تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

ناراحت شدی که چرا مدتی ست از خنده های داغ روزانه ام خبری نیست... اگر دست خودم بود اصلا نمی خوابیدم ، کتاب می خواندم و شعر ... و نفرینی بر همه آدمهای خاموش ... نمی دانم وقتش هست یا نه... وقت اینکه روی کاغذ سفیدی از عاشق شدن بنویسی ... یا از قول چارلز دیکنز به آدمهای دور و برت امیدوار باشی تا : "درباره ما ، درباره همه ی ما ، از روی حقیقت قضاوت کنند "
من همه ی این روزها را نگرانم . اما ... انگار همه چیز آسانتر از آن می نماید که فکرش را می کنیم . مثل اولین نفس های عطش زده در روزهای داغ . مثل گرمایی که اگر تا ابد روی تنت می نشست ، همه چیز را فراموش می کردی ...شاید هم نه ... اصلا همه چیز را فراموش می کنی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:0  توسط سهند  | 

1-   تمام ديروز را بي حوصله بودم . يك بي حوصلگي ممتد كه انگار امتدادش قرار است حالا حالاها ادامه داشته باشد . جواب sms ها را دير دادم  ، با مامان و برادر كوچيكه ، خيلي بد حرف زدم . كنار رفيقي بودم  و كم و تلخ حرف مي زدم . اما ... چرا كسي "بي حوصلگي " ام را برنتابيد ؟ چرا بجاي اينكه برنجند و به حساب خودخواهي ام بگذارند ، لحظه اي اين فكر از سرشان نگذشت كه شايد ... چرا با زبان بي زباني گفتند كه سهند بي حوصله و اخمو را نمي پذيرند؟ و حتي نگران حالش هم نشدند . مگر من نگرانشان نمي شوم ؟ ...چند روز پيش را بياد مي روم كه نگران كسي شدم كه غرور و رودربايسي ، نمي گذاشت جوياي حالش شوم . اما به زحمت راهي پيدا كردم كه بدون آنكه خودش بفهمد از حالش با خبر شدم .

2-   اتود زده بودم براي يك طرح فانتزي ، يك شعر ناتمام هم داشتم . هر دو را پاره مي كنم  و روي بقيه نوشته هايم خط قرمز مي كشم . لابلاي آنهمه كاغذ خط خطي ، كلي جمله عاشقانه بي مخاطب پيدا مي كنم . به خودم نگاه مي كنم كه كجاي اين قيافه و روال زندگي شكل اين كلمه هاست كه مي نويسي ؟!

       

۳-   حس مي كنم كه زندگيم يك گره كور دارد . "خلا" اي حس مي كنم كه نمي دانم از چيست و چطور بايد پرش كرد . مثل اينكه دستي از غيب پيدايش شود و باري از دوشم بردارد ! از نگاههاي پرسان و كنجكاو و طلبكار خسته ام . دلم نگاهي مي خواهد كه عميق باشد و گوشي كه بشنود اما قضاوت نكند ...

 

 

۴- يكسال گذشت ؟!! نيمه دوم ۸۱، وداع تراژيك و اشك آلود يك سهند با پدر و مادر و برادرش  و طعم گس غربت ، دانشگاه و آدم هاي عجيب و غريب ، درس هاي طاقت فرسا و  اساتيد بيگاري كش ، شب هاي امتحان و روزهاي تنهايي ، ، بهارستان و كوچه هاي تو در تو و شكل هم ، دكه ي مطبوعاتي سر چهارراه و "شرق" و "اعتماد" و "هفت " ، چهارباغ بالا و گز كردنهاي هزاران باره ، صف نان سنگك و ظهرهاي داغ ، از سي و سه پل تا سينما ايران ، از دروازه دولت تا ميدان امام ، از ديزي نقش جهان تا افتتاح اولين آيس پك اصفهان  و ته چين هاي رستوران شهرزاد و پيتزاي آرابو و ارديبهشت باغ گلها و چهارفصل ناژوان و باغ پرندگان ...و  درخت انجير حياط خانه اي كه سه سال مامن تمام لحظاتم بود  ...تا ارديبهشت ۸۷ و اشكهايي به پهناي صورت ، به بهانه اينكه تصور ميكردم  شايد اين آخرين باري باشد كه در اين شهر نفس مي كشم ...... و همه اينها يعني هجوم بي لجام خاطره هاي امن و ناامن اصفهان ...

 

۵-   قلمم به شدت سطحي شده . بهتر است از حالا به بعد بيشتر بخوانم و كمتر بنويسم . اينجا هم كه تا امروز ، "چندروز نوشت " بوده ، احتمالا "ماه نوشت " يا شايد هم ... خواهد بود . حرفهايم ، حرفي نيست كه گفتني باشد ، هر وقت كه كلماتي در خور نوشتن پيدا كردم ، مي آيم و مي نويسم . نه اينكه "وبگردي " را ترك كنم ( اين يك قلم را عمرا !) نوشته هاي دوستان دور و نزديك را همچنان خواهم خواند و هر از گاهي هم با يادداشتي و كامنتي خودي نشان خواهم داد . دوستان خوبي داريم اينجا ، حساب ماشنكا كه جداست ، اما از باقي دوستان ، نگار و سارا و رزا و تينا و دو نفر ديگر را از نزديك ديده ام و از آن ديدارها ي رو در رو ( بخصوص مورد اخير ) خاطره هاي خوبي در ذهنم مانده است ... بيادشان خواهم داشت . ممنون ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:28  توسط سهند 

سرم را برمی‌گردانم و می‌بينم سرش را برگردانده و خيره نگاهم می‌کند. به چشمانش نگاه می‌کنم. مثل هميشه ساکت است. به صرافت می‌افتم چيزی بگويم. منتظر است و بی صدا گوش می‌کند. انگار آفريده شده که گوش دهد. خيره شود و نگاهش پرسان باشد. مدتهاست که رابطه‌‌مان خوب نيست. او که چيزی نمی‌گويد. من هم سکوت می‌کنم. بگذار هر چه می‌خواهد وراندازم کند. زمانی يکی بوديم. بی آن‌که چيزی گفته باشيم حرفهای هم را می‌شنيديم. من می‌خنديدم او شاد می‌شد. يکی‌مان که غم داشت ديگری هم بغض می‌کرد. من بغض می‌کردم و او سراپا گوش می‌شد. حتی آلبر‌کامو را هم دوست داشت. وقتی می‌خواندمش کسی خوشش نمی‌آمد ولی او کيف می‌کرد. ترس‌هايمان و  اميد‌هايمان مثل هم بود...تا همین اواخر... از همه هراسان بوديم به قولی ز سيلی‌زن، ز سيلی‌خور، ز تصوير بر ديوار ترسان بوديم. تا روزی که راه‌مان از هم جدا شد. اين من بودم که عوض شدم. يک روز صبح بلند شدم. ديدم با او غريبه‌ام. خودش نمی‌داند. نمی‌داند که اين‌طور نگاهم می‌کند. از چشمانش پيداست که اشتباهم گرفته. از همينش متنفرم. از اين که فکر می‌کند مرا می‌شناسد از اين که می‌توانم به آسانی فريبش دهم. از اين‌که من بغض کنم و او بی خبر، لبخند تحويلم دهد. مثل دو غريبه به هم سلام می‌کنيم، بدون اين‌که حتی به چشمان هم نگاه کنيم. مدت‌هاست که از درون هم بی‌خبريم. با آن‌که کنارش ايستاده‌ام، بينمان فرسنگ‌ها فاصله است. نگاهم را از نگاهش می‌گيرم و آهسته دور می‌شوم به سکوت معنی دارش می‌انديشم و نگاه سوال پيچش که بنيان وجودم را ويرانه کنان می‌کاود. سنگينی نگاهی را از پشت سرم احساس می‌کنم دوباره رويم را بر می‌گردانم. همچنان خيره نگاه می‌کند. دست به چشمانش می‌کشم...امان از این تصوير خاک گرفته‌ی آينه، که خيال آشنايی ندارد.

 

--------------------------------------

داخل پرانتز: تجربه ثابت کرده که دلتنگی ها  و غصه هایت کمی کمرنگتر خواهد شد اگر "خودت" باشی . همین.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 2:39  توسط سهند  | 

دو روز قبل..یعنی دوشنبه روزتولدم بود...هفته ، گند شروع شده بود و روز تولد هم چیزی را تغییر نداده بود...دیروز مسنجر را که باز کردم دیدم ای میل دارم و برای منی که غیر از نامه های کمپانی مک افی و خواهش و التماسشان برای آپدیت کردن آنتی ویروس و ایمیل " وی میس یو" ! ی مسنجر پالتاک ، خیلی وقت است نامه برقی نداشته ام! رسیدن ای میل تازه باعث خوشحالی بود...میل باکس را باز کردم دیدم به! یعنی اه! ایمیل از Gazzag است... وقتی اورکات بسته شد ایرانی های پشت فیلتر مانده به طرف "گزگ" هجوم بردند و یادم هست که از چپ و راست دعوتنامه اش برایم می آمد ولی یادم نیست که چه کسی اغفالم کرد و من هم واردش شدم...منی که به همان اورکات هم زیاد سر نمی زدم و اخر گوگل اکانتم را حذف کرد! به این "گزگ" هم هیچ وقت سر نزده بودم و فقط پروفایل پر کرده بودم...می خواستم ای میل را پاک کنم که دیدم موضوع ایمیلش Happy Birthday است! نامه را باز کردم و...... خودتان بخوانید:

Why not seize the day to check out how your life is going? Rethink your errors and remember your successes, forgive yourself for your failures and take pride in your achievements. And remember that these errors, successes, failures and achievements are your story, the story of your life
And for this reason they should all be equally valued. Without them, you would not be who you are today

We would like to wish you lots of peace, health, happiness and, of course, lots of love.

 !Happy Birthday

Best regards
Gazzag Team

بعد از خواندنش همینجوری صم و بکم! نشسته بودم و به صفحه خیره شده بودم ...انگار یک نفری که خبر از ذهن من داشت سعی کرده بود دلداریم بدهد و اینها را نوشته بود! هی می خواندم و تکرار می کردم..

Rethink your errors and remember your successes, forgive yourself for your failures and take pride in your achievements. And remember that these errors, successes, failures and achievements are your story, the story of your life

 الا ای Gazzag Team ! من فدای شما بشوم که اینقدر با شعورید که به یک متن سردستی رضایت ندادید و جمله های به این زیبایی را برای کاربرانتان اتوماتیک سند می کنید ! نمی دانید که این حرفها چه قدر به دردم می خورند این روزها...آی لاو یو !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 3:25  توسط ماشنکا  | 

دلم سکوت می خواهد رفیق...اینکه حرف نزنی و حرف نزنی و حرف ننویسی....موبایل خاموش باشد ته کیف ،حداقل یک ماه..دلزده هستم از کلمه...صدا...جمله...خسته شدم از کلمه..جمله...نقطه... .

