تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.


صبح ِ کله سحر ، رفیق می گوید ، "راستی ،سهند ، چه خبر؟!" ، از این "راستی " ، که اول سوالش گذاشته ، می خندم . اما بعد ، چند ثانیه ، هنگ می کنم . انگار یکی با تمام وجود ، سرم جیغ می کشد که : "چه خبر؟! " ، و پژواک ِ صدایش ، می لرزاندم . این سوال روزمره را ، بارها و بارها ، پرسیده اند و می پرسند و من هم هربار گفته ام : "سلامتی ..." اما ، جدا ، مدتهاست نمی دانم "چه خبر " ،  این توالی ِ کشدار ماجراهای زندگی ، من را از خودم دور کرده ...آنقدر که از شما چه پنهان گاهی ، دختر توی ِ آینه را نمی شناسم . روزها با سرعت ویران کننده ای می گذرند و سوغاتشان برای من ، بیگانه شدن با سهند ِ روزهای دور و نزدیک است . بجز دلتنگی برای خانه و دوست و خاطره ها ، کار و درس و کوه ِ کتابهای نخوانده، اتفاق دیگری نمی افتد و قرار هم نیست بیفتد . گله ای نیست و حوصله ای هم ، .... ، شکر ...گریزی نیست :باید تعدیلشان کرد : درس که تا دوماهی تعطیل است ، کار را هم باید برایش یک فکر اساسی کرد . کتابها  را هم کم کم می خوانم و گوشت می شود به تنم.... فقط می ماند آن دلتنگی ِ ریشه دار ... که آن را هم یک گوشه دلم جا می دهم . شاید که بهم  "قرار" بدهد این بار ...و از همه ی دلخوری های دنیا بهش پناه ببرم...تا چه پیش آید.

* مثل همیشه ، نوشتن معجزه می کند...

**رمان ِ "زندگی نو" ، اورهان پاموک ، را ، چند ماه ِ پیش ،به توصیه ی ماه ِ هفت شب خوانده ام :

""ترسیدم خاظراتی که از جانان براتم مانده بود به عاقبت دلم دچار شوند که در ازدحام  آدم های بی هدف در کوچه ها راهش را گم کرده و آسیب دبده بود.....
اما باز هم  تصور میکردم که با زنده و شعله ور کردن چیز هاییکه از چهره و حرف ها و لبخند جانان برایم مانده بود مبتوانم برای این قهرمان بدبخت  و احمق که میکوشد در سرزمین بی حافظه ها  معنای زندگی را بیابد سایه بانی کم نور و خشک پیدا کنم تا پناهگاه خیال خوشبختی هم باشد .""

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 9:26  توسط سهند  | 


* نوشتنم می آید و با خودم منولوگ دارم :
*:یکی نیست بگوید دختر ، این sizif.blogfa.com  ، چه دارد که دلت برایش یک ذره شده بود ؟
*:هیچی ی ی ی هم که نداشته باشد سه سال و اندی ، مامن خاطره های خوش و ناخوش ات بوده و با غرغرها و بداخلاقی ها و چرخش های ناگهانی و لجبازی هایت ، مدارا کرده ...
------------
 ۱- بعضی ها برای بعضی کارها ساخته نشده اند یا بعضی کارها برای بعضی ها ساخته نشده اند ، تو هم مثل همان بعضی ها ... حالا هی بگو چرا چنین نشدم و چنان شدم و از کارهای کرده و ناکرده ، فلسفه بافی کن . بعضی ها همین شکلی اند و جور دیگری نمی توانند باشند . توهم یکی از همان ها.

۲- از ما بهتران ، دم از شور وشوق و حال و هوای انتخابات می زنند و ما هرچه از روزهای انتخابات یادمان می آید نگرانی بوده و حرص و جوش و فرافکنی و تخریب و ترس و ناگزیری ... همه ی آن جیغ هایی که با زنگ و پی . ام و اس ام اس ، سر هم می کشیم گواهند.

۳- این یکی را نمی توانم نگویم ... نمی دانم  اینکه نزدیک انتخابات همه فعال و نظریه پرداز ِ سیاسی می شوند را باید به فال نیک گرفت یا فال ِ دیگری ،اما آنهایی  که حیطه ی مطالعاتی شان  از "نیازمندی های همشهری " فراتر نیست و ازنظرشان محسن رضایی همان محسن رفیقدوست است و آنوقت به پر و پای من می پیچند که چرا به کروبی رای می دهی ، را جدا نمی فهمم ...

۴- و ارادت بسیار به دوستانی که هنوز سرمی زنند و می پرسند که نفس می کشیم یا خیر . مخلصیم رفقا . خوشحالم که تعدادتان کم است ولی عزیزید بسیار زیاد.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 21:36  توسط سهند  | 

 

از این زمان تا امروز ، منتظر اینهام :

یک جای دور ، یک گوشه ی امن ، یک روز بی دغدغه ، یک خواب آرام ، یک واژه زلال ، یک آغوش گرم ، یک فکر نجیب ... با یک کتاب نخوانده و یک فنجان قهوه ی داغ داغ ....

توقع زیادیه ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:36  توسط سهند  | 

 

گیج مانده ام
در هجوم بی لجام اعداد و کلمه ها

گریزی نیست :
بر رنگ آمیزی روال نامطمئن زندگی اتود می زنم ...

هزار خیال پراکنده
بی پروا
هر آنچه با من است و از من را
پس می زند ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 16:28  توسط سهند  | 

تا حالا شده شب خواب ِ کلمه ببینی ؟ انگار تا خود ِ صبح هزار بار برخاسته ای و هزار یک جمله ی گفتنی و نگفتنی را – آزادانه – و بی تکلف – تند تند نوشته ای ... بعد با خودت می گویی : آخیش ... بالاخره تمام شد ، نوشتمشان ... حالا که نوشته ام ، حتما می توانم فریادشان هم بزنم  ...، چه اهمیت دارد که بقیه چه قضاوتی خواهند کرد ؟

 رویای دلچسبی ست اما حیف ..بیدار که می شوی ، هرچه آن دفتر را ورق می زنی ، اثری از آن کلمه ها نیست . وااای ... پس چرا نیستند ؟! دوباره سعی می کنم ... چرا نمی توانم ؟

یعنی روزی می رسد که نوشته باشم و در بیداری هم ببینمشان ؟ کاش ... کاش زودتر برسند آن روزها . یاد ِ آن نقاشی ِ بچگی هایم می افتم . نوک ِ مداد ِ آبی ام شکست و مداد تراش نداشتم . آسمانی کشیده بودم که یک گوشه اش هنوز آبی ، رنگ نشده بود... روزهایی زیادی ست که حس می کنم که برای رنگ کردن ِ بعضی لحظه ها کم می آورم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 9:55  توسط سهند  | 

تمام شب ِ تعطیلی را که برایش کلی نقشه کشیده بودم تا لنگ ِ ظهر بخوابم ، با سرفه های بدِ سرماخوردگی کشدار ِ امسال و آب نوشیدن های ِ مکرر سپری می کنم . روزِ قبل را همه اش یاد ِ او بودم . همان رفیق ِ قدیمی … چقدر قدیمی ؟ بقول خودش "از همان موقع که بدون روسری و با موهای دو گوشی ، همکلاسی ِ کلاس ِ زبان بودیم " ، می شود چند سال ؟ دست کم هفده ، هجده سال …اوهوم … دو سه سالی از من بزرگتر بود ، هم سنگ ِ صبور بود ، هم دوستی که همه جوره می توانستی رویش حساب کنی و به غایت قابل اطمینان … تا اینکه یکی از روزهای پاییز امسال ، عروس شد . و من ناخواسته در جشن عروسیش نبودم . اما یادم هست ( یادت هست ؟)  صبح آنروز  را که با او تماس گرفتم و هرچه خواستم جلوی ِ بغضم را بگیرم نشد ، که چرا نمی توانم او را در آن لباس ِ سپید ِ برازنده اش (خوب می دانستم چقدر از رسیدن این روز خوشحال است ) ببینم . مگر آنهمه قربان صدقه ام نرفت که جایم خالیست و گریه نکنم ؟ مگر روزِ جشن به مامان و بابا نگفت که … پس چرا حالا دیگر اثری ازش نیست ؟ اگر شما او را دیده اید و خبری دارید ، منهم دارم ...چرا در این چهار ، پنج ماه ، هرچه خواستم مثل قدیما همدیگر را ببینیم نخواست ؟ چرا وقتی به این بی توجهیش اعتراض کردم ...
این حرفها به درد کسی نمی خورد رفیق ، بجز من و خودت ، تویی که می دانم اینجا را می خواندی (می خوانی ؟)،می دانی وقتی فکرش را می کنم که چطور ممکن است آن قرار های گاه و بی گاه ِ خیابان ِ اعلم الهدی ، کنار کتابخانه ملی ، آن قدم زدن های ِ چند ساعته و خنده ها و اشکهای یواشکی ، کتاب خریدن ها از آقای ِ کتابفروشی ِ بدر و بستنی های گل یخ وهزار و یک نشانی دیگر را فراموش کرده باشی یا دلت هوایشان را نکند ، حس می کنم خالی می شوم ، خالی از آن قدیسی که از "دوست " همه این سالها برای خودم ساخته ام .  یکی از "ترین " هایی که می توان کنار اسم دوست گذاشت به آن بالید "قدیمی " ست . تو بودی مگر نه ؟ فاتحه اش را خواندی دیگر ... بعد از آرزوی خوشبختی برایت ، هیچ نگفتی ... چرا ؟ کاش می گفتی . می گفتی که فرصتی نیست . کاش می گفتی که رفاقتمان را یادت هست فقط دوست ِ مجرد ِ دانشجویی که بقول خودت یاغی گری کرده و ترک ِ زادگاه ، بدرد ِ بانوی متاهلی مثل تو که -لابد فقط باید در خدمت منزل باشد- نمی خورد . (یادت هست چقدر اندر فوائد داشتن شخصیت مستقل بعد از ازدواج بالای منبر رفتیم  ؟!!! )کاش همه روز و همه سال ،مثل اینروزها - خوشحال-سرگرم زندگیت باشی و روال مانند همین روزها باشد. بقول قیصر امین پور " در این میانه من از چه حرف می زنم " ...

