<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>.: قصه من، قصه تو :.                    </title>
<link>http://sizif.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 18 Oct 2009 20:29:38 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پراکنده ...</title>
<link>http://sizif.blogfa.com/post-224.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ناراحت شدی که چرا مدتی ست از خنده های داغ روزانه ام خبری نیست... اگر دست خودم بود اصلا نمی خوابیدم ، کتاب می خواندم و شعر ... و نفرینی بر همه آدمهای خاموش ... نمی دانم وقتش هست یا نه... وقت اینکه روی کاغذ سفیدی از عاشق شدن بنویسی ... یا از قول چارلز دیکنز به آدمهای دور و برت امیدوار باشی تا : &quot;درباره ما ، درباره همه ی ما ، از روی حقیقت قضاوت کنند &quot;&lt;BR&gt;من همه ی این روزها را نگرانم . اما ... انگار همه چیز آسانتر از آن می نماید که فکرش را می کنیم . مثل اولین نفس های عطش زده در روزهای داغ . مثل گرمایی که اگر تا ابد روی تنت می نشست ، همه چیز را فراموش می کردی ...شاید هم نه ... اصلا همه چیز را فراموش می کنی ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 20:29:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sizif&amp;postid=224</comments>
<dc:creator>sahand</dc:creator>
<guid>http://sizif.blogfa.com/post-224.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه خبر؟</title>
<link>http://sizif.blogfa.com/post-222.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;صبح ِ کله سحر ، رفیق می گوید ، &quot;راستی ،سهند ، چه خبر؟!&quot; ، از این &quot;راستی &quot; ، که اول سوالش گذاشته ، می خندم . اما بعد ، چند ثانیه ، هنگ می کنم . انگار یکی با تمام وجود ، سرم جیغ می کشد که : &quot;چه خبر؟! &quot; ، و پژواک ِ صدایش ، می لرزاندم . این سوال روزمره را ، بارها و بارها ، پرسیده اند و می پرسند و من هم هربار گفته ام : &quot;سلامتی ...&quot; اما ، جدا ، مدتهاست نمی دانم &quot;چه خبر &quot; ،  این توالی ِ کشدار ماجراهای زندگی ، من را از خودم دور کرده ...آنقدر که از شما چه پنهان گاهی ، دختر توی ِ آینه را نمی شناسم . روزها با سرعت ویران کننده ای می گذرند و سوغاتشان برای من ، بیگانه شدن با سهند ِ روزهای دور و نزدیک است . بجز دلتنگی برای خانه و دوست و خاطره ها ، کار و درس و کوه ِ کتابهای نخوانده، اتفاق دیگری نمی افتد و قرار هم نیست بیفتد . گله ای نیست و حوصله ای هم ، .... ، شکر ...گریزی نیست :باید تعدیلشان کرد : درس که تا دوماهی تعطیل است ، کار را هم باید برایش یک فکر اساسی کرد . کتابها  را هم کم کم می خوانم و گوشت می شود به تنم.... فقط می ماند آن دلتنگی ِ ریشه دار ... که آن را هم یک گوشه دلم جا می دهم . شاید که بهم  &quot;قرار&quot; بدهد این بار ...و از همه ی دلخوری های دنیا بهش پناه ببرم...تا چه پیش آید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* مثل همیشه ، نوشتن معجزه می کند...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**رمان ِ &lt;A href=&quot;http://bookclub.blogfa.com/post-95.aspx&quot; target=_blank&gt;&quot;زندگی نو&quot;&lt;/A&gt; ، اورهان پاموک ، را ، چند ماه ِ پیش ،به توصیه ی &lt;A href=&quot;http://baharehrahnema.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;ماه ِ هفت شب&lt;/A&gt; خوانده ام :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot;&quot;ترسیدم خاظراتی که از جانان براتم مانده بود به عاقبت دلم دچار شوند که در ازدحام  آدم های بی هدف در کوچه ها راهش را گم کرده و آسیب دبده بود.....&lt;BR&gt;اما باز هم  تصور میکردم که با زنده و شعله ور کردن چیز هاییکه از چهره و حرف ها و لبخند جانان برایم مانده بود مبتوانم برای این قهرمان بدبخت  و احمق که میکوشد در سرزمین بی حافظه ها  معنای زندگی را بیابد سایه بانی کم نور و خشک پیدا کنم تا پناهگاه خیال خوشبختی هم باشد .&quot;&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2009 05:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sizif&amp;postid=222</comments>
<dc:creator>sahand</dc:creator>
<guid>http://sizif.blogfa.com/post-222.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوباره ....</title>
