صبح ِ کله سحر ، رفیق می گوید ، "راستی ،سهند ، چه خبر؟!" ، از این "راستی " ، که اول سوالش گذاشته ، می خندم . اما بعد ، چند ثانیه ، هنگ می کنم . انگار یکی با تمام وجود ، سرم جیغ می کشد که : "چه خبر؟! " ، و پژواک ِ صدایش ، می لرزاندم . این سوال روزمره را ، بارها و بارها ، پرسیده اند و می پرسند و من هم هربار گفته ام : "سلامتی ..." اما ، جدا ، مدتهاست نمی دانم "چه خبر " ، این توالی ِ کشدار ماجراهای زندگی ، من را از خودم دور کرده ...آنقدر که از شما چه پنهان گاهی ، دختر توی ِ آینه را نمی شناسم . روزها با سرعت ویران کننده ای می گذرند و سوغاتشان برای من ، بیگانه شدن با سهند ِ روزهای دور و نزدیک است . بجز دلتنگی برای خانه و دوست و خاطره ها ، کار و درس و کوه ِ کتابهای نخوانده، اتفاق دیگری نمی افتد و قرار هم نیست بیفتد . گله ای نیست و حوصله ای هم ، .... ، شکر ...گریزی نیست :باید تعدیلشان کرد : درس که تا دوماهی تعطیل است ، کار را هم باید برایش یک فکر اساسی کرد . کتابها را هم کم کم می خوانم و گوشت می شود به تنم.... فقط می ماند آن دلتنگی ِ ریشه دار ... که آن را هم یک گوشه دلم جا می دهم . شاید که بهم "قرار" بدهد این بار ...و از همه ی دلخوری های دنیا بهش پناه ببرم...تا چه پیش آید.
* مثل همیشه ، نوشتن معجزه می کند...
**رمان ِ "زندگی نو" ، اورهان پاموک ، را ، چند ماه ِ پیش ،به توصیه ی ماه ِ هفت شب خوانده ام :
""ترسیدم خاظراتی که از جانان براتم مانده بود به عاقبت دلم دچار شوند که در ازدحام آدم های بی هدف در کوچه ها راهش را گم کرده و آسیب دبده بود.....
اما باز هم تصور میکردم که با زنده و شعله ور کردن چیز هاییکه از چهره و حرف ها و لبخند جانان برایم مانده بود مبتوانم برای این قهرمان بدبخت و احمق که میکوشد در سرزمین بی حافظه ها معنای زندگی را بیابد سایه بانی کم نور و خشک پیدا کنم تا پناهگاه خیال خوشبختی هم باشد .""