**  تبریک صمیمانه برای آقای فرهادی عزیز ، بخاطر این جایزه
پ.ن : قالب وبلاگمان هم به دلایل نامعلومی به ملکوت اعلی پیوست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 0:34  توسط سهند  | 

۱- اینجا ، همین جا که سقف بالای سرم ،  ، مال خودم است ، یا نه ... مال ماست ، چقدر کیف دارد . خوشحالم ، قصه میخوانم ، و باز درگیر همان پارادوکس قدیمی می شوم . مگه اینجا چِش بود که بقول ماندانا "یاغی گری" کردم و پایم را در یک کفش که – می خوام برم سرکار- و تا درسم تمام نشده ، همان جا بمانم ؟ - اوووف ... چقدر جنگیدم . آخرش بعد از آنهمه مباحث تئوریک با بابایِ دوست داشتنی و کمک و وساطتِ عموبزرگه ی  همانقدر دوست داشتنی ، موفق شدم . و حالا ... چقدر دلتنگ می شوم . دلتنگ این خانه ، این حریمِ به راستی شخصیِ اتاقم ( همانی که در تهران نیست ...) با پرده های نارنجی اش ، که دراز شوم روی تختِ چسبیده به شوفاژ و صفحاتِ "فیلم" عزیزم، که هرماه پستچی می آوردش به همین نشانی ، را ورق بزنم . انگار بهترین جایِ دنیاست برای "فیلم خواندن " ، و در این بین ، یواشکی ، زیرچشمی ، قابِ عکس دکتر شریعتی را دید بزنم . یواشکی و زیر چشمی ، چون شرم دارم از زل زدن به نگاه نافذش . اممم ... برای برادرم هم دلتنگ می شوم . هم او . هم مامان بابا . و همه ی مختصاتِ این جمعِ چهارنفره که چندسالی ست بیشتر سه نفره است ، اوهوم . آقاجان حالا شما بگویید "خودت خواستی "! اما ما دلتنگ می شویم ... حتی دلتنگِ گیر دادن به برادر عزیز که : چرا بوی سیگار میاد؟
و او با چشمان گرد شده از تعجب که و نگاهی که یک خروار اعتراض دارد ، بگوید : آبجی....
می دانم که گیرِ احمقانه ای داده ام . سیگارش کجا بود دختر ؟اما خودم را توجیه می کنم . خوب دوستش دارم . جامعه هم تا دلت بخواهد گرگ دارد !!!

۲- دیروز اینجا کلی بارون بارید . معجونِ بارون و سرما و ترافیک ، این وقتِ سال معمولا در شهر ِ  ما سرو می شود . الهه را بی رحمانه ،از انزلی می کشانم رشت ، و به رسم عادتِ گندِ همیشگی ، کلی هم منتظرش می گذارم ، آنقدر که صدای ماشینش هم در می آید و دیگر استارت نمی زند . گمانه زنی های اولیه حاکی از آن است که سیمِ استارت قطع شده یا یک چیزی در همین مایه ها ، اما بعد کاشف بعمل می آید که ایراد ماجرا از باتری ست . با سیامک و الهه ، سه تایی ، کلی به ماشین راه نرو ، و آدمهایی که آمده اند کمک ، می خندیم و دست ِ آخر ، دست از پا درازتر ، گلسار را پیاده گز می کنیم .

۳-تمام ِ مدت ِ پیاده روی ، حواسم به الهه ست . دختری که بی اغراق همه ی این پنج ، شش ، سال دوستش داشته ام از همان روزهایی که ترم صفری های آمار دانشگاهمان بودیم تا همین چندماه پیش در آن لباس سپید (که چقدر هم برازنده اش بود) ،  حالا بزرگ شدن و پوست انداختنش را می بینم . می گویم : وایی ، الهه ، شکل این زنای تو خونه نشیا ... نه نمی شود . مطمئنم . او هم عادت به طغیان دارد .
کاش می شد ، چند روزی از اینجا بکنیم و برویم یک جای دور ، حرف بزنیم ، بخندیم ، اشک بریزیم و شکلاتهای ممنوعه بخوریم ...لازم داریم به خدا ... لااقل من ... یکبارم که شده باید رها شد . از قید و بند گذشته ، حال و آینده . خسته ام از انتخاب کردن . تصمیم گرفتن . یه راهی ، دو راهی ... چقدر سختن این تصمیما ...                                             

۴- سررسید قدیمیم را پیدا کرده ام و ذوقمرگم ...چقدر کلمه ... یاد کلی نفرات . اصرار عجیبم را به بایگانی و حفظ خاطره ها نمی فهمم . لزومی دارد آیا ؟که اینهمه حواست به خاطره هایت باشد ؟ اینهمه آدم هستند که با یک Shift+Delete  قال ماجرا را می کنند . و هیچوقت هم ریکاورش نمی کنند. اما همین کلمه ها و نوشته ها ، هرچند هم که همگی شان خوشایند نباشند ، اگر یاد بگیرم که درگیرشان نشوم . و فقط برایم محترم باشند ، می توانند چیز یادم بدهند ... خیلی زیاد.

 ۵-چندوقت پیش ، به دوستی ، در راستای اتفاقی که برایش افتاده بود ، گفتم که حتما خدا خیلی دوستش داشته که ... و البته کلی برایش خوشحال شدم که این حس را تجربه می کند .
گاهی اینطور می شود ، حسی عجیب در وجودت دمیده می شود ، لازم هم نیست اتفاق خاصی بیفتد .  فقط کافی ست حس کنی که امروز ، خدا دوستت داشته . آنوقت از صمیم قلب بگویی خدایا شکر ...سبک می شوی . حتی برای چند لحظه ...

۶- به سفارش دخترعموی نازنین و همسرش ، بلیط کنسرت استاد علیزاده را برای سه تایی مان خریده ام . می شد چهار تا باشیم . با فروغ ... که خانوم پیچاندند. در نتیجه جمعه ی دیگر سه تایی می رویم کنسرت ...جای دوستان خالی

 ۷-دلخور بودم و هنوزم هستم . اما برای لحظاتی یادم رفتم که دلخورم و اینهمه -اینجا- حرف زدم . تا کی دوباره آنقدر حرفم بیاید که دلخوریم را فراموش کنم !!!!!!!

                 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 15:47  توسط سهند  | 

*هی چاقوی تیز کهن سال
زیر باران این همه پَر
رَدِ گلوی چند پرنده را پنهان خواهی کرد ؟
تو که تا ابد نمی توانی
تمام کبوتران بازمانده از آن پاییز را
دست آموز دانه و دلهره کنی!
به آشپزخانه ات برگرد
چیزهای بسیاری هست هنوز ...
که به تساوی تقسیم نکرده اند !

*: سید علی صالحی

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 12:46  توسط سهند  | 

وقتی هوا سرد سرد است ، دلم می خواهد یک پالتو قرمز بپوشم ،  مثل همیشه دیرم شده باشد و با عجله از میان شلوغی  و جمعیت  بگذرم و بروم کافه ای مثل گودو ... هات چاکلت سفارش بدهم . یک عالمه حرف بزنم . اولش کسی چیزی نگوید تا من اعتراف کنم ... اعتراف کنم که ... بعد او که حرفهایم را شنیده ، بگوید و من ته مانده ی شکلات تلخ آب شده را با آرامش کلماتش سر بکشم .
اما ... پالتوهایم یا طوسی اند یا مشکی . در این یکسالی هم که تهرانم ، فقط سه بار به کافه رفته ام . که هیچ کدامش "گودو " نبوده . اما بدون اینها ،همین دیروز بود یا پریروز که یک ساعت سر رفیقی جیغ کشیدم ...و بعدش کمی آرامتر شده بودم . آن دفترچه قدیمی را باز کردم و قول دادم به خودم ، به آن کاغذها و کلمه ها ... و در دلم به آن رفیقایی که می دانم سهند خوش قول را دوست تر دارند ...

 پ.ن ۱: رفقای عزیز ل.ن.گی ! از رنگ پالتویی که دلم خواست استفاده ابزاری نفرمایید !

پ.ن ۲:  بانوی جامعه شناس ... که هر از گاهی قدم بر چشمان سیزیف می گذارید  ، کل کل کردن با شما را دوست داریم ، خیلی زیاد .