پی نوشت:
هرچقدر نگاه می کنم می بینم با این دو سه خط نتوانستم منظورم را درست بیان کنم...ترجیح می دهم بیشتر حرف بزنم!
همین اول اعلام کنم که من نه افسرده ام نه بی حوصله ام نه بهانه گیرم ... من؟ من فقط شاکیم...از کلمه ها خسته ام...ازینکه برای توضیح همه چیز باید از کلمه استفاده کرد وگرنه رنگ و بویی ندارد ناراحتم...چند نفر دوررو برمان داریم که حتی اگر هیچ وقت سخنرانی هم نکنند و به رویمان نیاورند مطمینیم که دوستمان دارند؟ می دانیم که دلشان پیش ماست؟ مطمینیم که اسممان را که بشنوند قلب آنها هم پر از حس های خوب می شود؟ چند نفر اینجوری داریم که محبت واقعیشان را حس کرده ایم قبلاً؟ ...این روزها اگر کامنتی که کنار اسم آدمها میگذاریم و نوع رابطه! را توضیح می دهیم نباشد حتی نمی فهمیم طرف دوست است یا دلش می خواهد سر به تنمان نباشد!...فکر کن چه احمقانه ست محبتی که برای فهمیدنش باید کل سابقه دوستی را مرور کرد! (بگذریم که گاهی می شود به جای واژه غریب دوستی٬گفت همجواری مسالمت آمیز! ) و احمقانه تر از آن وقتی است که کسی برایت از گذشته مثال میاورد که اگر فلان کار را کرده یعنی "دوست"ت بوده دیگر!

دلم می خواهد محبت..دوستی.. خود خواهی ..دشمنی .. را "حس" کنم ..حتی نمی خواهم یک کلمه برای توضیحشان بخوانم وبشنوم...محبتت را نشان بده...چرا می گویی دوستم داری درصورتیکه من هیچی نفهمیدم و نمی فهمم؟...تویی که از من بدت میاید٬ چرا می نویسی که دلم برایت تنگ شده؟...تویی که گاهی به من احتیاج داری ..قول می دهم وقتی هم فکریم را خواستی پیدایم شود٬ نیازی به دروغ سر هم کردن نداری ...
کلمه ها را هرزه نکنیم...همین حالا نصف لغت ها و جمله ها کلن ارزش مادی یا معنوی برایم ندارند...برای گذراندن بقیه عمر به نصف بقیه اش احتیاج دارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 4:38  توسط ماشنکا  | 

ابراهیم نبوی را که احتمالاْ همه می شناسیم..اگرنمی شناسید هم با یک کمی جستجو در نت خیلی از نوشته هایش را می بینید (از ترس فیلترینگ رباتی! نمی شود لینک داد.. ای امان!)یک طنازسیاسی فوق العاده! نکته ای نیست که دست رویش بگذارد و نوشته اش محشر از آب در نیاید.نامه های طنزش به پرزیدنت جان که شاهکار بود!...یا نوشته هایش درباره تیم ملی یا "هخا" ...یا روز نوشت هایش در روزنامه های نشاط و عصر آزادگان در سال های بر باد رفته یی که حداقل "میشد" آدمیزاد توهم داشته باشد که"ممکن است سحر کمی نزدیک باشد !"...اعتراف می کنم که نوشته های جدیدش را نمی خوانم چون ته خنده ها یا بهتر بگم پوزخند هایم از حماقت هایی که باعث آن نوشته طنز شده به شدت دچار اعصاب نداشتگی! می شوم و  .....!دیگر حوصله حرص خوردن هم ندارم.. پس کلاً بی خیال!
نبوی این متن را در روزهایی نوشته که جناب آيت الله مشكيني در مورد "دخالت امام زمان در انتخابات مجلس هفتم " حرفهایی زده بودند! و خوب مگر میشد نبوی از کنار سوژه به این محشری بی خیال رد شود؟! خودتان بخوانید(البته کمی خلاصه شده)

با توجه به اظهارات اخير آيت الله مشكيني در مورد دخالت امام زمان در انتخابات مجلس هفتم و توضيحات دفتر ايشان، و با توجه به اينكه ظاهرا نصف مسوولان روحاني مملكت از امام زمان به عنوان مشاور يا كارشناس يا عضو هيات امنا استفاده مي كنند، تصميم گرفتيم با ايشان مصاحبه اي انجام داده و از نظرات ايشان مطلع شويم.
سووال: اخيرا آيت الله مشكيني در سخنراني خود اعلام كردند كه :«چند ماه پيش فرشتگان الهي اسامي نمايندگان مجلس هفتم را به پيشگاه حضرت امام زمان(عج) برده و آن حضرت ليست را تأييد و امضا كرد و گرنه انتخاباتي برگزار نمي‌شد.» لطفا بفرمائيد شما چه نقشي در انتخابات داشتيد و علت حضور و ظهورتان در اين جريان چه بود؟
جواب: واقعيتش را بخواهيد من اصولا در انتخابات شركت نكردم. من يادم نمي آيد كه ليستي كه آن خانم آورده بودند چه بود، معمولا هر ماه چند تا ليست از جمكران و قم و عراق مي آورند و از ما انتظار دارند در مورد آن نظر بدهيم. من اصولا اين جور ليست ها را نگاه هم نمي كنم و امضا هم نمي كنم. ايشان اگر ليست را دارند نمونه امضاي مرا نشان بدهند. و تا آنجا هم كه مي دانم اينها هيچ وقت براي انتخابات براي من ليست نمي فرستادند. من اين شايعات را تكذيب مي كنم.
سووال: اخيرا آقاي موسوي تبريزي دبير مجمع محققين و مدرسين حوزه علميه قم از آقاي مشكيني خواست تا در نخستين فرصت و درخطبه‌هاي نماز جمعه اين شهر به خاطر اظهارات اخير خود عذرخواهي كند.
جواب: اي آقا! چه عذرخواهي! ايشان ضايع بازي انتخابات را انداختند گردن من، مگر براي اولين بار است؟ تازه! اگر قرار به عذرخواهي باشد من دلم خيلي از دست اينها پر است. بهتر است دهن من را باز نكنند، چون ممكن است حرفهايي بزنم كه حالشان را بدجور بگيرم. اينها خجالت نمي كشند! هر روز يك دستك و دنبك درست مي كنند و هر بي عرضگي را مي اندازند گردن من. من از دست همين ها قايم شدم، ول نمي كنند.
سووال: بسياري از مردم از شما سووال مي كنند چرا ظهور نمي كنيد؟ خيل مشتاقان شما هر هفته دعاي ندبه مي خوانند و هر روز دعاي فرج مي خوانند و از شما مي خواهند ظهور كنيد و با شمشيرتان گردن ستمگران را بزنيد.
جواب: اولا كه دعاي ندبه و دعاي فرج شان بخورد توي سرشان، من كه مي دانم مي خواهند چكار كنند. مي خواهند من ظهور كنم، بعد مرا بگذارند سركار و مجبورم كنند هر پپه بازي در اين سالها درآوردند گردن بگيرم. من كه نمي آيم بخاطر يك مشت كور و كچل با آبروي چند قرن خانواده ام بازي كنم. چند سال پيش چند تا از همين آقايان قم جمع شدند و پيغام و پسغام دادند كه من ظهور كنم. من مي خواستم ببينم مزه دهن شان چيست. هنوز حرف از دهنم درنيامده شروع كردند به گريه و زاري و هي جيغ مي زدند. بعد كه ساكت شدند ديدم كلي شرط و شروط دارند، اولا كه گفتند بايد فورا آمريكا و اسرائيل را نابود كنم، انگار من نشستم روي نيروگاه هسته اي و هزار تا هواپيما دارم، جوري از من حرف مي زنند كه مردم فكر مي كنند من قاتلم و تنها كارم اين است كه ملت را بكشم. از من انتظار دارند اينقدر كفار را بكشم كه تا پاي ركاب اسبم خون جمع شود، آخر عقلتان كجاست؟ اگر با اره برقي هم سر ببرند اينقدر خون جمع نمي شود، تازه! اگر خون كمي جمع شود فورا منعقد مي شود. آخرش هم مي دانم، آرزوي شان اين است كه من بيايم و همه مخالفان شان را نابود كنم و حكومت را بدهم دست شان. بعدش خودم را همين آقاي مرتضوي به اتهام مخالفت با ولايت فقيه و اغتشاش و تشويش اذهان عمومي مي اندازد زندان و خودشان مشغول معامله نفت مي شوند. فكر مي كنند من در غيبت هستم نمي دانم چه خبرهايي است. همان روز كه پيشنهاد مي كردند من ظهور كنم اولا مي گفتند بايد موهايت را كوتاه كني، شلوار مشكي بپوشي با پيراهن سفيد، كفش اسپورت بپوشي، آقاجان! بس كنيد، اصلا من نمي خواهم ظهور كنم.
سووال: آيا فكر نمي كنيد بايد حساب امت حزب الله را از مسوولان جدا كرد؟
جواب: كاملا درست است. من همين فكر را مي كنم. ولي آنهايي كه در خيابان مي آيند از من انتظارات عجيب و غريبي دارند. مدتي من مي خواستم ظهور كنم، ديدم شعار مي دهند براي دفن شهدا مهدي بيا مهدي بيا. فهميدم اينها مي خواهند مرا بفرستند بهشت زهرا تا كار كفن و دفن انجام دهم. من نمي فهمم، يعني نبايد بعد از هزار و چهارصد سال به كار تخصصي آدم اهميت بدهند؟ يعني بعد از اين مدت كه من در غيبت بودم بايد بيايم كفن و دفن كنم؟ اين بي احترامي است. يك عده اي هم فكر مي كنند و فكر مي كردند من وظيفه مراقبت هاي پزشكي را به عهده دارم، شعار مي دادند خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگه دار، منظورتان چيست؟ يعني من بايد مواظب باشم تا رهبر كشور زنده بماند تا من ظهور كنم؟ از طرفي من واقعا به اينها اعتماد ندارم، شما فكر مي كنيد اگر من ظهور كنم و در جايي با شوراي نگهبان يا رهبري اختلاف داشته باشم، چه خواهد شد؟ من مطمئن نيستم كه اينها نظر من را بپذيرند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 3:38  توسط ماشنکا  | 

وقتی کوله پشتی و کیفها را گوشه اتاق گذاشتم،یک نگاه سرسری به کل اتاقم انداختم... حوله زردی که هنوز روی دسته مبل بود... قفسه کتابها که انگار کتابهایش خوابیده بودند... میز کامپیوتر خوشگلم که انگار حوصله آن همه عروسکی که رویش چیده بودند را نداشت.... جای کامپیوتر هم که حسابی خالی بود.زود از اتاق آمدم بیرون... احساسم مثل زمانی بود که اشنایی قدیمی را میبینی ولی فقط ته دلت لبخند میزنی و هیچ به رویش نمی آوری. به روی خودت هم نمیاوری.


