقدمه چینی داشت که حوصله آن را هم نداشتم...اصلاْ کلاْ یک سری حرف و حدیث ها و بحث ها هم هست که هیچ وقت نباید از ذهنت بیرون بیاید...شاید نباید به زبان آورد...با آنها باید توی ذهنت بازی کنی و بسنجیشان و ریشه شان را پیدا کنی و بهشان بخندی و گاهی حال کنی و گاهی هم به خودت بگویی خیلی بی شعوری! و و....آن لحظه حوصله آن حرفهایی که معمولاْ آدمها به هم می زنند را نداشتم...راهم را کج کردم و رفتم طرف همان کافه معمولی و سفارش یک بستنی معمولی دادم و جلوی بعضی از نگاههای کنجکاو٬تنهایی تنهایی همه بستنی را خوردم! و بلند شدم آمدم بیرون در حالیکه از همین چند دقیقه ی تنهایی حس خوبی داشتم...
چند روز پیش هم از ته تا سر یوسف آباد را پیاده آمدم...خیلی حس خوبی بود..هر چند خودم زیاد خوب نبودم و خیلی هم عصبانی بودم و هزارتا فکر و خیال دیگر هم داشتم..ولی این پیاده روی خیلی حس خوبی داشت...یادم بود برعکس همین مسیر را با ماشین آمده بودم و به نظرم چندان کوتاه نبود! ولی آن روز و آن لحظه ها به شدت به این پیاده روی احتیاج داشتم...آرام آرام قدم زدم و مغازه ها را نگاه کردم و با تلفن حرف زدم و همشهری جوان خریدم و به آدمها نگاه کردم و غرق دنیای خودم بودم که دیدم رسیدم به سر یوسف اباد . تعجب کردم که چقدر زود گذشت...از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که اگر دست خودم بود دوست داشتم تا ونک پیاده می رفتم! ولی چون زیاد با خیابانهای آن اطراف آشنا نبودم و هوا هم گرم بود و کسی هم آن طرف منتظرم بود بی خیال ادامه پیاده روی شدم.جالب اینجا بود تا در تاکسی نشستم همه آن حس های خوب و دلپذیر پرید و حالم شد دوباره همان آش و همان کاسه قبلی!
باید خیلی حوصله خودت و دنیایت را داشته باشی که راه بیفتی توی خیابانها و نم نم قدم بزنی و فکر کنی و اطراف را نگاه کنی و دلت بخواهد خیابان کش بیاید و تمام نشود....گاهی هم دلت بخواهد جایی بنشینی و چیزی بخوری..تنهاییه تنهایی ...آن لحظه های خاص را فقط باید تنهایی تجربه کنی...حتی قدم زدن با بهترین دوستانت هم جنسش فرق دارد با این...وقتی با کسی راه می روی ناچارن سوژه داری برای حرف زدن....ولی با خودت که تنها باشی یا قدم بزنی ذهن آزاد است که به همه جا سرک بکشد..به هر چیز و هر کس فکر کند ...هر غیر ممکنی را ممکن کند...هر کسی را که دلش خواست حذف کند....هرچند فکر و خیالهای من آنقدر زیادند که برای فکر کردن نوبتی به هرکدامشان و یا مرتب کردنشان باید کل خیابان ولی عصر را از سر تا ته اش رفت! باید تجربه لذت بخشی باشد!![]()

وسط وبگردی هایم چشمم به عکس "رکس" افتاد..چنان ذوق کردم که انگار...! رکس عزیز من...هنوز یادم هست که پنج شنبه ها بعد از کلاسهای فوق العاده مدرسه که تا ۷ طول می کشید- چون نمونه مردمی بود علاقه شدیدی به دانشمند کردن ما احساس میکردند- چه طور تا رسیدن به خانه استرس داشتم که مبادا سریال شروع شده باشد و من نتوانم از اول اول ببینمش! رکس باهوش و زیبا...البته کمیسر هم به چشم برادری بد نبود با آن صدای زیبای کیکاووس یاکیده که دلبرترش میکرد.....ولی من سریال را نوددرصد به خاطر خود خود رکس میدیدم...
عکس را از اینجا کش رفتم!
پ.ن:به حرفهای درونم مجال خودنمایی نمی دهم...شاید فقط باید ساکت نگاه کنم...مشکل اینجاست که نمی دانم شاید؟ یا باید؟!...مثل همیشه گیجم..
سهند در پ.ن نوشته قبلیش حرف مهمی زد که البته کسی در جوابش چیزی نگفت یا شاید هم کسی ندید..می خواستم نظرم را به خودش بگم ولی فکر کردم اینجا بنویسمش شاید دوستان دیگر هم حرف و نظری داشته باشند... دوستان غار نشین ( عاصی و سارا ) هم لطفاْ چند ساعتی بیرون بیایند و حرفی بزنند.. ضمن اینکه من حرفم را کلی زدم و مخاطبم فقط سهند نیست..حرفهای سهند فقط بهانه بود.. همه "من" های نوشته هم ماشنکا نیست!
ببین سهند جان..می دانی چرا؟ تو فقط قدم اول را برداشتی... پس بقیه قدمها چی؟ ...وقتی قبول کردیم که اشتباه کردیم مثل اینست که یک زخم عفونی را در یک جای بدنمان کشف می کنیم... فقط همین... فقط فهمیدیم که مشکل داریم فقط فهمیدیم که یک جای بدن عفونی شده..خوب بقیه؟ با فهمیدنش که زخم خوب نمی شود...باید مراقب زخمت باشی... باید جلوی عفونی شدن بیشترش را بگیری... نه اینکه با جای زخمت بازی بازی کنی و گاهی هم لج کنی که همینه که هست! شاید باید با همین زخم بسازم!...نه عزیزم.... وقتی فهمیدیم که اشتباه کردیم باید ..باید جبران کنیم...هر وقت فهمیدیم که از یک جایی به بعد مثل "فکر" مان زندگی نکردیم باید بایستیم و روی اشتباه خط بزنیم بعد ادامه بدهیم... نه اینکه روی کولمان بگیریمش و هی مسیر غلط را ادامه بدهیم و هی هم ناراحت باشیم که داریم "اشتباه" می کنیم...
ببین قبول داری که "رفتارهای اشتباه" معمولا دم دست ترین و راحت ترین راهها و رفتارهای زندگی هستند...مثلاْ اینکه من در این عصر تکنولوژی و اطلاعات درس را ول کنم و صبح تا شب بخوابم و پای تلویزیون باشم و با دوستان شهر را پیاده گز کنم خیلی خیلی راحت تر ازین هست که توی اتاقم بنشینم وکتابهای سخت لعنتی را هی ورق بزنم و هی بخوانم و هی زیرش را خط بکشم و و و ........ولی چرا یک آدم با کمی عقل و شعور راه دوم را انتخاب می کند؟ چون من قرار است زندگی کنم و برای اینکه زندگیم نزدیک به "فکر" م باشد یک جاهایی باید به خودم سخت بگیرم... یک جاهایی باید حرف گوش کنم... یک جاهایی باید جلوی احساس لعنتیم را بگیرم تا پی بازیگوشی نرود و گند نزند به زندگیم....یک جاهایی باید هی به خودم یادآوری کنم که چه جور زندگیی را دوست دارم پس برایش باید زحمت بکشم... باید زحمت بکشم...این وسط ها اگر جایی اشتباه کردم ایرادی ندارد...دنیا به آخر نرسیده که... می ایستم و اشتباهم را مرور می کنم..دلیل گند زدنم را می فهمم.. اشک هایم را پاک می کنم و با همه دردی که دارد روی اشتباهم خط می زنم .. همه عواقب و دردش را هم باید قبول کنم..چون می خواهم جوری که خودم فکر می کنم درست است زندگی کنم ... ببین "فکر" که به خودی خود ارزشی ندارد که.. فکر خوبی که باعث یک "عمل" خوب بشود صاحب ارزش می شود.. و برای اینکه اینجوری زندگی کنم باید سختی هایش را هم تحمل کنم... بیشتر از یک بار که قرار نیست زندگی کنیم؟ اگر این یک بار تا جایی که در توانمان هست آن جوری که دوست داریم زندگی نکنیم.. اگر آدمهای دورو برمان رو جوری که دوست داریم نچینیم...اگر به دیگران اجازه گند زدن به زندگیمان را بدهیم...فقط و فقط نتیجه اش این می شود که زندگیمان را "می بازیم".. یک عمر زندگیی را تحمل می کنیم که ته دلمان دوستش نداریم و با ذهنمان جور نیست وحسرت این را می خوریم که میشد بهتر باشد این زندگی...
یک آدم درست حسابی گفته :از زندگی قهر نکن چون زندگی ناز کسی را نمی کشد..
من اینقدر این جمله را دوست دارم که حد ندارد..
پ.ن: احتمالاْ چند روز میروم ولایت خودمان.. چقدر خوب بود اگر چند نفر پایه پیدا میشدند که با هم میرفتیم "قلعه رود خان"...الان باید شبیه بهشت باشد...بلاگرهای همشهری اهل کوه رفتن نیستید؟ متقاضیان لطفاْ به سهند خانوم پی ام بدهند چون من این چند روز زیاد به کامپیوتر دسترسی ندارم.. ایشان سوابقتان را بررسی میکنند و بچه مثبت ها را به من معرفی می کنند!
از همین الان دارم فلکه توشیبا را می بینم که پر هست از پارچه نوشته هایی با این مضمون " عطر گل محمدی/ به شهر ما خوش آمدی" یا " ماشنکای قهرمان / خوش بامویی به گیلان " یا " الا ای ماشنکا.. ای مغز فرار کرده.. ای استعداد کشف نشده....چشم انتظار تو بودیم... به وطن خوش آمدی"....... ای بابا... چرا آدم را شرمنده می کنید؟!....
پ.ن۲: مژده جان من یادم هست ها... دلم می خواهد یک چیز درست حسابی برایت بنویسم که به دردت بخورد پس به من تنبل فرصت بده...
پ.ن۳: ساعت بالای نوشته را دیدید؟ ما اینیم دیگه!
چند روز پیش یکی از خوانندگان اینجا برایم پیغام گذاشته بود و از اسمم (ماشنکا) پرسیده بود که به چه معنی ست و کجایی ست و ... منم سواستفاده کردم و ازش خواستم اگر نظری در باره وبلاگ دارد بنویسد .. اقای حمیدرضا لطف کرد و نظرش را برایم فرستاد:
.....می تونم بگم خوب بود.حالا چرا ؟ بد نبود چون تونستی بین POPOLISM و LOMPANISNM فرق بزاری.یعنی هم راحت بودی هم کلامت مرزها رو حفظ می کرد..ببین آدمایی هستن که خیال می کنن در زمان نوشتن حتماْ باید فحش یا هر کلمه راحتی رو به کار ببرن و فکر می کنن این نماد روشنفکریه که واقعاْ غلط فکر می کنن.آدم هم میتونه صمیمی باشه هم با احترام... ولی وبلاگت عالی نبود چون خارج از حرف های روزمره نبود و هیچ فکریو بر نمی انگیخت یا حتی لطایف کلامو توش نمی شد حس کرد..ببین منظورم این نیست هرکی هر چیز چرت و پرتی یا حتی شعرای اراجیف موج نویی بنویسه که خودشم نمی فهمه٬توش فکر به کار رفته..نه.. منظورم اینه که هیچ چیزی نداره ذهنو درگیر کنه یا حتی ایهام وار نمی نویسی......