پ.ن ۳ : ارژنگ منتشر شد  ...با همان تیم حرفه ای جریده شریفه مرحومه "هفت " . تولدش برای مان کلی بار نوستالژیک داشت . پاینده باشد .  ( بازهم اینجا فستیوال " پ. ن " راه انداختم ... امان از پر حرفی .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 19:8  توسط سهند  | 

خواستم بگویم که جداّ دلم می خواهد صبح که چشمم به دنیا باز می شود ، سقف بالای سرم ، متعلق به خانه ی خودم باشد . دیگر کمتر مهم است که کجا باشد ،بتوانم با اطمینان بگویم که من "اینجا" هستم ، فقط "همین" جا . خواستم بگویم که آوارگی حکایت غریبی دارد . خواستم بگویم که سخت است تاب آوردن نگاههای نگران پدر و مادر ، هرچند که  خو گرفته باشند به این نگرانی ها . خواستم بگویم که گاهی دلم تنگ می شود برای اینکه هر وقت که دلم خواست بروم بنشینم کنار مامان ، و یک دل سیر برایش حرف بزنم و تعریف کنم . یا ...اما... یادم آمد ... یادم آمد که خودم انتخاب کرده ام وبرای انتخابم، تلاش کرده ام . پس ادامه ندادم ...  خودم انتخاب کرده ام .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 11:10  توسط سهند 

فاصله فرود آمدن گام ها هرچه بیشتر باشد ، صدای خردشدن برگها زیر پا ، کشدارتر می شود . آهسته هم که قدم برمیدارم ، صدا ، کامل در گوشم می پیچد . حالا می توانی بگویی پاییز است ...اما حتی همین الان که سعی می کنم تناسبی میان فرود آمدن این گام تا گام بعدی ،حفظ کنم ، انگار سنگینی لغزان لغزنده ای از این شانه به شانه دیگر ، این تناسب را بهم می زند . نایلونهای سفید سنگین را زمین می گذارم ، روسری قرمز رنگ را کمی جلو می کشم و نگاهی به ساعت .... از هفت هم گذشته است. شب های پاییز و زمستان را دوست دارم . بخصوص در خیابانهای خیس و بارانی رشت . در را که پشت سرم می بندم به این فکر می کنم  که برای جبران همه کج خلقی های این چند وقت چقدر به یک قدم زدن اساسی در آن خیابان ها محتاجم ...


*دیر آمدی موسی
دوره اعجازها گذشته است
عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن
تا کمی بخندیم ...*

 *: از شمس لنگرودی ...با سپاس از ماشنکا !



 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 20:28  توسط سهند  | 

-آدمهایی كه در يك مرحله از زندگيشان ، يكهو ، فاز عوض مي كنند و دچار"دغدغه دين " مي شوند  ، هميشه برايم جالب بوده اند . دلم مي خواهد بدانم چه عاملي باعث مي شود كه چنين تغييراتي در آنها شكل بگيرد . البته حساب آنهايي كه نيتشان خودنمايي و پست و مقام و مواردي از اين قبيل است ، جداست . روي سخن من مواردي است كه پشت انتخاب و رفتارشان ،  "تفكر"و "مطالعه"  است . چون بسياري از ما ، از آنجاييكه حق انتخاب نداشته ايم ، كمتر بينمان پيدا مي شوند كه  با آگاهي و شناخت ، به آيين آسماني مان رسيده باشیم . اگر هم ادعايي هست و فريضه اي هم انجام مي شود ، بیشتر موارد حاصل  ميراثي ست از پدر و مادر و گذشتگان ، كه كوركورانه ادا مي شود . از همين جاست كه عموم جامعه يا "مذهبي " اند يا "ضد مذهب " . دسته اول يا افراطي اند و هر غيرمسلماني ( ولو سني مذهب) را نمي پذيرند يا مي خواهند ارشادش كنند و از آتش جهنم برهانندش  و يا متعادل كه اصطلاحا سرشان در كار خودشان است و انسانها را برمبناي دينشان طبقه بندي نمي كنند . دسته دوم هم كه از آن طرف بام افتاده اند ، از روند آفرينش تا آخر ، همه را انكار مي كنند . با اينكه شخصا ،در  خانواده اي بزرگ شده ام كه "معتقد "اند و به خط قرمزهاي جامعه گاهي بيشتر از عرف پايبندند ، اما عميقا بر اين باورم كه براي  پايبندي به يكسري اصول انساني ، حتي مواردي مثل حجاب ، كه صرفا در دين به آن پرداخته مي شود ، نبايد به مسلمان و مسيحي و كليمي و زرتشتي بودن اكتفا كرد . اينكه  حواسمان به حق و ناحق باشد و دروغ نگوييم و ...(هرچند كه در دين روي انها مانور داده شده باشد) بايد يك  باور عميق و نهادينه  در وجود هركسي باشد و دين تنها مي تواند بهانه چنين باوري باشد . همانطور كه براي نماز و روزه و ... باید دليل محكم تري داشت . كاش وظيفه حكم نكند روزي 17 ركعت نماز بخوانيم و از اذان صبح تا مغرب ، گرسنه بمانيم ... باور كنيد كه خيلي از ما ، بخاطر انجام همين ها ، دچار توهم "بهشت" شده ايم ... 

 -        دخترك را خيلي وقت نيست كه مي شناسم . اما بواسطه تفكرش و البته دوستي كه در اين مدت كم ، بينمان شكل گرفته ، بسيار برايم قابل احترام است . امروز هي از كنارم رد مي شود و دلايل "پنجگانه " اي مي آورد كه من به آن دلايل نبايد صبح كه مي آيم سركار ، اخم كرده باشم و احيانا غر بزنم و فقط بايد بگو و بخند باشم. من هم مي گويم كه اگر او پنج دليل دارد ، من هم براي اخم هايم ، پنجاه دليل دارم . حالا قرار است 3تا از "پنجاه گانه" هاي خودم را در اولين فرصت ، برايش رو كنم  ... البته در همين راستا تهديد كرده اگر دلايلم منطقي نباشد ، به روانكاو معرفي ام مي كند !!!

 -  يك "زوج دوست داشتني" كه تصادفا از دوستان خيلي خوبم هستند، بالاخره با سماجت مثال زدني شان ، از يك دانشگاه معتبر آنور آب ، پذيرش گرفته اند . با اينكه از ديدن به ثمر نشستن تلاشهايشان ، خوشحالم ، اما تصور روزهاي زيادي كه بايد بدون ديدنشان ، بگذرد و دلتنگي ناخودآگاهي كه اتفاق می افتد ، بغضم را سنگين مي كند .  هرچقدر هم كه دلداريم بدهند كه زود به زود خبرم را مي گيرند و نصيحت كنند كه درسم  را خوب بخوانم و به آنها بپيوندم و تاكيد كنند كه حتما براي دفاع از پايان نامه ام ! خبرشان كنم . مي دانم كه موفق مي شوند و خيالم راحت است . اما از شما چه پنهان ، هرچند كه در حال حاضر حتي اگر بخواهم هم شرايطش را ندارم ، ولي احساس مي كنم كه اين سرزمين را با همه نابساماني هايش دوست دارم ...آنقدر که نتوانم به راحتی دل بکنم

- قصه سریالهای مناسبتی رسانه ملی ، مثنوی هفتاد من کاغذ است . از بلاهت شخصیتهایی که الزاما باید یا "سیاه " باشند یا "سفید" که بگذریم و دیالوگهای سخیف را هم که نشنیده بگیریم . به نظرم نمی توان این واقعیت را انکار کرد که یکی از اصلی ترین اهدافی که صدا و سیما در تولید سریالهایش دنبال می کند ، "تبلیغ"است و در راستای این هدف ، به روش های کاملا فاشیستی متوسل می شود . آن صحنه از دست پخت سیروس مقدم را یادتان بیاید ... """زری مواد فروش ، شب هنگام در خانه اش احتمالا طرفدار پر و پا قرص صدای امریکاست که با آن صدای بلند به حرفهای مجری برنامه "زن امروز" گوش می دهد...""" شک نداریم که زنان و دختران ایرانی ، اسم گرد سفید هم به گوششان نخورده است مگر اینکه VOA یادشان داده باشد و اینهمه جوان مشغول به "ساقی"گری ، مسلما دست پرورده استکبار جهانی اند . وگرنه در این مملکت که این خبرها نیست . استغفرالله...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 16:6  توسط سهند  | 

خداي من ...نمي توانم مبهم تر از اين حرف بزنم . اجازه هست ، همان سوال تكراري را بپرسم ؟ من چه كار كرده ام ؟ چند بار (لااقل در يك سال و نیم گذشته ) سرم را از لاك خودم بيرون آوردم ؟ بعد از پايان نامه و كنكور و جنگ جدال سر كارمند شدن و يا نشدن و تهران ماندن و نماندن و ... همه اينها ، وقتي هم ماند كه به مسئله ديگري فكر كنم ؟ كاري به كار كسي داشته باشم ؟ جدا ،چند بار راهم از محل كار تا خانه كج شد ؟ كسي وارد زندگيم شد كه بخواهم برنجانمش ؟ دروغ بزرگي گفتم ؟ دوز و كلكي دركار بود ؟ دلتنگی و تنهایی گاه و بیگاهم را جز یک بالش خیس و چند کلمه و کاغذ و کتاب با کسی قسمت کردم ؟ماشنكا ، نوشين ، ماندانا ، شما هم كه شاهديد ... كجاي صورت مسئله ايراد داشت ؟ قول مي دهم كه آرام باشم . راستش را بخواهي چاره اي ندارم . فقط اگر فرصت كردي يكجوري دليلش را برايم روشن كن ... كجاي روند اين زندگي اشكال داشت كه بايد بهم مي ريخت ؟ حالا چطور اين پازل هزار تكه را دوباره كنار هم بچينم ؟