<link>http://sizif.blogfa.com/post-221.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;* نوشتنم می آید و با خودم منولوگ دارم :&lt;BR&gt;*:یکی نیست بگوید دختر ، این sizif.blogfa.com  ، چه دارد که دلت برایش یک ذره شده بود ؟&lt;BR&gt;*:هیچی ی ی ی هم که نداشته باشد سه سال و اندی ، مامن خاطره های خوش و ناخوش ات بوده و با غرغرها و بداخلاقی ها و چرخش های ناگهانی و لجبازی هایت ، مدارا کرده ...&lt;BR&gt;------------&lt;BR&gt; ۱- بعضی ها برای بعضی کارها ساخته نشده اند یا بعضی کارها برای بعضی ها ساخته نشده اند ، تو هم مثل همان بعضی ها ... حالا هی بگو چرا چنین نشدم و چنان شدم و از کارهای کرده و ناکرده ، فلسفه بافی کن . بعضی ها همین شکلی اند و جور دیگری نمی توانند باشند . توهم یکی از همان ها.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۲- از ما بهتران ، دم از شور وشوق و حال و هوای انتخابات می زنند و ما هرچه از روزهای انتخابات یادمان می آید نگرانی بوده و حرص و جوش و فرافکنی و تخریب و ترس و ناگزیری ... همه ی آن جیغ هایی که با زنگ و پی . ام و اس ام اس ، سر هم می کشیم گواهند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۳- این یکی را نمی توانم نگویم ... نمی دانم  اینکه نزدیک انتخابات همه فعال و نظریه پرداز ِ سیاسی می شوند را باید به فال نیک گرفت یا فال ِ دیگری ،اما آنهایی  که حیطه ی مطالعاتی شان  از &quot;نیازمندی های همشهری &quot; فراتر نیست و ازنظرشان محسن رضایی همان محسن رفیقدوست است و آنوقت به پر و پای من می پیچند که چرا به کروبی رای می دهی ، را &lt;FONT color=#ff6600 size=4&gt;جدا نمی فهمم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۴- و ارادت بسیار به دوستانی که هنوز سرمی زنند و می پرسند که نفس می کشیم یا خیر . مخلصیم رفقا . خوشحالم که تعدادتان کم است ولی عزیزید بسیار زیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Jun 2009 18:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sizif&amp;postid=221</comments>
<dc:creator>sahand</dc:creator>
<guid>http://sizif.blogfa.com/post-221.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://sizif.blogfa.com/post-220.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از &lt;A href=&quot;http://sizif.blogfa.com/post-163.aspx&quot; target=_blank&gt;این زمان&lt;/A&gt; تا امروز ، منتظر اینهام : &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک جای دور ، یک گوشه ی امن ، یک روز بی دغدغه ، یک خواب آرام ، یک واژه زلال ، یک آغوش گرم ، یک فکر نجیب ... با یک کتاب نخوانده و یک فنجان قهوه ی داغ داغ ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توقع زیادیه ؟ &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Apr 2009 09:05:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sizif&amp;postid=220</comments>
<dc:creator>sahand</dc:creator>
<guid>http://sizif.blogfa.com/post-220.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو گانه ی اول سال</title>
<link>http://sizif.blogfa.com/post-219.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;۱-یادش بخیر  عید پارسال ، که چقدر برای دید و بازدید و رفت و آمد ها ، مشتاق بودم و آنقدر انرژی و حال و حوصله داشتم که آخر شب ها با برادر و دختر عمو و پسرعمو می رفتیم یک شب در میان آیس پک و لواشک انار می خوردیم . اما این چند روزه  از صدقه سر کمبود خواب ِ روزهای آخر سال ، باطری ام بعد از یکساعتی از شب ، جدا تمام می شود و تا دایوینگ را روی تختم هماهنگ نکنم ، شارژ نمی شود ! آنقدر که دیشب در کشاکش بحثهای  داغ فامیل  عزیز ، با تمام وجود دلم می خواست جمله شان تمام شده و نشده ، بروند خانه شان ، یا لااقل من را از اظهارنظر معاف بفرمایند . خلاصه اینکه  مهمان و مهمان کشی بشدت در حال رخ دادن است و ما هم نه اینکه نحواهیم از خودمان مطلب بنویسیم ، که درست نوشتنمان نمی آید . لذا خواهرانه توصیه می کنیم ،چنانچه  احیانا آجیل خورانتان مجال داد ، شماره ویژه نوروز &quot;فیلم &quot; ، را از دست ندهید ( که همانا  مهمان ِ خوانده ی چندین ساله خانه ماست) ، این هم قسمتی از بهاریه آقای احمدرضا احمدی که مثل همیشه از بهترین ها بود :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#660000&gt; &lt;STRONG&gt;*اتفاق 19 : پرویز دوایی می گفت من و عزت انتظامی و یک هیات ایرانی ، برای شرکت در فستیوال به مسکو رفتیم ، یکی از برنامه هایی که برای هیات ایرانی در نظر گرفته بودند ، دیدار از تابوت شیشه ای لنین بود ، هرچه به عزت اصرار کردند که برای دیدار تابوت شیشه ای لنین بیاید ، نیامد . استدلال عزت این بود : اگر لنین در تابوت هوس کرد به من چشمک بزند ، من در تهران جواب سازمان امنیت را چه بدهم ؟ !!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۲- این جملات از وبلاگ &lt;A href=&quot;http://baharehrahnema.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خانم بهاره رهنما&lt;/FONT&gt; &lt;/A&gt; ، عالی بودند  :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;**همیشه جایی در ذهنم به طرز غریبی خاطرات عزیز را با جزییات باورنکردنی برایم ثبت میکند و این گاهی میترساندم و گاه به یادم میاندازد که نوشتن برای آدم های درگیر گذشته و آدم هایی که استعداد فراموشیان مثل من کم است چه نعمت بزرگ و چه آرامبخش خوبی است .&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;FONT color=#660000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Mar 2009 20:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sizif&amp;postid=219</comments>
<dc:creator>sahand</dc:creator>
<guid>http://sizif.blogfa.com/post-219.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در سال 87 اتفاق افتاد</title>
<link>http://sizif.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;۱.فروردین &lt;/B&gt;: &lt;BR&gt;- باز هم تکرار حکایت چندین ساله آوارگی ، و اشکهای یواشکی ، طبقه پایین ِ تخت دو طبقه .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;۲.اردی بهشت :&lt;/STRONG&gt;  &lt;BR&gt;- جشن فارغ التحصیلی و اصفهانی که باورت می شود دیگر کم می بینی اش . خیلییی کم.&lt;BR&gt;-    به کرات می پرسند : جواباتون کی می آید ؟&lt;BR&gt;- و رتبه ها می آیند ...&lt;BR&gt;- * نمایشگاه کتاب  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;۳،۴.خرداد ، تیر :&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;- تولد و کادو بازی . زاد روز ِ سهند و حضرت ِ نوشین .&lt;BR&gt; – یک سورپرایز نافرجام &lt;BR&gt;-    * دوستای تازه&lt;BR&gt;- کنسرت استاد شجریان .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;۵.مرداد :&lt;BR&gt;&lt;/B&gt; - نیومد جواباتون ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;۶.شهریور :&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;----  &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;نتایج با پای خودشان می آیند . زنگ و اسه مس ...&lt;BR&gt;-    در انتظار اذان ...&lt;BR&gt;-     جشن ِدوازدهم ِ خانه سینما در جوار نوشین و آغاز عشق ورزیدن به صدای &lt;A href=&quot;http://alirezaghorbani.com/&quot; target=_blank&gt;&quot;علیرضا قربانی &quot;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;-   ضیافت افطار ِ به یاد ماندنی ِ یک موسسه خیریه ، با همراهی ِ همان دخترک &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;۷.مهر :&lt;BR&gt;-&lt;/B&gt;  کیش گردی با همکاران ِ عزیز و دوچرخه سواری تا حد ِ فوت ...&lt;BR&gt;- دورِ ِ نمی دانم  چندمِ  کلاسهای زبان را آغاز می کنیم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;۸.آبان :&lt;/B&gt; خبری نیست گویا ... غر می زنیم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;۹.آذر  :&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;- شب ِ بیاد ماندنی ِ کنسرت آقای قربانی ِ عزیز ، فروغ و نوشین باد می زنند که بیهوش نشوم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;۱۰.دی :&lt;/B&gt; &lt;BR&gt;- با مهربانی ِ بهاره رهنما ، نمایش &quot;خدای کشتار &quot; را می بینیم ...&lt;BR&gt;-   و ایضا ، به لطف دوستی ، &quot;کرگدن &quot; ِ فرهاد آییش را ...&lt;BR&gt;و گوشت میشود به تنمان این دو نمایش ...&lt;BR&gt;- نوای ِ تار ِ استاد علیزاده &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;۱۱.بهمن :&lt;/B&gt; &lt;BR&gt;- کدام رشته ؟ کدام دانشگاه ، مسئله اینست ...&lt;BR&gt;-     سفر ضربتی به اصفهان ... نکند به این زودیها گذرم به آنجا نیفتد ؟&lt;BR&gt;-    ثبت نام می کنیم ......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;۱۲.