از حمیدرضا تشکر کردم و گفتم که برای حرفهایش جواب که نه ولی توضیح دارم و حتماْ در خود این وبلاگ می نویسمش... قبل از اینکه من چیزی بنویسم خود حمیدرضا نظرش عوض شد و دوباره برایم نوشت:
.... داشتم دیروز با خودم فکر می کردم ما که نباید همش فکر کنیم...پس دلمون چی میشه؟ همش که نباید چیزای با معنی بگیم... در ضمن اینم مثل دفترچه خاطراته..اصلاْ این چیزی که هست نباید باب خوشایند من باشه...هر کی یه نظری داره و یه احساسی..با خودم دیدم اصلاْ انتقادم وارد نیست..مگه میز گرد اقتصادی یا فلسفیه که هر کی دست به سینه باشه و اخمو طرفو بپاد و یه نگاهشم به آسمون باشه ببینه چی میگه... بی خیال.. هرچی می خواد دل تنگت بگو..منم می خونم...در ضمن هر موقع خواستم فکر کنم میرم کتابای SAARTR و HAAYDGER رو می خونم... وبلاگ هر کی واسه خودشه..
حمیدرضاجان... نصف حرف من را خودت گفتی..می ماند نصف دیگرش که .. فقط لطف کن یک توضیحی بده که این "تفکر" یعنی چه؟ خوردنیست؟ پوشیدنیست؟ به جان شما که نه ٬ به جان خودم من ازین چیزها ندارم برادر...این صفحه سفید جایی ست که ذهنم را خالی می کنم... آن هم نه همه اش را.... می گردم لا به لای حرف ها و هر چیزی که توان و حوصله نوشتنش بود را می نویسم...خیلی حرفها را هم نمی زنم..نمی دانم چرا.... شاید به خاطر همان خود سانسوری لعنتی باشد...تو گفتی روزمره می نویسم..نه..این حرف را قبول ندارم... اتفاقا خیلی دوست دارم روزمره بنویسم اینجوری ذهنم نظم بیشتری پیدا می کند... ولی متاسفانه حوصله اش را ندارم...حرف خاصی نمی زنم..ادعایی هم ندارم...من می نویسم چون نوشتن حرفهایم حس خوبی به من می دهد و به قول سهند با نوشتن از لا به لای کلمه ها خودمان را یک جورهایی کشف می کنیم( سهند جان .ما اصولاْ آدمهای خیلی تحفه ای هستیم! کسی که کشفمان نمی کند پس مجبوریم خودمان دست به کار بشیم!)....خود سانسوری هم می کنم شدید.. بی حوصله هم هستم شدید... وگرنه باید از خیلی وقت پیش اینجا می نوشتم که دوباره نگاه های مشکوکی به مسنجر و موبایلم می اندازم.. انگار دوست دارم یکی دو نفری را دیلیت کنم.. باید می نوشتم که بی حوصله گی من دوباره به نقطه ماکزیمم رسیده و کلن دوباره حوصله آدمیزاد ندارم... باید می نوشتم که آن پیغام به خدا را.....بی خیال شدم ...تا ببینم این جناب خدای محترم تا کجا می خواهد پیش برود...این همه سکوت و پوزخندم را می بیند بازهم رویش می شود نگاه کند؟... حتی حوصله منت کشیدن از خدایتان را هم ندارم...
جناب حمیدرضا... این یکی متن هم زرد و روزمره و بی ایهام و بی تفکر انگیز از آب درآمد... شرمنده.. قول می دهم اگر این وبلاگ دو سه سال دیگه هم دوام آورد در تولد سه سالگیش یک متن بسیار تفکر بر انگیز بنویسم..ولی فعلاْ ....... چه کند بینوا٬ ندارد بیش.
بعدالتحریر : *سهند خانوم*
نمی دانم چرا دلم خواست در این پست ماشنکا ، منم حرفی زده باشم .ظاهرا قصه قصه ی نوشتن ماهاست . با ماشنکا موافقم . تفکر ؟! باور کنید اگر متفکرانه نمی نویسیم دلیلش این نیست که با اینچنین مفاهیمی بیگانه ایم . یا مثلا عمرن اسمی از سارتر و هایدگر شنیده باشیم ... مشکل ما ، من به شخصه و ( حدس می زنم تا حدودی ماشنکا ) این است که اتفاقا و متاسفانه زودتر از وقتی که ، باید ، سراغ این داستانها رفتیم . نوجوانی مان کمتر سرخوشی داشت ... در هزارتوی کتاب و مجله و روزنامه و ... خودمان را گم کردیم . آن روزها شاید زمان روزمرگی هایمان بود و از کف دادیمش . تا به خودمان آمدیم ، دست گیرمان شد که "آموختنی" های زندگی را نیاموخته ایم . همه چیزهایی که برای مواجهه با پیرامونمان به آن نیاز داشتیم ، آن "تفکرات" و ایده های متعالی که دنبالش بودیم ، به ما نمی آموختند. اینجا را نیاز داشتیم برای اینکه بقول ماشنکا ذهنمان را خالی کنیم . اما تا این لحظه آن طوری که دلمان می خواسته امکان پذیر نبوده ... امان از این خودسانسوری لعنتی .... بیشتر از این پست را طولانی نمی کنم ... تا زمانی که به همه ی ابعاد شخصیتم نپرداخته و مسلط نشده ام ، همان بهتر که زرد و روزمره بنویسم . از ادعای روشنفکری هم متنفرم . همه ی آنچه که می دانیم و نمی دانیم بماند برای خودمان ... بقول همان دوست عزیز " پس دلمان چه می شود ؟! "
۱-همسایه طبقه بالا تازه عروس است بنده خدا...۲ روز پیش عروسیش بود..از همان دو روز پیش تا امروز هر چند ساعت یک بار صدای موزیک های جینگول و شادش تمام ساختمان را بر میدارد...بنده خدا خیلی خوشحال است...احتمالاْ الان یک جایی بالای ابرها در حال پرواز کردن است و ما بقیه اهالی آپارتمان را ریز می بیند که اصلا به این فکر نمی کند که ماها مثل او ذوق مرگ نیستیم و دلمان نمی خواهد صدای نکره افشین و شهرام صولتی را با ولوم بالا بشنویم...دیروز انگار دختر دیگری هم همراهش بود چون صدای دست زدن و خندیدن و دعوت به رقصیدن! میامد... بی سلیقه آهنگ درست حسابی هم نمی گذارد که حداقل در این توفیق اجباری٬ دو تا آهنگ خوب بشنویم!.. تصور کن اگر آهنگ Dont let the sun go down on me از التون جان کبیر و جورج مایکل عزیز را میگذاشت! به به....مخصوصاْ آنجایی که جورج عزیز داد می زند Although I search myself, it's always someone else I see... وای...اینجوری یک عروس واقعی میشد! خودم بلند میشدم یک ظرف شیرینی می بردم برایش...بهش تبریک می گفتم و می نشستیم درباره زوایای پنهان این آهنگ و محشریتش کلی حرف میزدیم....حیف شد ..
۲- پسرهای همسایه طبقه پایینی علاقه زیادی به خواهر ۲-۳ ساله شان دارند انگار...و همیشه این علاقه را با صدای ولوم بالا ابراز می کنند! "جونم".."چی شده عزیزم".."آخ افتادی زمین"...."بیا بغل داداش ببینم عزیزم"........همه جمله ها با صدای بلند بلند...شاید حق دارند چون به هرحال این آپارتمان مال پدرشان است و می توانند هر صدایی که خواستند از خودشان در بیاورند. دخترک انگار خورد زمین و برادر آن چنان "آخی" گفت و نازش داد که کلی حسودیمان شد! یاد برادرم افتادم و اینکه چقدر از هم دوریم...تقصیر خودش بود...
من وسط همه این شلوغی ها و صداها گیر کرده ام...
پ.ن: پیغام خصوصی:خدای محترم....میشه برای یک بار شما به حرف بنده ات گوش بدی؟ میشه یک بار کمک کنی؟ببین... انتظار زیادی نیست که.....آره خیلی وقته قبول کردم که تو جهانت را علت و معلولی آفریدی و بنده هایت را فرستادی و کاری هم به کارشان نداری دیگر...ولی این یک بار حوصله فکر کردن به این چیزها را ندارم...تو باید این بار کمک کنی..خواسته مزخرفیه؟بهم می خندی؟ می دونم ولی تو یه جور خوبی درستش کن دیگه.تو می تونی! لطفا.......................لطفا.خدای خوبی باش.
یک روز در هفته ای که گذشت انگار روز خاموش کردن کامپیوترها بود... من ۵ روز کامپیوتر نداشتم و چقدر کلافه کننده بود...کامپیوتر نداری پس اینترنت هم که نداری...موزیک های مورد علاقه ات هم که پر...پس حوصله هیچ کار دیگری را هم نداری!عشق باید چیزی شبیه همین احساس من به کامپیوترم باشد نه؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این نامه را بخوانید..تکراریست..همان اوایل وبلاگ نویسی گذاشته بودم..از وب بلوط برداشته بودمش...فعلن این را بخوانید و ببینید "تفاوت از زمین تا آسمان است" یعنی چه! تا درست حسابی برگردیم!
آماندای عزیز:
تولد ۱۸ سالگیت مبارک. چقدر این دوره بلوغت قشنگه! حالا دیگه کسی واسه استفاده ۲۴ ساعته از موبایل و اینترنت سرزنشت نمی کنه. مامانت بهم گفت که چیزای رو که تو این سالها یاد گرفتم واست بنویسم. کی به حرف مامانت گوش می کنه؟ عوضش اینها رو یادت باشه.
۱. هیچوقت, هیچوقت, هیچوقت کاری رو نکن که دلت نمی خواد.
۲. نسبت به مذهب متعصب نباش. شاید چیزی که تو رو بالا می بره مسیح نباشه.
۳. نترس از اینکه از خودت تعریف کنی.
۴. کاری بکن که کردیتت اونقدر خوب بشه که تا ۲۵ سالگی بتونی واسه خودت خونه بخری.
۵. قبض هات رو همیشه به موقع بده.
۶. به جاهای که دوست داری ببینی سفر کن.
۷. به بزرگترها و پیرها توجه کن. اونها خیلی تنها هستن.
۸. اونقدی الکل بخور که معتاد نشی. اگه بهت بگم ماری جوانا نکش, گوش می کنی؟
۹. پسرها واسه صکص* هر چیزی بهت می گن. سعی کن تا جای که می تونی تسلیم نشی.
۱۰. سعی کن امسال دست کم شش ماه تنها زندگی کنی تا ببینی آماده شدی واسه اش یا نه. اگه نشده باشی هم کسی سرزنشت نمی کنه.
