تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :.

.: قصه من، قصه تو :.

 

از این زمان تا امروز ، منتظر اینهام :

یک جای دور ، یک گوشه ی امن ، یک روز بی دغدغه ، یک خواب آرام ، یک واژه زلال ، یک آغوش گرم ، یک فکر نجیب ... با یک کتاب نخوانده و یک فنجان قهوه ی داغ داغ ....

توقع زیادیه ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:36  توسط سهند  | 


۱-یادش بخیر  عید پارسال ، که چقدر برای دید و بازدید و رفت و آمد ها ، مشتاق بودم و آنقدر انرژی و حال و حوصله داشتم که آخر شب ها با برادر و دختر عمو و پسرعمو می رفتیم یک شب در میان آیس پک و لواشک انار می خوردیم . اما این چند روزه  از صدقه سر کمبود خواب ِ روزهای آخر سال ، باطری ام بعد از یکساعتی از شب ، جدا تمام می شود و تا دایوینگ را روی تختم هماهنگ نکنم ، شارژ نمی شود ! آنقدر که دیشب در کشاکش بحثهای  داغ فامیل  عزیز ، با تمام وجود دلم می خواست جمله شان تمام شده و نشده ، بروند خانه شان ، یا لااقل من را از اظهارنظر معاف بفرمایند . خلاصه اینکه  مهمان و مهمان کشی بشدت در حال رخ دادن است و ما هم نه اینکه نحواهیم از خودمان مطلب بنویسیم ، که درست نوشتنمان نمی آید . لذا خواهرانه توصیه می کنیم ،چنانچه  احیانا آجیل خورانتان مجال داد ، شماره ویژه نوروز "فیلم " ، را از دست ندهید ( که همانا  مهمان ِ خوانده ی چندین ساله خانه ماست) ، این هم قسمتی از بهاریه آقای احمدرضا احمدی که مثل همیشه از بهترین ها بود :

 *اتفاق 19 : پرویز دوایی می گفت من و عزت انتظامی و یک هیات ایرانی ، برای شرکت در فستیوال به مسکو رفتیم ، یکی از برنامه هایی که برای هیات ایرانی در نظر گرفته بودند ، دیدار از تابوت شیشه ای لنین بود ، هرچه به عزت اصرار کردند که برای دیدار تابوت شیشه ای لنین بیاید ، نیامد . استدلال عزت این بود : اگر لنین در تابوت هوس کرد به من چشمک بزند ، من در تهران جواب سازمان امنیت را چه بدهم ؟ !!!

۲- این جملات از وبلاگ خانم بهاره رهنما  ، عالی بودند  :

**همیشه جایی در ذهنم به طرز غریبی خاطرات عزیز را با جزییات باورنکردنی برایم ثبت میکند و این گاهی میترساندم و گاه به یادم میاندازد که نوشتن برای آدم های درگیر گذشته و آدم هایی که استعداد فراموشیان مثل من کم است چه نعمت بزرگ و چه آرامبخش خوبی است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 23:41  توسط سهند  | 

به چشم می بینم آن روزی را که سر یکی از اینهایی که در شلوغی مترو و تاکسی مباحث تئوریک سیاسی - اجتماعی ارائه می کنند و همه چیز را گردن نظام و دولت و احمدی نژاد می اندازند ، یک جیغ بنفش بکشم . نمی فهمم اینکه سر سوار شدن قطار ، گیس و گیس کشی می کنند ، روی پله برقی می دوند و یا صبح کله سحر دود سیگار را پیشکش حلق مبارک خلق الله می کنند هم تقصیر احمدی نژاد است ؟ به طرز بدبینانه ای فکر می کنم اگر همین آقایی که گویا همه نابسامانی ها تقصیر اوست ناگهان تصمیم بگیرد ماهی مثلا ۵۰.۰۰۰تومان به حساب هر شهروند ایرانی واریز کند ، ملت  همه از وجنات و درایتش خواهند گفت . کاش کمی هم مفهوم نقد ، آن هم از نوع منصفانه در سطح جامعه نهادینه می شد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 23:35  توسط سهند  | 

تمام سالهای دانشجویی مان ، سعی میکردیم (یا سعی می کردند بهمان بقبولانند که)بخود ببالیم که فارغ التحصیلان آمار ، در مقایسه با سایر رشته ها ، تعدادشان کم است . اما آنچه اتفاق می افتد انگار خلاف تصورات ماست . مملکت مملو از آماریونی است که برای داده کاویشان سوژه ای جالبتر و حیاتی تر از اینکه چه تعداد دختر و پسر دم بخت داریم و به ازای هر انسان مونث چند انسان مذکر وجود دارد ، پیدا نکرده اند . و هر روز یکسری عدد و رقم از خودشان ارائه می کنند و بعد که کلی جوان از ترس پیدا نشدن فرد رویاهایشان تا مرز خودکشی پیش رفتند ، رقم دیروزی را نامعتبر اعلام می کنند و مجددا شادی را به میان اقشار دم در خانه بخت برمی گردانند . و  این در حالیست که علما هنوز فرصت نکرده اند نرخ معقولی برای موارد کم اهمیتی مثل تورم وبیکاری ارائه کنند . از سوی دیگر ، عده ای که مطمئنا تعدادشان بسیار بیشتر از موارد فوق الذکر است ، با آنکه آمار را در سطوح آکادمیک فرا نگرفته اند ، ولی بخوبی  از پس این مهم برمی آیند و این توانایی را دارند که در زمانی کمتر از سه سوت یا کسری از ثانیه ، پته های سوژه ی موردنظر را روی آب بریزند ، آمار هفتاد و هفت پشتشان را هم در بیاورند و شخصیت و رفتارهایش را هم نه تنها آنالیز، که قضاوت و حکم هم صادر کنند ...همان فرمولی که ما هرچه این سالها لابلای کتابهایمان گشتیم ، نیافتیمش . یاد استاد نازنینی که به طنز پیشنهاد می داد که لااقل ما ها که این رشته را  میخوانیم سوگند یاد کنیم که  رسالتمان گرفتن آمار ملت نباشد ، بخیر !!!