فردا به همین دو سه دوست خوبی که دارم اعلام ورود می کنم! حوصله صمیمیت الکی بعضی ها را هم ندارم... کاش این دو سه هفته خوش بگذرد.. حداقل بد نگذرد! ان شالله به لطف باری تعالی افکار موذی و موریانه وار این چند وقت یک جوری گم و گور بشوند وهر از گاهی موجبات دپرسینگ را فراهم نیاورند! و اجازه "خوش" بودن  بدهند....قول میدهیم پر رو نشویم! آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 2:56  توسط ماشنکا  | 

آن موقع ها که بچه تر بودم(مثلاْ در دوران دانشجویی!) آرزویم این بود که کاش میشد یک جوری از درون  آدم های اطرافم باخبر شوم...یادم هست یکبار به دوستی(از نوع درجه سه) گفتم: دلم می خواست خبرنگار میشدم و به بهانه گزارشی..چیزی.. سر صحبت را با این آدمها وا می کردم و از درونشان باخبر میشدم... مثلاْ می فهمیدم آن خانومی که روی آن نیمکت نشسته و به جایی خیره شده توی سرش چه خبرهایی هست...دوستم نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت: وا!..........(بگذریم ازینکه برای برائت از فضولی اسم خبرنگاری را پیش کشیدم!)
ولی الان نظرم تغییر کرده..کم کم دارم به این نتیجه میرسم شاید بهتر است به آدمها ..حتی به دورو بری هایم٬زیاد نزدیک نشوم...شاید باید فاصله را رعایت کرد..چون وقتی بهشان نزدیک می شوی چیزهایی می بینی که یکی یکی روی باورهایت نسبت به آن آدم خط می زنند و این خیلی دردناک است..دیدن پشت صحنه زندگی آدمها و مخصوصا آن قسمتهایی از زندگیشان که اصلاْ عاقلانه و اخلاقی نیست ..خیلی سخت و دردناک است..خیلی...و من متاسفانه کم ازین افتخارها نداشته ام که این پشت صحنه ها را ببینم...هی آدم دیده ام و خیلی زود پشت این ظاهر را هم دیدم ...هی ذوق کردم که فلانی چه با شخصیت و با کمالات و فلان و بیسار است و هی آن طرفش برایم رو شد...هی توی ذوقم خورد... دپرس شدم... نا امید شدم...ناراحت شدم...همه باورهایم نسبت به آن آدم به هم ریخت و میریزد و نمی توانم جمع و جورش کنم... هی به خودم یاداوری میکنم که آدمها نقاط ضعف و قوت دارند... بیشعور آدمها نقاط ضعف و قوت دارند... ولی ..فایده ای ندارد..آن چیزهایی که فهمیده ام از آن آدم٬ همیشه پشت تصویرم از آن آدم هست و این خیلی خیلی دردناک است...دیگر آن آدم برایم آن آدم قبلی نیست وهمه حس هایم نسبت به او عوض می شود..( یک بار که می توانستم درمورد "یک نفر"  اطلاعات بیشتری داشته باشم و فقط کافی بود زنگ بزنم و از کسی بپرسم... با اینکه خیلی برایم مهم بود..ولی این کار را نکردم..چون می ترسیدم چیز بدی بشنوم...حس می کردم حرف بدی می شنوم و تحملش را نداشتم... بعد از آن چطور می توانستم تو صورت آن آدم نگاه کنم و از عصبانیت دیوانه نشوم؟ نه نمی شد... طاقتش را نداشتم...ترجیح دادم هیچ چیزی ندانم...ترجیح دادم هیچ چیزی نشنوم...)
اگرهم  آن حس قبلی از جنس علاقه باشد٬ بعد از دیدن آن پشت صحنه ها چیزی در مایه های کشک است! علاقه دود شده رفته ...احساسی به آن آدم ندارم دیگر...برای همین اصلا نمی توانم درک کنم چطور بعضی ها این همه عیب و ایرادهای وحشتناک طرف مقابلشان را میبینند و باز عاشقش هستند؟ چطور دخترک آن لگد وحشیانه را از نامزدش می خورد (فقط برای اینکه نیمه شب از تراس خانه اش برای زن برادرش که بیرون خانه و در حال خداحافظی بوده بوسه فرستاده)..کتک می خورد و یک هفته به خاطرش می لنگد ولی باز هم ادامه می دهد؟.... چطور دختری که تا حالادست غریبه ای به دستش نخورده٬ از هم خوابگی های دوست پسرش با دیگران خبر دارد و باز هم دوستش دارد؟ به خدا نمی فهمم..اصلا درک نمی کنم...چطور کتک می خوری و باز دوستش داری؟ چطور امکان دارد؟ چطور می توانی با دوستت حتی هم کلام بشوی وقتی می دانی دیروز بغل کسی خوابیده؟ چطور از خودت خجالت نکشیدی وقی حرف میزدی؟ چطور پای کبودت را دیدی و باز ادامه دادی؟ ...
خیلی سعی کردم تحلیل کنم این چیزهارا...مثلاْ به ذهنم رسید اگر من می رنجم و خط می زنم یک دلیلش اینست که من خیلی آدم مغروری هستم...حفظ غرور و عزت نفسم برایم خیلی خیلی مهم است..پس اگر کسی عمداْ خطی به غرورم بیندازد ٬کم رنگ می شود برایم..کوچک می شود...و وقتی حقیر شد از چشمم میوفتد...آدمهای حقیر در زندگی من جایی ندارند...فکر می کنم علت مغرور بودن زیادم هم اینست که در گذشته خیلی جاها غرورم له شد...(هنوز بعد گذشت این همه سال٬ گاهی قسمت های زخم شده و صدمه دیده حسابی اذیت می کند)..بنابراین وقتی که از نظر عقلی بزرگتر شدم ناخوداگاه مثل یک سگ نگهبان مواظب غرورم و عزت نفسم هستم( وقتی می گویم سگ نگهبان.. یعنی دقیقاْ سگ نگهبان!)...ولی...یعنی این آدمها غرور ندارند؟ آن دختر کتک خورده...آن دختر خیانت دیده... پیش دیگران هیچی..پیش خودشان ..برای خودشان غرور ندارند؟ پیش خودشان خم نمی شوند با پذیرفتن(یا کنار آمدن با) این چیزها؟ آدم وقتی کتک می خورد..وقتی "دستور" می شنود نه حرف...وقتی می شنود که" ساعت هفت خونه ای"... یا "دیگه اونجا نمی ری"..." تو نمی ری عکس نمی گیریا" ... " دیگه اون روپوشو نمی پوشی چون کوتاهه"..." چرا تلفنو جواب ندادی؟چی کار داشتی می کردی؟" یا..............(اینها فقط و فقط چند تا مثال لایت بودند! وگرنه فاجعه خیلی بزرگتر ازینهاست)یعنی واقعا این آدم وقتی این حرفهای امری را می شنود به هیچ جایش بر نمی خورد؟ یعنی وقتی تحقیر می شود هیچ اتفاق خاصی در درونش نمی افتد؟ هیچ حسی به حس های قبلیش نسبت به آن آدم روبرو اضافه نمی شود؟!...نمی فهمم...نمی فهمم.

پ.ن:آفرین به کدیین عزیز! من یکی از هدفهام ازین نوشته این بود که کسانی که چنین تجربه هایی دارند لطف کنند و توضیح بدهند که چطور می شود که آدم بدی ببیند و باز دوست داشته باشد؟ چون خودم اینطوری نیستم..یعنی بعد از آزار دیدن, همان سگ نگهبانی که گفتم اجازه نمی دهد احساسی باقی بماند و این چیزی ست که اصلاَ دست من نیست! ناخوداگاه احساسم عوض می شود... دلم می خواست کسانی که چنین تجربه هایی داشتند یا دارند آن فکرهایی که در ذهنشان می گذرد را توضیح دهند, شاید من هم کمی درک کنم...
ولی در کل انگار خوب نتوانستم منظورم را برسانم٬ چون بعضی ها بعضی قسمت ها را بد فهمیدند و دلگیر شدند... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 5:10  توسط ماشنکا  | 

من...
خالی از عاطفه و خشم
خالی از خویشی و غربت
مات و مبهوت
بین بودن و نبودن.......*

 

* ابی

پ.ن: میشه نصیحت نکنید؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 3:54  توسط ماشنکا  | 

**سلام.

نمی دانم که بعد از این همه مدت ، باید حالت را بپرسم یا نه . بهر حال حدس می زنم . نه دلم می خواهد که خوب باشی . خوب خوب . مثل روزهای نه چندان دور . حتما با خودت می گویی چرا " نامه " ؟ ما که راحتتر از اینها می توانیم باهم رابطه داشته باشیم . درست ، ...اما برایم ایمیل و اس . ام .اس و ... هیچ گاه به زیبایی "نامه" نبوده اند . هنوز هم صدای موتور پستچی و دوبار زنگ زدنش ، هیجان زده ام می کند . شنیده ای که " زیباترین نامه ها آنهایی ست که برای هیچ کس نوشته می شوند " ولی من خیلی دلم می خواست یک بار برای کسی که دوستش دارم یکی از این نامه ها بنویسم . نه اینکه با خودت فکر کنی زبانم لال ، قلب تیر خورده پای نامه ام باشد و با لب ماتیکی امضایش کرده باشم ! منظورم یک نامه عاشقانه مدرن و کاملا روشنفکری ست !!! بگذریم تا امروز که نشده ... راستی ،چه اشکالی دارد که برای تو بنویسم ؟ مگر دوستت ندارم ؟ مگر اینهمه سال کلی باهم رفیق نبودیم ؟؟؟ بیینم ، یک مرتبه چه شد ؟ دست کدام ناجوانمرد اینچنین آشفته مان کرد ؟!!! مقصر من بودم یا تو یا هردومان ؟ نه ... من ... باور کن تقصیر خودت بود . من خیلی سعی کردم . تا جاییکه می شد پشتت را خالی نکردم . هر وقت رنجیدی و بی قرار شدی تنهایت نگذاشتم . کلی هم همیشه نهیبت می زدم تا به یاد بیاوری همه ی آنچه را که از یاد می بردی . امان از این نسیان ...