 

---------------------------------

 

یوتا اینها را گفته که بدجوری حرف دل من بود :

 

پشت دستانم را داغ کرده ام. هر دو دستم را تا هر وقت بوسه ای بر هر کدامشان خورد یادم باشد...
که یادم باشد خود بیش از همه می فهمم که بعضی اتفاقها برای من ساخته نشده اند یا شاید من برایشان ساخته نشده ام.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 13:51  توسط سهند 

 

*پابلو نرودا میگه :

 

مرگ  تدريجي ما آغاز خواهد شد

اگر سفر نكنيم

اگر مطالعه نكنيم

 

اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم

اگر به خودمان بها ندهيم

 

مرگ  تدريجي ما آغاز خواهد شد

هنگامي كه عزت نفس را در خود بكشيم

هنگامي كه دست ياري ديگران را رد كنيم

 

مرگ  تدريجي ما آغاز خواهد شد

اگر بنده ي عادتهاي خويش بشويم

و هر روز يك مسير را بپيماييم

 

اگر دچار روزمرگي شويم

اگر تغييري در رنگ لباسهاي خويش ندهيم

يا با كساني كه نمي شناسيم سر صحبت را باز نكنيم

 

مرگ  تدريجي ما آغاز خواهد شد

اگر احساسات خود را ابراز نكنيم

همان احساسات سركشي كه

موجب درخشش چشمان ما مي شود

و دل را به تپش در مي آورد

 

مرگ  تدريجي ما آغاز خواهد شد

اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم
هنگامي كه از حرفه يا عشق خود ناراضي هستيم

اگر حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن خطر نيندازيم

 

اگر بدنبال آرزوهايمان نباشيم

اگر به خودمان اجازه ندهيم

براي يكبار هم كه شده از نصيحتي عاقلانه بگريزيم

 

بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم

بياييد امروز خطر كنيم

همين امروز كاري بكنيم

 

                             

اجازه ندهيم دچار مرگ تدريجي بشويم

شاد بودن را فراموش نكنيم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 23:50  توسط سهند  | 

در  اینجا ،بنیاد کودک، جعبه ای درست کرده اند  به اسم " جعبه آرزوها " که بچه ها آرزوهایشان را بنویسند و داخلش بیندازند . می دانید آرزوی چند تایشان این است که "نوشابه " داشته باشند ؟

 

--------

 

بدون شرح : لعنت به روزی پایمان به جایی به اسم ترمینال باز شد . ۴ سال ترمینال های کاوه و صفه ی اصفهان و حالا هم " آرژانتین"...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 11:28  توسط سهند  | 

با خودم به كودكي هايم فكر مي كردم . مثل اینجا ... و اينكه آنروزها  چه نقشي در شكل گيري شخصيت امروزمان ايفا كرده اند . اينكه خيلي از "تفاوت" هايمان ريشه در همان روزها دارد و انگار شرح رفتارهاي امروزمان را  همان نام ها و نشانه ها و خاطره ها ، نوشته اند .

 حاصل آن ايام براي كودكي كه پدر شبها برايش از "صمد بهرنگي" مي خواند و مادر قصه هاي كودكانه مي گفت و دختر عمو "خيام " به خوردش مي داد تا از بر كند و پسرعمو اشعار لاتين و ...بايد هم بشود يك "سهند " ، كه حالا بر سرمفاهيم اساسي زندگيش مثل مذهب و عشق و دوست داشتن و مرگ و .... با خودش ،  دچار خود درگيري حاد است و دروغ چرا... اصطلاحا هر را از پر تشخيص نمي دهد . نقل آن روزهاست و آدم ها و خاطره هايي كه اجتناب ناپذيرند و مختصاتي كه آن موقع ست شده اند و همچنان دست نخورده اند .... بنا به روايت شاهدان ، يكي از دغدغه هاي من تا پنج ، شش سالگي اين بوده كه چرا در عكسهاي عروسي پدر و مادرم نيستم!!! و اين دغدغه سوژه ي مناسبي براي عموزاده اي بود كه تجسم عيني "سوءاستفاده از احساسات پاك كودكي" به شمار مي آمد و مي گفت " چون تو بسيار شيطان و جنجالي ، در فلان اتاق زندانيت كرده بوديم ..." و من تا چند سال به آن اتاق كذايي لعنت مي فرستادم ...و اين زودباوري هنوز هم به شدت ادامه دارد .بگذريم . نمي خواستم بحث را به خودم بكشانم . كنجكاوي عجيبي راجع به آدمهايي كه از آن روزها ، هريك بنوعي در ذهنم مانده اند دارم .... اينكه كجايند و روزگارشان چگونه مي گذرد . و بهشان مي آمد گه چكاره شده باشند و ... تا حدودي مي شود حدس زد اما خوشبختانه يا بدبختانه زندگي آنقدر پيچ و خم و بازي دارد كه با اطمينان مي توانم بگويم همه كاري به همه كس مي آيد !!! از آن دختر مهربان و دوست داشتني كه تمام خانواده اش را زلزله رودبار با خود برده بود... تا آن دختر تخس پايتخت تبار كه بهم گفته بود كه خاله اي دارد كه رفته امريكا و زن مايكل جكسون شده !!!! ( بماند كه ما اولين باري كه چهره عاليجناب مايكل را روي صفحه تلويزيون رويت كرديم با افتخار فرموديم " اااا ...شوهر خاله دوستم !!! و با شليك خنده حاضرين دريافتيم كه گويي مجددا مايه شادماني جمع شده ايم ! ) همه شان حالا بيست و چند ساله اند و محتمل ترين گزينه اين است كه راهي خانه شده باشند و مشغول شغل نه چندان شريف همسر داري ! يعني كدامشان مثل ما هنوز مات و مبهوت سر در آوردن از معماهاي هستي اند ؟... هركجا هستند خدايا به سلامت دارشان !!!!

 


پ.ن : در خبرها آمده بود كه ظاهرا الف. ن عزيزمان و زيرمجموعه اش 22 تير را در تقويم ، بعنوان روز عفاف و حجاب و از اين حرفها ثبت كرده اند . بيزارم از سيستمي كه در آن "حجاب" توجيه كننده  "نجابت" باشد . همين .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 13:38  توسط سهند  | 

  

*تا اطلاع ثانوي نصب و نگارش هرگونه آگهي ترحيم ، تسليت ، آه ، ناله ،  اشك ، شكايت ، غر ، غصه  و موارد مشابه  در اين مكان ممنوع مي باشد . در صورت ظهور موارد فوق با متوليان امر ( از نگارنده گرفته تا باعث و باني ) شديدا برخورد شده و علاوه بر آن ، كت بسته تحويل مقامات قضايي خواهند شد.*

 


 

***دوست قديمي برايم نوشته بود:
"فرقي نمي كند چه كسي اول مي آيد ، مهم اين است كه چه كسي ادامه مي دهد ، چه كسي تا آخر مي ماند و چه كسي زير قولش نمي زند ..."
حالا به بهانه رفاقت چندين ساله مان ، براي تو كه بعد از من آمدي اما هميشه بودي و هستي ... براي تو كه هميشه ، خودخواهي ها و امر و نهي ها و اخمها و اشك هايم را با نگاه معصومت ، نجيبانه مي پذيري ...

سيامك عزيزم ....دنبال بهانه بودم تا غرور بيجاي آبجي بزرگه بودنم را بريزم دور و برايت بنويسم ...حالا ، امروز ، زادروز 19 سالگيت وقت خوبي ست مگر نه ؟ چه كسي مي تواند باور كند كه با آن تفاوت سن و سالي كه بينمان هست چقدر بهم نزديكيم ؟ خيلي وقتها دلم خواسته فرياد بزنم كه باجنبه ترين رفيق تمام سالهايم هستي و من قدر نمي دانم ....همه ي حرفهايم را كه خيلي هايشان سنگين تر از آن بودند كه در سن و سالت بگنجند مي شنوي و قضاوت نمي كني و دلداري مي دهي و مي بخشي و همچنان مي گويي كه "افتخار مي كني كه خواهرت ...." .بگذريم عزيز دل ...اما من به تو كه ميرسد بيرحمتر از آن مي شوم كه هستم . اشتباهاتت را برنمي تابم و انگار يادم مي رود كه من هم ...چرايش هم مال همان عشق عجيبي ست كه نمي تواند بپذيرد كه عزيزترين موجود زندگيش لحظه اي پايش بلغزد . اما نمي شود ...بايد گذاشت تا زندگي روال طبيعي اش را طي كند . توهم بايد يادبگيري ، اشتباه كني و تجربه كني ...و من هم با تمام وجودم آرزو كنم كه شادي لحظه لحظه هاي زندگيت را همه روزه جشن بگيرم .
ديگر دنبال كلمه نمي گردم .بجاي همه بنفشه ها ... يك "دوستت دارم " پيشكشت مي كنم . تولدت مبارك ....***

كودكي هاي اين پسربچه دوست داشتني  حالا19 ساله

 

 


 

پ.ن : اينروزها راحت و بي پروا كنار اسامي آنها كه دوستشان داريم ، پنج حرف كذايي مي گذاريم : م.ر.ح.و.م

 

 

نامه رضا كيانيان براي خسرو شكيبايي  

 

 لاكردار، اگر بدوني هنوز چه‌قدر دوستت دارم   (گفتگوي نيما حسن نسب)