*الهه ی عزیزم ، در کامنتی که برای پست "این سرمای دوست داشتنی " گذاشته هشدار بجایی داده : --یه مدتی خودت نبودی سهند . یه نگاه بنداز به پستای قبل --  پیش از او هم بهم گفته بودند ...حالا معنی تذکرت را می فهمم رفیق !

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 11:47  توسط سهند  | 

گاهی وقتها بعضی اتفاقها انگار، چاره ای نیست جز اینکه منتظر باشی تا خودش بیفتد . جنگیدن جواب نمی دهد . تحمل وضعیعتی که در آن هستی هم بشدت طاقت فرساست . تلاش هایت برای رهایی از آن هم محکوم به شکست است . دیگران هم می آیند و می روند و رجز می خوانند و نسخه می پیچند و تئوری ارائه می کنند . اما نه تو راهت را عوض می کنی ، نه روال زندگی عوض می شود . گمان می کنی که کم کم فسیل می شوی و عادت کرده ای به فلان و بهمان. اما روزی اتفاقی می افتد . گاهی نتیجه اش به خواسته درونی ات نزدیک است و حس می کنی که اوضاع رو به بهتر شدن می رود . و اوقاتی هم هست که همه چیز را بهم می ریزد و نمکی می شود بر زخمهای کهنه و نو . زندگی من پر از این پیشامدها ی خوشایند و ناخوشایند بوده . که در لابلایشان هم تجربه های خوب و بد اجتناب ناپذیر بوده اند . همان تجربه های بد ، که بهایش هم برایم به غایت گران بودند ، حالا به کاتالیزوری برای غلبه بر روزمرگی و بی اتفاقی ، این روزها تبدیل شده است . حجم کتابهای نخوانده ام بسرعت کم می شود . بعد از دست و پنجه نرم کردن با بیست و اندی واحد از انواع و اقسام ریاضی جات ، که در قالب رشته آمار ، در دانشگاه ، به خوردمان دادند ، به ریاضی خواندن رو آورده ام . روزی یکی دو ساعت قضیه می خوانم و انتگرال حل می کنم ، چالشی که برای رسیدن به جواب مسئله ، با آن روبرو می شوم را، دوست دارم . می گفتند و می گویند که تغییر کرده ام . اولش برایم  قبولش سخت بود ، از اینکه انگار پوست می اندازم ، فرار می کردم. اما حالا حس بدی ندارم . از اینکه مثلا مورد قضاوت واقع شوم ترسی ندارم ، رودربایستی های سابق ، کمرنگ و کمرنگتر شده اند. از اینکه دیگران اعتماد بنفس کاذب داشته باشند و من نه ، اذیت نمی شوم و مرزهایم را به وضوح با دیگران حفظ می کنم . نداشته هایم را پنهان نمی کنم و داشته هایم را به رخ نمی کشم... خودم را مرور می کنم و یادم می افتد که برای دست یافتن به همین ها ، چقدر روزها آمده اند و رفته اند ، چقدر مقایسه شده ام و چندبار زمین خورده ام و دوباره و چندباره به خودم تکیه کرده ام . اما باز هم همان اتفاقها رخ خواهند داد . خوب یا بد . مهم نیست . چون در مکتب این ماجراها می آموزیم ...

* عنوان این پست اسم یکی از درسهای مشترک آماری ها و ریاضی ها و بعضی از شاخه های مهندسی است !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 15:37  توسط سهند  | 


*.كمتر از هميشه خودم را دوست دارم . بي انصافي ست ، شايد هم ناشكري ، اما كاش بتوانم جاي اين كه  هستم ، دلي داشته باشم فقط كمي نرمتر از سنگ . كه مثل آب خوردن رحمش نيايد ، چشمي كه به روي هر آنچه كه نپسنديد به راحتي بسته شود . زباني كه گاهي هم تند و برنده باشد و مراعات سن و سال و روحيه و گذشته و آينده آدمها را نكند و گوشي كه هروقت كه لازم بود نشنيده بگيرد ، هرچقدر هم زل زده باشند در چشمانش و بلند بلند بگويند "دختر شماليِ ..." .و كمي فراموشي تا از ياد ببرد كه با خطاي كمتر ، نصیبش آسیب بوده است .نمي دانم اگر سعي كنم ، اينها كه گفتم را بیشتر داشته باشم ،زندگي چه رنگي مي شود ؟ اصلا رنگ مي گيرد يا مثل اينروزها سياه و سفيد خواهد ماند ؟

