تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :. - خواب سیه یک دسته کلاغ

.: قصه من، قصه تو :.

من به شهری غمگين، پُر عطر غربت،

به سرابی لرزان،

 من به يک بقچه پُر از تنهايی

                     -  که تو نانی خوشبو، صبح يک روز بهار، بسته بودی در آن -

زير يک سوز مداوم و به آواز نسيمی معتاد

من به وهمی شايد، 

همه شب بيدارم.

 تو زشادی سرمست و به باغی آباد

که ره‌اش از وطن ساده‌ی من بس دور است...

زير يک سايه‌ی بيد

خواب را، بازيچه‌ی چشمت کردی

و زمان را بستی

مثل يک قصه که خواندی يک شب

من ولی باز

- به وهمی شايد-

همه شب بيدارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:4  توسط سهند  |