یادت هست آن روز کذایی را ؟ که شب قبلش کلی غصه خورده بودی؟ چقدر گفتی که حس می کنی ناتوانی و نمی توانی مثل گذشته بنویسی ... من کنارت بودم . چقدر خوش گذشت که دوتایی باهم داستان آن پسر بچه دوره گرد را نوشتیم ... خودت گفتی که قصه کلی سرو صدا کرده و وقتی در کلاس فیلمنامه نویسی ، خوانده ای  چقدر همه خوششان آمده . ما خیلی از این لحظات خوب باهم داشتیم نه؟ می بینی که حق با من است تقصیر خودت بود . میان آنهمه مثلا دوست رنگارنگ ، هیچ وقت یاد من افتادی؟ قسم می خورم که حتی یکبار هم به من فکر نکردی ...فقط خودت بودی و آنها . البته خودت هم نبودی ! فکر می کردی هستی !

چند باری هم پیشقدم شدم و منت کشی کردم . اما بد جوری مرا پس می زدی ! انگار یک جایی صبر من هم تمام شد . نشستم کنار و تماشا کردم . رفتارها و عکس العمل هایت را می دیدم و حرفهایت را می شنیدم . گاهی می ترسیدم .... چارستون بدنم می لرزید که نکند بلغزی . اما اشتباه می کردم . خوشبختانه محکم بودی . اما از تو چه پنهان ، تعارف که نداریم ، یکی دو جایی هم گند زدی ! بی خیال . از گذشته حرف زدن دردی را دوا نمی کند .

بیا با هم باشیم . از همین حالا ... تنها و سخت . خودم منت کشی میکنم . می بینی که . قول می دهم که بیشتر از قبل کنارت باشم . سعی می کنم خوب درکت کنم و برای خودت و متعلقاتت احترام زیادی قائل باشم . من و تو باید باهم باشیم . به هر قیمتی . همه اینها که گفتم با خودم. دوست داشتنت را به وضوح دیده ام . نمی خواهم آنقدر دوستم داشته باشی ، عاشقم باشی ، تو فقط باش ! اما سهند خانوم ... چه باید گفت دیگر؟ خواهشا دیگر من را ، " خودت را " فراموش نکن ... امان از این نسیان ....

امضاء: سهند خانوم .**

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 2:59  توسط سهند  | 

۱.هنوز به آخر پاییز چند روزی مانده، اما به آسانی می شود گفت : " زمستان است ... " . از زور سرما آرام و نامطمئن قدم بر می دارم . دخترک می گوید و من گوش می کنم . مدتی است که در روبرو شدن با آدمها ، بیشتر می شنوم . تجربه می گوید که بیشتر بشنوم و کمتر بگویم . باز هم می گوید ... نگاهش نمی کنم . چون حس می کنم نمی دانم در آن چشمهای غریب دنبال چه باید بگردم . اصلا چرا اینها را می گوید؟ می دانم که با گفتن هر کلمه اش "خودش" را به یاد می آورد و زخم کهنه اش را تازه می کند . همان زخمی که هیچ گاه از آن برایم نگفت ولی می دانستم . می دانستم و شاید برای من بسیار هولناکتر از خودش بود اما نمی توانستم بروزش دهم . چه بر سرش آمده ؟؟؟ می فهمیدم ، می خواست از خودش بگوید اما از زبان دیگری می گفت . انگار هم می خواست و هم نمی خواست ... تردیدش را می فهمیدم ... راستی ، چرا نقابهایمان را کنار نمی زنیم؟؟؟ می توانیم هر آنچه هستیم ُ باشیم . آن وقت دیگر برای التیام زخم هایمان لازم نیست آن را درجسم دیگری پیوند بزنیم ... می توانیم خودمان باشیم ... رها و بی تکلف ... به همین راحتی ...

۲.علیذضا معتمدی ، اینجا کوتاه و بامزه از انتخابات نوشته . در ضمن برایم بسی مایه خرسندی است اگر افتخار آشنایی با یکی از کسانی که به سرکار خانم پروین احمدی نژاد رای داده اند را داشته باشم.

۳. اینجا اصفهان است ... پایتخت فرهنگی جهان اسلام .(اهمم) و من این جا را دوست ندارم . از ذهنتان نگذرد که افکارم ناسیونالیستی ست و ... این خبرها نیست . چه کنم ؟ انگار سزشتم با غربت سر جنگ دارد ! کمتر از ۵ ماه دیگر خلاص می شوم ... آدم دلش برای آنهایی که دوستشان نداشته هم تنگ می شود؟
به سلامتی شب یلدا را هم در نصف جهان ماندگار شدیم ! بی خیال ... با در و دیوار ها هندوانه می خوریم و می گوییم و می خندیم . نیازی به فال حافظ نیست ... " اخوان " می خوانم :
.... زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ، غبار آلوده مهر و ماه ...
"زمستان است "

پ .ن : و امتحانات همچنان با صلابت ادامه دارند ... "تقاطع" را هم ببینید اگر فرصت کردید .نه اینکه فوق العاده باشد اما به دیدنش می ارزد . ولی قبل از آن برای هزارمین بار اکیدا توصیه می کنم موبایلتان را خاموش کنید . تا نکند خدای نکرده مثل موبایل "عمرا زنگ بخور" من ، ثانیه ای مانده به سکانس تصادف بزنگد و آن صحنه را از دست بدهید.

بعد التحریر:
امروز دیگر مطمئن شدم که اینجانب ، سهند خانوم، به "خودآزاری" دچارم و خودم نمی دانستم گواهش هم اینکه حین درس خواندن تلویزیون را روشن کرده  "زلال احکام" می بینم . اصولا من آفریده شده ام که خودم روی اعصاب و روانم پیاده روی کنم .... بماند . می دانید ملت چه سوالاتی می پرسیدند؟؟؟

-سوالم این است که بین نامحرم هایی که در خانواده هستند(محض اطلاع پسر عمو ، پسر خاله و ...) با بقیه نامحرمان تفاوتی هست؟
ج- خیر . تفاوتی وجود ندارد نامحرم نامحرم است البته استثنائاتی هم هست ...

-اگر کسی از اعضای خانواده دخانیات استعمال کند حکمش چیست؟
ج-اگر منظور از دخانیات همین معمولی هایش !(!!!) مثل سیگار و قلیان باشد اصلا درست نیست که فرد خود را به اینها معتاد کند و بایستی آن پولی را که صرف خرید آنها میکند برای رفاه خانواده استفاده کند.

ج- اگر در هنگام وضو گرفتن سر و موها چرب باشند چه حکمی دارد؟
- اگر فقط موها چرب باشند اشکالی ندارد اما کف سر نباید چرب باشد.

اگر اشکالی در سوال و جوابها از نظر جمله بندی مشاهده می کنید به گیرنده های خود دست نزنید . چملات عینا نقل شده اند . جالب اینجاست که برنامه ضبط شده است و هر بار که پیام تلفنی پخش می شود مجری محترم مثل برنامه های زنده می فرمایند : سلام علیکم ، بفرمایید لطفا... صدایتان را می شنویم ... فکر نمی کنید کمی احمقانه است در این مملکت از آزادی اندیشه سخن بگوییم؟؟؟ خبرگان تنها می توانند روحانی باشند و بقیه ... ملالی نیست ... درد این مملکت انگار غم نان است و فقط همین سوالها که می پرسند .


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 1:14  توسط سهند  | 

همان وقتی که من از "خیانت" نوشتم ، ماشنکا از "دوست داشتن" نوشت. و من را دوباره گرفتار خودم کرد. آخر من همیشه با خودم در جدالم که باید دوست داشت یا عاشق بود؟  با این جوابها هم اصلا حال نمی کنم که عشق دوست داشتن زیاد است و از این صحبتها...جدا از این دلم می خواهد به وضوح برایم روشن شود که من "عاشقم" یا "دوست دارم" ؟ اگر عاشقم...مگر عاشق "اعتراضی" هم دارد؟؟؟و اگر دوست دارم که ... بی خیال... نمی خواهم بازهم نوشته هایم رنگ و بوی ناله داشته باشند. یعنی تمام سعی ام را می کنم که اینطور نباشد . راستش را بخواهید انگار عادت کرده ام به حال و روزم .گاهی هم فکر میکنم خیلی هامان اینگونه ایم . دوره می کنیم شب و روز را ، خرسند نیستیم اما همچنان می پاییم و می پوییم . افسوس می خوریم و امیدواریم . ناامیدیم و ادامه می دهیم .تلخیم و می خندیم . با تجسم اینکه می شود از هزاران انگاره و نما و نبشته و اندیشه و از هزاران شادی و گشت و سرگرمی و زنده دلی ، بی هیچ واهمه ای لذت برد و "خوشبختی" را دمی، احساس کرد . دل به دنیای کوچکمان بسته ایم و هرروز می پنداریم که تاب نمی آوریم، اما همچنان مانده ایم ...شگفتا که هزاران سال است به این حسرتها خو کرده ایم و همچنان این چرخ بر همان مدار چرخیده است و این برزخ ادامه یافته و کشتی شکسنه ، نه غرق شده نه به ساحل رسیده ...راستی چرا باورم شده که تا بوده همین بوده؟؟؟ سهم من از دوست داشتنی که چندین سال است هزاران باره اثباتش کرده ام ، همین هاست؟ با همین کلمه ها سرم را گول بمالم؟؟؟ نه ... اما گاهی بعضی کلمات را ، با اینکه می دانی نقابی بیش نیستند ، دلت می خواهد که باور کنی...
جملات زیر را لابلای نوشته هایم پیدا کردم...شدیدا دلم می خواست در همین لحظه ها بیاورمشان . اگر کمی طولانی شده ... شرمنده.