 **.راستش فكر ميكنم كه چقدر روند زندگي و رابطه ها "وظيفه مدار"شده . انگار همه بايد سيكل روزمره اي را كه در آن آدمها به مدرسه  بروند و بعد به عشق پيشوند دكتر مهندس ، روانه دانشگاه شوند و بعد از آنهم مسلما ازدواج و تشكيل خانواده  و ... را طي كنند . آنهم در يك برهه زماني خاص ... مثلا اگر كسي بيست و سه چهارسالش شد و به دانشگاه  نرفت يحتمل مقاديري كمبود IQ دارد ، اگر دخترك تا سي سالگي اش ازدواج نكرده ، گمانه زني ها حاكي از آن است كه كسي پيدا نشده بگيردش . پسرك هم حتما يك جاي قصه اش مي لنگد كه كسي تا آن سن و سال زنش نشده . دير يا زود همه محكوم اند كه اين روال را بپيمايند بي آنكه "دليل" اي دست كم براي خودشان داشته باشند . مثلا وظیفه حکم می کند که حال رفیقی را بپرسیم نه اینکه فکر کنیم شاید به احوالپرسیمان نیاز دارد .  قصدم زير سوال بردن هيچ يك از مواردي كه ازشان حرف زدم نيست . فكر مي كنم قشنگتر بشود اگر دليل ديگري براي مثلا درس خواندن و ازدواج كردن و باهم بودنمان داشته باشيم . آنوقت شايد حاصل مدرك تحصيليمان ، مشتي معلومات نصفه نيمه نباشد كه به هيچ كاري نيايد . يا كمتر بشنويم كه زني ، شوهري ، بعد از ازدواج ، حوصله شان از هم سر رفته یا بهم خيانت كرده اند .  يا بازهم رابطه اي باشد (عاشقانه يا عارفانه اش مهم نيست) كه بشود بر آن رشك برد . ناب و آرام ... با پس زمينه ي "دوست داشتن " ... هرچند كه بي دليل فراموش كرده ام ، "دوست داشتن " را. اما دلم هواي اينها را كرده ...بي دليل .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 22:15  توسط سهند  | 

لذت داشتن استادی مثل "آقای اردشیری" نازنین را فقط آنها که شاگردش بودند درک می کنند. کلمه های ناچیز من کجا می تواند آن همه مرام و محبت و احساس مسئولیت و مردانگی را توصیف کند ؟ آنروزهایی که اول و آخر گلسار را تا رسیدن به آن خانه ی دوست داشتنی ، گز می کردیم کی باورمان می شد که روزی با چشمانمان ببینیم که نوشته اند "بلوار زنده یاد استاد ولی الله اردشیری " ...
آقای اردشیری عزیزم...یادت کرده ام چون بی اغراق هر بار که نگاهم به کتاب و دفتر می افتد ، در نا خود آگاهم می آیی. اینهمه "کتاب هایمان را nبار خواندیم " اما چرا با آن تن صدای دوست داشتنی "دیوااانه " صدایمان نمی زنی؟؟؟ کاش بشود هربار که میآیم رشت بهتان سر بزنم و کلی مثل قدیم با هم حرف بزنیم . مثلا بگویید که "آخر سهند هم مگر اسم دختر می  شود کُر؟" یا اشکالی بپرسم و سر به سرم بگذارید که...
 دروغ چرا...یک روز شاگردتان بودن هم کافیست تا نتوان فراموشتان کرد .تا برسد به ما با آنهمه خاطره شیرین .. باور دارم که شما  هم  مهربان تر از آنی که فراموشمان کنی  ...هوایمان را از آنجا (که حتما بهتر از اینجاست که ما هستیم) داشته باش و دعایمان کن استاد عزیز.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 19:5  توسط سهند 

منتظرم تا آسانسور 5طبقه كذايي را طي كند و برسد به مني كه طبق معمول هر صبح ، بر خيال خام "تمارض"* فائق آمده ام . صداي بلند مرد همسايه كه انگار با تلفن حرف مي زند ، توجه ام را جلب مي كند . .. حاشيه نمي روم .... همسرش سركار رفته و او با كلماتي وقيح و لحني وقيح تر ، دوست دخترش را به منزل دعوت مي كند ... حالا گوشهايم آنقدر تيز شده اند كه اگر در باز شود به داخل پرت مي شوم ...خواب هم حسابي از سرم پريده  و آسانسور هم گويي چند دقيقه اي هست كه رسيده .

تا رسيدن به محل كارم ، فريم به فريم آنچه كه شنيده ام را مرور مي كنم . اولين بار نيست و مطمئنا آخرين بار هم نخواهد بود . اما هر بار كه اتفاقاتي از اين دست مي افتد، حالم دگرگون مي شود . مي دانم كه هزار و يك توجيه و تفسير مي توان بر چنين رفتارهايي نوشت ، اما من فقط به دو حس متضادي فكر مي كنم كه طرفهاي درگير ماجرا ، با آن همراهند . هرچند  هميشه يكي از سوالات تاريخي زندگيم اين بوده كه "چطور مي توان به همين راحتي خيانت كرد" ؟ (نه لزوما به جنس مخالف) و دلم مي خواست كه بتوانم انگيزه كسي كه راحتتر از آب خوردن اينگونه رفتار مي كند را ، درك كنم ، اما..........خوشحالم كه اين توانايي را در خودم نمي بينم كه روزي روزگاري ، خالق چنين حس وحشتناکی در كسي باشم .

 

 ------------

 

*تمارض=از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون ، يه نقطه ضعف برجسته ام اينه كه خراب خواب صبحگاهم و  هر روز در لحظه اي كه اقدام به كار طاقت فرساي برخاستن از تخت مي كنم ، اين فكر پليد از سرم مي گذره كه " كاش امروز زنگ بزنم بنياد و بگم كه مريضم  و نمي تونم بيام ..." ولي همون لحظه يه صدايي ميگه " آخرش كه چي ..." و با اينكه دلم مي خواد به اون صدا بگم: " shut up plz ، آخرشو كسي نديده..." ، بلند ميشم و ...روزي از نو ، روزي از نو !