اسفند :&lt;/B&gt; &lt;BR&gt;-خبری نیست ...به تقویم ِ بیچاره نگاه می کنم که صفحات برگ نخورده اش ، به نهایت باریکی رسیده اند .خسته ایم و منتظر ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;B&gt;* این هم کلمات کلیدی ِ اکثریت روزها و ماهها :&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;-    کمبود ِ خواب، اتوبوس شب رو و روز رو ، دلتنگی ، سرماخوردگی ، کار ، کتاب ، خاتمی می آید ُ، نمی آید ، می ماند ....کاری بود که از دستم بر میومد !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Mar 2009 21:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sizif&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>sahand</dc:creator>
<guid>http://sizif.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک روز معمولی </title>
<link>http://sizif.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گیج مانده ام&lt;BR&gt;در هجوم بی لجام اعداد و کلمه ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گریزی نیست :&lt;BR&gt;بر رنگ آمیزی روال نامطمئن زندگی اتود می زنم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هزار خیال پراکنده&lt;BR&gt;بی پروا&lt;BR&gt;هر آنچه با من است و از من را &lt;BR&gt;پس می زند ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Mar 2009 12:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sizif&amp;postid=217</comments>
<dc:creator>sahand</dc:creator>
<guid>http://sizif.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کار کار ِ انگلیسی ها و آمریکایی ها و ... ست </title>
<link>http://sizif.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بانوی میانسالی  سر ِ کلاس جامعه شناسی ، با اعتماد بنفس مثال زدنی ، ریاست جمهوری آقای اوباما را اینگونه تحلیل می کند : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &quot; امریکا چشم طمع به ثروت افریقا دوخته است . چه مهره ای را  بهتر از &quot;اوباما &quot;  می توانستند بیاورند که بتواندبه افریقا نفوذ کند ، رابطه ی حسنه برقرار کند و کلی ثروت به جیب بزند ؟ همه ی آن رقابتها و رای و رای کشی ها ، سیاه کاری بوده ... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; * یک ضرب المثل قدیمی هست که میگه : &quot; در ایران به عدد ِ جمعیت ، سیاستمدار داریم &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  **جدا سر منشا این&quot;  توهم توطئه &quot; و تفکر دایی جان ناپلئونی کجاست که اینطور در تار و پود خیلی از ما ها نفوذ کرده و اظهار نظرها و جهت گیری هایمان را به قهقرا می برد ؟  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ماجرای عجیب و غریب ِ زندگی و مرگ &lt;A href=&quot;http://www.eric1973.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;این وبلاگ نویس ِ مرحوم&lt;/A&gt; و درفشانی های ملت در کامنتهایی که براش گذاشتن رو ببینین ... من تا حالا وبلاگش رو ندیده بودم ولی امروز اتفاقی &lt;A href=&quot;http://www.sharagim.net/archives/2009/03/post_179.html&quot; target=_blank&gt;این مطلب &lt;/A&gt; رو دیدم . نمی خوام قصاوتی کنم . ولی ناراحت کننده س. بهرحال اون دیگه نیست که در رد یا تایید خودش حرفی بزنه . علاوه بر اون کالبد شکافی حریم خصوصی مردم در هرصورت اخلاقی نیست ...ضمنا کم نیستند کسانی که بین هویت حقیقی و مجازیشان یک دنیا فاصله س . اگر همه نقابها کنار بروند ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Mar 2009 17:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sizif&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>sahand</dc:creator>
<guid>http://sizif.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویای نیمه کاره</title>
