وقتی هوا سرد سرد است ، دلم می خواهد یک پالتو قرمز بپوشم ، مثل همیشه دیرم شده باشد و با عجله از میان شلوغی و جمعیت بگذرم و بروم کافه ای مثل گودو ... هات چاکلت سفارش بدهم . یک عالمه حرف بزنم . اولش کسی چیزی نگوید تا من اعتراف کنم ... اعتراف کنم که ... بعد او که حرفهایم را شنیده ، بگوید و من ته مانده ی شکلات تلخ آب شده را با آرامش کلماتش سر بکشم .
اما ... پالتوهایم یا طوسی اند یا مشکی . در این یکسالی هم که تهرانم ، فقط سه بار به کافه رفته ام . که هیچ کدامش "گودو " نبوده . اما بدون اینها ،همین دیروز بود یا پریروز که یک ساعت سر رفیقی جیغ کشیدم ...و بعدش کمی آرامتر شده بودم . آن دفترچه قدیمی را باز کردم و قول دادم به خودم ، به آن کاغذها و کلمه ها ... و در دلم به آن رفیقایی که می دانم سهند خوش قول را دوست تر دارند ...
پ.ن ۱: رفقای عزیز ل.ن.گی ! از رنگ پالتویی که دلم خواست استفاده ابزاری نفرمایید !
پ.ن ۲: بانوی جامعه شناس ... که هر از گاهی قدم بر چشمان سیزیف می گذارید ، کل کل کردن با شما را دوست داریم ، خیلی زیاد .
پ.ن ۳ : ارژنگ منتشر شد ...با همان تیم حرفه ای جریده شریفه مرحومه "هفت " . تولدش برای مان کلی بار نوستالژیک داشت . پاینده باشد . ( بازهم اینجا فستیوال " پ. ن " راه انداختم ... امان از پر حرفی .