۱۱. تنت رو به کسی بسپار که دوسش داری و میدونی دوستت داره.
۱۲. حرفهای بقیه هیچ ارزشی نداره.
۱۳. واسه اینکه دوستات رو نگه داری, راز دار باش.
۱۴. به قول دخترم, این اصلا مهم نیست که چقدر زشتی. مهم اینه که همیشه نی نی کوچولوی خوشگل مامانتی.
۱۵. همیشه یاد باشه که تو ویژه ترین آدم رو این سیاره ای.
۱۶. روشنی راه زندگیت رو پیدا کن. میتونه مذهبت باشه, روحت باشه, سوادت یا عشقت.
۱۷. همیشه واسه خونوادت وقت بذار. اگه اونها نبودن تو هم الان اینجا نبودی.
۱۸. دو تا کردیت کارت واسه ات کافیه. سعی کن همیشه کمتر از نصفش رو بدهکار باشی.
۱۹. همیشه از ک ا ن د و م استفاده کن.
۲۰. شروع کن واسه بازنشستگی پس انداز کردن. حتی اگه یه دلار تو ماه باشه.
۲۱. کالجت رو شروع کن. نه برای مدرک که برای آشنای با عقاید مخالف.
۲۲. هر روز ورزش کن و هشت تا لیوان آب بخور.
۲۳. یاد بگیر مردم رو ببخشی.
۲۴. این دنیا واسه همه مردم جا داره. پس سعی نکن جای کسی رو بگیری.
۲۵. بزرگ شدن تنها داروی درد خودشناسی هست. بدستش می آری.
۲۶. هیچوقت یادت نره که یه خاله بزرگتر داری که آماده هست به حرفات گوش بده.
۲۷. یادت هم نره که همیشه واسه هرچی یه " بسه دیگه " وجود داره. حتی واسه حرفهای من.
بازم تولدت مبارک. دوستت دارم.
Aunt Pammy
* خبر ندارید که.... این کلمه ستاره دار را اول جور دیگری نوشته بودم ( با "سین" و جدا جدا )..یکهو دیدم آمار ویزیتورها به شدت رفته بالا ! نگاه کردم دیدم بععععععععله.... یک عالمه ملت٬ کلمه را همانجوری! سرچ کرده اند و رسیده اند به اینجا ! الان یک احساس دوگانه دارم.. یکی اینکه دوست ندارم با سرچ چنین چیزهایی ملت به اینجا سرازیر بشوند ... ولی از طرف دیگر با خودم فکر می کنم چه ایرادی دارد کسی به دنبال چنین کلمه ای به اینجا بیاید و آن جمله های محشر را بخواند؟(شماره ۹) شاید شاید ذهنش یک کمکی تکان خورد...نمی دانم.. نوع نوشتنش را عوض کردم ولی لطف کنید شما هم نظرتان را بگویید.
وقتی کوله پشتی و کیفها را گوشه اتاق گذاشتم،یک نگاه سرسری به کل اتاقم انداختم... حوله زردی که هنوز روی دسته مبل بود... قفسه کتابها که انگار کتابهایش خوابیده بودند... میز کامپیوتر خوشگلم که انگار حوصله آن همه عروسکی که رویش چیده بودند را نداشت.... جای کامپیوتر هم که حسابی خالی بود.زود از اتاق آمدم بیرون... احساسم مثل زمانی بود که اشنایی قدیمی را میبینی ولی فقط ته دلت لبخند میزنی و هیچ به رویش نمی آوری. به روی خودت هم نمیاوری.
فردا به همین دو سه دوست خوبی که دارم اعلام ورود می کنم! حوصله صمیمیت الکی بعضی ها را هم ندارم... کاش این دو سه هفته خوش بگذرد.. حداقل بد نگذرد! ان شالله به لطف باری تعالی افکار موذی و موریانه وار این چند وقت یک جوری گم و گور بشوند وهر از گاهی موجبات دپرسینگ را فراهم نیاورند! و اجازه "خوش" بودن بدهند....قول میدهیم پر رو نشویم! آمین یا رب العالمین
زمین به ما که می رسد
وارونه می چرخد
فردای کوچک مان
با سیل می رود
و آوازهای آبی زمین
می ماند برای روزهای مبادا
زمین به ما که می رسد
نه می زند
نه می رقصد
کنار گازهای شعله ور گوشه می گیرد
به انتظار بلمی که نمی آید
گراناز موسوی
ماشنکا - بله بفرمایید؟
-سلام خوبی حالت خوبه؟
م- سلام ممنون...(در حال تفکر و گفتن جمله معروفه" کی میتونه باشه؟" )
- مامان خوبه؟ بابا چطوره؟
م- ممنونم...( کیه؟ صداش یه کم آشناست..)
- یاد ما نمی کنید بابا... قبلنا هراز گاهی یه زنگی میزدید به ما.
م- ببخشی...
- چه خبر از بچه ها؟
م-( پوف.... نخیر انگار خودم باید حدس بزنم کیه! شماره فلانجا بود ..آها شاید شاید از دایی های باباست) دایی شمایید؟
- ( با خنده) آره دخترم خوبی؟
م-( خوب خدا رو شکر انگار درست حدس زدم! حالا کدوم دایی هست؟ بابا ۳ تا دایی داره که! )ممنون ما هم خوبیم...(چی بگم دیگه؟ چه می دونم کدوم دایی هستش که اسم بچه هاشو بگم؟ ای بابا.. جهنم! از همون کلمه " زن دایی اینا !" استفاده می کنم) زن دایی اینا چطورن خوبن؟
م- سلام برسونید بهشون ( وای چی بگم دیگه؟ بی خیال سریع تموم می کنم ) من گوشی رو میدم به بابا...خوشحال شدم( آره جون عمه ات!)... از من خداحافظ
بابا آروم می پرسه کیه؟
من: دایی شماست ولی نمی دونم کدومشون!
بابا بنده خدا هم با همین اطلاعات ناقص شروع می کنن به حرف زدن ... می شنوم که تو حرفاشون از زن دایی اینا! می پرسن تا اینکه وسطای حرف زدنشون وقتی یهو اسم یکی از پسر داییشونو میارن مشخص میشه که بابا فهمیدن که کدوم داییه!
این اتفاق بالا خیلی تو خونه ما میوفته... به علت اینکه فامیل محترم ما عادت ندارن وقتی تلفن میزنن خودشونو معرفی کنن! من نمی فهمم چرا فکر می کنن که با شنیدن صداشون آدم حتماْ باید بفهمه که کی زنگ زده. آخه مسلمونا.. آدمیزاد صبح تا شب هزار تا کار و زندگی داره ٬ چرا فکر می کنید حتماْ باید صداتونو بشناسه؟شاید تو اون لحظه اینقدر درگیر کار باشه که ذهنش کار نکنه... اونم با این روابط خیلی خیلی گرمی که این روزا بین فامیل ها هست و همه معمولا همدیگه رو عید به عید می بینیم( هرچند من ترجیح میدم همون موقع هم نبینیم!)... خوب چی میشه به جای این همه تعارف تیکه پاره کردن وقتی متوجه شدید هنوز از طرف مقابل شناسایی نشدید٬ بگید که کی هستید؟ ...
حالا از همه بدتر اینایی هستن که زنگ می زنن و وقتی تو هی مختو چلوندی و باز نفهمیدی طرف کیه ..با شرمندگی می پرسی " ببخشید شما؟"
آدم لوس و ننر بر میگرده میگه:" اوا ماشنکا جان نشناختی؟ (هرهر خنده)یه ذره فکر کن.. معلومه سرت حسابی شلوغه ها.. واقعاْ نشناختی منو؟ .."
تو هی ذهنتو شخم می زنی ولی نه فایده نداره..:" نه متاسفانه .. هنوز نشناختمتون"
لوس و ننر: "ای بابا... حالا یه ذره دیگه فکر کن... نفهمیدی من کیم؟ سرت شلوغه ها..مارو فراموش کردیا...چطوری خوبی؟ خانوم کجایی کم پیدایی؟ (هرهر خنده).. واقعاْ نشناختی؟"
واییییییییییییییییییییییییییی... آدم همچین حرصش میگیره... آخه مگه میمیری حالا یه ۳ ثانیه خودتو معرفی کنی؟ ای بابا...
حالا یه چیزه دیگه ! بعضیا هم هستن که وقتی زنگ در خونه رو می زنن..می پرسی کیه؟ میگن: "منم"!!!!!!!!!!!!!!!!!.....من رسمن کم میارم اون موقع دیگه! یعنی واقعاْ کم میارما!!! اینقدر بهت زده میشم که ناخوداگاه درو باز می کنم!