گوشتان را می کشم آقای شکیبایی ( منصور ضابطیان)

 


 چقدر خوب است که آدم ایتقدر دلش خوش باشد که با چند ایمیل آدرس و حتی با آدرس وبلاگهای شناخته شده کامنت بگذارد و زر زر کند .مهم نیست که مخاطب آن حرفهاکداممان هستیم . مساله اینجاست که  یادم نمی آید با کسی حرفم شده باشد یا دلخوری و آزاری برای کسی ایجاد کرده باشم و بجز یکی دو رفیق مورد اطمینان ،ارتباطی بجز کامنت با بلاگرهای خاص و عام داشته باشم . که حالا بخاطرش هر بار که اینجا را ببینم چشمم به مشتی مزخرف بیفتد و مجبور باشم پاکش کنم.  در همین راستا کلا بی خیال کامنت می شوم . ان شاء الله که آنهایی که سرخوشی کاذب دارند، شفای عاجل بیابند . چه خوب که هیچ وقت در زندگی که "مسنجر باز"  نبوده م که آیدی از من دست کسی باشد و آن هم روی اعصاب باشد . فعلا بی خیال ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 3:5  توسط سهند 

بعد از گذشت ۲روز ، هنوز تب دارم . ترمزهای مداوم راننده و اينكه مدام  نزدیک گوشم داد می زند  "آپادانا" ، "آپادانا"  ، حالم را بدتر می کند . به "دلبستگی " و "وابستگی " فکر می کنم . و اینکه اگر بخواهم اینها را برای خودم بشمارم ، به چه نتیجه ای می رسم ؟ بجز خانواده و تعداد انگشت شماری "رفیق" ( و نه دوست ) ،موردی هست که از قلم انداخته باشم ؟ کارم ؟ نه ...زادگاهم ؟ نه ... شهری که آنجا درس خواندم و "بزرگ"* شدم ؟ بازهم نه ...الان که فکر میکنم آن دلیلی که اصفهان را برایم خواستنی کرده ، "وابستگی"ام است . دلیل دیگری برای برگشتن به آنجا ندارم و مطلبی هم نیست   که آنجا  "جا" گذاشته باشم و بخواهم دنبالش بروم ...غیر از اینها که گفتم مورد خاصی به ذهنم نمی رسد . تجربه خوب بهم فهمانده که "وابستگی"  خوب نیست ، اما با اینکه به جبر زمانه (!) رورهای زیادی از این سالها را مستقل زندگی کرده ام و خودم به آن روزها و  بالا و پایین هایش سر و سامان داده ام ، حس می کنم گاهی "دلبستگی " کار خوبی می تواند باشد . دلبستگی نه اینکه آویزان چیزی و کسی باشی ، اینکه حس کنی نقطه ای هست که حتی اگر تکیه گاهت نباشد و تکیه گاهش نباشی ،ميتوانی فکر کنی که "هست " و " جریان" دارد . دست کم  برای من که این حرفها را از روی شکم سیری نمی زنم و جملاتم تلاشي ست تا بتوانم  خودم را بین همه آن مسائلی که ذهنم را مشغول کرده ،  پیدا کنم . غیر از این ، در خودم دنبال دلیل بی تفاوتی هایم  و اینکه چرا دلبستگی هایم اینقدر محدود شده ، می گردم . مدتهاست كه نمي خواهم  دور و برم را خوب ببينم ( چشمها را باید شست ؟!!!) . جذابیتهای ظاهری ديگران  هم به چشمم نمی آید . اثراتش هم احتمالا برای آنها که زیاد می بینندم واضح و مبرهن است!  یک لحظه فکر کردم که ترس هایم را بریزم دور ... یک "دلبستگی " که بهم "قرار" بدهد ، نه ... لازم نيست كاري بكند .  من هم یک گوشه دلم  هميشه دلتنگش باشم  ...

اما ... نه ... چرا اين ترس لعنتي بيرون نمي رود ؟

*: جایی خواندم که "آدمها تا تنها نشوند ، بزرگ نمی شوند " (نقل به مضمون) این جمله در ما موثر افتاد و به فال نیک گرفتیمش و سریعا لینک دادیم به خودمان ، که عجب !!! پس ما چون در اصفهان زیاد تنها بودیم،  "بزرگ" می شدیم و خودمان حواسمان نبود !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 10:31  توسط سهند 

جلال آل احمد میگه : " تو با همه حقارتت ، وقتی جلوه پیدا می کنی که عظمت دیگری رو زیر سوال ببری " (نقل به مضمون )
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 17:45  توسط سهند  | 

دوستي *، (كه بنابه دلايلي خواست نامش فاش نشود) ، در كارت تبريك تولدم نوشت:

" غصه كه نمي خوري ،  دنيا چيزي كم ندارد ...باورکن
دلتنگي هايت را بگذار دم در ،
شايد كسي كم داشت و آمد وبرد... "

خدا سر شاهد است از همان روز گذاشتيم ، ولي كسي نبرده  و همجنان به قوت خود باقي ست ..چكارش كنم ؟

*:ماشنكا !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:19  توسط سهند  | 

هی فلانی ، با توام

چقدر باید مواظب بود تا اشتباهی نکنی که نابخشودنی باشد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:36  توسط سهند  | 

با خودم "لج" می کنم ...مثل همیشه. تنها کاری از دستم بر می آید و دودش هم به چشم کسی نمی رود جز خود خودم ...
...حس خوبی ندارم . همیشه ترسم از این بود که با بی رحمی "مقایسه " شوم .حالا این اتفاق افتاده و من آرام و بی سر و صدا نشسته ام و فکر می کنم که صبر کنم یا فراموش کنم یا لجبازی ام را عملی کنم ...اما ...شاید بهتر باشد که بگذارم همه چیز آرام آرام در ذهنم ته نشین شود . فراموش می کنم . فراموش می کنم . فراموش می کنم . در حین این فراموشی یادم می آید که  در گذشته های نه خیلی دور ، من چقدر صبور بودم ، چقدر همه چیز را به زمان سپردم و  عصبانی می شوم که چرا خودم را نادیده گرفتم .از همه آنچه که آزارم می دادند ،راحت گذشتم ...اما کسی برایم صبور نبود . اما ...اما ...
.
.
.
ربط زیادی ندارد ولی ،از دکتر شریعتی می نویسم :

وقتی دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم

وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:14  توسط سهند  | 

*گفتیم:
سنگ روی سنگ قرار بگیرد.

گفتیم:
از آب آسمانه کند
رنگین کمان ما
با سرخ ها ، بنفش ها ، آبی ها

گفتیم:
سطرهای عاشقانه از جوانی مان را
جایی کنار بگذاریم
برای اولین قرر ملاقات با شما.

گفتیم.
گوش نکردند
نه سنگ ها ، نه رنگ ها ، نه شما

*حافظ موسوی

-----
 دقت کرده اید ،بعضی آدم ها را فقط باید از " دور " تماشا کرد . و خاطر جمع بود که هیچ گاه به حریم افکارت راهی نمی برند ... اینکه از دور "قشنگ " اند یا نه مهم نیست ... برای کسی مثل من ، این موجودات ، فقط با نزدیک شدن شان ، ته مانده های انرژی ام را هم تحلیل می برند و همه ی آنچه ماهها رشته بودم مثل آب خوردن پنبه می کنند . 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:9  توسط سهند  | 

اگر به خانه ی من آمدی
ای مهربان ...
چراغ اتاقم را خاموش کن ...

چون :
یک خواب راحت می خواهم که  و قتی بیدار شدم ،  با خودم دنبال دلیل نگرانی ام نگردم و یک نفس عمیق بکشم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:1  توسط سهند  | 

 

*التماس میکنم مارال ، التماس مي كنم!
خودت را بر پا نگه دار
بدون تزلزل،
بدون آنكه كمرت قدري دوتا شده باشد
بدون آنكه خم به ابرو ، غم به چهره
نم به ديدگان بياوري...
به عصا ، به ديوار ، حتي به دستهاي ديگران
- كه تكيه گاه تمام عمر من و تو بود هم - تكيه مكن !
من و تو قصه ي خوبي بوديم مارال ، قصه ي
          خوبي بوديم
اما
   حال
اين واقعيت را بپذير كه
هر قصه سرانحام ، ناگزير ، در نقطه اي به پايان مي رسد
     اين واقعيت را هم كه
       اگر قصه اي تمام نشوذ
                  قصه اي تازه آغاز نمي شود
و من و تو
           در تمام عمر
   در انديشه قصه هاي نو بوديم
                                          و آغازهاي نو ....
 مارال ...

                 تمام شدن مسئله اي نيست
               چگونه تمام شدن مسئله ماست  ..........

* آتش، بدون دود ، نادر ابراهيمي


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:16  توسط سهند  | 

منظومه "آبی-خاکستری-سیاه" حمید مصدق را احتمالا خوانده اید . یک جایی گفته :

می توان از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست...

برای هزارمین بار که می خوانمش نمی دانم چرا بطرز عجیبی دلم می خواهد به جای فاصله ها ، به راحتی می شد نوشت  "خاطره ها " ...