 

پ .ن۱ : این قهرمانی بر استقلالیان جهان خجسته باد !

 

پ.ن۲ : خرداد۸۶ ، چه روزهای زشت و طاقت فرسایی داشتم . پایان نامه و امتحان های ترم آخر و ... . انگیزه ام از یادآوری آن روزها ، تشکر صمیمانه از "نوشین" عزیزم ، بخاطر همه دلگرمی ها و حمایتهایش به خصوصصص در آن روزهایی که تنهای تنها بین آنهمه استرس دست و پا می زدم،  است ...
با وجود نوشین و همین طور بودن فراموش نشدنی "ماشنکا" در کنارم ، وقتی که شمارش معکوس تا جلسه دفاعیه ام بود (آنهم با آن حال و روز من)  ، سختی آن لحظه های داغ اصفهان را با چند خاطره خوب از سر گذراندم .ممنونم ... یه عالمه ... و دوستتان دارم .

 

پ.ن ۳ : بارها و باره در این صفحه مجازی ، بی ربط و مربوط ، از دکتر شریعتی نوشته ام و این بار به بهانه ۲۹ خرداد ، سالروز هجرتش ، هزار باره کلماتش را مرور می کنم :

 

**همیشه حرفهایست برای گفتن و حرفهایست برای نگفتن و ارزش عمیق هرکس به حرفهایست که برای نگفتن دارد حرفهایی اهورایی و برامده از دل ...

 

*پروردگارا ، به من توفيق تلاش در شكست ، صبر در نوميدي ، رفتن بي همراه ، جهاد بي سلاح ، كار بي پاداش ، فداكاري در سكوت ، دين بي دنيا ، مذهب بي عوام ، عظمت بي نام ، خدمت بي نان ، ايمان بي ريا ، خوبي بي نمود ، گستاخي بي خامي ، مناعت بي غرور ، عشق بي هوس ، تنهايي در انبوه جمعيت و دوست داشتن بي آنكه دوست بداند روزي كن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:3  توسط سهند  | 

چقدر اینروزها رشک می برم بر کسانی که به هیچ اصل نوشته و نانوشته ای در زندگی پایبند نیستند.با ادعا یا بی ادعا ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 17:18  توسط سهند  | 

 " به جهنم " ...

تمرین می کنم تا به زور هم که شده ، این کلمه را به دایره المعارف کلمات مورد استفاده ام اضافه کنم. مدتهاست جایش خالی ست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 2:48  توسط سهند  | 

"بعضی چیزها را آدم نداند خیلی بهتر است ... تا وقتی نمی دانی ، ربطی هم بهت پیدا نمی کنند . اما از همان لحظه که دانستی ، یقه ات را می چسبند و دیگر تا آخرش همراهت هستند ..."

این را با تمام وجودم ، حس کرده ام . اما با این وجود نتوانسته ام از کنجکاوی هایم دست بردارم . " حق مسلم "!!!  خودم می دانم که از بعضی چیزها سر در بیاورم ولی بعد که فهمیدم می فهمم که نباید می فهمیدم ...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 12:31  توسط سهند  | 

۱-از همه دوستانی که لطف کردند و تولد اینجانب را تبریک گفتند خیلی خیلی ممنونم..ایشالله عروسی بچه هاتون!

۲- دوست دارم روزمره بنویسم...همه چرت و پرت هایی که توی سرم وول می خورد بریزم بیرون...حیف که نمی شود...یک دلیلش این است که بعضی ها اینجا را می خوانند که اصلاْ دوست ندارم زندگیم را جلوی چشمشان بریزم.موضوع قضاوت نیست که قضاوتشان اصلاْ برایم اهمیتی ندارد..دلم نمی خواهد خواننده ذهنیات من باشند...دلیل دوم روزمره ننویسی! هم برچسب های دوستان است. تا همین حالا هم حسابی به خاطر همین نوشته ها روانکاوی شده ام! و چه دی وی دی ها که پر نشده! من اگر چرت و پرت های توی سرم را بنویسم که باید هی توضیح بدهم که مثلاْ در آن قسمت فلان نوشته منظور از فلانی٬ آدم زنده نبوده! و ای فلانی تو فلان قسمت ها را به خودت نگیر! اینها ممکن است توهمات قسمت پریشان ذهنم باشد نه زندگی-نوشت یک آدم معمولی...
سخت است خودت را در معرض هزار جور فکر و خیال آدمهای دیگر قرار بدهی...