می دونی دلم چی می خواد؟ دلم یه کم سر خوشی می خواد..ازونایی که بلند بلند می خندی و ازین ور خونه می پری اون ور٬آهنگ زمزمه می کنی و توی دل بی صاحابت هم اصلن واسه هیچ مساله ای رخت نمی شورن و دلت خوشه و داره لبخند میزنه.ذهنت هم آرومه و هیچ فکر ناراحت کننده ای توش وول نمی خوره..دلم یه کم خوشبختی می خواد ...حالا اگه خودم نیستم حداقل صدای شاد خوشبخت کسی رو بشنوم...آهای؟ کسی هست؟ یکی که تند تند بخنده و از خوشبختیش برام بگه... ازینکه صبح که از خواب پا میشه چقدر خوشحاله که یه روز دیگه شروع شده....ازاینکه قلبش چقدر گرمه...ازینکه چقدرآینده ای که داره میاد رو دوست داره... من دلم ازین حرفا میخواد...طاقت شنیدن قصه تلخ زندگی دیگران رو ندارم دیگه...باور کنید دیگه تحملشو ندارم.دوستای محترم که اینجا رو میخونید..اگه بهتون بر میخوره ازتون معذرت میخوام...می دونم خیلی بی شعورم..ولی باور کنید تحمل غم رو ندارم دیگه...تحمل دیدن اون قیافه زشت زندگی رو ندارم...برام نگید لطفا!..تو فقط تصورشو بکن.. وقتی حالت از زندگی خودت داره به هم می خوره و اون دوست بنده خدا همه سعیشو میکنه که هی بهت امید بده ..هی بهت میگه که روزگار بهتر میشه...هی برات شعر مینویسه که "هنوز در پس این ابرهای سرگردان/ امید هست و افق های بیکران روشن " و تو هم هی مینویسی "من که چیزی نمی بینم!" ..وقتی بعد چند ساعت تازه یه کم حالت بهتر شده اون وقت نصفه شبی یکی پیداش بشه و برات از مشکلاتش بگه..واییییییییییییییییییییییییی...نمی دونی... دلم می خواست فرار کنم...دلم می خواست می دویدم می رفتم پشت یه چیزی قایم میشدم و بهش می گفتم نگو..لطفا نگو....من اصلن اصلن تحمل دیدن اون روی زندگی رو ندارم فعلن...از سختی ها نگو...چقدر لحظه شماری می کردم واسه تموم شدن حرفاش...حتی با بی شعوری تمام اصلن به بزرگی مشکلی که داشت فکر نکردم..اصلن به دردی که داشت فکر نکردم..فقط دلم می خواست زود تموم شه....نمی تونم...نمی تونم بشنوم...نمی خوام بشنوم... من این روزا فقط دلم یه کم خوشبختی میخواد...حداقل حالا که خودم زندگیم رو هواست و هیچ گهی نشدم دلم می خواد بشنوم....دلم صدای شاد میخواد که داد بزنه و برام بگه مثلاْ من فلان جا موفق شدم... یا بگه وای امروز چه هوای خوبیه کاش بودی باهم می رفتیم بیرون... یا بگه بگه بگه..... حرفای خوب بگه...از بهانه های خوشبختیش بگه...لطفاْ لطفاْ اون قسمت های تلخ و زشت زندگیتونو برای من تعریف نکنید فعلن... نمی خوام تلخ تر ازین بشم... دلم یه کم خوشبختی می خواد... نه زیاد ها...یه کم ... من چرا آدم خوشبخت نمی بینم دورو برم؟ چرا آدم امیدوار نمی بینم؟...چرا قیافه زندگی اینقدر زشت شده واسه همه؟
رفیق "یکی در همین نزدیکی" تو بیا حرف بزن برامون...انگار حال و روز تو از همه بهتره این روزا...هیچ می دونی این روزا تو یکی از آدمایی هستی که همش دلم می خواد خبر بدی بهم؟ واسه اینکه بین دوستای من تو تنها آدمی هستی که امید بهبودی اوضاع برات هست! وقتی برام نوشتی " ...همه اون غم ها انگار خیلی خیلی دور شده بودن" می دونی چقدر خوشحال شدم؟ ازینکه اون روزای بدت حداقل کمی بهتر شده خوشحال شدم...کاش روزگارت هی بهتر بشه و برام تعریف کنی و خوشحالم کنی...می بینی به کجا رسیدم؟ به امیدواری برای رسیدن روزهای "شاد" برای دیگری هم قانع شدم.. می بینی روزگار منو؟
واقعاْ کمی شادی یه کمی سر خوشی حق ما نیست؟ تا کی ته دلمون تلخه؟ تا کی تو ذهنمون جنگه؟ کی میشه وقتی یه جا میشینیم و پا روی پا میندازیم و لبخند میزنیم ته دلمون هم مثل صورتمون باشه؟
محسن نامجو چه قشنگ گفته و هجو کرده..دلم می خواد یک ساعت براش کف بزنم:
ای عرش کبریایی٬ چیه پس تو سرت کی با ما راه میایی جون مادرت
پ.ن:الان دارم به این فکر می کنم اگه یه روزی روزگاری خواستم ازدواج کنم حتماْ کسی رو انتخاب می کنم که مثل این دیوارهای فولادی باشه که من برم پشتش قایم شم و همه غم و غصه ها و دردها بخوره به اون.....واقعاْ به خودم به خاطر این شعور بالا و شخصیت خیلی خیلی رشد یافته م تبریک می گم...
پ.ن۲: ببخشید که وقتتونو گرفتم برای خوندن این خزعبلات..می دونم خیلی چرند و در هم نوشتم ..ولی به قول شاعر"از کوزه همان...." هیچ جایی پیدا نکردم برای بیرون ریختن این همه حس های بدی که دارم...حس های بد..حس های بد... یعنی میشه من یه روز از دست اینا راحت بشم؟
خوب بی خیال... پست امروز رو برداشتم ... خدا وکیلی حوصله اینو نداشتم که هی بیام بگم رفیق عزیز بد فهمیدی...آن قسمت کمالات و این حرفا شوخی بود..بقیه قسمتها اصلاْ مربوط به تو نبود که بیای بگی چرا دوباره نوشتی... سارا برای متن قبل کامنتی گذاشت که دلم خواست توضیحی بدم و مساله را بازتر کنم..پس اصلاْ موضوع تو وسط نبود..چی خیال کردی؟من و تو که صد بار دراین مورد باهم حرف زدیم و به نتیجه ای نرسیدم و می دانم که تو رویه زندگیت را عوض نمی کنی و به همین راه ادامه می دی... پس حتماْ خیلی خرم که فکر کنم با چند خط نوشته اینجا تو متحول بشی و .....! چرا همه چیز و به خودت میگیری؟ تو کاری کردی که من از هرچی علاقه و دوست داشتن بدم بیاد و اینو به خودت هم گفتم...پس دلیلی نداره که بیام اینجا بنویسمش.....چرا هی فکر میکنی مخاطب من تویی؟ ای بابا.... یعنی ته همه نوشته ها باید بچسبانم که پلیز بد برداشت نشود و فلانی و فلانی خودتان را مخاطب فرض نکنید؟!.......بی خیال دیگه... به قول کدیین گیس و گیس کشی بدی شد... من همینجا اعلام می کنم که هیچ وقت مخاطب نوشته های من تو نخواهی بود و اصلاْ زندگی دیگران به من چه؟ من خیلی هنر کنم گلیم خودمو از آب بکشم بیرون...
اه... بگذریم... برای اینکه حالم بهتر بشه حرف از موزیک بزنیم... نمی دونم شما کارهای گروه "کیوسک" رو شنیدید یا نه...یک گروه راک ایرانی... توصیه می کنم برای یک بار هم شده به آهنگاشون گوش بدید...من که لذت می برم ..البته چون عادت به شنیدن چنین آهنگهای فارسی نداریم دفعات اول شاید خوشمون نیاد..ولی بعد از اینکه به سبک کار عادت کردیم کم کم می بینیم وای عجب محشریه! برای دانلود آهنگها به اینجا برید..حجم آهنگها زیاد نیست و فکر کنم راحت دانلود بشه... من یکی دوتا از آهنگها رو خیلی دوست دارم ..یکی آهنگ "تقصیر من بود" که میگه:
اگه جایی جنگ شد٬ دست کسی تنگ شد تقصیر من بود
اگه بحران آب بود٬ هجرت سراب بود تقصیر من بود
اگه زمستونا سردن تابستونا گرمن تقصیر من بود
باید بشنوید تا بفهمید چه باحاله..........
من از طرف خودم به مناسبت روز ولنتاین آهنگ "روزمرگی" رو به همه عشاق تقدیم می کنم!
خوشبختی یعنی یه مرد خیکی
حساب بانکی ماشین مشکی
ازدواج شکل یه زن چاق
دسپخت عالی جهیزیه کامل
خانواده یعنی چندتا بچه لوس
آخر هفته جاده چالوس
عشق یعنی دختر شریک بابا
عروسی که کردی بیا سهمتو وردار.......
اینه معنی روزمرگی
گم شدیم تو پیچ و خم زندگی.....
محشره... لذت می برم ازین آهنگ...حتماً گوش بدید.
اینجا هم مصاحبه با آرش سبحانی خواننده گروه ..
پ.ن: رفیق جان بی خیال بشیم این ماجرا رو.... دوباره نیا بگو نه من منظورم این نبود و اون بودو.. بی خیال... به جای این حرفا این آلبوم رو دانلود کن..گوش بده..کیف کن..
*تیتر٬ گرفته شده از یکی از ترانه های همین آلبوم...
پ.ن۲: کدیین عزیز لطف کردند و قصه و تجربه خودشون رو در مورد پست قبلی "دیدن یا ندیدن" نوشتند...شما هم بخونید..
آن موقع ها که بچه تر بودم(مثلاْ در دوران دانشجویی!) آرزویم این بود که کاش میشد یک جوری از درون آدم های اطرافم باخبر شوم...یادم هست یکبار به دوستی(از نوع درجه سه) گفتم: دلم می خواست خبرنگار میشدم و به بهانه گزارشی..چیزی.. سر صحبت را با این آدمها وا می کردم و از درونشان باخبر میشدم... مثلاْ می فهمیدم آن خانومی که روی آن نیمکت نشسته و به جایی خیره شده توی سرش چه خبرهایی هست...دوستم نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت: وا!..........(بگذریم ازینکه برای برائت از فضولی اسم خبرنگاری را پیش کشیدم!)
ولی الان نظرم تغییر کرده..کم کم دارم به این نتیجه میرسم شاید بهتر است به آدمها ..حتی به دورو بری هایم٬زیاد نزدیک نشوم...شاید باید فاصله را رعایت کرد..چون وقتی بهشان نزدیک می شوی چیزهایی می بینی که یکی یکی روی باورهایت نسبت به آن آدم خط می زنند و این خیلی دردناک است..دیدن پشت صحنه زندگی آدمها و مخصوصا آن قسمتهایی از زندگیشان که اصلاْ عاقلانه و اخلاقی نیست ..خیلی سخت و دردناک است..خیلی...و من متاسفانه کم ازین افتخارها نداشته ام که این پشت صحنه ها را ببینم...هی آدم دیده ام و خیلی زود پشت این ظاهر را هم دیدم ...هی ذوق کردم که فلانی چه با شخصیت و با کمالات و فلان و بیسار است و هی آن طرفش برایم رو شد...هی توی ذوقم خورد... دپرس شدم... نا امید شدم...ناراحت شدم...همه باورهایم نسبت به آن آدم به هم ریخت و میریزد و نمی توانم جمع و جورش کنم... هی به خودم یاداوری میکنم که آدمها نقاط ضعف و قوت دارند... بیشعور آدمها نقاط ضعف و قوت دارند... ولی ..فایده ای ندارد..آن چیزهایی که فهمیده ام از آن آدم٬ همیشه پشت تصویرم از آن آدم هست و این خیلی خیلی دردناک است...دیگر آن آدم برایم آن آدم قبلی نیست وهمه حس هایم نسبت به او عوض می شود..( یک بار که می توانستم درمورد "یک نفر" اطلاعات بیشتری داشته باشم و فقط کافی بود زنگ بزنم و از کسی بپرسم... با اینکه خیلی برایم مهم بود..ولی این کار را نکردم..چون می ترسیدم چیز بدی بشنوم...حس می کردم حرف بدی می شنوم و تحملش را نداشتم... بعد از آن چطور می توانستم تو صورت آن آدم نگاه کنم و از عصبانیت دیوانه نشوم؟ نه نمی شد... طاقتش را نداشتم...ترجیح دادم هیچ چیزی ندانم...ترجیح دادم هیچ چیزی نشنوم...)
اگرهم آن حس قبلی از جنس علاقه باشد٬ بعد از دیدن آن پشت صحنه ها چیزی در مایه های کشک است! علاقه دود شده رفته ...احساسی به آن آدم ندارم دیگر...برای همین اصلا نمی توانم درک کنم چطور بعضی ها این همه عیب و ایرادهای وحشتناک طرف مقابلشان را میبینند و باز عاشقش هستند؟ چطور دخترک آن لگد وحشیانه را از نامزدش می خورد (فقط برای اینکه نیمه شب از تراس خانه اش برای زن برادرش که بیرون خانه و در حال خداحافظی بوده بوسه فرستاده)..کتک می خورد و یک هفته به خاطرش می لنگد ولی باز هم ادامه می دهد؟.... چطور دختری که تا حالادست غریبه ای به دستش نخورده٬ از هم خوابگی های دوست پسرش با دیگران خبر دارد و باز هم دوستش دارد؟ به خدا نمی فهمم..اصلا درک نمی کنم...چطور کتک می خوری و باز دوستش داری؟ چطور امکان دارد؟ چطور می توانی با دوستت حتی هم کلام بشوی وقتی می دانی دیروز بغل کسی خوابیده؟ چطور از خودت خجالت نکشیدی وقی حرف میزدی؟ چطور پای کبودت را دیدی و باز ادامه دادی؟ ...