***هردو باهم از مطب بیرون آمدند و پا به خیابان گذاشتند.از سنگینی لباسهای خیس تنشان لذت می بردند و نفس عمیق می کشیدند . در مطب همدیگر را یافته بودند و زمانی که فهمیدند تا مرگشان چیزی نمانده ، احساس کرده بودند که نزدیکتر از یکدیگر به هم ، کسی را ندارند. بی هیچ سخنی در سیلاب باران قدم می زدند و بهم خیره بودند . آب از تنشان می چکید و آنها می لرزیدند . شاید از فرط شادی . یکی شان گفت : بیا قرار بگذاریم . دیگری هم تایید کرد و خندیدند و هردو حس کردند که بچه گانه خندیده اند ... در آن روز از سال ، زیر بخشش آسمان قرار گذاشتند که هرسال - همین روز و همین لحظه - و -تنها اگر باران ببارد - هردو خیس از باران ، همین جا بیایند و همدیگر را ببینند و بدانند که هنوز زنده اند. و هردو تکرار کردند "اگر باران ببارد..." و خندیدند و رفتند ... سالها گذشت و در هیچ سالی درآن لحظه ی آن روز ، باران نبارید و آنها هیچ گاه یکدیگر را ندیدند . بگذار دیگران بگویند که آنها چون مرده اند به وعده گاهشان نیامده اند ... من می گویم آنها فقط به این دلیل نیامده اند که در آن لحظه ی آن روز ، سالها باران نباریده است ...***

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:31  توسط سهند  | 

بعد از مدتي بي خبري وقتي حالش را پرسيدم گفت كه دوستش از او جدا شده...دارد فراموش مي كند و نمي خواهد زياد توضيح بدهد.. زياد غمگين نشان نمي داد ..هر از گاهي ازين شكلكهاي خنده مي فرستاد و من هم خوشحال بودم كه چه خوب از عهده اش برآمده..زياد پيگير نشدم..ولي.. وبلاگش را كه باز كردم نوشته بود:

هنگامی خواهد رسید که حرفهایی خواهی شنید که قابل فهم نیست. هنگامی خواهد رسید که اتفاقهایی خواهد افتاد که قابل فهم نیست. روزی می رسد که احساسی داری که حتی اگر قابل فهم باشد، قابل فهم نمیخواهی اش. هیچ آدمی باور نمی کند که بازیچه بوده است و اگر همه چیز و همه کس آن را بگویند و همه جریانات و دلایل کافی باشند اما باز نمی خواهی این را بفهمی که بازیچه بوده ای. همه چیز یک فریب ساده است. هیچ باور عمیقی از یک عاطفه دو طرفه وجود خارجی ندارد و اگر هست، نیست جز، فریبی بیش. فریبی برای رسیدن به نداشته ها....

چقدر متاسف شدم كه عين احمقها رفتار كردم ..كه براي اويي كه هميشه رفيق بود برايم، به گفتن چند جمله كليشه اي احمقانه بسنده كردم.. كه نفهميدم دردش را.. كه عين غريبه ها فقط گفتم:" خيلي اذيت شدي؟"..."ميدونم سخته"..."چاره اي نيست، بايد عاشق كسي شد كه عاشقته"( بايد؟! تو ديگه خيلي چيز حاليته ماشنكا جان! واقعن اين جمله احمقانه را من گفتم؟!..)

ناراحتم ..نه فقط براي اينكه تنها شده.. به خاطر اينكه اويي كه هميشه اميدوار بود و عاشق و مرا به اين كار تشويق ميكرد! حالا به من مي گويد كه "عاشق نشو ...عاشق بشي كه چي بشه...".اويي كه هم عاشق بود و هم هميشه منطقي.. كه من هميشه از بي توقعيش در روابطش حرص مي خوردم حالا مي گويد كه اين داستان آخري براي هفت پشتش بس است... كه ديگر نمي خواهد... .او هم به جمع ما ـ بدبينان و تلخ انديشان عرصه لاو! ـ اضافه شده... نوشته هايش تلختر از هميشه شده...و من در عجبم از آدمها كه دارند چه كار مي كنند با زندگي .. كه وقتي تكليفشان با خودشان معلوم نيست چرا زندگي ديگران را هم به گند مي كشند؟....چرا بعد از گذشتن چند ين ماه تازه يادشان ميفتد كه عاشق طرف مقابلشان نيستند و فقط دوستش دارند؟خودشان مي فهمند كه دارند چه حرف مزخرفي ميزنند؟..اصلن از اين حرفها گذشته چرا شعور و فرهنگ قطع محترمانه يك دوستي را ندارند؟...هي فلاني متاسفم..ما به درد هم نمي خوريم..باي..(يا خزعبلاتي مثل اين كه..من دوستت دارم ولي...!)...همين؟.. بي انصاف ها..با درخت طرف نيستيد كه..آن روبرويي هم آدم است، به علاوه اينكه شما را خيلي زياد دوست دارد.. خودتان را جاي او بگذاريد..آنقدر عقل و شعور در سرتان نيست كه خلاقيتي به خرج بدهيد و كاري كنيد كه همه چيز راحت تر تمام شود؟ كه احساس طرف مقابل زياد لطمه نخورد و دچار حس تلخ "خواستني نبودن" نشود؟ كاش روزي كسي همينقدر احمقانه با شما برخورد كند...بايد كسي همينطور ظالمانه با شما رفتار كند تا بفهميد سر احساس و زندگي ديگران چه آورديد...

ای او
دوستت دارم. و صبر می کنم. روزگار با من و صبر من پنجه در انداخته باز. آن بار صبوری کردم هرچند دیوانه شدم. این بار نیز صبوری می کنم، به هر قیمتی.
خانه ای ساختم برای رویای الهه تنهایی. اما آمدنت افسون الهه تنهایی را شکست. و خانه ، خانه ما شد. حال که نیستی تنهایی به این خانه هجوم می آورد. اما این خانه ، خانه ما می ماند. می ماند تا بیایی و باز ما بودنمان را به رخ الهه تنهایی بکشانیم.

 

پ.ن: همه حرفم مربوط به اين دوستم نبود... بعضي قسمتها ياد بقيه دوستان هم بودم! تلخي اين روزها هم نشين خيلي هاست...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 3:41  توسط ماشنکا  | 

دل شاعر اين ترانه هم انگار مثل دل من بوده: 

عجب ای دل غافل     تو هم حوصله داری   تو این سینه نشستی   هزارتا گله داری 
یه روز عاشق نوری   یه روزی سوت و کوری    یه روز مثل حبابی     یه روز سنگ صبوری
پر از شک و هراسی    همیشه بی حواسی    پر از حرفي و خاموش...*

  دل من الان در قسمت " سوت و كور".. "حباب".. "پر از شك و هراس" .. "بي حواس".. "خاموش"  اطراق كرده!

هی.. یه سوال: ? why everything so confusing

*سیاوش قمیشی

پ.ن:ها ها... يه قسمت شعر عوض شده؟خوب ديگه! من اينجوريشو دوست دارم! دل من هنوز اون صفت ها بهش نمي چسبه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 2:42  توسط ماشنکا  | 

یادش بخیر . یاد وقتهایی که سرخوشانه بر هر تکه ی سفید کاغذی که به چشمم می خورد ، از جملاتی که به  خیال خودم، از هزار توی کلمات کتابهای مختلف کشفشان کرده بودم ، به یادگار می نوشتم . تفاوتی نداشت که تکه ی سفید ، حاشیه ی روزنامه ای باشد یا نخستین صفحه کتابی . اعتراف می کنم که عین خیالم هم نبود که اجازه دارم افاضات کنم یا نه ! اگر آن لحظه عشقم می کشید باید می نوشتم ! امروز یکی شان را تصادفا پیدا کردم :  " تنهایی بزرگترین فاجعه قرن است " (دکتر شریعتی) و کمی آنطرفترش : "اگر تنهاترین تنها شوم ، بازهم خدا هست " . نمی دانم چرا آن روز به تنهایی بند کرده بودم ! اما خوب در خاطرم مانده که روزگاری بود که خیلی دلم "تنهایی " می خواست . حتما با خودم فکر می کردم تنها بودن چقدر بار فلسفی دارد و "دلا خوکن به تنهایی و .... " از این صحبتها . شاید هم دلم می خواست در خلوتم ریاضت بکشم و از شر روزمرگی ها خلاص شوم ... گاهی اصلا خودم را در حد " جمع " نمی دیدم .چیزی در مایه های " تنهایی در انبوه جمعیت " !!! (خودمونیم چقدر زود جو اخذ می کردیم! ) بگذریم . این روزها که کاملا تنها شده ام ، آنهم در بلاد غربت ، از خودم و خامی آن افکار خنده ام می گیرد . من که تنهایی را نچشیده بودم ، با چه اعتماد به نفسی خیال می کردم که آن جملات را خوب درک کرده ام ؟ چرا حس می کردم که باید تنها باشم ؟ از کجا توانش را در خودم احساس می کردم ؟
سخت است ... در لحظاتی هم کشنده ... تنهایی بر خلاف آنچه عده ای می اندیشند ، آدم را " نمی سازد " که هیچ ... خودخواه هم می کند . در زندگی با کتاب و دفتر و درس و مشق دانشگاه و در و دیوار و اشیاء ، گاهی زمان متوقف می شود . در بدترین حالت ممکن و در این سکون وحشتناک تنها سرگرمی جنگیدن است . با چه کسی؟ چه چیزی ؟ مگر غیر از " خود " کسی یا چیزی هم هست ؟ می جنگم و نبرد بی ثمری ست . آخرسر دوباره باید پناه بیاورم به همان کلماتی که گفتم ... اینبار هم می نویسم ، نه اینکه " ... از تن ها بلا خیزد " می توان نوشت " باید کوشید تا از رنج به آرامش برسیم ".
تا بوده همین بوده و هست !

پ.ن بی ربط : فکر نمی کنین مجازات مرگ برای دیکتاتورها ( یکی شان صدام ) ، اصلا منصفانه نیست؟؟؟ به نظرم بهترین مجازات برای دیکتاتورها " زندگی جاویدان بدون قدرت " است.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 0:15  توسط سهند  | 

..پرسپولیس محبوب من..

 

وبلاگي كه بيشتر از يك هفته مطلب جديد نداشته باشد يك جورهايي وبلاگ مزخرفيست! البته يك قسمت هايي تقصير ما نبود،چند روز وبلاگ در هم ريخته نشان داده ميشد و ما فكر مي كرديم ايراد از بلاگفاست و چقدر حرف هاي بد بد به عليرضا شيرازي زديم! تا اينكه فهميديم كه نه خير، ايراد از قالب وبلاگ خودمان است كه الكي الكي بازي درآورده! ... دليل ديگر غيبتمان هم تقصير اين سهند خانم جان است كه من هي منتظرم چيزي بنويسد ولي نمي نويسد! پس باز هم من ...