۳-بعد مدتها کتاب خریدم..."گدا" از نجیب محفوظ که نفهمیدم چرا نوبل گرفته! معمولی بود و "میرا"(هنوز نخوانده ام)  و دوباره رفتم سراغ "کریستین بوبن" ...پارسال ۴ تا از کتاب هایش را خریدم و هیچ کدام آنجوری که باید جذبم نکرد حتی بعضی ها را درحد ۲۰-۳۰ صفحه خواندم و کنار گذاشتم تا اینکه "دیوانه وار" و  "همه گرفتارند" را خواندم و بسیار خوشمان آمد! این شد که دوباره دست به جیب شدیم و  "ابله محله" و "دلباختگی" و "ژه" را خریدم...از "دلباختگی" بیست صفحه ای خواندم و خوشم نیامد و فعلاْ کنار گذاشتمش...ولی موضوع بسیار جالب اینجاست که دو کتاب "ابله محله" و "ژه" یک کتاب هستند! اسم اصلی کتاب "ژه " است ولی یک مترجمی٬به نظرش شخصیت اصلی کتاب٬ یاد "ابله" داستایووسکی را در اذهان بیدار میسازد!(جمله خودش است) پس زحمت کشیده اند و اسم کتاب را خودشان عوض کرده اند و گذاشته اند "ابله محله"! اینجاست که "مرگ مولف" معنی پیدا می کند! ولی خدا وکیلی ترجمه اش خیلی خوب است (البته هنوز آن یکی ترجمه را نخوانده ام که مقایسه کنم) و از آن کتاب هایی ست که دلم نمی خواهد تمام شود ولی متاسفانه ۱۱۰ صفحه بیشتر نیست!...فضای خوبی دارد ...شخصیت اصلی کتاب٬ "آلبن" خیلی دوست داشتنی ست و بی خیالی و تنبلیش خیلی حسرت برانگیز است!   چند جمله از یک فصل کتاب:

"در آغاز خانم غول ها هستند و بچه های گرم و تازه ای که از بطن آنها بیرون آمده اند.خانم غول ها با آقا غول ها زندگی می کنند اما آقا غول ها را فقط در دورنما٬ در سایه می توان دید.آنها در اداره جلسه دارند٬اتومبیلشان را می شویند و روزنامه می خوانند.کودک از دور به آنها می نگرد.حیران و مردد.وقتی دو سه ساله می شود٬ اقا غول ها می گویند:«بچه در این سن جالب توجه می شود.» وابستگی به آدمهایی که دو یا سه سال برایشان زیاد جالب نبوده اید٬ نگران کننده است...."

۴-همیشه وقتی از "رشت" می خواهم به سمت ولایت دیگری بروم با خودم فکر می کنم که وقتی برگشتم٬ ممکن است زندگیم یا خودم دچار چه تغییراتی شده باشد؟ از خیلی سال پیش این مرض افتاده به جانم! بیشتر شبیه یک بازیست.. خیابان ها را نگاه می کنم و حدس میزنم...بعد که برگشتم٬ باز به خیابانها نگاه می کنم و خودم را مرور می کنم تا سلول های تغییر یافته را پیدا کنم...کجای زندگی تغییر کرده؟ نظرم نسبت به چه چیزها و چه کسانی عوض شده؟ گاهی هیچ چیز عوض نشده..گاهی هم نه...یک چیزهایی دیگر شبیه قبل نیست...این دفعه که برگشتم٬ نزدیک افطار بود...نمی دانم تاثیر غروب و اذان بود یا نه...با خودم می گفتم دیدی بعضی اتفاق ها همیشه یک جورند؟ حداقل٬ یک جور "تمام" می شوند...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 22:52  توسط ماشنکا  | 

...
من دیگه بسه برام/ تحمل این همه غم
بسه جنگ بی ثمر/ برای هر زیاد و کم.

وقتی فایده ای نداره/ غصه خوردن واسه چی ؟
واسه عشقای تو خالی/ ساده مردن واسه چی ؟
نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم
نمی خوام گناه بی عشقی بیوفته گردنم

نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم
واسه آتیش همه / یه هیزم آماده شم
یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم

وایسا دنیا
وایسا دنیا من می خوام پیاده شم
....

رضا صادقی شاهکار خونده...قبل تر ها شنیده بودم ولی سر سری رد شده بودم..کشف این چند روزم بود در این برهوت ترانه و حس و صدا ...فقط حیف که آهنگ و موزیک همپای شعر و ترانه نیست...حیف..

دانلود آهنگ

پ.ن: آره دنیا...ما نخواستیم..دلو با خودت نبین!
پ.ن۲: چقدر این آهنگ حس خوبی داره...
پ.ن۳: رضا صادقی در برنامه "شب شیشه ای" یه مصاحبه خوب با رضا رشیدپور داشت و نشون داد چقدر آدم مثبت و با سوادیه...هرچند به علت غمگین بودن آهنگاش و بی جنبگی من در غمگین شدن آنی! شنونده کاراش نیستم ..
پ.۴: "وقتی فایده ای نداره / غصه خوردن واسه چی؟" پزشکان توصیه کرده اند که واجب است کسانی که جنبه افسرده شدنشان خیلی پایینست روزی ۲۰ بار این دو جمله را تکرار نمایند!

مصاحبه شب شیشه ای با رضا صادقی - خود مصاحبه البته خیلی بهتر ازاین متنش بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 20:2  توسط ماشنکا  | 

۱- نمی دانم مشکل از ماست یا نفس زندگی . وقتی از کنه وجودت می خواهی ، کنارت می زنند ،  وقتی نمی خواهی ، انگار خواستنی می شوی . وقتی نمی خواهی باشند ، ُ هستند و وقتی می خواهی ... .هزاران قصه مثل همین ها که گفتم می توان نوشت و مرور کرد. حتی اگر همه فراموش کرده باشند.، من خوب خاطرم هست که چقدر این شهر را دوست نداشتم . چه کسی می تواند بگوید از لابلای کلماتم " اصفهان .. " را نشنیده است؟ اما حالا ... دست  و دلم به جمع کردن بند و بساطم نمی رود . از خانه که بیرون می روم بغض می کنم و دلم به اندازه تمام دقایقی که اینجا گذرانده ام می گیرد . نمی دانم . شاید تقصیر همان نوستالژی لعنتی باشد که گویا دست از سرم بر نمی دارد .