خیلی سعی کردم تحلیل کنم این چیزهارا...مثلاْ به ذهنم رسید اگر من می رنجم و خط می زنم یک دلیلش اینست که من خیلی آدم مغروری هستم...حفظ غرور و عزت نفسم برایم خیلی خیلی مهم است..پس اگر کسی عمداْ خطی به غرورم بیندازد ٬کم رنگ می شود برایم..کوچک می شود...و وقتی حقیر شد از چشمم میوفتد...آدمهای حقیر در زندگی من جایی ندارند...فکر می کنم علت مغرور بودن زیادم هم اینست که در گذشته خیلی جاها غرورم له شد...(هنوز بعد گذشت این همه سال٬ گاهی قسمت های زخم شده و صدمه دیده حسابی اذیت می کند)..بنابراین وقتی که از نظر عقلی بزرگتر شدم ناخوداگاه مثل یک سگ نگهبان مواظب غرورم و عزت نفسم هستم( وقتی می گویم سگ نگهبان.. یعنی دقیقاْ سگ نگهبان!)...ولی...یعنی این آدمها غرور ندارند؟ آن دختر کتک خورده...آن دختر خیانت دیده... پیش دیگران هیچی..پیش خودشان ..برای خودشان غرور ندارند؟ پیش خودشان خم نمی شوند با پذیرفتن(یا کنار آمدن با) این چیزها؟ آدم وقتی کتک می خورد..وقتی "دستور" می شنود نه حرف...وقتی می شنود که" ساعت هفت خونه ای"... یا "دیگه اونجا نمی ری"..." تو نمی ری عکس نمی گیریا" ... " دیگه اون روپوشو نمی پوشی چون کوتاهه"..." چرا تلفنو جواب ندادی؟چی کار داشتی می کردی؟" یا..............(اینها فقط و فقط چند تا مثال لایت بودند! وگرنه فاجعه خیلی بزرگتر ازینهاست)یعنی واقعا این آدم وقتی این حرفهای امری را می شنود به هیچ جایش بر نمی خورد؟ یعنی وقتی تحقیر می شود هیچ اتفاق خاصی در درونش نمی افتد؟ هیچ حسی به حس های قبلیش نسبت به آن آدم روبرو اضافه نمی شود؟!...نمی فهمم...نمی فهمم.
پ.ن:آفرین به کدیین عزیز! من یکی از هدفهام ازین نوشته این بود که کسانی که چنین تجربه هایی دارند لطف کنند و توضیح بدهند که چطور می شود که آدم بدی ببیند و باز دوست داشته باشد؟ چون خودم اینطوری نیستم..یعنی بعد از آزار دیدن, همان سگ نگهبانی که گفتم اجازه نمی دهد احساسی باقی بماند و این چیزی ست که اصلاَ دست من نیست! ناخوداگاه احساسم عوض می شود... دلم می خواست کسانی که چنین تجربه هایی داشتند یا دارند آن فکرهایی که در ذهنشان می گذرد را توضیح دهند, شاید من هم کمی درک کنم...
ولی در کل انگار خوب نتوانستم منظورم را برسانم٬ چون بعضی ها بعضی قسمت ها را بد فهمیدند و دلگیر شدند...
* ابی
پ.ن: میشه نصیحت نکنید؟!
ای بابا..این چه وضعیه...با عقد کنان فرداشب پسرعمو جان ٬ ایشان ششمین نفری در فامیل هستند که در سال ۸۵ به درجه رفیع مزدوج شدن نایل آمده اند...چه خبره بابا..یواش یواش... این ۶ نفر از فامیلهای نزدیک هستند وگرنه اگر کمی دورتر بریم ایشان در جایگاه هشتم قرار میگیرند!....جناب "بخت" انگار شدیداْ در نزدیکی ما لنگر انداخته اند...برای این ۶ نفر٬ سال قبل همین موقع اصلاْ احتمال مزدوجی نمی دادیم.آدم می ترسه خوب!...اتفاقه دیگه! یهو دیدید من شدم نفر هفتم!..روزگار حساب کتاب نداره که!
میدانم با آن پست قبلی که نوشتم همه تان فکر کردید که احتمالاْ قرار است فیل هوا کنم... روزی دوبار آپدیت کنم و هنجار شکنی و از خط قرمزها نوشتن و و....ازین صوبتا! ولی دیدید که هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و این وبلاگ به همان سبک و سیاق قبلی چهار پنج روز یه بار به روز شد...باور کنید از همان فکرها داشتم ولی این چند وقته اتفاقهایی افتاد که من خوره کامپیوتر سه روز اصلن دسترسی به اینترنت نداشتم!( به تاریخ نویسان توصیه می کنم این مورد را در کتابهایشان بنویسند!) ... الان هم بعد مدتها فرصتی پیدا کرده ام که راحت و آسوده بنویسم..
۱- گاهی اینجوری می شود.. گاهی کارهایی می کنم و یا حرفهایی میزنم که بعد مدتی وقتی به عقب نگاه می کنم ناباورانه از خودم می پرسم" اون همه مزخرفو واقعاْ تو گفتی؟خجالت نکشیدی؟ "..گاهی هم برعکس...مرور کارهای گذشته باعث میشود ناخوداگاه یک لبخندی بزنم و یک " ای ول"ی به خودم بگویم! مثل همان روز سه شنبه که یکهویی نمی دانم چه اتفاقی در سلولهای خاکستری مغزم افتاد که گوشی تلفن را برداشتم و ۲ ساعت بعد می دانستم که هفته دیگر باید وسایلم را جمع کنم و چند ماهی بین دو شهر رفت و آمد کنم..چرا؟ در راستای همان دست یابی به زمین سفت! ..سایه جان زمین سفت اعتیاد ندارد عزیزم.... دیگر کم کم دارد n سالم میشود..باید کمتر لوس باشم و یاد بگیرم هر چیزی..هر موفقیتی هزینه خودش را دارد..عین این دختربچه های لوس و ننر هی نگاه کردم به این جمله ها:
-برای بدست آوردن چیزی که تاحالا نداشتی٬باید کسی بشوی که تا حالا نبودی.....
- برای رسیدن به اقیانوس های جدید٬باید توانایی ترک ساحل آرام خود را داشته باشید...
این جمله ها معرکه هستند بچه ها...فقط چند حرف و کلمه نیستند...حداقل برای من که اینطور بوده..اینها را که خواندم فهمیدم که ایراد کارم کجا بوده...که باید آن ساحل ارام را..آن اتاق دنج و راحت ( ار نظر روحی) را ترک کنم...شاید برای شمایی که زیاد من را نمی شناسید تعجب آور باشد حرفهایم..که فکر کنید که مگر چه کار شاقی کردم؟ که چرا جوری حرف میزنم که انگار هنر کرده ام؟!...ولی بعضی از دوستانم که درباره همین ساحل آرام و ترک کردنش با آنها خیلی صحبت ها کرده ام درک می کنند چه می گویم...که چقدر همه چیز سخت بود..می دانند سختیش از چه لحاظ هایی بود....ولی به اطلاع همین دوستان عزیز برسانم که این چند روز همه چیز خیلی خیلی بهتر از آن چیزی بود که فکر می کردم..که انگار من خیلی بزرگ شده ام وکمی آدم شده ام و ظرفیت هایم خیلی بیشتر از چیزی بود که فکر می کردم...که خیلی وقتا مچ خودم را گرفتم! از بس که ریلکس برخورد کردم با همه چیز..خلاصه اینکه کم کمک انگار دارم خصوصیات آدمیزاد پیدا می کنم!....خدا وکیلی یه خودم به خاطر این هفته خوبی که گذراندم ..به خاطر اینکه به یاد خودم بودم.. که حق ندارم گند بزنم به زندگیم.. به خاطر اینکه هی به این فکر کردم باید برای رسیدن به آرزوهایم خودم بلند شوم و تلاش کنم... به خاطر اینکه اجازه ندادم هدف های کوچک جلوی چشمم را بگیرند...به خاطر اینکه هی به خودم یاداوری کردم که نباید کوچک فکر کنم..که باید باید به دنبال هدف هایم بدوم...که اگر زندگی را همینطور سرسری بگیرم٬این زندگی لامصب اصلن ناراحت نمی شودو همینطور سرسری و دم دستی می گذرد.....به خاطر همه این حس های خوب...به خودم یک نمره بیست جانانه میدهم! این نمره بیست برای منی که همیشه همیشه از خودم به شدت انتقاد می کنم و سر خودم غر میزنم خیلی ارزش دارد ها! می دانید بچه ها ... نمی دانم بعدن چه می شود..نمی دانم روزهای آینده چه حسی دارم و چطورم... ولی الان خوبم...این روزها زندگیم هدفی دارد... نظم حداقلی پیدا کرده..می دانم تا چند ماه اینده چه راهی را دارم می روم.. مهمتر از همه اینکه به آینده امیدوارترم و می دانم اگر تلاشم را بکنم فرصت برای بهتر شدن هست.. چند وقت پیش به دوستی میگفتم که حس میکنم باید کاری برای زندگیم بکنم..اتفاقی که در حد نقطه عطف برای زندگیم باشد. و الان خوشحالم که برای ایجاد نقطه عطف برای زندگیم تلاش کردم...من برای بهتر شدن زندگیم تلاش کردم و سوای اینکه نتیجه خوبی بگیرم یا نه٬ همین "تلاش کردن" کلی خوشحالم کرده..حالم را بهتر کرده...خیلی سخت بود...کلی با خودم کلنجار رفتم برای ترک کردن آن ساحل ارام...حتی یک بار کمی تلاش هم کردم ولی چون هنوز با خودم مشکل داشتم جدی نگرفتمش...برای نشدنش بهانه آوردم...خودم را گول زدم... ولی....آن روز سه شنبه دوست داشتنی همه مشکلاتم با خودم کمرنگ تر شد....تصمیم گرفتم دیگر با زندگیم لج نکنم و بزرگ بشوم....وقتی که تصمیم گرفتم باور کنید مشکلات جانبیش هم حل شد...راحت تر ازآن چیزی که فکرش را می کردم حل شد... و جوری شد که بعد مدتها دوباره به خودم گفتم "ای ول!"