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 19:43  توسط سهند  | 

 

وسط شلوغی و همهمه یهو چشمم بهش افتاد.کنار پیاده رو ..روی سکوی جلوی یه مغازه نشسته بود و دورو برش یکی دوتا کیسه پلاستیکی پر از جوراب بود.سرشو انداخته بود پایین..خیلی خوب دیدم..سرشو انداخته بود پایین و با صدای آروم قیمت  جوراب رو می گفت..کف زمین رو نگاه می کرد و حرفاشو تکرار می کرد..بچه نبود.. یه دختر حدودا ۱۶-۱۷ساله..سرو وضعش مرتب بود...آشفته و فقیرانه نبود..مانتو و مقنعه و کاپشن...به آدما نگاه نمی کرد..اصلا...چشماش رو از رو زمین بلند نمی کرد ...لعنتی خجالت می کشید...

حالا هر روز که ازاونجا رد میشم می بینمش که کف زمین رو نگاه می کنه و با صدای آروم و طوطی وار قیمت رو میگه..اینقدر آروم که جز خودش هیچ کس نمی شنوه ...

کاش اون دختره بدونه که یکی هست که هر روز می بینه و می فهمه .... 




                                      ---------------------------------------------------


**به جناب آرش به خاطر فوت پدرشون تسلیت می گم...تو این مدت اصلا فرصت کامنت گذاشتن نداشتم...شرمنده ام...
جناب آرش...من یه تشکر حسابی هم به شما بدهکارم...  پاییز و زمستون رو با شعرای عالی و  فوق العاده شما گذروندم ...خوشحالم که با یه شاعر همسایه وبلاگی بودم! ...همین یه تیکه از انتهای یه شعرتون خودش  شعر کامله:

...زخم هایم

دلتنگ ِ

دل شوره هایتان

شده  است ...

 
                                         ----------------------------------

***این آخرین پست من بود...یه ماه دیگه اینجا میشه دو ساله...تجربه بدی نبود... کنار کشیدنم علت خاصی نداره..یه روزی دلم خواست وبلاگ داشته باشم و شروع کردم و حالا فکر می کنم کافیه و تموم می کنم.. البته سهند هست و سیزیف پابرجاست و  فقط من خداحافظی می کنم...ازین که تو این مدت حرفامو خوندید ازتون ممنونم....عیدتون هم پیشاپیش مبارک...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 23:20  توسط ماشنکا  | 

 


حکایت غریبی ست حکایت این دویدن های ممتد 
که نام کوچکش شده   زندگی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 21:44  توسط ماشنکا  | 

**...نه .زیادی تلخه .موافقم . نباید اینطوری تمومش کنیم . این پایان تلخیه و گرچه بدبختانه واقعیته ! اجرا کننده ها چی ؟ و تماشاگرها ؟ و جاهایی که تصویب می کنن - یا نمی کنن و البته به نفع وافعیت رسمی ؟ حتما می گن باید نور امیدی نشون می دادم . امکان رستگاری و بهبودی ، فردای بهتری ! کی؟ - کی می گه؟ مدیران ، منتقدان فرهنگی ، رسانه ها ، چپ ها ، راست ها ، و بد روزگاریه وقتی چپ و راست یک حرف می زنند ، اونم وقتی که تنها واقعیت بی تردید صفحه ی تسلیت روزنامه هاس . نه ، کسی دوستدار واقعیت نیست و همه دوستداران توافق عمومی اعلام نشده ای هستن ، که برای مدتی رسما واقعیت نامیده می شه . خب برای پایان امید بخشی، سزاوار این عصر لبخند ، چی باید اضافه کنیم ؟ چیزی مثل روزنه امیدی ، یا همون خیال و رویایی که افرا ازش حرف می زد ؟ پایانی مثل قصه پریان ؟**

**قسمتی از نمایش "افرا "

تماشای "افرا"ی بهرام بیضایی برای من مثل یک شانس بود که خودم هم نمی دونم چطور نصیبم شد . مدتها بود دلم می خواست چند ساعتی آروم یه جایی بشینم و بدون فکر کردن به حواشی زندگیم یه نمایش ببینم و حرفای قشنگ بشنوم ... شب تماشای افرا برام یه شب بیاد موندنی شد  . یکی از اون معدود دفعاتی که لذت بردم و کسی و چیزی هم خرابش نکرد . فقط موندم که کسی نتونست خرابش کنه یا خودم نگذاشتم که خراب شه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 20:41  توسط سهند  | 

 

ما شکیبا بودیم.
و این است آن کلامی که ما را به تمامی
                                                                   وصف می تواند کرد.....

ما شکیبا بودیم.
به شکیبایی بشکه يی بر گذرگاهی نهاده ؛
که نظاره می کند با سکوتی دردانگیز
خالی شدن سطل های زباله را در انباره ی خویش
و انباشته شدن را
از انگیزه های مبتذل ِ شادی ی ِ گربه کان و سگان ِ بی صاحب ِ کوی،
و پوزه ی  ِ ره گذاران را
که چون از کنارش می گذرند
                                            به شتاب
در دست مال هایی از درون و برون بشکه پلشت تر
پنهان می شود.

*

ای محتضران
                    که امیدی وقیح
                                            خون به رگ هاتان می گرداند!
من از زوال سخن نمی گویم
[ یا خود از شما- که فتح زوال اید
و وحشت های قرنی چنین آلوده ی  ِ نامرادی و نامردی را
آن گونه به دنبال می کشید
که ماده سگی
بوی تند ماچه گی اش را ] -
من از آن امید بی هوده سخن می گویم
که مرگ نجات بخش شما را
                                           به امروز و فردا می افکند:

« - مسافری که به انتظار و امیدش نشسته اید
از کجا که هم از نیمه ی راه
باز نگشته باشد؟»

 

شاملو


پ.ن: انتظار زیادی نیست که بخوام متن..شعر... یا هر چیزی رو که می نویسیم..اول کامل بخونید بعد نظر بدید...


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 1:2  توسط ماشنکا  | 

یک جای دور ، یک گوشه ی امن ، یک روز بی دغدغه ، یک خواب آرام ، یک واژه زلال ، یک آغوش گرم ، یک فکر نجیب ... با یک کتاب نخوانده و یک فنجان قهوه ی داغ داغ ....

توقع زیادیه ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 23:33  توسط سهند  | 

دروغ چرا ؟ تا قبر ، آآآ ... همین حالا ،در بارگاه بینندگان و شنوندگان عزیز اعتراف می کنم که  اگر من (خدای نکرده )جای پروردگار بودم ، در همین لحظه این بنده ی ناشکر و (...) *، که خودش هم نمی داند از روزگار چه می خواهد را از صحنه روزگار محو می کردم . می دانید در این سرمای جانفرسای این شهر دلم چه می خواهد ؟ کانون گرم خانواده ؟؟؟ خیر ، حدستان درست نیست ، چون در این لحظه در مرکز این کانون بسر می برم . یک فروند شوفاژ اضافه تا بغلش کنم ؟ باز هم خیر . آزادی برای ملت ایران ؟؟!!! -نُچ ... سیب زمینی سرخ کرده ؟ ... مرگ ؟!!!- متاسفانه در این لحظه نه ... لپ تاپ ؟ -نه زیاد !!!! ok. Its enough ... دلم " اصفهان " می خواهد ... صبر کنید . خودم بقیه اش را میگویم ...اوهوم ... همانجایی که ۴ سال از زمین و زمانش نالیدم و خدا خدا کردم دیگر آنجا نباشم . گفتم خاکش سرد است و مردمانش غریبه ها را نمی پذیرند و ........ اما حالا دلم پر می کشد و بجای چسبیدن به درس و مشق های کنکوری که کلی نذر و نیاز کردم تا عقب بیفتد ، عکس های باغ گلها و میدان امام را با حسرت نگاه می کنم و خاطراتم را هم می زنم ...( لازم به ذکر است که این مورد آخر " هم زدن خاطرات" تخصص بی چون و چرای من است ) . اما شروع این دلتنگی لعنتی از آنجا بود که کاغذهای خط خطی شده ام را زیر رو می کردم ( خوب که فکر می کنم بهترین دوستان در دوران دانشجویی ام  کاغذ های سفید و کلمات بودند ) و شدیدا دلم خواست که می نوشتم ... مثل همان روزهایی که آنها را نوشته بودم . اما نمی شد . یادم به" موسسه هفت " و کلاسهای "فیلمنامه نویسی " استاد بیگدلی افتاد ... که هر سه شنبه با ذوق عجیبی می نوشتم و با اشتیاق عجیب تری سر کلاسها می خواندمشان ... اما حالا نوشتنم نمی آید ... چرا ؟؟؟ دور شده ام از خودم . خیلی زیاد ...این قصه سر دراز دارد . کاش یکی پیدا شود و ۲۴ ساعته دور اصفهان بگرداندم یا قرصی ، شربتی یا دست کم وردی ، (!) برایم دست و پا کند ، تا کلماتم برگردند ازم فراری نباشند ...یعنی می شود ؟

* : به دلیل آمد و شد نوامیس مردم در این مکان مقدس ، از پدیده مذموم "خود سانسوری" استفاده می کنیم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 0:1  توسط سهند  | 

 

 

  این یه خط نوشته رو حذف کردم تا دوستان بگن وضع خودشون با توجه به این الگوریتم در چه حاله!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1:8  توسط ماشنکا  | 


راه رسیدن به آرزوها این است : بهایش را بپرداز...




 قبول....ولی.... به نظرت داری یه کم گرون حساب نمی کنی؟



+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 15:31  توسط ماشنکا  | 

من به بی سامانی،
باد را می مانم.
من به سرگردانی،
ابر را می مانم.

من به آراستگی خندیدم.
من ژولیده به آراستگی خندیدم.
-سنگ طفلی ، اما،
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت.

