۱- اینجا ، همین جا که سقف بالای سرم ، ، مال خودم است ، یا نه ... مال ماست ، چقدر کیف دارد . خوشحالم ، قصه میخوانم ، و باز درگیر همان پارادوکس قدیمی می شوم . مگه اینجا چِش بود که بقول ماندانا "یاغی گری" کردم و پایم را در یک کفش که – می خوام برم سرکار- و تا درسم تمام نشده ، همان جا بمانم ؟ - اوووف ... چقدر جنگیدم . آخرش بعد از آنهمه مباحث تئوریک با بابایِ دوست داشتنی و کمک و وساطتِ عموبزرگه ی همانقدر دوست داشتنی ، موفق شدم . و حالا ... چقدر دلتنگ می شوم . دلتنگ این خانه ، این حریمِ به راستی شخصیِ اتاقم ( همانی که در تهران نیست ...) با پرده های نارنجی اش ، که دراز شوم روی تختِ چسبیده به شوفاژ و صفحاتِ "فیلم" عزیزم، که هرماه پستچی می آوردش به همین نشانی ، را ورق بزنم . انگار بهترین جایِ دنیاست برای "فیلم خواندن " ، و در این بین ، یواشکی ، زیرچشمی ، قابِ عکس دکتر شریعتی را دید بزنم . یواشکی و زیر چشمی ، چون شرم دارم از زل زدن به نگاه نافذش . اممم ... برای برادرم هم دلتنگ می شوم . هم او . هم مامان بابا . و همه ی مختصاتِ این جمعِ چهارنفره که چندسالی ست بیشتر سه نفره است ، اوهوم . آقاجان حالا شما بگویید "خودت خواستی "! اما ما دلتنگ می شویم ... حتی دلتنگِ گیر دادن به برادر عزیز که : چرا بوی سیگار میاد؟
و او با چشمان گرد شده از تعجب که و نگاهی که یک خروار اعتراض دارد ، بگوید : آبجی....
می دانم که گیرِ احمقانه ای داده ام . سیگارش کجا بود دختر ؟اما خودم را توجیه می کنم . خوب دوستش دارم . جامعه هم تا دلت بخواهد گرگ دارد !!!
۲- دیروز اینجا کلی بارون بارید . معجونِ بارون و سرما و ترافیک ، این وقتِ سال معمولا در شهر ِ ما سرو می شود . الهه را بی رحمانه ،از انزلی می کشانم رشت ، و به رسم عادتِ گندِ همیشگی ، کلی هم منتظرش می گذارم ، آنقدر که صدای ماشینش هم در می آید و دیگر استارت نمی زند . گمانه زنی های اولیه حاکی از آن است که سیمِ استارت قطع شده یا یک چیزی در همین مایه ها ، اما بعد کاشف بعمل می آید که ایراد ماجرا از باتری ست . با سیامک و الهه ، سه تایی ، کلی به ماشین راه نرو ، و آدمهایی که آمده اند کمک ، می خندیم و دست ِ آخر ، دست از پا درازتر ، گلسار را پیاده گز می کنیم .
۳-تمام ِ مدت ِ پیاده روی ، حواسم به الهه ست . دختری که بی اغراق همه ی این پنج ، شش ، سال دوستش داشته ام از همان روزهایی که ترم صفری های آمار دانشگاهمان بودیم تا همین چندماه پیش در آن لباس سپید (که چقدر هم برازنده اش بود) ، حالا بزرگ شدن و پوست انداختنش را می بینم . می گویم : وایی ، الهه ، شکل این زنای تو خونه نشیا ... نه نمی شود . مطمئنم . او هم عادت به طغیان دارد .
کاش می شد ، چند روزی از اینجا بکنیم و برویم یک جای دور ، حرف بزنیم ، بخندیم ، اشک بریزیم و شکلاتهای ممنوعه بخوریم ...لازم داریم به خدا ... لااقل من ... یکبارم که شده باید رها شد . از قید و بند گذشته ، حال و آینده . خسته ام از انتخاب کردن . تصمیم گرفتن . یه راهی ، دو راهی ... چقدر سختن این تصمیما ...
۴- سررسید قدیمیم را پیدا کرده ام و ذوقمرگم ...چقدر کلمه ... یاد کلی نفرات . اصرار عجیبم را به بایگانی و حفظ خاطره ها نمی فهمم . لزومی دارد آیا ؟که اینهمه حواست به خاطره هایت باشد ؟ اینهمه آدم هستند که با یک Shift+Delete قال ماجرا را می کنند . و هیچوقت هم ریکاورش نمی کنند. اما همین کلمه ها و نوشته ها ، هرچند هم که همگی شان خوشایند نباشند ، اگر یاد بگیرم که درگیرشان نشوم . و فقط برایم محترم باشند ، می توانند چیز یادم بدهند ... خیلی زیاد.
۵-چندوقت پیش ، به دوستی ، در راستای اتفاقی که برایش افتاده بود ، گفتم که حتما خدا خیلی دوستش داشته که ... و البته کلی برایش خوشحال شدم که این حس را تجربه می کند .
گاهی اینطور می شود ، حسی عجیب در وجودت دمیده می شود ، لازم هم نیست اتفاق خاصی بیفتد . فقط کافی ست حس کنی که امروز ، خدا دوستت داشته . آنوقت از صمیم قلب بگویی خدایا شکر ...سبک می شوی . حتی برای چند لحظه ...
۶- به سفارش دخترعموی نازنین و همسرش ، بلیط کنسرت استاد علیزاده را برای سه تایی مان خریده ام . می شد چهار تا باشیم . با فروغ ... که خانوم پیچاندند. در نتیجه جمعه ی دیگر سه تایی می رویم کنسرت ...جای دوستان خالی
۷-دلخور بودم و هنوزم هستم . اما برای لحظاتی یادم رفتم که دلخورم و اینهمه -اینجا- حرف زدم . تا کی دوباره آنقدر حرفم بیاید که دلخوریم را فراموش کنم !!!!!!!