۲- نود شبی های رسانه ملی بیشتر از هر زمانی ، روی اعصابم هستند . با آن شخصیت های حال بهم زن ، ابله و سوژه های تاریخ مصرف گذشته ، مانده ام که چه اصراری بر ساخته شده شان است ؟ بهتر نیست به جای این ها ، مثلا کوله پشتی ( احیانا ورژن ۵ یا ۶) ، پخش شود ؟ یا مثلا " یه شب یه آفتاب " ؟ تا بیشتر از اینها ده نمکی و قاضی مرتضوی را زیارت کنیم ؟ بلکه به جای تماشای لودگی های سریالهای طنز ، بر تقوایمان افزوده شود !

۳- نکته ی تکمیلی در باب همان سریالهای کذایی ، شخصیت پردازی هنر مندانه بانوان در متن هاست . یادتان می آید در سالهای اخیر یکی از خانمهای محترم ، شیفته و هلاک شوهر نباشد ؟  بزرگترین رسالتشان در زندگی یافتن همسر آرمانی نباشد و این را علنا هم در دیالوگهایشان بروز نداده باشند؟ ما که هیچوقت ادعای فیمینیست بودن نداشته ایم ، احساس کردیم که باید بهمان بربخورد . فیمینیستهای محترم کجایید پس ؟

۴- حتما شما هم مثل من جای خالی ایران را در مسابقه فینال جام ملتها احساس کردید ، نه ؟ رو راست باشید با خودتان ، مگر می شد احساس نکرد ؟بسی لذت بردیم . فکر کنید، حتی عربستان را که اصولا در همه مسابقات بصورت default برنده محسوب می شود ، به زیبایی هر چه تمام تر سوسک کردند. ViVa Iraq !

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 16:39  توسط سهند  | 

۱-ایششش...اینقدر بدم میاید ازین تازه عروس های ندید بدید! رژلب براق می زنند..در مهمانی ها نمی خندند فقط لبخند ملیح می زنند...تا شش ماه بعد عروسی هم فقط فقط مانتو سفید می پوشند...کل موهایشان را طلایی بد رنگی می کنند و چهارتا دانه مو جلوی سر را به یک رنگ زاغارت دیگر مش می کنند..ایشششششش!

۲-پرسپولیس محبوبم به چه روزی افتاده...دنیزلی که رفت...کاشانی هم گیر داده به پرسپولیس ما و مدیر عامل شدنش...حیف..انصاری فرد مدیرعامل خوب و با شخصیتی بود...مخصوصا وقتی با رقیبش در جناح مقابل علی فتح الله زاده ی بی سواد ِ فوتبال نشناس ِ دماگوژیست ! مقایسه بشود(دماگوژی را از آقای مهرزاد دانش در یادداشتش در مجله فیلم همین ماه یاد گرفتم! یعنی عوام فریبی!)

۳-یاد چیزی افتادم٬"بارالله ها..اساسی ترین آرزوی ما این است که حکومت قرآن( ..............................)و ازین پایگاه شعار (..............................)."  ماه رمضان های سابق یکی از بازی های ما این بود که چه کسی این چند جمله را عین همان لحن! همراه با آن آقا تکرار کند...من همیشه می بردم ولی الان هر چی سعی می کنم همین نصفه یادم هست...نوستالژیم ناقص شده...

۴-بشقاب را پر کرده ام از گیلاس...مادر غر می زند که به فروشنده گفته که "خوب"هایش را بریزد ولی تا حواس مادر به میوه دیگری رفته فروشنده جان نامردی نکرده و هر چی دم دستش بوده را هم ریخته...مادر تذکر می دهد که موقع خوردن حواسم باشد .. به گیلاس ها نگاهی میندازم.. آنجور که از قیافه شان معلوم است موارد مشکوک٬ زیاد هست!..ولی بی خیال..گذشت آن روزهایی که دانه دانه گیلاس ها را باز می کردم و تویشان را با دقت جستجو می کردم مبادا ازین کرم کوچولو ها جایی مخفی شده باشد....نه... بی خیال...یکی یکی گیلاس ها را بر میدارم و بی توجه به ظاهرشان می خورم و به این فکر می کنم که کرم کوچولو ها روزهای پر هیجان و اکشنی پیش رو دارند!

پ.ن:حافظه ام ضعیف تر از آن است که فکر می کردم! الان یادم آمد که "بارالله ها" نبود..می گفت "پروردگارا" !

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 3:4  توسط ماشنکا  | 

چند روز پیش دقیقا در لحظه پابلیش کردن پست ، انگار از غیب به اداره برق الهام شد که برق را دچارنوسان  کند ... در نتیجه سیستم Restart  فرمودند و بقیه قضایا . البته در این راستا مطلب مهمی نپرید . یکی از همان ناله های همیشگی من که یکمی فضایش رمانتیک شده بود ! اما حالا همه آن احساسات فروکش کرده ... من مانده ام و این حکایت تکراری که :

" حس عجیبی ست . مثل حس عاشق نشدن . مثل حس دل کندن . وقتی از سر کوچه اش می گذری و دل درون سینه به تلاطم نمی افتد ... گاهی آدم با خودش می گوید :  آخیش ، راحت شدم ... ولی بعد می فهمد که ............ "

 این جملات را بارها و بارها نوشته ام . انگار که قصه ی سرگردانی های من است . خسته ام . دلم خواب عمیق می خواهد.