 

پرسپوليس من را ديديد؟ خدايي كيف نكرديد؟ بعد مدتها يك بازي فوتبال دوباره من را هيجان زده كرد.. مني كه يك فوتبالي اصيل هستم..مني كه از مقدماتي جام ملتهاي اسيا فوتبال ايراني نگاه مي كنم.. قبل ترش فقط منچستر يونايتد بود با يك عدد پيتر اشمايكل و اريك كانتونا با آن يقه هاي هميشه بالا زده.. بعد فوتبال ايراني هم اضافه شد.. طرفدار پرسپوليس شدم كه آن هم رنگش قرمز بود مثل منچستر.. بعد بارسلون با آن رونالدوي كذايي ! بارسلون هم رنگش يك جورهايي به قرمز مي خوردها! البته بعدن طرفدار اينتر ميلان هم شدم كه آبي بود .. ولي تيم بود!... شب هاي مسابقات جام باشگهاي اروپا ..مثل اين روزها نبود كه تلويزيون هي پخش مستقيم داشته باشد و شونصدتا بخش خبري هم باشد كه هي نتايج را اعلام كند.. ما بوديم و يك اخبار ورزشي ساعت يك ربع به هشت شبكه سه (بقیه بخش های خبری بعد از گفتن ۱۰۰۰ خبر نوبت به خبر ورزشی میدادند! که حوصله تحمل کردن آنها را نداشتیم)تمام فردای بعد از شب بازی را منتظر ساعت یک ربع به هشت بودیم.. يادم هست منچستر يك بازي در جام باشگاه هاي اروپا داشت با يادم نيست چه تيمي(فكر كنم فرانسوي بود)در يك چهارم نهايي... قرار بود مسافرت برويم و من هي نگران بودم كه سر اخبار شبكه سه ما حتماً وسط راه هستيم و نتيجه بازي ديشب منچستر را نمي توانم بفهمم..زنگ زدم مجله كيهان ورزشي.. با هزار بدبختي و خجالت نتيجه بازي را پرسيدم.. متاسفانه منچستر مثل هميشه در اين مرحله وا داده بود!... تمام طول راه حالم گرفته بود.
حالا چند سال از آن روزها گذشته.. يادم نيست شروعش از كي بود ولي همين جام جهاني قبلي به من ثابت كرد كه فوتبال ديگر برايم جذابيتي ندارد... چون حال و حوصله ديدن هيچ كدام از بازيها را نداشتم..يادم نيست كه بازيي را تا آخر ديده باشم..نيمه اول بازي ايران-پرتغال هم خواب بودم!... حتي فينال را هم چون فينال بود ديدم.. جام باشگاههاي اروپا كه ديگر هيچ... چند سال است كه بازيها را نمي بينم...از منچستر هم كه انگار فقط  الكس فرگوسن مانده و گيگس(اسم كوچكش چي بود؟)و برادران نويل، چون چند وقت پيش كه اتفاقي بازيشان را ميديدم 80% را نشناختم!..ولي..پرسپوليس حسابش جدا است انگار!
از پرسپوليس از وقتي كه پروين گند زد به تيممان قطع اميد كرده بودم .يك بازي كامل از پرسپوليس نديده ام دراين 2-3 ساله... همیشه با حرص و ناراحتی کانال تلویزیون را عوض می کردم .ولی حواسم به نتیجه هایش بود. پروين سرتاپاي تيممان را قهوه اي كرد و شكر خدا رفت! با آن ناصر ابراهيمي كذايي.. با آن تيم مزخرفي كه ساخته بود كه فقط سانتر از كناره ها را بلد بود و ديگر هيچ!.. با آن حرفهاي چرندي كه بعد از بازي ميزد..پروين دست از سر تيم ما برداشت و رفت..البته بعد از اينكه حسابي همه چيز را به گند كشيد..بعد از اينكه به ما ثابت كرد كه بهروز رهبري فرد و علي انصاريان مي توانند چه آدم هاي لمپني باشند! حالا ما تيمي داريم كه ميشود از بازيش لذت برد..كه خيالت از نيمكت مربيان راحت باشد..كه هر لحظه از بازي اميد گل زدن داريم،البته اگر اين مهرزاد معدنچي...! (به استقلاليها مربوط نيست..پرسپوليسي ها خودشان معني آن نقطه چين را مي فهمند)
خلاصه اينكه استقلاليهاي بيچاره.. دلمان برايتان مي سوزد.. چون انگار شما برگشتيد به 2-3 سال پيش تيم ما.. بااين تيم در پيت كه علي انصاريان شده فورواردش! بايد چند سال حرص بخوريد؟

 

اینجا را هم بخوانید تا متوجه بشوید یک پرسپولیسی اصیل که همانا امیر قادری باشد چطوری خوشحالیش را نشان میدهد! اگر من هم دیروز می نوشتم همینجوری میشد .حیف که اکانت اینترنت نداشتم..

پ.ن: نه خیر..انگار آن حرفهای بد بد حق بلاگفا بود و هست!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 2:40  توسط ماشنکا  | 

اینجا خوشگل شده؟

کاش زندگی ما هم تگ های html داشت و به همين راحتي ميشد هرازگاهي قالب را عوض كرد!

 براي اينكه دست خالي بر نگرديد  آهنگ im with you  رابشنوید.. آخ که من چه قدر اين آهنگو دوست دارم...

I'm Standing on a bridge
I'm waitin in the dark
I thought that you'd be here by now
Theres nothing but the rain
No footsteps on the ground
...I'm listening but theres no sound

متن کامل آهنگ در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 2:50  توسط ماشنکا  | 

اين روزها روزهاي جالبيند.با خودم دوست شده ام دوباره.. آشتي كرديم.. يهو پيش آمدها..من منت كشي نكردم.. حالا من و خودم دوباره با هم مخفيانه دور از چشم همه فكر مي كنيم..مي خنديم.. حرص مي خوريم..كلي هم به فكرهاي احمقانه ام مي خنديم!..حيف كه شما نمي دانيد چه خبرهايي هست در سر من.. فقط من خبر دارم و خودم...همين جالب كرده همه چيز را... اين مخفيانه خنديدن..اين فكرهاي يواشكي...فكرهاي يواشكي.. خنده هاي يواشكي.. دل گرفتن هاي يواشكي..تفكرات عميق فلسفي يواشكي!..خيلي محشر است ها... دفعه دومي است كه من و خودم اينجوري با هم رفيق شده ايم..نمي دانيد چه كيفي دارد ..شما هم امتحان كنيد..ولي بايد حواستان باشد كه عقل گرامي يك گوشه بيدار نشسته باشد ها...چون ممكن است يهو به آن ديوانه بازيهاي ذهني در دنياي غير ذهني عمل كنيد!

كاش اين وبلاگ خواننده دوست و آشنا نداشت آن وقت برايتان از آن فكرهاي يواشكي مي گفتم.. آخر نمی دانید  كه چه خبرهايي هست در اين ذهن مشنگ من!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 3:28  توسط ماشنکا  | 

خاطره ها" همواره خاکستری ترین سلولهای مغزم را به خود اختصاص داده اند. آدم ها را اغلب به فراخور خاطراتی که از خود برایم به جا گذاشته اند ، به ذهن می سپارم. (بندرت استثنائاتی هم هست). آنها که خاطرشان عزیزند و خاطراتشان هم ، هرگز شامل نسیان نمی شوند . لحظه های خوبشان را با تمام وجود و با تمام جزییاتشان بایگانی می کنم تا هرازگاهی در عمق تنهاهی هایم سراغشان را بگیرم. و درست به همین شدت ، بودن در کنار آنهایی که خواسته یا ناخواسته خاطرات بدی با آنها داشته ام آزارم می دهد و اینروزها بیشتر...تا آنجا که وقتی هستند رفتارشان ، عکس العملهایشان و حتی نگاه هایشان برایم استرس می آفرینند. نمی دانم . شاید خودخواهی ست... اما گویا تصمیمم را گرفته ام . لااقل این یکبار .. البته اگر بتوانم . اگر معذوریتها و رودربایستی ها و دل نازکی ها ! و شاید دل سوزاندن ها بگذارد. اگر بتوانم وظیفه خطیر فرشته نجات بودن را به دیگری واگذار کنم . اگر بتوانم باور کنم که عاقلانه تر این است که کلاه خودم را بچسبم... درست یا غلط فکر می کنم اولین گام ، همین " حذف کردن " است . شاید بی رحمی ست ... اما مطمئنم که به اندازه کافی ، و حتی بیشتر از آن بهشان مجال داده ام ... بهتر است نباشند یا خیلی کمرنگتر باشند ... همه آنهایی که دنیای رنگارنگم را با بی بند و باری هایشان ، سیاه و سفید کردند . بی پرده گفتم چون همین است و بیشتر و تلخ تر .  باید حذف کنم ؟ لااقل آنها را که در این برهه از زمان به اقتضای روحیه ام توانایی اش را دارم. زیاد هم مطمئن نیستم . همیشه سربزنگاه باز آن حس لعنتی کار خودش را کرده ... زیر این سقف نه چندان بلند و چاردیواری نه چندان اختیاری ، و در بلاد غربت که حق دارم برای خودم باشم ؟ نه؟ حق دارم هوایش را پاک کنم ؟ و در آن هوای پاک تنفس کنم؟ راستی ، فایده ای هم دارد؟؟؟ یکی از آنهمه چرا ها و سوالات احمقانه که کم می شوند . لااقل دیگر با خودم نمی گویم در میان این همه ... ، من، از چه حرف میزنم؟ همین که این یک جمله را هم حذف می کنم انگار خوشحالم می کند... البته اگر باز اشتباه دیگری در راه نباشد و این خوشی را هراهش نبرد...

پ ن 1 : ویندوز اینجانب طی پس از ساعتها بیداری و طی یک عملیات شهادت طلبانه به سلامت نصب شد . در صورت بروز مشکل در زمینه نصب ویندوز ، می توانید با ای میلم مکاتبه کنید!

پ ن 2 :
هیچ صیادی در جوی حقیری که به مردابی می ریزد ، مرواریدی صید نخواهدکرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 1:26  توسط سهند  | 

فکر می کنم همه ما ( نمی دانم دامنه این "ما" را تا چه اندازه می توان گسترش داد) دست کم یک بار هم که شده ، دلمان خواسته باشد که فلاش بکی به دوران مدرسه رفتن هایمان بزنیم.حس عجیبی نسبت به آن روزها با همه مختصاتش دارم. تصور تکرار آن روزها هر از گاهی می آیند و دوره ام می کنند.چشم که باز می کنم می بینم که آمده اند و در سایه ی روشن خیالم نشسته اند و وادارم می کنند تا بیشتر به یادشان بیاورم. زیرا که پیدا و ناپیدا به یادشان آمده ام.اینجور به یاد آمدن سرشت خودش را هم دارد ، تا مدتی مرا گرفتار خودشان می کنند ... نامها و نشانه ها و خاطره ها.اغلب گوارایی ست و سرخوشی مقتضی سن وسال .تاسف هم هست اما کمتر. تلخی هم هست. تلخی ایام از دست رفته ای که بی خواسته ی ما کوتاه مدتی مانده اند و رفته اند.نامها و نشانه ها و خاطره ها. بین آن همه نامها و .... حساب دوستانم جداست. همه آنهایی که بعدها ، تا امروز ، نظیرشان را کمتر دیدم. و بین آنهای دیگری که آمدند و رفتند و حتی نامی از خود در خیالم باقی نگذاشتند، تک تک شان را با معصومیت متمایزی که در سیمایشان بود به خاطر دارم. و همین حسرت دست یازیدن به آن حس دوست داشتنی را بیشتر و بیشتر می کند. راستی چرا این خیال شیرین حسرت آلود، رهایم نمی کند؟ شاید چون اصولا دست نیافتنی ها عزیزترند...اما هرگاه عمیقا دلم خواسته که به نوعی آن فضا را در امروزم باز آفرینی کنم، چیزی گوشه دلم لرزیده...لرزشی که شاید آبستن ترسی ناآشناست.ترس مواجه شدن با چهره هایی که مطمئنا گذشت زمان بسیار متفاوتشان کرده است.  بسیاری چیزها عوض شده اند...خیلی هایشان را ممکن است به وضوح ببینم و خیلی ها را اصلا نبینم یا نخواهم ببینم و یا ببینم و دلیلش را ندانم. عجیب نیست... من هم عوض شده ام. اما کم...به آن روزها با همه خاطرات تلخ و شیرینش وفادارم...راستی... شکننده تر هم شده ام. شاید آن ترس همان شکنندگی ام باشد.آنقدر که حرفی و کلامی و نگاهی که با آن روزگار بیگانه باشد و خدشه دارش کند را تاب نیاورم...