۲-دوستان خوبم..باور کنید هروقت بتوانم به وبلاگهایتان سر میزنم..کامنت نگذاشتن من را به حساب نیامدنم نگذارید...ساقی جان...عزیز دل برادر..تیکه ای که در کامنتدونی دو پست قبل به من انداختی را گرفتم! با این حرفهایی که زدم عذرکامنت نگذاشتنم موجه هست دیگر؟ سایه جان...من هم چنان به وبلاگت سر میزنم ها!... الف-ب عزیز....برای آن پست "نمی دانم" هم خیلی حرف داشتم بزنم ولی متاسفانه امکان نوشتن نداشتم....آقای مهرزاد دانش..اگر همچنان لطف می کنید و به ما سر میزنید...شما کم کم دارید یک وبلاگ نویس ماهر میشوید ها! از بس که نوشته هایتان وبلاگیست....عاصی جان... من پیشنهاد می کنم تندیس زرین صداقت را به شما بدهند!...از بس که از صداقت نوشته هایت کمی مبهوت شدیم و فهمیدیم که با همه زر زدن هایمان جنبه حرف صادقانه شنیدن نداریم!و فهمیدیم که شما به طرز وحشتناکی صادقید و فهمیدیم که این احساسات بشر چقدر پیچیده هستند ها! ...
۳- این سهند خانوم جان دچار دپرسینگ ناشی از آغاز فصل امتحان شده اند...بیماری خیلی شایعی بین قشر محصل و دانشجو است...پس زیاد پ.ن نوشته قبلیش را جدی نگیرید..
وبلاگ ما برای من یک جوری شده است.. فضایش برایم سنگین است و برای نوشتن راحت نیستم..یک جوریست..دلم میخواست سرحالتر و شنگول تر و روزمره تر میشد.. زود به زود تر آپدیت میشد.. حقیقت اینست که به نظر من وبلاگ غیر تخصصی یک فضای شخصیست برای گفتن از هر چیزی که دوست داری و اعتباری ندارد جز اینکه تو در آن حرف ها و نظراتت را با خوانندگانت به قول فرنگی ها share میکنی..همین..زیاد نباید سخت گرفت..نباید زیاد جدی گرفت...همین به اشتراک گذاشتن حرفها و فکرها کم چیزی نیست ها..حداقل من چند باری همدرد پیدا کردم و چقدر خوشحال شدم که تنها نیستم و چند نفری هم مثل من هستند...اینکه حرفهایی را که برای هیچ کسی نمی توانی بزنی،اینجا راحت روی دایره میریزی ، خیلی خیلی عالیست...هیچ فضای دیگری چنین حس اعتمادی به تو نمی دهد...هیچ جای دیگری نداریم که بتوانیم اینقدر راحت خودمان باشیم... مثلاً من امروز در وبلاگی خواندم که...خودتان بخوانید:
حالم اصلا خوب نیس ... ۵ سال تلاش کردم تا اون خاطرات و اون حس بی اعتمادی رو تو وجودم از بین ببرم ولی باز همه چی برگشت... دیشب خیلی اتفاقی پی به چیزی بردم که متاسفانه جای برای انکارش نمونده بود...نمیدونم باید چیکار کنم...... طلاق نمیگیرم مطمئنم ولی زندگی با این حس !! دارم دیونه میشم....
باورکنید به هیچ کس نمی شود چنین حرفهایی را زد...فقط همین صفحه سفید هست که وقتی انگشت روی کیبردها می گذاری می توانی خودت باشی و چون ناشناسی ، راحت حرفت را بزنی و نترسی از قضاوت شدن... و تازه کلی هم همدرد پیدا می کنی!
اینها را می نویسم و اینجا می گذارمش تا همیشه یادم باشد که من وقتی تصمیم گرفتم وبلاگ داشته باشم دلم روزنه میخواست..یک روزنه کوچک..یک فضای کوچک که خودم باشم..که نباید خودم را سانسور کنم... که نباید وقتی میخواهم چیزی بنویسم هی با خودم کلنجار بروم که این را بنویسم یا نه..آن حرف را بزنم یا نه... تازه گی ها فهمیده ام که وقتی در باره ماجرایی..خاطره ای.. حسی... می نویسم چقدر حالم بهتر میشود ..یعنی انگار نوشتنش باعث میشود تکلیفم با آن مورد کاملاً روشن شود.. وقتی می نویسمش تجزیه تحلیلش می کنم و بعد از تمام شدنش انگار منم از شر آن حس و حالت ها راحت میشوم....باید یادم باشد که متاسفانه یا خوشبختانه نوشتن در این وبلاگ برای من ارزش هنری ندارد که! اینجا باید جایی باشد که احساس راحتی کنم..که قرار نیست من مقاله بنویسم! یادم هست رفیق وبلاگنویسی میگفت روزی خیلی عصبانی بود و به همین خاطر یک پست خیلی غم انگیز نوشته بود که آن روز برق رفت و متاسفانه نوشته را نتوانست پست کند..بعد که برق آمد منصرف شد از گذاشتنش در وبلاگ .. چون به نظرش خوب نبود!... و دوتایی چقدر خندیدیم که خیر سرمان وبلاگ باز کردیم که حال و روزمان را ثبت کنیم ( برای خودمان) نه اینکه مقاله بنویسیم! گاهی شده که میخواهم درباره چیزی بنویسم بعد به نظرم چیپ و مسخره میاید و منصرف میشوم... در حالیکه اگر این وبلاگ مال من است باید شبیه خودم باشد یا نه؟ اگر درباره چیزی فکر چرندی دارم خوب این فکر چرند متعلق به من است چرا باید قشنگ بنویسم وقتی در باره اش چرند فکر میکنم؟ این وبلاگ اگر شبیه خود نباشد پس داشتنش به چه دردی می خورد؟ برای پز دادن پیش کسی؟ من که آدرسش را به هیچ کس نداده ام.از دوستان من فقط سهند ازینجا خبر دارد که او هم خوب یکی از صاحبخانه هاست! بقیه دوستان هم که خودشان وبلاگ دارند و اصلاً از طریق وبلاگشان با هم بیشتر اشنا شدیم..غیر اینها به هیچ دوست و اشنایی هم آدرس نداده ام ...اصلآ به خاطر این اسمم را عوض کردم و با اسم مستعار مینویسم که اگر کسی اتفاقی گذرش به اینجا خورد یا از دوستان مشترک من و سهند بود نفهمد که ماشنکا کیست! خواستم که راحت باشم.. پس پز "وبلاگ داری" هم ندارم!.. پس اینجا باید شبیه من باشد..خیلی سعیم را کردم که این اتفاق بیفتد و تا حدی هم افتاده..ولی باید بیشتر سعی کنم... من فکرهای روزمره و گیج منگولی زیادی دارم که دلم می خواهد بنویسمش... نباید از قضاوت شدن بترسم.. تازه چه کسی میخواهد درباره من قضاوت کند ؟ مگر خواننده های محدود و دوست داشتنی اینجا چقدر مرا می شناسند؟ سهند قضاوتم کند؟ ما تا حد زیادی همدیگر را می شناسیم پس ازین هم نباید نگران باشم...یکی دو دوست عزیز دیگری هم که مرا می شناسند و من دوستشان دارم آنقدر خوب و جنتلمن هستند که من همیشه می گویم دنیا پرباد از آدمهای جنتلمن و دموکراتی چون شما... خوب؟ فکر کنم از خودم..از قضاوت خودم از خودم می ترسم... باید این یکی را هم بیخیال شوم تا اینجا راحت باشم... که اینجا برایم سنگین و باوقار نباشد....که یادم باشد اینجا یک صفحه سفید سفید دارم که حق دارم هر چیزی که دلم میخواهد بنویسم...
"یک بعدازظهر دلچسب پاییزی..یک گپ دونفره
خوب... یک بدجنسی از طرف او ..یک داد الکی از طرف من..یک خنده بلند دو نفره...یک
خداحافظی خوب... یک بعدازظهر دلچسب پاییزی............."
همین ها برای من کافی
ست.من اینها را به عشق های پرسرو صدا و دیوانه وار شماها ترجیح میدهم.عشق برای
من همین لحظه های کوچک لذت بخش است...آن دعواها و گریه ها و داد زدنها و حسادت
ها را عشق نمیدانم... خیلی وقت است که همه تعاریف کتابی را دور
ریخته ام.به جای همه آن مزخرفات نوشتم: عشق باید قرار باشد نه بی
قراری...
این نوشته Snapshot خیلی خیلی به دلم نشست...:
من این مرد را دوست دارم. میماند؟
میمانم؟ نمیدانم... برای دانستنش هم عجلهای ندارم. دودستی میچسبم به همین
لحظههایی که با همیم، به همین حالا، به بعدازظهرهای دلچسب پاییز و رخوتشان، به
پیادهرویهای طولانی و دست کوچکم که توی دستش گم میشود، به صدای گرمش که برایم
کتاب میخواند، به بودنش...
سر هرمس مارانای کبیر میگوید: مهمترین چیزی که یک دختر میتواند به مردش بدهد، قرار است. سر هرمس مارانای کبیر درست میگوید. مهمترین چیزی که هر کس میتواند به دیگری بدهد، قرار است. من این را خوب میفهمم و این مرد ـ با همه بیقراریش، با همه زندگی هزارپاره کولیوارش ـ به من قرار میدهد. کنارش مینشینم و در سکوت به جهانی که از کنارمان میگذرد، نگاه میکنم. میدانم که از آن آدمهایی است که حتی اگر ماندگار نشوند، خاطرهشان عزیز میماند. از آن آدمهایی که میتوانم سی سال بعد، در یک بعدازظهر پاییزی رخوتناک، به یادشان بیاورم و با غرور و سرخوشی دخترانهای بگویم: من، این مرد را دوست داشتهام...
میدانید یک روز کاملاً هاپوکوماری چه روزی است؟ چگونه ایجاد می شود؟شما برای هاپوکومار شدن فقط فقط احتیاج به یک بهانه دارید.. مثلاً برنامه کلاسی که میرفتید به هم خورد و موکول شد به 1-2 ماه دیگر... یا یک مشکل اقتصادی...یا بحث کردن با مادر ..یا..یا..چند لحظه فکر کنید حتماً بهانه موردنظر پیدا میشود. خوب؟ یافتید؟..این اتفاق باعث هاپوکوماری شدن نمی شود ها... این فقط بهانه ایست کوچک برای گند زدن به کل روزتان.. می پرسید چطور؟ بعد از پیدا کردن بهانه، بر حسب مورد یک یا چند گزینه زیر را مو به مو اجرا کنید..
1- اولین فکری که باید به ذهنتان بیاید این است که " من هیچ وقت تو زندگیم شانس نیاوردم که..همیشه..همیشه خدا همه چی بر خلاف اون چیزی بوده که من میخواستم.. همیشه واسه هرچی جون کندم... تف به این زندگی"--------------- این قدم اول خیلی مهم هست ها! حتماً این جمله ها را باید بگویید.
2- حالا گیر بدهید به همخانه هایتان.. اگر هنوز مجردید: " مامان بابا اصلن منو دوست ندارن که..اصلن از همون اول من زیادی بودم… مامان که میخواد سر به تن من نباشه… این آبجی کوچیکه ورپریده هر غلطی میکنه هیشکی هیچی بهش نمیگه..من تا یه …میخورم همه میخوان سردربیارن… بابا هم که هیچی.. دو دقیقه که میرم بیرون باید به هزار نفر جواب پس بدم.."