قصه بی سر و سامانی من ،
با با برگ درختان می گفت.
باد با من  می گفت:
"چه تهیدستی مرد!
ابر باور می کرد ...
"حمید مصدق"

پ.ن : برای کنار آمدن با شرایط...به اندکی وقاحت نیاز دارم . جایی می فروشند ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 23:44  توسط سهند  | 

از فروغ :

خوشا به‌حال کسی که سرگردان است و نمی‌داند دنبال چه می‌گردد.. آرمانش را نمی‌شناسد..مختصاتی از آن در ذهن ندارد..
می‌گذارد تا دنیا شگفت‌زده اش کند..هربار شگفت‌زده تر از بار قبل..

وقتی می‌دانی چه می‌خواهی، زندگی سخت می‌شود...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 1:44  توسط ماشنکا  | 

 

این روزها که می گذرد

                                 شادم

این روزها که می گذرد

                                شادم

                               که می گذرد

                                  این روزها

 شادم که می گذرد ....

 

*قیصر امین پور

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11:32  توسط ماشنکا  | 

1-اگر از حال ما می پرسید (که نمی پرسید! ) زیر حجم سنگینی از کتاب و مقاله ها (اکثراً نخوانده!) که روز به روز هم تعدادشان زیادتر می شود در حال دفن شدنم! تکنولوژی پیشرفت کرده و الان به جای کتاب های سنگین و رنگارنگ سنتی ٬ علم شده ebook و میریزیم توی این سی دی ها و دی وی دی های کوچک و همه جا با خودمان می بریم! اگر ازین راهزنانی که به امام محمد غزالی حمله کردند و یک چیزی گفتند در این مایه ها که " همه علمت اینه؟ تو کتابا؟ متاسفیم برات!" و کتابهایش را آتش زدند  امروزه هم بودند دیگر راهزن ها نمی توانستند ازین جمله های شیک بگویند! ولی یک چیزی این وسط کم شده...اون لذتی که در کتاب دست گرفتن و ورق زدن و مخصوصا! مخصوصاً زیر جمله ها خط کشیدن بود را دیگر در این حالت نداری...گاهی به شدت هوس می کنم دور جمله ای خط بکشم.. هرچند تکنولوژی جدید این مشکلات را هم تا حدودی حل کرده و اگر پول حسابی خرج کنید با قلم نوری ها می شود خط خطی کرد ولی نه...باز هم هیچی مثل لم دادن روی کاناپه و کتاب دست گرفتن نمی شود...

2-زندگی به شدت در حال گذره و تو اصلا نمی دانی چه خواب و خیالهایی برایت دیده و کجا قرار است برود... ولی تلاشت را می کنی که جای خوبی باشد ! بقیه اش مهم نیست...فقط مهم اینجاست که وقتی بعداً نشستی نگاه کردی به گذشته ، با خودت بگی" من همه تلاشمو کردم"...

3- هر چقدر جلوتر میری تازه می فهمی که چقدر بی سوادی..واقعاً تعجب می کنم که بعضی ها چطور با یک اپسیلون دانش و سواد این همه ادعا دارند؟!

4-قیصر امین پور عزیز هم که مرد...نسل من به امثال قیصر خیلی مدیونه..خاطره های خوبی از سروش نوجوان دارم....کتاب "آینه های ناگهان " هدیه تولدم بود و شعر « درد های من جامه نیستند / تا زتن درآورم / چامه و چکامه نیستند / تا به رشته سخن در آورم /.......................» شاید یکی از اولین شعرهایی بود که بعد از خواندنش مبهوت زیباییش شدم.... چقدر متاسف شدم که ج.ا  و مذهبی ها بعد از مرگش مصادرش کردند ... بعد از مرگش حتی کسانی که سالی یه بار هم کتاب نمی خوانند  ژست" آخی ..حیف شد...الهی...!" می گرفتند!

                                       دست عشق از دامن دل دور باد!
                                        می توان آیا به دل دستور داد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:52  توسط ماشنکا  | 

بیشتر از آنقدری که سرد است ، سردم شده ... گیج و مبهوت از ماجراهایی که بی وقفه برایم رخ می دهند . بی وقفه و بی رحم ...همه رفقایی که می گفتید " حالت خوب خوب می شود ... به همین زودی " کجایید پس؟ چرا خوب که هیچ ... بد و بدتر شدم ؟

ای به خود آغشته رنگ زندگی ...
آنروز که در سطر سطر کتاب وهمناک خاطرات
شکوه فوران  لحظاتم را
به سخره می کشیدم ،
پشت کدامین صورتک
آرام گرفته بودی؟

بعد نوشت : من را به خاطر تشویش و آشفتگی آشکار کلمه هایم ببخشید ... شاید یکی از همین روزها ... نه ....از آینده بیزارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 23:45  توسط سهند  | 

من تنهاتر از تو نیستم نوشته:

دلم تظاهراتی جانانه می خواهد

می خواهم حکومتم را عوض کنم

می خواهم پرچمی داشته باشم  به رنگ نارنجی

به رنگ اشتیاق

اضطراب گنگ را

 در پس میله های زندانی که گامهای استوار میسازند

 از دستهای خود رها کنم

می خواهم اقیانوس آرام را بغل کنم

روی زانوان خویش بنشانم ....


//

کودتا کردم..حکومت عوض شد...هر چند...حکومت جدید اصلاً شبیه بقیه شعر نیست...
حماقت حکومت قبلی خسته ام کرده بود....

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 2:38  توسط ماشنکا  | 

۱- خوب که فکر می کنم روزهای خیلی سختی پیش رویم هستند و خودم متوجه نیستم انگاری . درس و کار و کنکور و آوارگی ...

۲- قصد دارم بعد از مدتها بروم سراغ نوشتن سناریو ... و اینبار اسمش را می گذارم " سهند ، فاتح جاده ها ... " ، بعد هم با کارگردانی که فعلا خواسته نامش فاش نشود و تهیه کنندگی "شرکت سیر و سفر " ، باهم اولین فیلم بلند سینمایی ام را می سازیم !!!

۳- وقتی رییس جمهور کشورتان حین سخنرانی در ینگه دنیا ، مزاح می فرمایند و سیاستمدارانی  که مثل ایشان فکر نمی کنند را " عقب مانده ذهنی " خطاب می کنند ، شما دیگر حرفی برای گفتن برایتان باقی می ماند ؟ ما کم آوردیم پرزیدنت ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 21:44  توسط سهند  | 

*آهنگها تنهایی را تسکین می دهند ، اما تسکین تنهایی ، تسکین درد نیست . در کنار بیگانه ها زیستن در میان بی رنگی و صدا زیستن است . اینک اصوات ، بی دلیل ترین جاری شدگان در فضا هستند . وقتی همه می گویند ، هیچ کس نمی شنود . به خاطر داشته باش ! سکوت ، اثبات تهی بودن نمی کند ، اینک آنکه می گوید ، تهی است - و رفتگران ، بی دلیل نیست که شب را انتخاب کرده اند .

* بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، را می خوانم ... بدون هیچ دلیلی و برای چندمین بار ... حسابش از دستم در رفته است . کلمه هایش سرشاز از " نوستالژی " اند . یاد اولین باری که خواندمش بخیر ... سهند آن روزها و سهند امروز ... همه چیز حسابی تغییر کرده ... بجز آن "شمال" ی که نادر ابراهیمی با جملاتش توصیفش کرده است . همان شهر ... همان مرداب ... همان شمال ... 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 23:54  توسط سهند  | 

با توجه به اینکه این روزها از هر چیز سخت و سنگین و با وقار و با کلاس و از هر متن متفکرانه و روشنفکرانه و عمیق دوری می کنم و مجله های عوام پسند و زرد پرتغالی را به  خواندن مقاله محمد قوچانی در "شهروند" در مورد کودتای ۲۸ مرداد به شدت ترجیح می دهم و "راه زندگی " می خوانم و مجله "خانواده" و برای لود شدن صفحه " عکس محمد رضا فروتن و همسرش" پنج دقیقه منتظر می شوم و فال های ماه و نیمه ماه و  هفته و روز " ماه شهریور "را می خوانم و حوصله کتاب خواندن ندارم و حسودی می کنم به "م" که  رفته دوبی و ماهی ۴ میلیون حقوق می گیرد و من چرا "همان خاکم که هستم"؟! و حواسم هست که از هفته دیگر عین خر باید بخوانم و فکر کنم و فکر کنم و تمرکز کنم و یادم هست که تمرکز ندارم به هیچ عنوان و باز هم یادم هست که چرا ندارم وریشه اش کجاست و فحش می دهم به آن سالهای نکبتی و حواسم هست که در روزهای آینده آن خر معروف در گل گیر خواهد کرد و می دانم که حداقل تا عید امسال پوستم کنده خواهد شد و باید طاقت بیاورم و پر رو باشم و کار کنم و کار کنم و اینی که هستم نباشم و این اعتماد به نفس لعنتی را که هر وقت لازمش دارم معلوم نیست  کجا گم و گور می شود را تقویت کنم و یادم باشد که "ایده ال" وجود ندارد و نباید فکر کنم که حتماْ باید "کامل" باشم و باید دود چراغ خورد تا به هدف ها رسید ! و هی به این فکر نکنم که میشد همه چیز بهتر باشد اگر...اگر...اگر..... و باید یادم باشد که " نجات دهنده در گور خفته است" و  نجات دهنده در گور خفته است و باید این "ذهن" محترم را از آکبندی بیرون بیاورم تا سختی بکشد و صدای آن یک نفری که در مواقع سختی از درون محترممان داد می کشد :"پلیز هلپ می" را خفه کنم و به خودم یادآوری کنم که تا وقتی حال خودم خوب نباشد از دیگری کاری ساخته نیست و در همین لحظه که مچ خودم را می گیرم که :"واقعا ماشنکا جان؟! ...!؟ :-) " ابرو بالا بیاندازم و جوابش را بدهم که :" چه ربطی داره؟ اتفاقا اونجوری بدتره شاید!"و  حال خوب من هم مستلزم خیلی خیلی اتفاقات خوب است که  باید جان بکنم و خودم ایجادشان کنم و خیلی از اخلاق هایی که به درد زندگی این دنیایی نمی خورد را سعی کنم ترک کنم و همه چیز خیلی سخت است و زندگی سخت است و آدمها پیچیده اند و هی به خودم یادآوری کنم که "در تحلیل گذشته٬ همیشه یه درصد ِ خطایی کنار بزار برای چیزهایی که متوجه اش نشده بودی و این نفهمیدن هم اصلاْ تقصیر تو نبوده..." وووو.......