 پ.ن ۱: بلاگچین در اینجا پرونده ای جالب و خواندنی را ترتیب داده .چرا من و ماشنکا در راستای شفاف سازی انتحاری بلاگرها ، از زندگی سراسر افتخارمان نگوییم؟بر ما ببخشایید چون اصولا خودشیفته گی را نمی پسندیم ، چندتایی را دستچین میکنیم

-رکورددار برچشم داشتن عینک  به مدت ۱۶ سال .از ۲ الی ۱۸ سالگی
-خلق شاهکار نقاشی  در حوالی
۵ سالگی... (یک انسان کامل بدون ابرو) و ارائه پاسخ بس فیلسوفانه به استاد نقاشی که پرسیده بود "چرا این انسان کامل ابرو ندارد؟" -->  - اهم،چون ابروهایش را برداشته.
- به شهادت رساندن مرحوم عبید زاکانی ( پشت پاکت نامه ای که تابستان برای دوست کلاس سومم می فرستادم نوشتم خیابان شهید عبید زاکانی ...)
- عنوان بدشانس ترین آدم در تقلب در سر جلسات امتحان
-تنها طرفدار
۶آتشه آبی ها در میان یک خانواده قرمز دوست
-گلر ثابت تیم فوتبال خانواده
- عشق بی پایان به سینما از عنفوان کودکی (چو گیر و میخکوب شدن روی صندلی سینما پس از تماشای "زیر درختان زیتون" و حضور فعال در جلسات نقد و بررسی خانواده) و تماشای شهرموشها و دزد عروسکها و گربه های اشرافی به تعداد
۲برابر انگشتان دو دست
- دو نیم کردن مجله "فیلم" در
۳سالگی و پیاده روی روی اعصاب پسرعموی بیچاره
- رکوردار میل نمودن  گوجه سبز به میزان لازم برای سر در آوردن از بیمارستان
.
.
.
-حضور در انتخابات مجلس خبرگان رهبری  به عنوان رای اولی
- سر و کله زدن با درسهای ... رشته آمار و افتادن تنها
۳ واحد... به مدت ۴سال آزگار
-عنوان متفاوت ترین فرد در ذائقه به دلیل تنفر از سس مایونز
.
.
.
بسته دیگه...
راستی چه افتخاری بالاتر از متولد شدن در سرزمینی که متعلق به امام زمان و ائمه اطهار است؟؟؟و نفس کشیدن و ادامه حیات در زیر سایه ی دولت مهرورز؟؟؟!!!

پ.ن
۲: آخرین پست در چاردیواری اختیاری طولانی شد.شرمنده.ما کمتر از ۲۴ساعت آینده سر از پایتخت فرهنگی جهان اسلام(!) در خواهیم آورد.التماس دعا!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 1:13  توسط سهند  | 

از وقتي يادم هست همين طور بوده، نمي دانم..نمي فهمم..اشك ريختن پدر را به ياد ندارم، فقط يك چيز هايي از سالگرد مادر بزرگ يادم هست كه پدر چشمانش سرخ بود . جز در همين مناسبت ها اشك ريختن پدر را نديده ام. مادر هم همين طور،هميشه محكم بوده و هست. آخرين بار كه اشكهايش را ديدم به گمانم وقتي بود كه خبر تصادف شوهر خاله ام را شنيد.در زندگيش كم مشكل و گرفتاري نداشته ولي براي هيچ كدامشان گريه نكرده.. پس چرا من اشك ريختنم اينقدر زياد است؟ تا غمم كمي فقط كمي از حد توانم خارج است اشكهاي لعنتي سرازيرند، بدون اينكه اجازه اي گرفته باشند...يا گاهي كه به شدت به من ظلم شده و من به علت زبان هميشه درازم! و اينكه تحمل شنيدن حرف زور را ندارم مي خواهم جوابي بدهم، اشك هايم جلوتر از زبانم هستند..اه ه ه..نمي توانيد تصور كنيد كه درآن لحظه چقدر از خودم متنفر مي شوم.حرف ميزنم ،داد مي زنم، اشك هم مي ريزم...يا اگر خيلي خودم را كنترل كنم و اشك نريزم در اولين فرصت كه به يك جاي خلوت برسم ...هاي هاي....مي شوم يك آدم ضعيف كه توان كنترل اشكهاي خودش را هم ندارد ولي مي خواهد زندگيش را اداره كند و به ديگران اجازه دخالت ندهد!زهي خيال باطل..آن لحظه دلم مي خواهد ديگر وجود نداشته باشم..زشت نيست؟ضعيف بودنم را داد نمي زند؟خوب درست است كه روحم..غرورم..شعورم لطمه خورده ولي حتما بايد اشكهايم فرياد بزند همه چيز را؟ بدبختي اينجاست كه حتي گاهي كه مي خواهم از خودم و حسم براي كسي حرف بزنم.درد دلي كنم.. همه آن لطمه ها و سختي هايي كه ديده ام و خيال بازگو كردنش را دارم مي شود اشك و ميايد پشت پلك ها (رفيق جان حالا متوجه مي شوي كه چرا زياد برايت درددل نمي كنم؟)لعنتي ها..نمي دانم چرا دست از سرم بر نمي دارند.. ميدانيد به خاطر همين نقطه ضعفم تا حالا جواب زور گويي و فضولي و بي رحمي چند نفر را نداده ام؟ هيچ چيز بدتر از اين نيست كه جلوي كسي كه ازش دلگيري..عصباني هستي..غرورت را شكسته،گريه هم بكني.. اشك بريزي.. دلم هنوز آنقدر بزرگ نشده که زود نشکند یاوقتی هم شکست این شکستن را زود به چشمانم اطلاع ندهد! آرزو به دلم ماند كه دراين جور مواقع محكم ، بدون يك قطره اشك (نه در دل نه در چشم!) سرم را بالا بگيرم و حرف دلم را بزنم..ازين كه كسي اشكم را ببيند متنفرم...يك دليل ديگرش هم اينست كه تا اشكت را ببينند يا مسخره ات مي كنند كه غير قابل تحمل است يا فوري تغيير موضع مي دهند و كوتاه ميايند..ازينكه كسي دلش برايم بسوزد يا از روي محبت حرفم را قبول كند هم بيزارم..همه لطف يك بحث و جدل اين است كه دو طرف حرف بزنند و  گاهي داد بزنند واز حرفشان ، از رفتارشان دفاع كنند نه اينكه وسط حرف و بحث يك نفر اشكهايش را هم پاك كند!.. پس خيلي از وقتها بي خيال جواب دادن به مسايلي ميشوم كه در ارتباط تنگاتنگ با احساسم و درونم است..چون طاقت دیدن اشک های خودم را ندارم...
  البته به لطف گذر زمان و ديوارهاي فراواني كه سرم را شكستند اشك هاي چشمي كمي كمتر شده (اشكهاي دلي هنوز پابرجاست)..پوستم كلفت تر شده...ولي هنوز هم از ترس بي آبرويي اين لعنتي ها خيلي وقت ها سكوت مي كنم.. خوش به حال مردها..خوش به حال مردها كه از بس شنیده اند "مرد که گریه نمی کند" باورشان شده و هیچ وقت گریه نمی کنند..       

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 0:51  توسط ماشنکا  | 

نصفه شب از روی بی کاری و بی حالی یهو تصمیم مي گيري یه دستی به سرو گوش ای میل باکست بکشي...ای میل های riversong عزیز رو  پاک می کني..یه ای میل هم واسشون می فرستي که آقا من غلط کردم! نمی خوام  فایل فلش دیگه.. تورو جان عزیزت هی هر روز هرروز ازینا واسم نفرستید...  next می زني میري صفحه بعد.. ای میل های روزمره و بدر نخور رو پاک می کني ..هی از هر صفحه چندتا رو تیک می زني و بعدش هم delete ٬ که یهو... تو صفحه های آخر٬ ای میل او رو می بیني..  همه نامه هاشو پاك كرده بودي كه؟... اين چطوري مونده؟...نمی دوني بازش کني یا نه...چطوري اين مونده؟.. بازش می کني...همون ای میل هستش که با فونت درشت و رنگ آبی نوشته بود... یادته؟... يادشه؟... چقدر گذشته از اون روزا؟ اگه اين همه گذشته پس...
اين قدر خري كه نمي دوني بايد چهار تا جمله عاشقانه ياد بگيري ...نه الان بلدي نه اون موقع ها...ديروز تو روزنامه حرف از سونامي بود..ياد حرفاتون اوفتادي... اون روزا گيج شده بودي...نمي تونستي عمق فاجعه رو بفهمي..بهش گفتي فلاني ها گفتن سونامي ثابت كرد كه خدايي وجود نداره...اونم گفت هر كي گفته غلط كرده.. نيم ساعت هي بحث كنيد...يادته واسه اينكه مثال بزنه يه آيه از قرآنو خوند؟ يهو تو مردي از خنده...در حال خنديدن صلوات هم فرستادي... اونم هم عصباني شده بود هم حسابي خندش گرفته بود......

نامه جلوت بازه... چشمت ميوفته به خط آخر كه گفته..

Hamishe ye deltangi goosheye delam barat daram

 

فكر كنم چشمام يه مشكلي پيدا كردن...گاهي اشكا بند نمي آن...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 3:7  توسط ماشنکا  | 

کی ..کجا ..کلاف زندگیم از دستم در رفت و من نفهمیدم؟ این همه ترس این همه بغض از کجا اومده؟ به کجا دارم می رسم؟ اصلا این کوره راهی که توش هستم ته داره؟ ................

دلم عجیب گرفته است

خیال خواب ندارم...

 

پ.ن:به هزارو یک دلیل ترجیح دادم با اسم مستعار بنویسم.. مهم ترین دلیلش این بود که دلم خواست..