ولی اگر ازدواج کرده اید بسته به جنسیت همسرتان یک چیزی بگویید در مایه های" واقعن بخت من از زندگی این آدم بود؟ سهم من همین زندگی خسته کننده و کسل کننده مسخره بود؟ حیف اون زندگی مجردی نبود که از دستش دادم؟ حیف اون همه آزادی که داشتم و خر شدم از دستش دادم... دلم لک زده واسه اون روزای خوش با دوستان بودن.. تک و تنها همه جا رفتن...نه غم اجاره خونه داشتم نه غم تمام شدن برنج و گوشت و .. آخ آخ...روزهای بیخیالی و سبک بالی کجایی که یادت بخیر... حس می کنم کفتری شدم که تو قفس اسیره.... بال و پرهام بسته ست... من دلم یه کف دست آزادی میخواد...." -------- خوب ..من قبول دارم که یه کم هندی شد.. ولی عزیزم لازمه ،بحث نکن ،همین حرفها را با خودت بگو...
3- اگر دوستتان زنگ زده و نیم ساعتی حرف زده اید به همین ماجرا هم گیر بدهید و سعی کنید اینجوری به ماجرا نگاه کنید: "دختره( یا پسره) امروز یه جوری باهام حرف زدا.. مثه روزای قبل نبود.. همش طوری حرف میزد انگار من نمیفهمم و خودش فقط حالیشه… هی توضیح میداد انگار من خنگم.. چرا همش از همکاراش حرف میزد؟ میخواست پز کار کردنشو بده… بی شعور.. حالا خوبه اون کارو به توصیه بابام بهش دادن ها… بی چشم و رو… اصلن این از همون دوران مدرسه هم اینطوری بود..هر خوبی بهش بکنی هیچ وقت یادش نمیمونه که.. 4 سال پیش یه بار ازش خواسته بودم یه کاری واسم انجام بده و اون گفت نمیشه..غلط کرد..می تونست ولی عمدا گفت نه.. اینقدر حسوده که نمیتونه موفقیت منو ببینه.. 6 سال پیش هم که با بچه ها رفته بودیم بیرون ،سر صورتحساب همه بچه ها تعارف میکردن که خودشون حساب کنن ولی این اصلن یه بار هم تعارف نکرد..از بس که خسیسه.. از بس گداست..7-8 سال پیش هم که یه بار…."------------ خیلی خوبه ..این مبحث جای حرف زیاد دارد..همینجوری ادامه بدید!
4- خوب الان نوبت گند زدن به رابطه های عاطفیست…چون این گزینه حالتهای زیادی دارد بسته به موردتان یکی را انتخاب کنید وآن مدلی فکر کنید..
اگر درگیر یک رابطه عاطفی هستید.. اگر دخترید با کمی زیرو رو کردن خاطرات،شبیه چنین حرف هایی را پیدا میکنید..دوباره آنها را مرور کنید: " این پسره(مثلاً حمید) کجاست الان؟ قرار بود ساعت 6 زنگ بزنه…چرا خبری ازش نیست؟ چرا زنگ میزنم به موبایلش جواب نمیده؟ مهمانی خانوادگی هم مگه اینقدر طول میکشه؟ حتماً اون دختر خاله تحفش هم هست اونجا.. اصلن اون چه حقی داره هی هر دفعه به حمید زنگ بزنه؟کامپیوترش خرابه که خرابه..مگه آدم قحطه؟ چقدر هم باهاش خودمونی حرف میزد.. یعنی حمید…؟ هفته پیش که زنگ زدم به موبایلش صدای دختر میومد از دورو برش… وقتی پرسیدم کیه گفت بچه های شرکت دارن با هم میگن و میخندن....صدای خنده اون منشی عوضی شرکتشون بود حتماً دیگه.. دختره بیشعور همچین عشوه میاد موقع حرف زدن عادی ،چه برسه موقع خنده و شوخی..یعنی حمید آدمیه که ازین تیپ دخترا خوشش میاد؟ وقتی از منشیه حرف میزنه مسخرش میکنه..ولی همچین بدش هم نمیاد انگار.. پسرا هر چی هم ادعا کنن که از جلفی و سبکسری خوششون نمیاد ولی از تفریح نمیگذرن…من که زنگ میزنم همش میگه از کارزیاد خسته ست ولی از کجا معلوم؟ وقتی یه منشی ترگل ورگل هستش اون ورا که از قرار معلوم خوب هم پا میده به همه…. دو دقیقه هم که میریم بیرون 100 نفر بهش زنگ میزنن.. شاید حوصله منو نداره دیگه…قبلنا همش در حال بحث و حرف و خنده بودیم ولی الان تا یه چیزی میگم میگه" لطفا بحث نکنیم.. بی خیال همه چی اصلن.. آب میوه تو بخور!…"دیگه جذابیتی براش ندارم..حوصلشو سر میبرم انگار.. شاید حق داره .. مگه من کیم؟ یه آدم بداخلاق.. که هی به همه چیش گیر میدم..اون هرروز هزارتا دختر رنگ و وارنگ میبینه ..ولی من چی.. خوب من خوشم نمیاد از آرایش زیاد..ولی شاید اون خوشش میاد.. حتماً هردفعه که منو میبینه با اون منشی مقایسه ام میکنه…………."---------- دخترک! خیلی خوب بود...اشکاتو پاک کن..
حالا اگر شما پسرید با کمی فکر در مورد دوست دختر گرامی به نکاتی شبیه به این بر میخورید: " اون روز که بیرون بودیم کی بود زنگ زده بود به گوشیش؟الناز گفت کسی اشتباهی گرفته بوده.. ازکجا معلوم؟شاید کسی بوده که الی نخواسته جلوی من حرف بزنه.. اون دفه که رفتیم بیرون همچین که دوست باباشو دید با پسرش، زود رفت جلو.. پسره بی شعور همچین زل زده بود به الی.. احمقم ، چی فکر کردم در مورد خودم؟ من چی دارم مگه؟ یه مدرک زپرتی…که با هزارتا پارتی بازی و هزار نفرو دیدن اومدم تو این شرکت.. اصلن هم معلوم نیست تا کی اینجا باشم.. با دوتا غمزه مدیر داخلی، رییس ممکنه بندازتم بیرون… بعد فکر میکنی الی اون پسره فوق لیسانس با بابای خرپولشو ول میکنه میاد طرف من؟ چند وقته الی نسبت بهم سرد شده.. دیروز مگه چی گفته بودم که یهو عصبانی شد و تلفنو قطع کرد؟ چرا چند وقته هر چی میگم مسخره میکنه ؟ شدم دلقک انگار…… نکنه داره بهانه میگیره که....... "------------------------ آفرین پسرک ..همینجوری ادامه بده..خیلی زود نابود میشی..
در مورد رابطه های شکست خورده هم همین حرف ها را با کمی تفاوت تکرار کنید : اگر دوستتان شما را ترک کرده بگویید: " اینقدر لیاقت نداشتم که کسی رو برای خودم نگه دارم..من اینقدر بدبختم که هیشکی منو دوست نداره… برای هیچ کس مهم نیستم… سرنوشت من تنهاییه… باید قبول کنم اینو… باید تو تنهایی خودم بسوزم و بسازم..من همیشه تنها بودم ..همیشه هم تنها میمونم…"------------حرف ها هر چی هندی تر بهتر...
ولی اگر شما بودید که رابطه را تمام کردید خیلی فرقی ندارد عزیزم.. همین حرف ها را بگویید با این تفاوت که به جای جمله اول بگویید: " اخلاق درست حسابی ندارم که بتونم با کسی باشم…"..بقیه جمله ها همان است !
¤¤خوب عزیزم اگر مراحل بالا را طی کرده باشیداگر این مدلی به همه چی نگاه کرده باشید الان حالتان در مایه های اخلاق سگی است با افسردگی شدید.. یعنی شما الان یک هاپوکومار هستید که یک روز کاملاً هاپوکوماری در پیش دارید.. می توانید تمام روز پاچه های ملت را گاز بگیرید... به انجمن ما خوش آمدید.
با تشکر...ماشنکا
رییس انجمن "هاپوکومار" های مقیم شمال
بعد از مدتي بي خبري وقتي حالش را پرسيدم گفت كه دوستش از او جدا شده...دارد فراموش مي كند و نمي خواهد زياد توضيح بدهد.. زياد غمگين نشان نمي داد ..هر از گاهي ازين شكلكهاي خنده مي فرستاد و من هم خوشحال بودم كه چه خوب از عهده اش برآمده..زياد پيگير نشدم..ولي.. وبلاگش را كه باز كردم نوشته بود:
هنگامی خواهد رسید که حرفهایی خواهی شنید که قابل فهم نیست. هنگامی خواهد رسید که اتفاقهایی خواهد افتاد که قابل فهم نیست. روزی می رسد که احساسی داری که حتی اگر قابل فهم باشد، قابل فهم نمیخواهی اش. هیچ آدمی باور نمی کند که بازیچه بوده است و اگر همه چیز و همه کس آن را بگویند و همه جریانات و دلایل کافی باشند اما باز نمی خواهی این را بفهمی که بازیچه بوده ای. همه چیز یک فریب ساده است. هیچ باور عمیقی از یک عاطفه دو طرفه وجود خارجی ندارد و اگر هست، نیست جز، فریبی بیش. فریبی برای رسیدن به نداشته ها...
.چقدر متاسف شدم كه عين احمقها رفتار كردم ..كه براي اويي كه هميشه رفيق بود برايم، به گفتن چند جمله كليشه اي احمقانه بسنده كردم.. كه نفهميدم دردش را.. كه عين غريبه ها فقط گفتم:" خيلي اذيت شدي؟"..."ميدونم سخته"..."چاره اي نيست، بايد عاشق كسي شد كه عاشقته"( بايد؟! تو ديگه خيلي چيز حاليته ماشنكا جان! واقعن اين جمله احمقانه را من گفتم؟!..