 پ . ن :    
                  " نام کوچک مادر ، هسر یا دوستتان را بدهید و شعرش را تحویل بگیرید "
                                                    ......... ۰۹۱۳


این آگهی تبلیغاتی!!! را امروز نقش بسته بر یکی از دیوارهای اصفهان دیدم ... عجب !!!! دوستانی که قریحه شعر و شاعری دارید  ... بشتابید ! من یکی که اگر بی پولی بهم فشار وارد کنه حتما میرم تو کارش !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 23:39  توسط سهند  | 

خوب بی خیال... پست امروز رو برداشتم ... خدا وکیلی حوصله اینو نداشتم که هی بیام بگم رفیق عزیز بد فهمیدی...آن قسمت کمالات و این حرفا شوخی بود..بقیه قسمتها اصلاْ مربوط به تو نبود که بیای بگی چرا دوباره نوشتی... سارا برای متن قبل کامنتی گذاشت که دلم خواست توضیحی بدم و مساله را بازتر کنم..پس اصلاْ موضوع تو وسط نبود..چی خیال کردی؟من و تو که صد بار دراین مورد باهم حرف زدیم و به نتیجه ای نرسیدم و می دانم که تو رویه زندگیت را عوض نمی کنی و به همین راه ادامه می دی... پس حتماْ خیلی خرم که فکر کنم با چند خط نوشته اینجا تو متحول بشی و .....!  چرا همه چیز و به خودت میگیری؟ تو کاری کردی که من از هرچی علاقه و دوست داشتن بدم بیاد و اینو به خودت هم گفتم...پس دلیلی نداره که بیام اینجا بنویسمش.....چرا هی فکر میکنی مخاطب من تویی؟ ای بابا.... یعنی ته همه نوشته ها باید بچسبانم که پلیز بد برداشت نشود و فلانی و فلانی خودتان را مخاطب فرض نکنید؟!.......بی خیال دیگه... به قول کدیین گیس و گیس کشی بدی شد... من همینجا اعلام می کنم که هیچ وقت مخاطب نوشته های من تو نخواهی بود و اصلاْ زندگی دیگران به من چه؟ من خیلی هنر کنم گلیم خودمو از آب بکشم بیرون...

اه... بگذریم... برای اینکه حالم بهتر بشه حرف از موزیک بزنیم... نمی دونم شما کارهای گروه "کیوسک" رو شنیدید یا نه...یک گروه راک ایرانی... توصیه می کنم برای یک بار هم شده به آهنگاشون گوش بدید...من که لذت می برم ..البته چون عادت به شنیدن چنین آهنگهای فارسی نداریم دفعات اول شاید خوشمون نیاد..ولی بعد از اینکه به سبک کار عادت کردیم کم کم می بینیم وای عجب محشریه! برای دانلود آهنگها به اینجا برید..حجم آهنگها زیاد نیست و فکر کنم راحت دانلود بشه... من یکی دوتا از آهنگها رو خیلی دوست دارم ..یکی آهنگ "تقصیر من بود" که میگه:
                 اگه جایی جنگ شد٬ دست کسی تنگ شد                  تقصیر من بود
                 اگه بحران آب بود٬ هجرت سراب بود                            تقصیر من بود
                  اگه زمستونا سردن تابستونا گرمن                             تقصیر من بود
باید بشنوید تا بفهمید چه باحاله..........
من از طرف خودم  به مناسبت روز ولنتاین آهنگ "روزمرگی" رو به همه عشاق تقدیم می کنم!
            خوشبختی یعنی یه مرد خیکی
             حساب بانکی ماشین مشکی
            ازدواج شکل یه زن چاق
           دسپخت عالی جهیزیه کامل
         
          خانواده یعنی چندتا بچه لوس
           آخر هفته جاده چالوس
          عشق یعنی دختر شریک بابا
          عروسی که کردی بیا سهمتو وردار.......
        
          اینه معنی روزمرگی
         گم شدیم تو پیچ و خم زندگی.....
 
محشره... لذت می برم ازین آهنگ...حتماً گوش بدید.

اینجا هم مصاحبه با آرش سبحانی خواننده گروه ..

پ.ن: رفیق جان بی خیال بشیم این ماجرا رو.... دوباره نیا بگو نه من منظورم این نبود و اون بودو.. بی خیال... به جای این حرفا این آلبوم رو دانلود کن..گوش بده..کیف کن.. 

*تیتر٬ گرفته شده از یکی از ترانه های همین آلبوم... 

پ.ن۲: کدیین عزیز لطف کردند و قصه و تجربه خودشون رو در مورد پست قبلی "دیدن یا ندیدن" نوشتند...شما هم بخونید..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 16:10  توسط ماشنکا  | 