با توجه به همه این ها...جالب ترین جمله ای که امروز خواندم و کلی باعث خنده شد این بود:

نگاهم به نگاهت کرد برخورد / خدا مرگت بده حالم به هم خورد!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 18:11  توسط ماشنکا  | 

یک سال پیش در چنین روزی از قول یک شاعر ناشناس نوشته بودم:

هر چقدر خودت را از آفتاب پنهان کنی
هرچقدر که پنجره ها را ببندی
هرچقدر که پشت دیوارها پناه بگیری
هرچقدر که چشمانت را ببندی
بالاخره کسی تو را پیدا می کند

هرچقدر که اسم آدمها را از دفترت خط بزنی
هر چقدر که سیم های تلفن را بکشی
هر چقدر که عکس های قدیمی را پاره کنی
بالاخره کسی پیدا می شود
که تو را پیدا کند...
پشت یک پنجره
یا ته یک کوچه
و یا مچاله در میان یک عکس کهنه
آخر سر کسی تو را پیدا می کند......


الان نظرم عوض شده...قرار نیست کسی ٬ کسی رو پیدا کنه..یعنی روزگار این شکلی نیست اصلاْ... زندگی پیچیده تر از این حرفاست...

پروسه "زمینی شدن" ام داره تکمیل میشه!

پ.ن: خسته شده بودم از این وبلاگ... می خواستم غزل خداحافظی رو بخونم که یه مرور کوچیک آرشیو اینجا سر ذوقم آورد...سهند ٬ گاه گداری چیزای خوبی نوشتیم ها!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 16:57  توسط ماشنکا  | 

در راستای اینکه شاعر فرموده اند: بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.... ما دوتا هم رفته بودیم سفر...نوشتن بعد مدتها ننوشتن سخت شده... 

در انتظار کسی مباش
آن که می آید
آخرین نیست
هر راهی به سرانجامی می رسد
توفان ها و بادها فرو می نشینند.

گلی کوچک باش
سرخوشانه و پای در گل
چهره
در باران بهاری.                                

                                                     شمس لنگرودی       

                                                      

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 18:41  توسط ماشنکا  | 

 
بیشترین اشتباه ها وقتی اتفاق افتاده که به جای یه دونه نقطه ٬ سخاوتمندانه و حقیرانه سه تا نقطه گذاشتیم 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 17:4  توسط ماشنکا  | 

" زندگی در گرداب بهتر است یا مرداب ؟ "

این را چند وقت پیش جایی خواندم ولی اصلا یادم نمیاد کجا ... راستش خودم جوابش رو دقیقا نمی دونم . اما خیلی دلم میخواد اینجا و با شماها به جوابش برسم . یعنی اگه مجبور بشین کدوم رو انتخاب می کنین؟

قبل نوشت بی ربط : با عرض معذرت، اصلا نمی توانم حسم را از اینکه روح الله حسینیان مشاور سیاسی-امنیتی رییس جمهور شده ، پنهان کنم ... خبر سوخته س . ولی به دوباره شنیدن می ارزه !

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 11:26  توسط سهند  | 

تینا و محراب ، دعوتمان کردند که از آرزوهامون بنویسیم . اما من طبق معمول از این مقوله هم دلخوشی ندارم که بخواهم شرح بدهم و مثل بقیه بنویسم : ۱ - ... ۲- ... ۳- ...  و آرزوهای قشنگ نداشته ام را ردیف کنم .
انگار ، همین آرزوهای مقطعی و بدرد نخور گذشته ، بانی حسرتهای امروزم هستند .  حس می کنم در این مورد  به بدترین شکل ممکن رفتار کرده ام . همین که شرایط کمی نافرم می شد ، دم دست ترین و بی فایده ترین اتفاق ممکن را آرزو می کردم . بدون لحظه ای درنگ و اندیشیدن به اینکه ممکن است ورژن جدید ، دقایقی را خلق کند که آرزو کنم به همان قبلی برگردم . احمقانه ترین موردی که همیشه در ذهنم هست ، قبولی دانشگاه است . آن همه عذاب و ریاضت برای چه بود واقعا؟ چه عایدم شد ؟ ( مطمئنا بسیاری از آشنایان افاضات خواهند فرمود که " باید تجربه می کردی " و من هم همان جواب همیشگی که : نیازی به تجربه نبود .....) چه عایدم شد غیر از به چشم دیدن همه آنچه ندیدنش مطمئنا به دیدنش می ارزید ؟ بگذزیم ... فعلا حرفم اینها نیست. رشته اش سر دراز دارد.
 ترجیح می دهم کمتر آرزو داشته باشم تا اینکه نتیجه آرزوهایم این باشد که  " کاش زندگی هم undo داشت ... یا می شد مثل shift + delete هر عاملی که آزارت می دهد را از ذهنت پاک کنی " ... اگر این دو مورد محال نبود ... آنوقت من حتما می رفتم یک گوشه ی خلوت و هرچقدر دلم می خواست کتاب می خواندم و می نوشتم ... دلم برای نوشتن بدون افکار مزاحم یک ذره شده ...

 پ . ن : خودم گفتم کمتر آرزو می کنم ... تا حالا چند تا شدند ؟ یکی دیگه اشکالی داره ؟ ... نه ... کاش به آرامش برسم ...

پ . ن مهم ! : بلوط  عزیز اینجا  نوشته :
 " شهامت اعتراف بزرگترین شهامت هاست.
اعتراف به اینکه اشتباه فکر کردی, اشتباه انتخاب کردی, اشتباه رفتار کردی و اشتباه باور کردی.
وقتی اونقدر شهامت داشته باشی که اعتراف کنی به اشتباهت, اولین قدم رو برداشتی برای خود سازی. اونوقت هست که میتونی اشتباه رو جبران کنی. "

  کاملا باور دارم ... من که قدم اول را مدتهاست برداشته ام . پس چرا ...

* : بودا

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 20:49  توسط سهند  | 

اولین پست مان 23 فروردین 85      یک - سال بعد .... 111 امین پست !

 اول  : هی ماشنکا ... یک - سال گذشت . یادت می آید ؟ به همین راحتی . به چشم بر هم زدنی ، شاید هم سریع تر . اولین پستهایم به شدت جواد و بچه گانه اند البته نه اینکه الان توپ شده باشم ... اما هر دومان سعی کردیم که حرفی برای گفتن داشته باشیم و بعد عزم نوشتن کنیم . کم یا زیاد ، بد یا خوب ... به هر روی ، سعی مان این است که "خود" مان را از لابلای همین کلمه های ساده و شاید روزمره بهتر کشف کنیم ! چون به شخصه اعتقاد دارم مادامی که بر خودم تسلط نداشته باشم و از پس همین اتفاق های روزمره و دم دستی زندگی بر نیایم نمی توانم از "دردهای بشری " و آرزوهای دست نیافتنی بگویم .
 دوم : می گویند آدمی به امید زنده است مگر نه ؟!!!! ما هم اذامه می دهیم ... تا کی ؟ نمی دانیم . ولی ادامه می دهیم .
سوم : حتما خودتان بهتر می دانید که ایرانی جماعت در کارهای تیمی ضعف دارند . چقدر من و ماشنکا باحال و با جنبه ایم که یکسال تمام یک وبلاگ دونفره(بخوانید گروهی ) را در کمال تفاهم اداره می کنیم !!!! البته بیشتر بارش روی دوش ماشنکا بوده .
چهارم : من اصلا دوست خوبی نیستم ... به خصوص برای انگشت شمار دوستانی که دارم . همین جا ودر همین لحظه تاریخی از پیشگاه ماشنکا و ماندانا ی عزیز پوزش می خواهم که دوست خوبی تا امروز برایشان نبوده ام .
همین .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 14:6  توسط سهند  | 

  زمین به ما که می رسد
  وارونه می چرخد
  فردای کوچک مان
  با سیل می رود
  و آوازهای آبی زمین
  می ماند برای روزهای مبادا

  زمین به ما که می رسد
   نه می زند
   نه می رقصد
   کنار گازهای شعله ور گوشه می گیرد
   به انتظار بلمی که نمی آید


                                                                          گراناز موسوی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 3:50  توسط ماشنکا  | 

مطالب قدیمی‌تر