)ناراحتم ..نه فقط براي اينكه تنها شده.. به خاطر اينكه اويي كه هميشه اميدوار بود و عاشق و مرا به اين كار تشويق ميكرد! حالا به من مي گويد كه "عاشق نشو ...عاشق بشي كه چي بشه...".اويي كه هم عاشق بود و هم هميشه منطقي.. كه من هميشه از بي توقعيش در روابطش حرص مي خوردم حالا مي گويد كه اين داستان آخري براي هفت پشتش بس است... كه ديگر نمي خواهد... .او هم به جمع ما ـ بدبينان و تلخ انديشان عرصه لاو! ـ اضافه شده... نوشته هايش تلختر از هميشه شده...و من در عجبم از آدمها كه دارند چه كار مي كنند با زندگي .. كه وقتي تكليفشان با خودشان معلوم نيست چرا زندگي ديگران را هم به گند مي كشند؟....چرا بعد از گذشتن چند ين ماه تازه يادشان ميفتد كه عاشق طرف مقابلشان نيستند و فقط دوستش دارند؟خودشان مي فهمند كه دارند چه حرف مزخرفي ميزنند؟..اصلن از اين حرفها گذشته چرا شعور و فرهنگ قطع محترمانه يك دوستي را ندارند؟...هي فلاني متاسفم..ما به درد هم نمي خوريم..باي..(يا خزعبلاتي مثل اين كه..من دوستت دارم ولي...!)...همين؟.. بي انصاف ها..با درخت طرف نيستيد كه..آن روبرويي هم آدم است، به علاوه اينكه شما را خيلي زياد دوست دارد.. خودتان را جاي او بگذاريد..آنقدر عقل و شعور در سرتان نيست كه خلاقيتي به خرج بدهيد و كاري كنيد كه همه چيز راحت تر تمام شود؟ كه احساس طرف مقابل زياد لطمه نخورد و دچار حس تلخ "خواستني نبودن" نشود؟ كاش روزي كسي همينقدر احمقانه با شما برخورد كند...بايد كسي همينطور ظالمانه با شما رفتار كند تا بفهميد سر احساس و زندگي ديگران چه آورديد...
ای او
پ.ن: همه حرفم مربوط به اين دوستم نبود... بعضي قسمتها ياد بقيه دوستان هم بودم! تلخي اين روزها هم نشين خيلي هاست...
عجب ای دل غافل تو هم حوصله داری تو این سینه نشستی هزارتا گله داری
یه روز عاشق نوری یه روزی سوت و کوری یه روز مثل حبابی یه روز سنگ صبوری
پر از شک و هراسی همیشه بی حواسی پر از حرفي و خاموش...*
دل من الان در قسمت " سوت و كور".. "حباب".. "پر از شك و هراس" .. "بي حواس".. "خاموش" اطراق كرده!
هی.. یه سوال: ? why everything so confusing
*سیاوش قمیشی
پ.ن:ها ها... يه قسمت شعر عوض شده؟خوب ديگه! من اينجوريشو دوست دارم! دل من هنوز اون صفت ها بهش نمي چسبه!
وقتي ديدم عاصی اينجور راحت با تو حرف مي زند حسوديم شد ..من هم حرف دارم..
ميداني خداي من..ما كه با هم تعارف نداريم.. تو خيلي جاها پشت من ايستادي ..خيلي جاها دستت را روي شانه ام حس كردم...ولي خيلي جاها هم من بيچاره را فرستادي جلو كه " تو برو من هستم" و من رفتم و رفتم ولي وقتي كه ترسيدم و برگشتم عقب.. نبودي.. مي دانم سرت شلوغ است ..هزارتا كار داري..ولي خودت بگو ..چاره كار ما چيست؟ غير از تو مگر كسي داريم؟ آن زماني كه مارا مي فرستادي اين دنيا.. من كه يادم نيست ولي حتماً در گوشمان گفتي كه خيالتان راحت باشد من هستم..هروقت دورو برتان را خوب نگاه كنيد
من را مي بينيد.. اصلن ميداني چيست؟ يك سوال جدي دارم.. آن روزها فلسفه آفرينش دنيايت را برايمان گفته بودي؟ آخر مي داني.. براي اولين بار در جمع يك اعترافي مي كنم... نمي دانم چرا..نمي دانم چطور... ولي.. ولي.. آن روزهاي بچه گي ..همان روزهاي اولين برخوردها با دنياي تو.. نخندي ها...همه اش فكر مي كردم دارم نقش بازي مي كنم ..يعني چطور برايت بگويم..همه اش انگار منتظر بودم بازيم تمام شود .. مي فهمي؟..يعني يك جورهايي تصور مي كردم اين زندگي كه من دارم زندگي واقعي نيست ، و وقتي اين تمام شود تازه زندگي واقعي من شروع مي شود.. مي فهمي؟ اين را تا حالا براي هيچ كسي نگفته بودم..(نمي دانم شمايي كه اين را مي خوانيد منظورم را فهميديد يا نه.. متاسفانه نمي توانم توضيح بيشتري بدهم).. بعدها كه بزرگتر شدم اين حسم يادم رفت..ديگر حس اينجوري نداشتم.. سالها بعد يادم افتاد كه آن موقع ها چطور فكر مي كردم ولي نفهميدم چرا؟ چرا اين فكر در سرم بود.. بچه تر و بكرتر از آن بودم كه تحت تاثير محيط بيرون باشم..مثلاً تحت تاثيرفيلم و سريال قرار گرفته باشم!.... نمي دانم.. نمي فهمم.. يكي دو ماه پيش كه دوباره ياد اين موضوع افتاده بودم به فكرم رسيد كه شايد تو همان روزها كه قرار بود به اين دنيا بياييم به ما گفته بودي كه " بچه هاي من برويد ..آنجا چيزي نيست كه... يك چند سالي مي مانيد و زندگي مي كنيد و دوباره بر مي گرديد پيش خودم... زياد جدي نگيريد آنجا را.. مثل خواب مي گذرد و بر مي گرديد..." خداييش بد مي گويم؟همين حرفها را نزدي كه من سالهاي اول آنجوري فكر مي كردم؟ ولي چند سالي كه گذشت و در زندگي دنيايي حل شدیم حرفهاي در گوشيت يادمان رفت و اين دنيا شد دنياي اصلي ما... بد مي گويم؟ اشتباه مي كنم؟ باشد اعتراف نكن.. ولي مي دانم كه تو يك چيزهايي گفتي به ما! ... اصلن ازين حرفها بگذريم....خودت خوبي؟..پرسپولیس محبوب من..
وبلاگي كه بيشتر از يك هفته مطلب جديد نداشته باشد يك جورهايي وبلاگ مزخرفيست! البته يك قسمت هايي تقصير ما نبود،چند روز وبلاگ در هم ريخته نشان داده ميشد و ما فكر مي كرديم ايراد از بلاگفاست و چقدر حرف هاي بد بد به عليرضا شيرازي زديم! تا اينكه فهميديم كه نه خير، ايراد از قالب وبلاگ خودمان است كه الكي الكي بازي درآورده! ... دليل ديگر غيبتمان هم تقصير اين سهند خانم جان است كه من هي منتظرم چيزي بنويسد ولي نمي نويسد! پس باز هم من ...
پرسپوليس من را ديديد؟ خدايي كيف نكرديد؟ بعد مدتها يك بازي فوتبال دوباره من را هيجان زده كرد.. مني كه يك فوتبالي اصيل هستم..مني كه از مقدماتي جام ملتهاي اسيا فوتبال ايراني نگاه مي كنم.. قبل ترش فقط منچستر يونايتد بود با يك عدد پيتر اشمايكل و اريك كانتونا با آن يقه هاي هميشه بالا زده.. بعد فوتبال ايراني هم اضافه شد.. طرفدار پرسپوليس شدم كه آن هم رنگش قرمز بود مثل منچستر.. بعد بارسلون با آن رونالدوي كذايي ! بارسلون هم رنگش يك جورهايي به قرمز مي خوردها! البته بعدن طرفدار اينتر ميلان هم شدم كه آبي بود .. ولي تيم بود!... شب هاي مسابقات جام باشگهاي اروپا ..مثل اين روزها نبود كه تلويزيون هي پخش مستقيم داشته باشد و شونصدتا بخش خبري هم باشد كه هي نتايج را اعلام كند.. ما بوديم و يك اخبار ورزشي ساعت يك ربع به هشت شبكه سه (بقیه بخش های خبری بعد از گفتن ۱۰۰۰ خبر نوبت به خبر ورزشی میدادند! که حوصله تحمل کردن آنها را نداشتیم)تمام فردای بعد از شب بازی را منتظر ساعت یک ربع به هشت بودیم.. يادم هست منچستر يك بازي در جام باشگاه هاي اروپا داشت با يادم نيست چه تيمي(فكر كنم فرانسوي بود)در يك چهارم نهايي... قرار بود مسافرت برويم و من هي نگران بودم كه سر اخبار شبكه سه ما حتماً وسط راه هستيم و نتيجه بازي ديشب منچستر را نمي توانم بفهمم..زنگ زدم مجله كيهان ورزشي.. با هزار بدبختي و خجالت نتيجه بازي را پرسيدم.. متاسفانه منچستر مثل هميشه در اين مرحله وا داده بود!... تمام طول راه حالم گرفته بود.
حالا چند سال از آن روزها گذشته.. يادم نيست شروعش از كي بود ولي همين جام جهاني قبلي به من ثابت كرد كه فوتبال ديگر برايم جذابيتي ندارد... چون حال و حوصله ديدن هيچ كدام از بازيها را نداشتم..يادم نيست كه بازيي را تا آخر ديده باشم..نيمه اول بازي ايران-پرتغال هم خواب بودم!... حتي فينال را هم چون فينال بود ديدم.. جام باشگاههاي اروپا كه ديگر هيچ... چند سال است كه بازيها را نمي بينم...از منچستر هم كه انگار فقط الكس فرگوسن مانده و گيگس(اسم كوچكش چي بود؟)و برادران نويل، چون چند وقت پيش كه اتفاقي بازيشان را ميديدم 80% را نشناختم!..ولي..پرسپوليس حسابش جدا است انگار!
از پرسپوليس از وقتي كه پروين گند زد به تيممان قطع اميد كرده بودم .يك بازي كامل از پرسپوليس نديده ام دراين 2-3 ساله... همیشه با حرص و ناراحتی کانال تلویزیون را عوض می کردم .ولی حواسم به نتیجه هایش بود. پروين سرتاپاي تيممان را قهوه اي كرد و شكر خدا رفت! با آن ناصر ابراهيمي كذايي.. با آن تيم مزخرفي كه ساخته بود كه فقط سانتر از كناره ها را بلد بود و ديگر هيچ!.. با آن حرفهاي چرندي كه بعد از بازي ميزد..پروين دست از سر تيم ما برداشت و رفت..البته بعد از اينكه حسابي همه چيز را به گند كشيد..بعد از اينكه به ما ثابت كرد كه بهروز رهبري فرد و علي انصاريان مي توانند چه آدم هاي لمپني باشند! حالا ما تيمي داريم كه ميشود از بازيش لذت برد..كه خيالت از نيمكت مربيان راحت باشد..كه هر لحظه از بازي اميد گل زدن داريم،البته اگر اين مهرزاد معدنچي...! (به استقلاليها مربوط نيست..پرسپوليسي ها خودشان معني آن نقطه چين را مي فهمند)
خلاصه اينكه استقلاليهاي بيچاره.. دلمان برايتان مي سوزد.. چون انگار شما برگشتيد به 2-3 سال پيش تيم ما.. بااين تيم در پيت كه علي انصاريان شده فورواردش! بايد چند سال حرص بخوريد؟
اینجا را هم بخوانید تا متوجه بشوید یک پرسپولیسی اصیل که همانا امیر قادری باشد چطوری خوشحالیش را نشان میدهد! اگر من هم دیروز می نوشتم همینجوری میشد .حیف که اکانت اینترنت نداشتم..
پ.ن: نه خیر..انگار آن حرفهای بد بد حق بلاگفا بود و هست!