<link>http://sizif.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تا حالا شده شب خواب ِ کلمه ببینی ؟ انگار تا خود ِ صبح هزار بار برخاسته ای و هزار یک جمله ی گفتنی و نگفتنی را – آزادانه – و بی تکلف – تند تند نوشته ای ... بعد با خودت می گویی : آخیش ... بالاخره تمام شد ، نوشتمشان ... حالا که نوشته ام ، حتما می توانم فریادشان هم بزنم  ...، چه اهمیت دارد که بقیه چه قضاوتی خواهند کرد ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; رویای دلچسبی ست اما حیف ..بیدار که می شوی ، هرچه آن دفتر را ورق می زنی ، اثری از آن کلمه ها نیست . وااای ... پس چرا نیستند ؟! دوباره سعی می کنم ... چرا نمی توانم ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یعنی روزی می رسد که نوشته باشم و در بیداری هم ببینمشان ؟ کاش ... کاش زودتر برسند آن روزها . یاد ِ آن نقاشی ِ بچگی هایم می افتم . نوک ِ مداد ِ آبی ام شکست و مداد تراش نداشتم . آسمانی کشیده بودم که یک گوشه اش هنوز آبی ، رنگ نشده بود... روزهایی زیادی ست که حس می کنم که برای رنگ کردن ِ بعضی لحظه ها کم می آورم ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Mar 2009 06:24:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sizif&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>sahand</dc:creator>
<guid>http://sizif.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>م.ا.ن.د.ا.ن.ا</title>
<link>http://sizif.blogfa.com/post-212.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تمام شب ِ تعطیلی را که برایش کلی نقشه کشیده بودم تا لنگ ِ ظهر بخوابم ، با سرفه های بدِ سرماخوردگی کشدار ِ امسال و آب نوشیدن های ِ مکرر سپری می کنم . روزِ قبل را همه اش یاد ِ او بودم . همان رفیق ِ قدیمی … چقدر قدیمی ؟ بقول خودش &quot;از همان موقع که بدون روسری و با موهای دو گوشی ، همکلاسی ِ کلاس ِ زبان بودیم &quot; ، می شود چند سال ؟ دست کم هفده ، هجده سال …اوهوم … دو سه سالی از من بزرگتر بود ، هم سنگ ِ صبور بود ، هم دوستی که همه جوره می توانستی رویش حساب کنی و به غایت قابل اطمینان … تا اینکه یکی از روزهای پاییز امسال ، عروس شد . و من ناخواسته در جشن عروسیش نبودم . اما یادم هست ( یادت هست ؟)  صبح آنروز  را که با او تماس گرفتم و هرچه خواستم جلوی ِ بغضم را بگیرم نشد ، که چرا نمی توانم او را در آن لباس ِ سپید ِ برازنده اش (خوب می دانستم چقدر از رسیدن این روز خوشحال است ) ببینم . مگر آنهمه قربان صدقه ام نرفت که جایم خالیست و گریه نکنم ؟ مگر روزِ جشن به مامان و بابا نگفت که … پس چرا حالا دیگر اثری ازش نیست ؟ اگر شما او را دیده اید و خبری دارید ، منهم دارم ...چرا در این چهار ، پنج ماه ، هرچه خواستم مثل قدیما همدیگر را ببینیم نخواست ؟ چرا وقتی به این بی توجهیش اعتراض کردم ...&lt;BR&gt;این حرفها به درد کسی نمی خورد رفیق ، بجز من و خودت ، تویی که می دانم اینجا را می خواندی (می خوانی ؟)،می دانی وقتی فکرش را می کنم که چطور ممکن است آن قرار های گاه و بی گاه ِ خیابان ِ اعلم الهدی ، کنار کتابخانه ملی ، آن قدم زدن های ِ چند ساعته و خنده ها و اشکهای یواشکی ، کتاب خریدن ها از آقای ِ کتابفروشی ِ بدر و بستنی های گل یخ وهزار و یک نشانی دیگر را فراموش کرده باشی یا دلت هوایشان را نکند ، حس می کنم خالی می شوم ، خالی از آن قدیسی که از &quot;دوست &quot; همه این سالها برای خودم ساخته ام .  یکی از &quot;ترین &quot; هایی که می توان کنار اسم دوست گذاشت به آن بالید &quot;قدیمی &quot; ست . تو بودی مگر نه ؟ فاتحه اش را خواندی دیگر ... بعد از آرزوی خوشبختی برایت ، هیچ نگفتی ... چرا ؟ کاش می گفتی . می گفتی که فرصتی نیست . کاش می گفتی که رفاقتمان را یادت هست فقط دوست ِ مجرد ِ دانشجویی که بقول خودت یاغی گری کرده و ترک ِ زادگاه ، بدرد ِ بانوی متاهلی مثل تو که -لابد فقط باید در خدمت منزل باشد- نمی خورد . (یادت هست چقدر اندر فوائد داشتن شخصیت مستقل بعد از ازدواج بالای منبر رفتیم  ؟!!! )کاش همه روز و همه سال ،مثل اینروزها - خوشحال-سرگرم زندگیت باشی و روال مانند همین روزها باشد. بقول قیصر امین پور &quot; در این میانه من از چه حرف می زنم &quot; ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;**  تبریک صمیمانه برای آقای فرهادی عزیز ، بخاطر &lt;A href=&quot;http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-26-pid-231.html&quot; target=_blank&gt;این جایزه&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;پ.ن : قالب وبلاگمان هم به دلایل نامعلومی به ملکوت اعلی پیوست&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Feb 2009 21:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sizif&amp;postid=212</comments>
<dc:creator>sahand</dc:creator>
<guid>http://sizif.blogfa.com/post-212.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
