تبليغاتX
.: قصه من، قصه تو :. - Sahand's return

.: قصه من، قصه تو :.

وقتی هیجان زده باشی و خسته و زیر بارِ کار و استرس ِ ثبت نام ِ دانشگاه و اینها حس ِ له شدن داشته باشی ، عصبانی می شوی و نتیجه اش می شود یک پست بی سر و ته . آنوقت حالا باید بیایی و اعتراف کنی که :

" دلم تنگ شده بود . خیلی زیاد. هرکس نداند خودم خوب می دانم که چقدر پستهای این وبلاگ شکل ِ روزهای ِزندگیم بودند. هر از گاهی که به آرشیوش نگاهی می اندازم دلم به اندازه همه ی آن خاطره ها می گیرد . من اینجا شکل خودم بودم (هستم ؟) ، ادعایی نبوده و نیست ، وسوسه ی ناشناس نوشتن و آدرس عوض کردن را هم از بین بردم . دوست دارم هین جا باشم و بنویسم . مثل گذشته ها . چکار کنم ؟ نمی توانم گذشته ای را که برایم عزیز بوده رها کنم .... ،حالا اوضاع هم کمی آرامتر شده . نه اینکه خوب ِ خوب ، ولی خدا را شکر ...مسیر دیگری رقم خورد و راهم را عوض کرد . راهی که برایش زحمت کمشیده بودم و یک دوره فرسایشی ِ پراسترس را گذرانده بودم  . خود ِ خدا خواست اینبار ... و من فقط هرچه او پیش آورد پذیرفتم . ممنون از رفقای انگشت شماری که سراغم را گرفتند . همین . "

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 17:6  توسط سهند  |