پ.ن۲:برای اینکه کاملا مطمین بشوید که من چه انسان نافرهیخته ای هستم اینو هم بگم که الان تو نت فال گرفتم :

دوست عزيز، هدف وسيله را توجيه نمي‌كند. براي رسيدن به هدفتان بايد سعي و تلاش كنيد اما در عين حال مراقب باشيد حق كسي را پايمال نكنيد. وقتي به هدف رسيديد خدا را شكر گوييد. كساني كه آفتاب را به زندگي ديگران ارزاني مي‌دارند خود نيز از آن بي‌بهره نخواهند ماند. هيچ‌گاه برخودتان سخت نگيريد آنگاه در مي‌يابيد كه چقدر آسان گرفتن، خود به خود آساني مي‌آورد. 
 گرچه زندگي با درد و غم همراه است اما مسير آن از شادماني‌هاي بسيار مي‌گذرد. اگر دنياي خود را فرو ريخته يافتيد تكه‌هاي سالم را برگيريد و به راهتان ادامه دهيد. شهريورماهي‌ها معمولا در تصميم‌گيري‌هايشان بسيار وسواسي هستند، به خصوص اين‌كه بخواهند در مورد آينده‌شان تصميم بگيرند... اما سرانجام بايد انتخاب كنيد
.

من اصلا اهل فال و این چیزا نیستم ولی لامصب چه باحال زده به هدف!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 2:30  توسط ماشنکا  | 

يادت هست؟چندسالمان بود؟تمام عشقمان همان پارچه پهن كردن دم خانه مان بود.تو ظرف و ظروف خانه تان را مي آوردي و من ميوه هاي يخچال را كش مي رفتم!با چه ذوقي ميوه ها را ميشستيم و بعد ريز ريز مي كرديم.به نوبت يك نفرمان ميزبان ميشد و آن يكي مثلاً مهماني كه از راه دوري هم آمده..حال و احوال هم را مي پرسيديم و خيلي زود تو نگاهي به مچ دستت مي انداختي(به همان ساعت خيالي) كه يعني وقت ناهار است و سيب و گلابي و خيار قاچ شده مي شد ناهار خاله بازيمان! به همين راحتي...گاهي مريم هم ميامدو خاله بازيمان جالب تر ميشد با يك مهمان اضافه..مريم هيچ وقت چيزي با خودش نمي آورد چون خانه شان چند كوچه بالاتر بود و من و تو چقدر پشت سرش غيبت مي كرديم كه:يعني چه كه هميشه ظرف و ظروف و خوراكيها را ما بياوريم و مريم همين جوري دست خالي بيايد ؟! اگر دفعه بعد هم چيزي با خودش نياورد بازيش نمي گيريم !..يادم نيست كه به خاطر اين موضوع هيچ وقت مريم را از بازي بيرون كرديم يا نه..... ولي يادم هست كه مريم پارسال از شوهرش طلاق گرفت..يعني طلاق داده شد..شوهرش يك سال بعد از عقد از بازي مريم خوشش نيامد و دنبال همبازي تازه رفت...

يادت هست؟ تابستان كه ميشد ، به محض تمام شدن امتحانات از آن انباري هميشه شلوغ خانه ما كتاب هاي داستان را جمع مي كرديم و برنامه ريزي مي كرديم كه مثلاتا آخر تابستان بايد همه كتاب ها را بخوانيم...كتاب يار هميشگي ما بود... تو هنوز هم همينطوري ولي من...قفسه كتابخانه من پر از كتاب هايي ست كه قرار است روزي خوانده شوند..همين الان سه تا كتاب نيمه خوانده دارم كه يكيش الان رو اپن اشپزخانه است تا اگر به حالت عمودي روي مبل ها نشسته باشم ببينمش و شايد هوس كردم بخوانم! يكي هم در طبقه زيري ميز وسط اتاق كه اگر در حالت درازكش روي مبل ها بودم ببينمش و بردارمش و ورقي بزنم! ميبيني چه ترفندهايي براي مجبور كردن خودم به كتاب خواندن دارم؟ ولي همه اين تكنيك ها بي فايدست.. حوصله كتاب خواندن ندارم ديگر...نه اين هم بهانه است.. دلم خوش نيست ديگر...

كاش بزرگ نمي شديم..باور می كنی چه قدر آرزو داشتم زودتر بزرگتر شوم؟ هيچ وقت برايت نگفتم..هميشه دوست داشتم زود زود بزرگ بشوم تا كتاب هايي كه خواهرها مي خواندند بخوانم..تا همراه آنها باشم بدون اينكه حس كنم در جمعي اضافه هستم...از همه مهمتر اينكه بزرگ بشوم تا دوستان بهتري پيدا كنم چون فكر مي كردم دوستان خودم خيلي بچه هستند و خيلي چيزي حاليشان نيست!..فكر مي كردم آدم بزرگ كه مي شود فكرش..عقلش..احساسش هم بزرگ مي شود..فكر مي كردم بزرگ مي شوم و حتماً روزي عاشق مي شوم و سالها عاشق هم مي مانيم و سالهاي سال به خوبي و خوشي زندگي مي كنيم.. ته همه كتاب هايي كه مي خوانديم همين طوري بود..یادت هست؟خط آخر شان همين بود..سالها به خوبی و خوشی زندگی می کردند.. منم فكر مي كردم حتما همينجوريست ديگر...چه مي دانستم كه رشد عقلي و فكري خيلي ها در همان سيزده-چهارده سالگي متوقف مي شود..چه مي دانستم عشق..دوست داشتن.. پشيزي براي كسي اهميت ندارد...چه مي دانستم آدمها هزارلايه دارند و در لحظه اي كه هيچ فكرش را نمي كني چه چيز هااز همان عاشق ديروزي نمي بيني.. چه مي دانستم گاهي دوستانت ازگفتن خيلي چيزها پشت سرت ابايي ندارند...چه مي دانستم دوست صميمي سالها پيشت ، با تو غريبه مي شود و روزي براي درددل کردن با او مجبور مي شوی برايش نامه بنويسی و هیچ وقت هم نامه را پست نکنی...

چقدر دير فهميدم كه حق با فروغ بود:

 اي هفت سالگي

اي لحظه شگفت عزيمت

بعد از تو هرچه رفت ،در انبوهي از جنون و جهالت رفت...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 22:7  توسط ماشنکا  | 

مي خونم: اسرائیلی ها روز گذشته در عمل به وعده خود (در صورت اصابت موشک به حیفا٬ ده ساختمان را در بیروت منهدم خواهند کرد) ۲۴ موشک را به طرف حومه جنوبی بیروت فرستادند که در نتیجه این موشک ها خسارات بسیار زیادی به منطقه خالی از سکنه مزبور وارد آمد.

با خودم فكر ميكنم كه تا آخر هفته يه زنگ بزنم آرايشگاه نوبت بگيرم.

مي خونم: اسرائیلی ها روز گذشته مقر سازمان ملل در نزدیکی مرز را هدف بمباران قرار دادند و ۴ سرباز بین المللی را به قتل رساندند. سربازان مزبور فرانسوی٬ کانادائی بودند. اولمرت در تماس با کوفی انان از این موضوع ابراز تاسف کرد. نماینده فرانسه در سازمان ملل نیز جز محکوم کردن این عمل کار خاصی نکرد. کوفی انان نیز گفت این جنایت به طور تعمدی صورت گرفت زیرا پس از موشک اول و تلاش برای نجات سربازان از زیر آوار٬ مقر مذکور هدف ۱۴ حمله دیگر نیز قرار گرفت.

با خودم ميگم كاش رفته بودم جشن دختر خاله..خوش ميگذشتا..

مي خونم: همزمانی اظهارات رئیس جمهور ایران مبنی بر شروع طوفانی منطقه ای با اظهارات سید حسن نصرالله سوالاتی را برای تحلیلگران ایجاد کرده است.

با خودم ميگم خداكنه امتحان شنبه آسون باشه..

مي خونم: نیروهای اسرائیلی صبح امروز موفق شدند دومین شهر مهم در نزدیکی مرز (بنت جبیل) را تحت تصرف خود درآورند. این شهر از صبح امروز در محاصره کامل بوده و ارتش اسرائیل هنوز وارد آن نشده است. مردم ساکن این شهر دچار بحران و نوعی قحطی شده اند و از سرنوشت آنها هیچ اطلاعی در دست نیست.

با صداي بلند ميگم:مامان بچه ها امروز زنگ نزدن؟

مي خونم: اهالی سیزده ده و شهرستان در جنوب لبنان که در محاصره کامل بسر می برند دچار بحران های انسانی بسیار شدیدی شده اند بطوریکه دسترسی به دارو٬ غذا و امکانات بهداشتی برای آنان غیرممکن شده است.

پا ميشم اتاقمو تميز مي كنم..كتاب ها..لباس ها..روسري ها..

مي خونم: شهر سنی نشین صیدا نیز صبح امروز برای اولین بار هدف قرار گرفت. یک حسینیه که متعلق به شیعیان بود در این شهر نابود شده و ۷ نفر کشته شدند. اسرائیل قصد دارد تا به آوارگان شیعه جنوب لبنان بفهماند که هر جا بروند٬ مرگ به دنبال آنان است مگر اینکه با حزب الله مخالفت کنند. در همین رابطه بیانیه هائی توسط هلی کوپترهای اسرائیلی بر فراز برخی از شهرها پخش شده که از مردم خواسته شده تا مناطق حضور عناصر حزب الله را در قبال مبالغ کلانی لو دهند.

مي خونم : خسارات مالی وارده به لبنان پس از ۱۲ روز از شروع جنگ به دو میلیارد دلار رسید.

مي خونم:جنگ کنونی در واقع اولین جنگ مستقیم ایران و اسرائیل می باشد که حزب الله به نمایندگی از ایران و با کمک های مالی و تسلیحاتی مستقیم ایران آن را انجام میدهد. در صورت شکست در این جنگ راه برای هرگونه اقدامی از سوی ایران علیه اسرائیل هموار میشود و به همین دلیل به هیچ قیمتی تا نابودسازی کامل حزب الله نباید از این جنگ صرفنظر کرد.

مي خونم:کودک ۷ ساله لبنانی که در شهر صور و در جلوی منزلش مشغول بازی بود هدف مستقیم یک موشک اسرائیلی قرار گرفت و اثری از جسد وی باقی نماند. مادر این کودک که شاهد مستقیم حادثه بود حال بسیار وخیمی دارد.

چشمامو پاك مي كنم و مي گم مامان سريال شروع نشد؟

 

پ.ن: اگر یادتون رفته که جنگ چه شکلیه اینجا رو بخونید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 1:40  توسط ماشنکا  |