وبلاگ ما برای من یک جوری شده است.. فضایش برایم سنگین است و برای نوشتن راحت نیستم..یک جوریست..دلم میخواست سرحالتر و شنگول تر و روزمره تر میشد.. زود به زود تر آپدیت میشد.. حقیقت اینست که به نظر من وبلاگ غیر تخصصی یک فضای شخصیست برای گفتن از هر چیزی که دوست داری و اعتباری ندارد جز اینکه تو در آن حرف ها و نظراتت را با خوانندگانت به قول فرنگی ها  share میکنی..همین..زیاد نباید سخت گرفت..نباید زیاد جدی گرفت...همین به اشتراک گذاشتن حرفها و فکرها کم چیزی نیست ها..حداقل من چند باری همدرد پیدا کردم و چقدر خوشحال شدم که تنها نیستم و چند نفری هم مثل من هستند...اینکه حرفهایی را که برای هیچ کسی نمی توانی بزنی،اینجا راحت روی دایره میریزی ، خیلی خیلی عالیست...هیچ فضای دیگری چنین حس اعتمادی به تو نمی دهد...هیچ جای دیگری نداریم که بتوانیم اینقدر راحت خودمان باشیم... مثلاً من امروز در وبلاگی خواندم که...خودتان بخوانید:
      حالم اصلا خوب نیس ... ۵ سال تلاش کردم تا اون خاطرات و اون حس بی اعتمادی رو تو وجودم از بین ببرم ولی باز همه چی برگشت... دیشب خیلی اتفاقی پی به چیزی بردم که متاسفانه جای برای انکارش نمونده بود...نمیدونم باید چیکار کنم...... طلاق نمیگیرم  مطمئنم ولی زندگی با این حس !! دارم دیونه میشم....  

باورکنید به هیچ کس نمی شود چنین حرفهایی را زد...فقط همین صفحه سفید هست که وقتی انگشت روی کیبردها می گذاری  می توانی خودت باشی و چون ناشناسی ، راحت حرفت را بزنی و نترسی از قضاوت شدن... و تازه کلی هم همدرد پیدا می کنی!

اینها را می نویسم و اینجا می گذارمش تا همیشه یادم باشد که من وقتی تصمیم گرفتم وبلاگ داشته باشم دلم روزنه میخواست..یک روزنه کوچک..یک فضای کوچک که خودم باشم..که نباید خودم را سانسور کنم... که نباید وقتی میخواهم چیزی بنویسم هی با خودم کلنجار بروم که این را بنویسم یا نه..آن حرف را بزنم یا نه...  تازه گی ها فهمیده ام که وقتی در باره  ماجرایی..خاطره ای.. حسی... می نویسم چقدر حالم بهتر میشود ..یعنی انگار نوشتنش باعث میشود تکلیفم با آن مورد کاملاً روشن شود.. وقتی می نویسمش تجزیه تحلیلش می کنم و بعد از تمام شدنش انگار منم از شر آن حس و حالت ها راحت میشوم....باید یادم باشد که متاسفانه یا خوشبختانه نوشتن در این وبلاگ برای من ارزش هنری ندارد که! اینجا باید جایی باشد که احساس راحتی کنم..که قرار نیست من مقاله بنویسم! یادم هست رفیق وبلاگنویسی میگفت روزی خیلی عصبانی بود و به همین خاطر یک پست خیلی غم انگیز نوشته بود که آن روز برق رفت و متاسفانه نوشته را نتوانست پست کند..بعد که برق آمد منصرف شد از گذاشتنش در وبلاگ .. چون به نظرش خوب نبود!... و دوتایی چقدر خندیدیم که خیر سرمان وبلاگ باز کردیم که حال و روزمان را ثبت کنیم ( برای خودمان) نه اینکه مقاله بنویسیم! گاهی شده که میخواهم درباره چیزی بنویسم بعد به نظرم چیپ و مسخره میاید  و منصرف میشوم... در حالیکه اگر این وبلاگ مال من است باید شبیه خودم باشد یا نه؟ اگر درباره چیزی فکر چرندی دارم خوب این فکر چرند متعلق به من است چرا باید قشنگ بنویسم وقتی در باره اش چرند فکر میکنم؟ این وبلاگ اگر شبیه خود نباشد پس داشتنش به چه دردی می خورد؟ برای پز دادن پیش کسی؟ من که آدرسش را به هیچ کس نداده ام.از دوستان من فقط سهند ازینجا خبر دارد که او هم خوب یکی از صاحبخانه هاست! بقیه دوستان هم که خودشان وبلاگ دارند و اصلاً از طریق وبلاگشان با هم بیشتر اشنا شدیم..غیر اینها به هیچ دوست و اشنایی هم آدرس نداده ام ...اصلآ به خاطر این اسمم را عوض کردم و با اسم مستعار مینویسم که اگر کسی اتفاقی گذرش به اینجا خورد یا از دوستان مشترک من و سهند بود نفهمد که ماشنکا کیست! خواستم که راحت باشم.. پس پز "وبلاگ داری" هم ندارم!.. پس اینجا باید شبیه من باشد..خیلی سعیم را کردم که این اتفاق بیفتد و تا حدی هم افتاده..ولی باید بیشتر سعی کنم... من فکرهای روزمره و گیج منگولی زیادی دارم که دلم می خواهد بنویسمش... نباید از قضاوت شدن بترسم.. تازه چه کسی میخواهد درباره من قضاوت کند ؟ مگر خواننده های محدود و دوست داشتنی اینجا چقدر مرا می شناسند؟ سهند قضاوتم کند؟ ما تا حد زیادی همدیگر را می شناسیم پس ازین هم نباید نگران باشم...یکی  دو دوست عزیز دیگری هم که مرا می شناسند و من دوستشان دارم آنقدر خوب و جنتلمن هستند که من همیشه می گویم دنیا پرباد از آدمهای جنتلمن و دموکراتی چون شما... خوب؟ فکر کنم از خودم..از قضاوت خودم از خودم می ترسم... باید این یکی را هم بیخیال شوم تا اینجا راحت باشم... که اینجا برایم سنگین و باوقار نباشد....که یادم باشد اینجا یک صفحه سفید سفید دارم که حق دارم هر چیزی که دلم میخواهد بنویسم...   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:27  توسط ماشنکا  |